Patooghe banovan


Channel's geo and language: Iran, Persian


💢💢
جهت رزرو تبلیغات ؛
🆔
💢💢

Related channels

Channel's geo and language
Iran, Persian
Statistics
Posts filter




Forward from: تبلیغات
🟢🔵درامد یکی از دوستام تو ۱ روز
۱۰۰ میلیون کار کرد سریع رفت طلا ابشده خرید

ازش کلی خواهش کردم شغلشو بهم گفت بدون مهارت و سرمایه هست و اموزشش کلا ۱ ساعت هست که رایگانه خداشاهده کارش خیلی راحته و ماهی تا 150 میلیون راحت میشه دراورد

🏆تو کانالشون با سند اثبات کردن کاملا واقعیه

فقط ۱۵۰ نفر میتونن عضو بشن سریع برو تو لینک ابی رنگ و عدد ۱ براشون بفرست و اموزششو ببین تا پاک نشده⬇️⬇️⬇️

اموزش رایگان با درامد ۱۵۰ میلیونی
اموزش رایگان با درامد ۱۵۰ میلیونی


شبِ همه ى ما يكى بود، اما تاريكى هايمان فرق داشت...

#شب_بخیر

@puchesm1




Forward from: آژانس تبلیغاتی فراتبلیغ | FaraTabligh
✨ وقتی قراره تمیزی، خوشبویی و مراقبت از پوست رو باهم داشته باشی… داو انتخاب دوست‌داشتنیه! 🕊️🤍

از شامپو و شوینده بدن داو گرفته تا صابون، مام ضدتعریق و اسپری‌های خوشبوکننده؛ همه برای یه روتین تمیز و خوش‌عطر روزانه 🌸

🛍️ محصولات داو رو با خیال راحت از ارکیده شاپ تهیه کن
💰تنوع بالا + قیمت مناسب

ارکیده شاپ؛ انتخاب‌های خوش‌قیمت برای مراقبت روزمره 🌿

https://t.me/Orkide2025
https://t.me/Orkide2025


امیدوارم شب با تو مهربان باشد،
تو که روز در فرسودنت کم نگذاشت.
تو که از اندوه و خستگی حرف نزدی،
تا خوشحالیِ عزیزانت را خراب نکنی.


@puchesm1


💜 هنوز اونی که می‌خوای رو پیدا نکردی؟ 👀

🐰 با روش های جدید با آدم‌های جدید آشنا شو! ✨
🤖 هوش مصنوعی بانی پیشرفته ترین روش آشنایی!
👑 تو سلبریتی ها آدمای خاص رو ببین !
📍 افراد نزدیک رو چک کن، شاید همین نزدیکی باشه!

پروفایل بساز 📸 لایک کن ❤️مچ شو 💘 چت کن 💬

همه داخل تلگرام، بدون نصب برنامهٔ جدا! 📱

شاید آشنایی بعدیت همین‌جا باشه 😉👇




Forward from: حباب گرم بانکی🔸فلش ارز دیجیتال
Video is unavailable for watching
Show in Telegram
🔹🔹 ‌ ‌ ‌‌ 📰 📰 ‌ ‌ ‌ 🔹🔹

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌پـولـدار شـدن آرزو نیسـت!
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ تصمیــمش بــا خــودتــه!🔝

شاید دیدن این ویدیو زندگیت رو تغییر بده!

پس روی این لینک ضربه بزن

📱 کـانـال تـلـگـرام 👇👇👇
🆔 @Kingofdarkesm

🚨💝 مـشـاوره و ثـبـت سـفـارش ✅
👩🏻‍💻@BlackpnatherXm2

⚠️ 👧🏻 از این پیام، ساده رد نشو !!

شاید تنها فرصت طلایی
🌟
زندگیت باشه !


🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹


#آخرین_امید

لینک قسمت اول
https://t.me/puchesm1/101104

#قسمت_صد_بیست_هفت

خواستم چیزی بگویم..
تشکری کرده باشم...
اما مجالی نداد در یک لحظه دستاتش را دور کمرم حلقه کرد وحریصانه
لبهایش را در جست وجوی لبم پیش آورد!
بر خود لرزیدم!
جرات نداشتم در آن لحظه پذیرای عشقش باشم
فوری دستم را جلو برده وبه تندی از خود دورش کرده وگفتم:
- اِ بهادر نه !
اینجا نه زشته یکی میبینه!
اصرار نکرد ، فقط گفت :
- ماهی دوستت دارم به خدا که دیوونتم!
دستانش را گرفتم وبه طرف درب ماشین هولش دادم وگفتم:
- حالا دیگه برو...
انگار خیلی عجله داشتی !
خندید ورفت...
رفت ومن ماندم با جعبه ای که میان دستهایم بود !
من ماندم با یک احساس مبهم !
سنگینی دو چشم سیاه...
یک نگاه سنگین را روى تمام پیكرم احساس میکردم !
باور داشتم حسم به من دروغ نمیگوید!
نگاه جستجوگرم را به دنبال صاحب چشمانی که حس میکردم نظاره گرند به
هرسو روانه کردم....
نیافتمش !
و دست پر،اما خالى از چشمانش دوباره به خانه باز گشتم...
فاتحانه وبا غرور بازگشتم ، قدم که داخل خانه گذاشتم آمنه ومامان بیصدا
منتظر نشسته بودند تا ببینند چه خبر شده است و چه موضوع مهمی پیش آمده
که بهادر را وادار ساخته بود در آن ساعت از روز به دیدنم بیایید!
نگاه پرسشگر ومشتاقشان را که دیدم خنده ام گرفت
دلم نیامد بیشتر از آن منتظر بمانند،با غرور جعبه ی جواهرم را بالا برده ودر
مقابل دیدگانشان
با افتخار چند بار در هوا تکان دادم !
آمنه صبر نکرد با شور وخنده کنان به طرفم دوید جعبه را از دستم قاپید و به
سر عت آن را گشود
تمام آن نگینها یکبار دیگر همه با هم درخشیدند!
جیغ کوچکی کشید ودر همان حال رو به مامان کرد و گفت:
- واییییی این چقدر قشنگه
تو رو خدا بهی بیا وببین محشره به امام رضا!
مامان کمی جلو آمد و از هم آنجا یک نگاه داخل جعبه انداخت
با یک نظر سرویس را شناسایی کرد...انگار که تا آخرش را خواند.
بعد شروع کرد به چپ چپ نگاه کردنم و در همان حال گفت:
- ای پدر سوخته ی پاچه ور مالیده!
بالاخره کار خودتو کردی؟
بعد جعبه را از دست آمنه گرفت و به طرفم آمد وگونه ام را بوسید
- مبارکت باشه دخترم الهی که سپیدبخت بشی مادر
آمنه دستهایش را به نشانه ی آمین به سمت خدا بلند کرد
یک ساعت تا شروع کلاس فرصت داشتم.
کتانى ام را برداشتم وآماده ی رفتن شدم
مامان نگاهی به ساعت دیواری انداخت وسپس متعجبانه پرسید:
- خیره ماهدیس خانوم زود داری میری
در حالی که به سختی پایم را داخل کفشم فرو میکردم گفتم:
- از امروز تصمیم دارم تا موسسه پیاده برم وبیام بلکه این اضافه وزن
لعنتی...
آمنه وسط حرفم آمد وگفت :
- اوووووو حالا همچین میگه اضافه وزن که اگه یکی ندونه میگه ببین چه
خبره!!
اصلا ننه به خدا همینجوری خوبه خیلی هم قشنگی
خندیدم و حرفی نزدم
فقط خداحافظی کرده و با پای پیاده وقدمهایی تند به راه افتادم



❌توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای جدید #آخرین_امید هر روز در کانال قرار داده میشود.
@puchesm1


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
❌ کاهش وزن بدون گرسنگی
✅ تا ۳۰ کیلو بدون بازگشت

⭕️ وعده روزانه غذا میخوری
⭕️ از پیتزا تا کباب انتخاب داری
⭕️ ریشه چاقیت شناسایی میشه
⭕️ شکمت ۲۱ روزه کوچیک میشه

🔰 با این متد توی خونه و بدون هزینه هر ۴۰ روز ۱۰ کیلو لاغر میشی 💐

🎁 این متد برای ۴۹ نفر امروز رایگانه؛
برای دریافت برنامه ۱۰ بفرست 👇
@Andamebartarp
@Andamebartarp
🟡 برای دیدن نتایج عضو کانال شو:¹⁰
https://t.me/+NYDQ-CwpoPZlNGNk




Forward from: حباب گرم بانکی🔸فلش ارز دیجیتال
Video is unavailable for watching
Show in Telegram
⭕️⭕️ ‌ ‌ ‌ ‌🕛 🕛 ‌ ‌ ‌ ‌ ⭕️⭕️

‌‌ 🤨 جـنـبـه پـولــدار شـدن رو داری؟
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ الـان وقـتـشــه! 🙋‍♀️

شاید دیدن این ویدیو زندگیت رو تغییر بده!

پس روی این لینک ضربه بزن

📱 کـانـال تـلـگـرام 👇👇👇
🆔 @Kingofdarkesm

🚨💝 مـشـاوره و ثـبـت سـفـارش ✅
👩‍💻@BlackpnatherXm2

🚨 👩 از این پیام، ساده رد نشو !!

شاید تنها فرصت طلایی
💘
زندگیت باشه !


➡️✖️✖️✖️❤️✖️✖️✖️⬅️


#آخرین_امید

لینک قسمت اول
https://t.me/puchesm1/101104

#قسمت_صد_بیست_شش

فکر کنم کار مهمی داره هر کار کردم نیومد داخل
انگاری عجله داره فقط گفت ماهی یه چند دقیقه بیاد دم در
به سرعت بلند شدم با همان لباسهای خواب و راحتى باعجله ودلواپسی از پله
ها سرازیر شدم
وقتی که هیچ چیز پیدا نكردم چشمم به چادر نماز آمنه افتاد ، چادر گل دارش
را برداشتم وروی سر انداختم و با همان حال به سمت در دویدم ...
عزیز مو طلایی ام یک گوشه در آفتاب منتظر بود به محض اینكه چشمش به
من و چادرم افتاد از خود بیخود شد با خوشحالی گفت :
- وای خدا!
این چادر چقدر به خانم خوشگلم میاد!!
خوشم آمد و خندیدم
جلو آمد و دستم را گرفت و تا زیر آخرین درخت سرو رفتیم
می خواست از آفتاب دورم کند ، سایه 
ی زیر سرو عجیب دلچسب بود!...
سپس جعبه ی میان دستش را به طرفم گرفت ودر مقابل چشمان متعجبم ،
دري آن را گشود!
وای خدای من خودش بود!
همان سرویسی که خودم پسندیده بودم !
نتوانستم حرفی بزنم !
نمی دانستم خوش حالم یا شرمنده ؟!
اما از اینکه میدیدم خواسته ام تا چه اندازه برایش مهم بود بر خودم میبالیدم.

❌توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای جدید #آخرین_امید هر روز در کانال قرار داده میشود.
@puchesm1


#آخرین_امید

لینک قسمت اول
https://t.me/puchesm1/101104

#قسمت_صد_بیست_پنج

نقدر گفت وآنقدر مامان با انگشت سوراخ سوراخم کرد که باز مثل همیشه
سکوت کردم
هیچ نگفتم و از مغازه بیرون آمدم !
آنقدر عصبی بودم که دلم نمی خواست حتي یك کلمه با کسی حرف بزنم...
حتی بهادر!
تمام طول راه را سکوت کردم
اول حاج خانوم را رساندیم و بعد به طرف خانه راه افتادیم
زمانى که رسیدیم مامان به سرعت پیاده شد وداخل شد ، من هم با بی تفاوتی
کیفم را برداشتم تا پیاده شوم که یک مرتبه بهادر دستش را جلو آورد و دستم
را گرفت
سعی کردم دستم را از میان دستانش بیرون بکشم که گفت:
- ماهی تو ناراحتی ؟
از دستم دلخوری؟
سعی کردم پنهان کنم
اما باز این بغض لعنتی ناخوانده سراغم آمد و ترکید !
کاملا مطمئن شد ناراحتم !
من هم خجالت نکشیدم وگفتم:
- معلومه که ناراحتم!
اگه قراره همه جا دیگران به جای من تصمیم بگیرن پس چه نیازی به نظر من
دارید؟!
خودتون برید هر کاریو که لازمه انجام بدید .
یک بار دیگر سعی کرد دستم را بگیرد ودر همان حال گفت:
- من نمیخوام هیچوقت اشکهاتو ببینم!
اصلا هر چی که تو میخوای همون بشه...
من درستش میکنم ماهی!
فقط تو غصه نخور
دیگر هیچ حرفی نزدم وبدون اینکه نگاهش کنم خداحافظی کردم و داخل رفتم
وقتی که رفت حس کردم به شدت دلش را شکستم
مدام فكر میكردم
"آخه اون که تقصیری نداشت !
جرمش خوب بودنشه!
اینکه هیچ وقت کاری انجام نمیده که کسی از دستش ناراحت شه"
آن شب را به بدترین حال ممکن گذراندم وصبح قدرت نداشتم که حتى از جایم
بلند شوم!
تمام شب گذشته گوشی تلفنم را خاموش کرده و خودم را به خواب زده بودم
میخواستم با این کار از بهادر بیچاره انتقام بگیرم
انتقامم را گرفتم چون خوب میدانستم تا صبح چه ها که نکشیده بود ونتیجه اش
آن شد که تا ظهر هنوز به تختم چسبیده بودم !
آمنه بالا آمد ودر حالی که نفسش به شماره افتاده بود به سختی گفت:
- آقا اومده پایین دم در منتطرته.

❌توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای جدید #آخرین_امید هر روز در کانال قرار داده میشود.
@puchesm1


‏آرزو می‌کنم، اون لحظه‌ای که فکر می‌کنی همه چیز تموم شده خدا قلبت رو نوازش کنه ...

صبح به خیر ...

@puchesm1


#آخرین_امید

لینک قسمت اول
https://t.me/puchesm1/101104

#قسمت_صد_بیست_چهار

مروز وقتی لباس را پوشیدم احساس کردم کمی جذب تر از بار اولی بود که
پوشیده بودم
خیاط تعجب کرد یک بار دیگر اندازه ها را چک کرد...
وای خدایا من در هر محدوده ای پیشرفت قابل توجهی کرده بودم!
نمی خواستم باور کنم که کمی چاق شده ام !
ولی وقتی با تردید روی صفحه ی ترازو قرار گرفتم دیگر مطمئن شدم که در
این مدت حدود شش کیلو اضافه وزن پیدا کرده بودم !
از دست خودم خیلی کلافه وعصبی بودم ، خیاط هشدار داد که هر چه زودتر
یک چاره به حال این چند کیلو اضافه ی وزن نمایم!
مشکل را كه با سهیلا مطرح کردم سعی کرد آرامم کند، بعد هم قول داد تا با
کمک هم آن چند کیلوى لعنتی را از بین ببریم !
قرار شد از فردا، روزی چند ساعت ورزش کنیم وبدویم!
دویدن را دوست دارم...
وقتی که میدوم یک نوع حس خوشایند ویک انرژی مضاعف به من دست
میدهد که من آن حس را دوست دارم
گاهی فکر میکنم همانطوری که میدوم یک مرتبه دو بال در مي آورم
وپرواز میکنم!
پرواز تا بی نهایت ....
همراه مامان وحاج خانوم برای خرید سرویس طلا روانه ی بازار شدیم
کلی گشتیم تا سرانجام آنچه مطابق میل وسلیقه ام بود را یافتم.
یک ست زیبا وظریف ایتالیایی که چند نگین کوچک و درخشان در میان
سپیدی طلای آن جلوه مینمود.
حاج خانوم گردنبند نازنینم را در میان انگشتان چاق وگوشتالودش بالا وپایین
کرد وبا بی میلی گفت:
- این اصلا چشمگیر نیست!
نیگا کن تورو خدا الانه که از وسط بشکنه!
بسکه نازک وپرپرو
با حرص گفتم:
_نازک وپِر پِرو نیست !
ظریفه !
ظریف وشیک!
مامان انگشت اشاره اش را محکم در پهلویم فرو برد
این چندمین بار بود که اینکار را میکرد!
برای چندمین بار سرویس بزرگوسنگینی که مد نظرش بود را نشانم داد و
گفت:
- راستش ما پیش فامیل و آشنا آبرو داریم!
فردا مردماون پرپرو رو ببینن میرن پشتمون صفحه میذارن میگن لابد اونقدر
قابلیت نداشتیم تا یه سرویس درست وحسابی واسه عروسمون بگیریم ک!
نه اون نمیشه !...
بیشتر شبیهه نقره است طلا باید زرد زرد باشه
مگه اصلا طلا سفیدم میشه؟!



❌توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای جدید #آخرین_امید هر روز در کانال قرار داده میشود.
@puchesm1


💫افراط در رابطه جنسی ممنوع ⛔️

افراط در رابطه جنسی می تواند برای مردان دردسرآفرین باشد، آلت تناسلی مردان ممکن است دچار خراشیدگی و یا تحریک پوستی گردد، همچنین در رابطه جنسی خشن و طولانی مدت بافت آلت تناسلی مردان میتواند دچار آسیب گردد.

شل شدن آلت پس از نعوظ و انزال بی علت نیست، هنگام نعوظ آلت مرد از خون پر می گردد اما پس از آن دیگر خون در آلت جریان نمی یابد، برای جذب مجدد اکسیژن عضلات آلت بایستی شل گردند، چنانچه شما اجازه ندهید تا آلت شل شده و استراحت کند با این کار عضلات آلت را از دریافت اکسیژن کافی محروم کرده اید.

@puchesm1


#آخرین_امید

لینک قسمت اول
https://t.me/puchesm1/101104

#قسمت_صد_بیست_سه

سرم رابه نشانه منفى کمی بالا بردم، مثل همیشه دوباره نگرانم شد
بدون کلام از کنارش گذشتم شنیدم که میگفت :
- ماهدیس به من اعتماد کن!
من نمیذارم تنها بمونی...اجازه نمیدم غصه بخوری!
ماهدیس تو روخدا فقط یکبار دیگه بهم اعتمادکن !
با تمام وجود دلم میخواست بر میگشتم...
برمیگشتم و باز میتوانستم مثل گذشته با نگاهم تا عمق چشمانش نفود کنم!
دلم میخواست یکبار دیگر...
فقط برای یک بار اعتمادی را که از مدتها پیش گم کرده بودم را دوباره درون
آن چشمان زرد قابل ترحم پیدا میکردم
ولی افسوس که بی اعتمادی سر انجام بزرگترین بلای زندگیمان شده بود!....
آن شب تا صبح پنجره را باز گذاشتم تا آن بوی لعنتی هر چه زودتر پر کشیده
واز من دور شود...
حس عجیبی داشتم !
حسی شبیه شک ودلهره !
شک به این خاطر که باز دوباره بین دواحساس متفاوت درگیر وگرفتار میشدم
ودلهره برای این که میترسیدم از اینکه حتی برای یک لحظه غیر از بهادر به
دیگری فکر کنم!...
فردا تمام ماجرای ادکلن را برای سهیلا تعریف کردم
صبورانه گوش دادو عاقلانه پرسید:
ماهی!جون سهیلا یه چیز بپرسم راستشو میگی؟
- سهیلا کی از من شنیدی بهت دروغ گفته باشم؟!بپرس عزیزم
- ببینم دختر تو به این پسر مرموز حسی داری؟
رنگم پرید وبا ناراحتی گفتم:
- نه بابا دختر این دیگه از کجا در اومد!
مگه میشه من غیر بهادر به کس دیگه ای فکر کنم
متفکرانه گفت:
- پس آخه چه دلیل قابل قبولی میتونه وجود داشته باشه که تو عطری رو که
مربوط به یه مرد دیگه است رو میری پنهونی میخری...
بعد هم اونو پنهون میکنی!
البته نه از دیگران بلکه از خودت!چون هنوز به خودت اعتماد نداری که نه
میتونی تحمل بوی عطر اون غریبه رو داشته باشی ونه میتونی از اون بگذری
حرفهایش کاملا درست وبدون نقص بود !
اما پذیرفتن آن برایم بسیار سخت ودشوار....
نمیخواستم هرگز باور کنم مرتكب چنین کاری شده ام نمیخواستم بپذیرم!
چقدر احمق بودم!
سرم را پایین انداختم ، میترسیدم از این که درون چشمانش نگاه کنم چون او
راحت میتوانست از چشانم دستم را بخواند
خندید و با شوخی گفت:
- حالا به هر حال اتفاقیه که افتاده
درِ اون شیشه که درونش اکسیر حیات بود باز شده !
فکرشو بکن درست مثل تو فیلما یه آدم نادون باعث میشه که با ندونم کاریش
یک طلسم چند صد ساله شکسته شه!..
مثلا شماره های چند تا مهره به طور اتفاقی با هم جور در میاد...
یا اینکه یه کتاب بسته شده یهویی باز میشه...
یا در یک شیشه باز میشه ویک مرتبه یه چیزی شبیه دود یا بخار از توش
خارج میشه اونوقت طلسم شکسته میشه !
مومیایی پس از گذشت قرن ها از توى تابوتش بلند میشه یه راست میره سراغ
آناکسونامونش !
وای به حالت ماهی نکنه این آقا درخته زنده شده باشه والان داره دنبالت
میگرده
ترسیدم و محکم پایم را. روی کفشش گذاشتم وفشار دادم
آنقدر که از شدت درد فریاد کشید ، با حرص گفتم :
- زهر مار!!
خدا خفت کنه دختر ترسیدم به خدا
دوباره با هم خندیدیم
یکبار دیگر جهت پرو لباس عروسم رفتم
با اینکه هنوز کامل نشده بود ولی برای من زیباترین لباسی بود که در دنیا
وجود داشت!
هر بار با یک دنیا عشق آن را به تن میکشم دستهایم را عاشقانه روی چینهای
قشنگش میکشم
صد بار بر می گردم ودنباله ی بلندش را تماشا میکنم !


❌توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای جدید #آخرین_امید هر روز در کانال قرار داده میشود.
@puchesm1


#آخرین_امید

لینک قسمت اول
https://t.me/puchesm1/101104

#قسمت_صد_بیست_دو

اطمینان صحبت میکرد طوری که خیالم راحت باشد ، صدایش را کمی پایین
آورد وگفت:
- آره عزیزم خیالت راحت باشه
آقام الان تو بالکنه نشسته داره کتاب میخونه
حالشم امروز خیلی بهتره هوس آش کردن منم آش رشته پختم واسش ...
اما منتظره تا شما بیایید میگه صبر کنیم تا باهم بخوریم
نفس راحتی کشیدم ، کمی خیالم راحت شد ودوباره تاکید کردم:
- ببین آمنه یه وقت نگی من زنگ زدم
نمیخوام حس کنه نگرانشم!
آخه صبح که میرفتیم ازم قول گرفت نگرانش نباشم
- نه نه مطمئن باش...
خیالت راحت حرفی نمیزنم
قطع کردم و به سرعت به طرف ماشین راه افتادم، مامان از دیر كردنم نگران
شده و بهادر را دنبالم فرستاده بود
پایین پله ها به هم بر خوردیم تا چشمش به من افتاد از سرخی بیني وچشمهای
ورم کرده ام فهمید گریه کردم
حالش به شدت دگرگون شد...
من این حالات دگرگونی او را خوب می شناختم!
من با این گونه حالات او مدتها زندگی کرده بودم!!
با دلواپسی پرسید:
_ماهدیس توحالت خوبه؟
خدایی ناکرده اتفاق بدی که نیفتاده؟

❌توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای جدید #آخرین_امید هر روز در کانال قرار داده میشود.
@puchesm1

20 last posts shown.