#آخرین_امید
لینک قسمت اول
https://t.me/puchesm1/101104#قسمت_صد_بیست_سه
سرم رابه نشانه منفى کمی بالا بردم، مثل همیشه دوباره نگرانم شد
بدون کلام از کنارش گذشتم شنیدم که میگفت :
- ماهدیس به من اعتماد کن!
من نمیذارم تنها بمونی...اجازه نمیدم غصه بخوری!
ماهدیس تو روخدا فقط یکبار دیگه بهم اعتمادکن !
با تمام وجود دلم میخواست بر میگشتم...
برمیگشتم و باز میتوانستم مثل گذشته با نگاهم تا عمق چشمانش نفود کنم!
دلم میخواست یکبار دیگر...
فقط برای یک بار اعتمادی را که از مدتها پیش گم کرده بودم را دوباره درون
آن چشمان زرد قابل ترحم پیدا میکردم
ولی افسوس که بی اعتمادی سر انجام بزرگترین بلای زندگیمان شده بود!....
آن شب تا صبح پنجره را باز گذاشتم تا آن بوی لعنتی هر چه زودتر پر کشیده
واز من دور شود...
حس عجیبی داشتم !
حسی شبیه شک ودلهره !
شک به این خاطر که باز دوباره بین دواحساس متفاوت درگیر وگرفتار میشدم
ودلهره برای این که میترسیدم از اینکه حتی برای یک لحظه غیر از بهادر به
دیگری فکر کنم!...
فردا تمام ماجرای ادکلن را برای سهیلا تعریف کردم
صبورانه گوش دادو عاقلانه پرسید:
ماهی!جون سهیلا یه چیز بپرسم راستشو میگی؟
- سهیلا کی از من شنیدی بهت دروغ گفته باشم؟!بپرس عزیزم
- ببینم دختر تو به این پسر مرموز حسی داری؟
رنگم پرید وبا ناراحتی گفتم:
- نه بابا دختر این دیگه از کجا در اومد!
مگه میشه من غیر بهادر به کس دیگه ای فکر کنم
متفکرانه گفت:
- پس آخه چه دلیل قابل قبولی میتونه وجود داشته باشه که تو عطری رو که
مربوط به یه مرد دیگه است رو میری پنهونی میخری...
بعد هم اونو پنهون میکنی!
البته نه از دیگران بلکه از خودت!چون هنوز به خودت اعتماد نداری که نه
میتونی تحمل بوی عطر اون غریبه رو داشته باشی ونه میتونی از اون بگذری
حرفهایش کاملا درست وبدون نقص بود !
اما پذیرفتن آن برایم بسیار سخت ودشوار....
نمیخواستم هرگز باور کنم مرتكب چنین کاری شده ام نمیخواستم بپذیرم!
چقدر احمق بودم!
سرم را پایین انداختم ، میترسیدم از این که درون چشمانش نگاه کنم چون او
راحت میتوانست از چشانم دستم را بخواند
خندید و با شوخی گفت:
- حالا به هر حال اتفاقیه که افتاده
درِ اون شیشه که درونش اکسیر حیات بود باز شده !
فکرشو بکن درست مثل تو فیلما یه آدم نادون باعث میشه که با ندونم کاریش
یک طلسم چند صد ساله شکسته شه!..
مثلا شماره های چند تا مهره به طور اتفاقی با هم جور در میاد...
یا اینکه یه کتاب بسته شده یهویی باز میشه...
یا در یک شیشه باز میشه ویک مرتبه یه چیزی شبیه دود یا بخار از توش
خارج میشه اونوقت طلسم شکسته میشه !
مومیایی پس از گذشت قرن ها از توى تابوتش بلند میشه یه راست میره سراغ
آناکسونامونش !
وای به حالت ماهی نکنه این آقا درخته زنده شده باشه والان داره دنبالت
میگرده
ترسیدم و محکم پایم را. روی کفشش گذاشتم وفشار دادم
آنقدر که از شدت درد فریاد کشید ، با حرص گفتم :
- زهر مار!!
خدا خفت کنه دختر ترسیدم به خدا
دوباره با هم خندیدیم
یکبار دیگر جهت پرو لباس عروسم رفتم
با اینکه هنوز کامل نشده بود ولی برای من زیباترین لباسی بود که در دنیا
وجود داشت!
هر بار با یک دنیا عشق آن را به تن میکشم دستهایم را عاشقانه روی چینهای
قشنگش میکشم
صد بار بر می گردم ودنباله ی بلندش را تماشا میکنم !
❌توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای جدید #آخرین_امید هر روز در کانال قرار داده میشود.
@puchesm1