╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part133
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل نهم:
نگاهم مثل گردبادی بیهدف در کویر، پرهیاهو و بیمقصد رفت و آمد مردم را میکاوید؛ ذهنم پرآشوب و سرگردان!
دنبال خانه میگشتم یا دنبال کار یا دنبال دکتر! چه میکردم؟ چه صبح مزخرفی بود!
مادر نریمان دعای قشنگی داشت، میگفت الهی روزی نرسد که اینقدر سرگردان شوی که نفهمی چه باید بکنی، من الان همان نقطه بودم.
موبایلم چندین و چند بار به صدا در آمده بود! نمیدانستم به آه چه کسی گرفتارم که این چنین بد میآورم؟ من که هیچ وقت بد کسی را نخواسته بودم.
سر خیابان کمی به سمت راست رفتم، کمی دیگر برگشتم و به سمت چپ رفتم، کدام کار در اولویت بود... کار، خانه، دکتر، جان یکی، سرنوشت امید... کدام؟
بدون شک جان حسام کوچولو مهمتر بود ولی برای عملش پول لازم بود و برای پول کار... عصبی سری تکان دادم تازه یادم افتاد که اصلا آن روز نشد مدارک پزشکی حسام را بگیرم، باید آنجا هم میرفتم.
آنچنان که باید و شاید سرگیجهام خوب نشده بود، مغزم کار نمیکرد، میخواستم داد بزنم من نمیکشم! نمیکشم خدا... اگر قرار به امتحان کردن بود، من رفوزه شدم. بیا بگذر... دیگر از من چه میخواهی؟
از کجا باید شروع میکردم دنبال کار بگردم، روزنامهها... یا باید خیابانها را میگشتم به امید دعوت به کاری، چیزی. حتی ویترین مغازهها هم برایم مهم بود که شاید دنبال فروشنده بگردند، لااقل به طور موقت مشغول میشدم ولی بیشترشان باز نبودند، نگاهم سرسری به سمت ساعتم رفت، ساعت نه بود و غیر از سوپر و نانوایی جایی باز نبود.
اگر میخواستم حدود قیمت اجاره را در سهند یا اندیشه بفهمم باید از کجا اقدام میکردم، املاکیهای محله خودمان میتوانستند کمک کنند یا باید به خود آن محلهها میرفتم، از کجا باید میرفتم را هم بلد نبودم.
با یادآوری املاکی تازه یادم افتاد به مهناز قول دادم جریان فروش خانه را دنبال کنم، انگار این از کارهای خودم مهمتر بود. مجبور شدم موبایلم را به دست بگیرم، تا نت را باز کردم سیل زیاد پیامها سرازیر شد ولی بدون توجه به آنها پیام مهناز را باز کردم، نوشته بود:
- این شماره آقای حقی، من هم بیشتر از طریق همین پیامرسان باهاش حرف میزنم. بهش پیام بده خودش در جریانه.
چارهای نبود، به آقای حقی پیام دادم که میتوانم امروز برای دیدن خانه هماهنگ شوم و خواستم پیامرسان را ببندم که با تعجب فراوان جواب داد:
- سلام، من منتظر پیامتون بودم، راستش یه مشتری دست به نقد دارم نمیخوام از دستش بدم. اگه خونه هستین برای ساعت ده قرار بذارم.
فکر زیادی لازم نبود، اکی دادم و قدمهایم را بار دیگر به سمت کوچه بهشت کج کردم. به گامهای از نا افتادهام پوزخندی زدم، هنوز هیچ کار نکرده انرژیام تحلیل رفته بود. نمیدانم چرا نگاهم اینقدر پر حسرت از روی در و دیوار و حتی خاک این کوچه عبور میکرد، مگر در و دیوار هم دلتنگی داشت؟ جالب بود مرا حتی از کوچهای به اسم بهشت داشتند میراندند، خود بهشت پیش کش...
وارد خانه شدم و نگاهم روی ورودی کوچک و دوست داشتنیاش چرخی زد. ورودی کوچکی که منتهی میشد به یک هال، روبروی ورودی، آشپزخانه متوسطی بود. سمت راست دو اتاق جادار و سمت چپ یک پذیرایی که از هال جدا بود و اتاق نسبتا کوچکی که به من تعلق داشت.
انگار هیچ وقت به این دقت خانه را نگاه نکرده بودم! قبل از فوت شوهرِ عمه، من و مادرم در سوییت طبقه پایین زندگی میکردیم که از حیاط چهار پله پایینتر بود ولی بعد از فوت او، عمه به اصرار گفت که بیاییم طبقه بالا و طبقه پایین تعلق پیدا کرد به خیاط خانه!
چشم روی هم گذاشتم، داشتم به مغزم هزار فکر اضافه وارد میکردم بلکه دیروز را از یاد ببرد. کیفم را روی مبل پرت کردم و سمت آشپزخانه رفتم، کی قرار بود این سرماخوردگی مزمن دست از سرم بردارد نمیدانم.
سماور روشن نبود تا حداقل آب گرمی بخورم، در یخچال را باز کردم و در حال برداشتن بطری نگاهم به داخل یخچال افتاد و چند ظرف یک بار مصرفی که خوب میدانستم پر از غذا هستند.
بطری آب را استفاده نکرده روی کابینت کوبیدم و روی صندلی پشت میز نشستم و سرم را به میز تکیه دادم...
- من همچنان روی پیشنهادم هستم!!
جملهای که مدام داشتم از مغزم میراندم، هی بیاجازه میان افکارم مینشست. اصلا نمیدانم آن لحظه از شنیدنش چه حالی شدم، فقط میدانم هر حالی که بود، حال خوبی نبود.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part133
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل نهم:
نگاهم مثل گردبادی بیهدف در کویر، پرهیاهو و بیمقصد رفت و آمد مردم را میکاوید؛ ذهنم پرآشوب و سرگردان!
دنبال خانه میگشتم یا دنبال کار یا دنبال دکتر! چه میکردم؟ چه صبح مزخرفی بود!
مادر نریمان دعای قشنگی داشت، میگفت الهی روزی نرسد که اینقدر سرگردان شوی که نفهمی چه باید بکنی، من الان همان نقطه بودم.
موبایلم چندین و چند بار به صدا در آمده بود! نمیدانستم به آه چه کسی گرفتارم که این چنین بد میآورم؟ من که هیچ وقت بد کسی را نخواسته بودم.
سر خیابان کمی به سمت راست رفتم، کمی دیگر برگشتم و به سمت چپ رفتم، کدام کار در اولویت بود... کار، خانه، دکتر، جان یکی، سرنوشت امید... کدام؟
بدون شک جان حسام کوچولو مهمتر بود ولی برای عملش پول لازم بود و برای پول کار... عصبی سری تکان دادم تازه یادم افتاد که اصلا آن روز نشد مدارک پزشکی حسام را بگیرم، باید آنجا هم میرفتم.
آنچنان که باید و شاید سرگیجهام خوب نشده بود، مغزم کار نمیکرد، میخواستم داد بزنم من نمیکشم! نمیکشم خدا... اگر قرار به امتحان کردن بود، من رفوزه شدم. بیا بگذر... دیگر از من چه میخواهی؟
از کجا باید شروع میکردم دنبال کار بگردم، روزنامهها... یا باید خیابانها را میگشتم به امید دعوت به کاری، چیزی. حتی ویترین مغازهها هم برایم مهم بود که شاید دنبال فروشنده بگردند، لااقل به طور موقت مشغول میشدم ولی بیشترشان باز نبودند، نگاهم سرسری به سمت ساعتم رفت، ساعت نه بود و غیر از سوپر و نانوایی جایی باز نبود.
اگر میخواستم حدود قیمت اجاره را در سهند یا اندیشه بفهمم باید از کجا اقدام میکردم، املاکیهای محله خودمان میتوانستند کمک کنند یا باید به خود آن محلهها میرفتم، از کجا باید میرفتم را هم بلد نبودم.
با یادآوری املاکی تازه یادم افتاد به مهناز قول دادم جریان فروش خانه را دنبال کنم، انگار این از کارهای خودم مهمتر بود. مجبور شدم موبایلم را به دست بگیرم، تا نت را باز کردم سیل زیاد پیامها سرازیر شد ولی بدون توجه به آنها پیام مهناز را باز کردم، نوشته بود:
- این شماره آقای حقی، من هم بیشتر از طریق همین پیامرسان باهاش حرف میزنم. بهش پیام بده خودش در جریانه.
چارهای نبود، به آقای حقی پیام دادم که میتوانم امروز برای دیدن خانه هماهنگ شوم و خواستم پیامرسان را ببندم که با تعجب فراوان جواب داد:
- سلام، من منتظر پیامتون بودم، راستش یه مشتری دست به نقد دارم نمیخوام از دستش بدم. اگه خونه هستین برای ساعت ده قرار بذارم.
فکر زیادی لازم نبود، اکی دادم و قدمهایم را بار دیگر به سمت کوچه بهشت کج کردم. به گامهای از نا افتادهام پوزخندی زدم، هنوز هیچ کار نکرده انرژیام تحلیل رفته بود. نمیدانم چرا نگاهم اینقدر پر حسرت از روی در و دیوار و حتی خاک این کوچه عبور میکرد، مگر در و دیوار هم دلتنگی داشت؟ جالب بود مرا حتی از کوچهای به اسم بهشت داشتند میراندند، خود بهشت پیش کش...
وارد خانه شدم و نگاهم روی ورودی کوچک و دوست داشتنیاش چرخی زد. ورودی کوچکی که منتهی میشد به یک هال، روبروی ورودی، آشپزخانه متوسطی بود. سمت راست دو اتاق جادار و سمت چپ یک پذیرایی که از هال جدا بود و اتاق نسبتا کوچکی که به من تعلق داشت.
انگار هیچ وقت به این دقت خانه را نگاه نکرده بودم! قبل از فوت شوهرِ عمه، من و مادرم در سوییت طبقه پایین زندگی میکردیم که از حیاط چهار پله پایینتر بود ولی بعد از فوت او، عمه به اصرار گفت که بیاییم طبقه بالا و طبقه پایین تعلق پیدا کرد به خیاط خانه!
چشم روی هم گذاشتم، داشتم به مغزم هزار فکر اضافه وارد میکردم بلکه دیروز را از یاد ببرد. کیفم را روی مبل پرت کردم و سمت آشپزخانه رفتم، کی قرار بود این سرماخوردگی مزمن دست از سرم بردارد نمیدانم.
سماور روشن نبود تا حداقل آب گرمی بخورم، در یخچال را باز کردم و در حال برداشتن بطری نگاهم به داخل یخچال افتاد و چند ظرف یک بار مصرفی که خوب میدانستم پر از غذا هستند.
بطری آب را استفاده نکرده روی کابینت کوبیدم و روی صندلی پشت میز نشستم و سرم را به میز تکیه دادم...
- من همچنان روی پیشنهادم هستم!!
جملهای که مدام داشتم از مغزم میراندم، هی بیاجازه میان افکارم مینشست. اصلا نمیدانم آن لحظه از شنیدنش چه حالی شدم، فقط میدانم هر حالی که بود، حال خوبی نبود.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯