╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part62
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل پنجم:
با شنیدن صدای آیفون نگاه نگرانش به سمت تصویر رفت، کتابچهی کوچکی را که در دستش داشت بست و در حال بلند شدن از تک صندلی شخصیاش نگاهش به روی منیژه رفت که سریعتر از او پای آیفون رسیده بود. منیژه در حال لمس شاسی متعجب رو به او کرد:
- خانم آقا کامران هستن.
کتاب در دستش را روی میز گذاشت و با خطی که روی پیشانیاش عمیقتر شده بود، برخاست و لب زد:
- خدایا خیر باشه.
و هنوز تا کنار جا لباسی نرسیده بود که منیژه گفت:
- چند نفری هم باهاشون هستن، انگار آقا آراز هم بینشونه.
بدون جواب شنل بافتش را از جا لباسی کنار در برداشت و روی دوش انداخت و شال ست آن را هم روی سرش انداخت و با زمزمهی امید به خدا از در بیرون رفت، سوز هوایی که به صورتش زد آنچنان از نظرش سرد نیامد، زمستان بود و سرمایش! تازه سالهای اخیر زمستان با شهر بیمهرتر شده بود و کمتر دامن میزد. کلید چراغ حیاط را زد و قبل از اینکه چند نفری که منیژه از آن صحبت میکرد، برسند تا میان حیاط رفت.
قدمهای تند کامران و چند جوانی که کنارش بودند نفسش را بند آورد، جوری که بدون سلام و احوالپرسی گفت:
- خیر باشه مادر؟ چه خبر از کیانا؟
نگاه درهم کامران سمت مادربزرگش رفت، مادربزرگی که خیلی هم عین همه مادربزرگا نبود، نه عصا داشت و نه گیس بافته! قد بلند و برافراشتهاش با اندامی متناسب و صورتی سفید با چشمانی روشن که به خوبی و با حوصلهی تمام انگار همه را کنار گذاشته بود تا یکجا به کیانا ارث بدهد! این مادربزرگ هفتاد و شش سالهاش هنوز به هزار تا جوان میارزید.
هر کسی جز ماه منیر بود بیجواب از کنارش میگذشت اما امان از اما... بدون اینکه بایستد قدم کند کرد:
- اومدم دنبال نوهی نااهلت!
گوشه لب ماه منیر کمی کشیده شد و مثل همیشه بیمعطلی و سریع جواب داد:
- نااهل رو که...
و خیلی معنادار چشم از سر تا پای او حرکت داد:
- راستش رو بگو باز چیکار کردی؟
این بار ایستاد و نیم چرخی به سمت او که مقابل ساختمان سمت چپ ایستاده بود، زد:
- یعنی آدم یه مادربزرگ مثل شما داشته باشه...
و حرفش را بدون ادامه دادن کشید و بیشتر معطل نکرد و این بار صورتش سمت ساختمان سمت راستی چرخید و چهار پله تا ایوان را دو تا یکی کرد. صدای نرم ماه منیر اینقدر آهسته نبود که همراهان نوهی عزیزتر از جانش نشنوند:
- قربون قد رشیدت!
و متعجب از حرکت او سمت ساختمان روبرو، رو به مهیاد کرد؛ آراز درست قدم به قدم کامران بود!
- سلام مهیاد جان، جریان چیه؟
مهیاد شانه بالا داد:
- منم نمیدونم...
نگاه ماه منیر کمی کنجکاو روی یکی از دو دختری نشست که نمیشناختش و سلام با محبتی به هر دو داده بود که مهیاد خودش توضیح داد:
- مهسا رو که میشناسید، ایشونم خانم صبوری هستن دوست و همکار مهسا.
و با توجه به اینکه دم در اصلا فرصت برای هیچ صحبتی پیش نیامده بود، رو به سلوا پرسید:
- شما خبر دارین چی شده؟
سلوا کمی لب زیرینش را خیس کرد، توضیح دادنش را پیش مادربزرگ رئیس خیلی دوست نداشت:
- فکر کنم آقای سعادت یه جایی به نظرشون رسید که ممکنه کیانا خانم اونجا باشن.
با وجود اینکه سلوا نهایت احتیاط را برای توضیح به کار برده بود که تفکر نادرستی در ذهن این زن خوشپوش و خوشتیپی که باورش نمیشد مادربزرگ باشد، به وجود بیاید باز جفت ابروی ماه منیر تکانی خورد؛ ولی قبل از هر نوع فکری، سوال کامران توجهش را معطوف به خود کرد:
- در اینجا چرا قفله؟
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part62
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل پنجم:
با شنیدن صدای آیفون نگاه نگرانش به سمت تصویر رفت، کتابچهی کوچکی را که در دستش داشت بست و در حال بلند شدن از تک صندلی شخصیاش نگاهش به روی منیژه رفت که سریعتر از او پای آیفون رسیده بود. منیژه در حال لمس شاسی متعجب رو به او کرد:
- خانم آقا کامران هستن.
کتاب در دستش را روی میز گذاشت و با خطی که روی پیشانیاش عمیقتر شده بود، برخاست و لب زد:
- خدایا خیر باشه.
و هنوز تا کنار جا لباسی نرسیده بود که منیژه گفت:
- چند نفری هم باهاشون هستن، انگار آقا آراز هم بینشونه.
بدون جواب شنل بافتش را از جا لباسی کنار در برداشت و روی دوش انداخت و شال ست آن را هم روی سرش انداخت و با زمزمهی امید به خدا از در بیرون رفت، سوز هوایی که به صورتش زد آنچنان از نظرش سرد نیامد، زمستان بود و سرمایش! تازه سالهای اخیر زمستان با شهر بیمهرتر شده بود و کمتر دامن میزد. کلید چراغ حیاط را زد و قبل از اینکه چند نفری که منیژه از آن صحبت میکرد، برسند تا میان حیاط رفت.
قدمهای تند کامران و چند جوانی که کنارش بودند نفسش را بند آورد، جوری که بدون سلام و احوالپرسی گفت:
- خیر باشه مادر؟ چه خبر از کیانا؟
نگاه درهم کامران سمت مادربزرگش رفت، مادربزرگی که خیلی هم عین همه مادربزرگا نبود، نه عصا داشت و نه گیس بافته! قد بلند و برافراشتهاش با اندامی متناسب و صورتی سفید با چشمانی روشن که به خوبی و با حوصلهی تمام انگار همه را کنار گذاشته بود تا یکجا به کیانا ارث بدهد! این مادربزرگ هفتاد و شش سالهاش هنوز به هزار تا جوان میارزید.
هر کسی جز ماه منیر بود بیجواب از کنارش میگذشت اما امان از اما... بدون اینکه بایستد قدم کند کرد:
- اومدم دنبال نوهی نااهلت!
گوشه لب ماه منیر کمی کشیده شد و مثل همیشه بیمعطلی و سریع جواب داد:
- نااهل رو که...
و خیلی معنادار چشم از سر تا پای او حرکت داد:
- راستش رو بگو باز چیکار کردی؟
این بار ایستاد و نیم چرخی به سمت او که مقابل ساختمان سمت چپ ایستاده بود، زد:
- یعنی آدم یه مادربزرگ مثل شما داشته باشه...
و حرفش را بدون ادامه دادن کشید و بیشتر معطل نکرد و این بار صورتش سمت ساختمان سمت راستی چرخید و چهار پله تا ایوان را دو تا یکی کرد. صدای نرم ماه منیر اینقدر آهسته نبود که همراهان نوهی عزیزتر از جانش نشنوند:
- قربون قد رشیدت!
و متعجب از حرکت او سمت ساختمان روبرو، رو به مهیاد کرد؛ آراز درست قدم به قدم کامران بود!
- سلام مهیاد جان، جریان چیه؟
مهیاد شانه بالا داد:
- منم نمیدونم...
نگاه ماه منیر کمی کنجکاو روی یکی از دو دختری نشست که نمیشناختش و سلام با محبتی به هر دو داده بود که مهیاد خودش توضیح داد:
- مهسا رو که میشناسید، ایشونم خانم صبوری هستن دوست و همکار مهسا.
و با توجه به اینکه دم در اصلا فرصت برای هیچ صحبتی پیش نیامده بود، رو به سلوا پرسید:
- شما خبر دارین چی شده؟
سلوا کمی لب زیرینش را خیس کرد، توضیح دادنش را پیش مادربزرگ رئیس خیلی دوست نداشت:
- فکر کنم آقای سعادت یه جایی به نظرشون رسید که ممکنه کیانا خانم اونجا باشن.
با وجود اینکه سلوا نهایت احتیاط را برای توضیح به کار برده بود که تفکر نادرستی در ذهن این زن خوشپوش و خوشتیپی که باورش نمیشد مادربزرگ باشد، به وجود بیاید باز جفت ابروی ماه منیر تکانی خورد؛ ولی قبل از هر نوع فکری، سوال کامران توجهش را معطوف به خود کرد:
- در اینجا چرا قفله؟
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯