✿🌈ℓεรвïαท❥ςнαททεℓℓ🌈✿


Channel's geo and language: Iran, Persian
Category: not specified


✬✬
Gif : @lesbianhoot
✮✮
Movie : @movie_lezbian
✯✯
ارتباط با مدیر :
@ellen_a777
✰✰
ارتباط ناشناس مدیر :
https://t.me/BChatBot?start=sc-673171350

Related channels

Channel's geo and language
Iran, Persian
Category
not specified
Statistics
Posts filter


Forward from: ابزارک ?
#اولین_چنل_سریال_های_لزبین 🍓💦
#بچه_مچه_نیاد
#هات #صحنه_دار


Forward from: ابزارک ?
#بکارت_آتش🔥 #گی #BDSM👅
#خشن #هات




Forward from: ابزارک ?
بزرگترین منبع رمان های #تصویری +18💦🔞


Forward from: ابزارک ?
#ازلیت #گی #فوق_هیجانی😈
#پسر_آسمانی💙
#پسر_جهنمی🔥
#بزرگسالان ❌


Forward from: ابزارک ?
#صکص #گیهای #هات 🔥 #کره ایی 📛


Forward from: ابزارک ?
#ارباب_من ⛓🔞
#دختری_که_به_شیخهای_عرب_فروخته_میشه🔥
#اما_زنی_در_این_میان......👇
#لزبین_BDSM
#بچه_مچه_ایست ❌


Forward from: ابزارک ?
#فیلم_سریال_گیف_عکس_رمان_تکست

#BDSM🏴‍☠
#LGBT🏳‍🌈


تایم تب 🐍
#روی_تب_نیا ❌
#پست_نذار #تب_نرو⚠️
#میری_اتحاد❌
ادمین تب 2k+ میشم
@Arrrr_k


🎧 آهنگ جدید شاهین نجفی "تبر"
🎵 Tabar
🗣 Shahin Najafi
💿 Single
📆 2019
🎸 Rap


एक कुतिया हमेशा आपका पैसा चाहती है, आपकी मानवता नहीं।:))

يه جنده هميشه پولتو ميخاد، نه انسانيتتو !






بزار دیگع😐


خب دیگه به اینا که نگفتی😐😌


بنظرت ن
خودم گفتم پارت داریم😐😂


بنظرم پارت داریم😐
Poll
  •   😍😍
  •   😕😕
55 votes


پوفی کشیدم، یادم اومد تحریک کردنشو تموم نکردم. پشتش قدم برداشتم، میدونم فقط اینکارو میکنم چون مستم و هیچ ترسی رو حس نمیکنم. دستامو دور کمرش چرخوندم و زمزمه کردم”باهام میای؟”

حس کردم زیر دستام لرزید، اما نچرخید طرفم و این یجورایی اذیتم کرد ولی تسلیم نشدم. چرخوندمش طرف خودم و پشتشو با لبه ی پیشخون پرس کردم. صورتمو واقعا بهش نزدیک کردم.

_”میخوام ببوسمت”

بهم نگاه کرد، واقعا نمیدونه چی بگه. “من میخوام بس کنی، این نمیتونه اتفاق بیوفته”

دوباره گذاشتم دستم به طرف قفسه سینش حرکت کنه، ایندفعه رو یکی از سینه هاش متوقفش کردم و گذاشتم لبام یه نیشخند شیطون بزنن. اون یخورده لرزید، اما میدونم میخواد، میتونم تو چشماش ببینم، خیلی واضحه. شورت پیژامه ای کوتاهی پوشیده و راحت میتونم دستمو بکنم داخل، اما نمیخوام اینطوری فکر کنه که میخوام ضعیفش کنم یا هرچیزی.

اما اون پسم نزد، و من بدنم رو به بدنش چسبوندم. بدنمو میون پاهاش جا دادم و روش بلند شدم. لبامو بهش نزدیک کردم، چسبوندمشون به استخون ترقوه لختش. و دستامو روش حرکت دادم.

لبامو به اندازه کافی سریع بهش پرس کردم چون دیگه فرصتشو ندارم. صورتشو گرفتم روبروی خودم، بلندش کردم و نشوندمش رو پیشخون. و پاهاش سریع دور پهلو هام پیچیده شدن. درمورد اینکه منو میخواست درست فکر میکردم، اما میفهمم تو رفتاراش تردد داره.

خودشو کشوند عقب “جسیکا...تو هنوز مستی. لطفا....فقط هوشیار شو”

اخم کردم”اما میخوام بیای...” داشتم ناله میکردم اما نا امید بودم. من میخوامش، خیلی بدجوری و میخوام اینو بفهمه.

طولانی و محکم نگاهم کرد، اما میدونم ضعیفه “خواهش میکنم...فقط برو دوش بگیر”

نیشخند زدم”بعد ازینکه خوردم”

هوف کشید، نودلارو تکون داد و با چاشنی و طعم دهنده مخلوطشون کرد. بعدش با یه لیوان آب برام سروش کرد. پشت بار نشستم، و اون بهم ملحق شد “خب پارتی چطور بود؟”

همون لحظه به اینکه جقدر با بودن با هدر نزدیک شده بودم فکر کردم. و حس بدی بهم دست داد. سریع گفتم “اتفاق خاصی نیوفتاد”

سرشو کج کرد، یه نیشخند کوچولو زد “واقعا؟”

با سرم تأیید کردم، واقعا نمیتونم فکر کنم چه حدسایی زده “فقط خودمونو لرزوندیم و بیر پونگ بازی کردیم”

پامو لمس کرد، و بعدش گفت “میدونستی تموم مدتی که اینجا بودی کمربندت نیمه باز بود؟”

حس کردم گرما تو صورتم حرکت کرد و همون لحظه از اومدن اینجا پشیمون شدم. نمیخواستم درمورد اتفاقی که قبل ازینکه پلیس برسه افتاد حرف بزنم، اما اون بهتر از من میدونست. با تته پته گفتم “م-من نمی...”

یه حالت حسادتو تو صورتش دیدم “اون هدر بود؟”

آروم با سرم تأیید کردم، اما اینطوری نیست که از هدر بترسم یا ازش خوشم نمیاد چون از طرفی میاد، فقط نمیخوام درموردش با ارین صحبت کنم. نمیخوام فکر کنه داره به یه چیزی مثل هرزه تبدیل میشم چون دیگه با هم ملاقات نمیکنیم و کاملا تقریبا از هم جدا شدیم.

من فقط تنهام، و گیج شدم که میخوام با قلبم چیکار کنم. چون ارینو میخواد، نه هدر.

اما نمیتونم داشته باشمش.

هرچند، قراره امشب بدجوری سخت تلاش کنم.

نودلامو تموم کردم، آخرین جرعه آب هم سر کشیدم و بهش نگاه کردم “حالا میتونی باهام بیای؟”

قرمز شد و سعی کرد مخفیش کنه اما من کاملا حقیقتو دیدم” نه جس....فقط برو دوش بگیر”

چشم تو حدقه چرخوندم، اون نمیفهمه من چقدر بدجوری دلم براش تنگ شده و دارم سعی می‌کنم نشونش بدم. میخوام باهام بیاد، میخوام ببینتم، میخوام خودم ببینمش و بوسش کنم و لمسش کنم....اگه فقط بتونه بزاره.

تا ایستادم دستشو گرفتم. دستمو به طرف بالای ساقه دستش حرکت دادم “لطفا ارین...”

نرم شد و میدونم داره ضعیف میشه.


#Dear_Mrs_Rose
#Part_102
#Chapter_47

ناراحتی مثل یه سطل آب گرم روم ریخته شد، مثل یه سونامی که درونم غوغا میکنه و میخواد از پا درم بیاره. تماشاش کردم، داشت یه نوع فیلم تماشا میکرد، و کاملا مطمعنم داره گریه میکنه. بهرحال این موقع شب چرا بیداره؟ یه ماراتون فیلم از the notebook یا یه همچین چیزی؟

بیخیال هرچی که هست یا نیست دلم میخواد ازش قطش کنم، میخوام، اما اینکارو نمیکنم چون ازم متنفر میشه. هنوز حس میکنم الکل کونمو فشار میده(😐:دی)، و زودی خسته و گرسنم شد. باید در بزنم؟ باید سعی کنم وارد شم؟

بعدش زدم رو در شیشه ای

صورتش طرفم حرکت کرد و یه چهره گیج و ترسیده رو تو صورتش دیدم، و بعدش نگرانی. ایستاد، سریع راهشو گرفت طرفم و درو‌ باز کرد “جسیکا، داری چه غلطی میکنی؟”

منو برد تو خونه و من سکندری خوردم. هنوز حس مستی میکنم. بهش نگاه کردم، فکر کردم اگه مارک اینجا باشه “مارک...اینجاست؟”

سرشو به نشونه نه تکون داد و منو کشوند رو کاناپه”مستی؟”

سرمو تکون دادم، تنها بهترین تلاشمو کردم تا بهش ثابت کنم نیستم. اما شکست خوردم.

لباسا و تنمو بو‌کشید “بوی علف گندیده میدی، أه جسیکا”

چشم تو حدقه چرخوندم “چیز دیگه ای هست بگین خانم رز؟”

اسمشو با طعنه گفتم، و هنوز ازش ناراحتم و بخاطر اتفاقی که بینمون افتاده بود دلخورم، اما نمیتونم بهش کمکی کنم. من قلب شکستم، و دیدن اون تنها اینجا فقط باعث میشه بیشتر از قدری که مسخواستم بخوامش.

جملم حالتشو برگردوند، اما نشکست “جسیکا....باید بری”

یه ضربه درد تو قلبم حس کردم وقتی اون جملات بهم تلقین شدن، و دونستم اون نمیخواد من اینجا باشم. تابلوعه، اون حتی منه حال خراب هم قبول نداره. با سرم تأیید کردم، حس مرده متحرک رو دارم “خیلی خب”

راهمو طرف در درپیش گرفتم اما یکدفعه دستش دستمو گرفت. چرخوندم عقب و کشوندم طرف خودش. دستام مچشو گرفتن، فقط تا خودمو جا بدم وقتی دستاش گونمو پیدا کردن، صورتمو به صورت خودش نزدیک تر کرد.

حس کردم قلبم تو قفسه سینم متوقف شد، و نفسم تو حلقم گیر کرد وقتی لبامون بزور همو لمس کردن. حتما نفسامو بو کرد چون غر زد “أی...بوی آبجو میدی”

دستم از رو شکمش به طرف سینش حرکت کرد. رو سینش حرکت دادم دستمو، که هیچ سوتینی روش نبود. و به سمت گردنش، اینقدر بدجور میخوامش که درد داره. خیلی وقته از آخرین باری که باهم بودیم میگذره...من دوباره نیازش دارم.

زیر لمسم یخ زد و تونستم خماری رو تو چشماش ببینم وقتی سعی کرد قایمشون کنه. ضعیف زمزمه کرد “جسیکا....”

دستمو برداشتم “ضعف کردم”

موضوعو عوض کردم چون نمیخواستم بشنوم ردم میکنه. باعث میشه دردم بگیره و نمیتونم بشنومش. کج لبخند زد “چیزی میخوای بخوری؟”

سرمو به نشونه تأیید تکون دادم، و اون راهشو سمت آشپزخونه ادامه داد و یه مقدار نودل ریخت تو کاسه. همینطور که پشتش بهم بود گفت “ چرا نمیری دوش بگیری و هوشیار شی، الان گیجی”


هواتو دارن، بدیشم همینه که من الان این‌جام. توی این چندساعت پامو از اتاق بیرون نذاشتم و هواپیمازدگی رو بهونه کردم و رو تخت دراز کشیدم.
بقیه شام خوردن، تلویزیون دیدن، درمورد سیاست و فوتبال و تجارت حرف زدن و من فقط بهشون گوش دادم. بیشتر از همه به صدای گلی. هرچند زیاد حرف نزد. حقیقتش اینه که دلم برای صداش پر می‌زد و همون چند جمله کوتاهی که گفت رو بلعیدم. راستش دارم دق می‌کنم.
گلی سه سال از من بزرگ‌تره، دانشجوی ارشد صنایعه و الان یک سال و نیمه که تو شهر ما درس می‌خونه.
می‌گفت چندماه دیگه درسش تموم می‌شه و برمی‌گرده خونه. من بدون اون چیکار کنم؟ به خودم دلداری می‌دم که این روزا هم فقط تو باشگاه می‌دیدمش و باهم درحد سلام و علیک بودیم.
شاید اگه این آب باریکه هم قطع بشه تحملش برام آسون‌تر بشه. فکرمو از همه چی پرت می‌کنم و به شاخه‌های درخت که تا روی‌ پنجره اومدن خیره می‌شم. سروصدا دیگه تقریبا قطع شده و همه رفتن بخوابن. حدس می‌زنم داریوش، برادرم، داره با گوشی‌ش کار می‌کنه که این یعنی یه ذره کار برام سخت می‌شه. بچه که بودم هروقت می‌اومدم این‌جا، نصفه شبا یواشکی با گلی می‌رفتیم پشت بوم.
از اون‌جا حس می‌کردیم همه شهر زیر پامونه. گلی خیلی سعی کرد صور فلکی رو بهم یاد بده ولی من یاد نگرفتم و آخرش جفتمون نتیجه گرفتیم که تو این مورد استعدادی ندارم.

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

20 last posts shown.

1 039

subscribers
Channel statistics