Mopic


Channel's geo and language: Iran, English
Category: Other


من عکاس نیستم اما عکس میگیرم
نویسنده نیستم اما مینویسم

poco x3 pro
http://t.me/HidenChat_Bot?start=819542483

Related channels

Channel's geo and language
Iran, English
Category
Other
Statistics
Posts filter


دلم میخواد شروع کنم بنویسم
ولی خب یهو دیدی یه جرم چسبوندن تنگ اسممون
مارو به جرم فلان کشیدن بالا




*


Forward from: MOHIK
حس می‌کنم لقب‌ها آدما رو می‌ندازن تو قفس.
وقتی برچسب عکاس یا نویسنده رو می‌چسبونی به خودت، یهو میوفتی توی تقلا برای اثباتش؛ باید مدام حواست باشه به چارچوب‌ها و استانداردهایی که بقیه براش ساختن.
من ترجیح میدم آزاد بمونم؛
دوربین و کلمه برام ابزار پناه بردنن، نه پیشوند و پسوندی که بخوام یدک بکشم.

اینکه میگی عکس‌ها و متن‌ها به دلت می‌شینه لطف توئه، ولی شاید دلیلش دقیقا همینه که درگیر این اسم‌ها نیستم و فقط دارم بدون فیلتر، اون چیزی که می‌بینم و حس می‌کنم رو ثبت می‌کنم.


Forward from: Hidden Chat
در پاسخ این پیام نوشت:

چرا خودتو نه عکاس میدونی نه نویسنده در صورتیکه هم عکسای زیبایی میگیری هم متن های زیبایی مینویسی




ما دروغگوهای بسیار ماهری هستیم.



هنر بزرگ زیستنِ مدرن، نه در اصالت، بلکه در مهارت پنهان‌سازی فجایع درونی خلاصه می‌شود.
هر روز صبح، پیش از آنکه چشم در چشم جهان بیرونی بدوزیم، مراسم آیینی تزویر را به جا می‌آوریم:
کت‌وشلوار موجه آدم بودن را تن تنهایی‌مان می‌کنیم، لبخند استاندارد مورد تایید جمع را با چسب ناامیدی روی صورت فیکس می‌کنیم، عطری به تن می‌زنیم که بوی مرگ آرزوها را بپوشاند، و پا می‌گذاریم توی خیابان.
در ظاهر همه‌چیز مرتب است؛ ماشین‌ها رژه می‌روند، کلمات در دهان‌ها صیقل می‌خورند و آدم‌ها به یکدیگر سلام‌های گرم و پوک تحویل می‌دهند. اما هیچ‌کس نمیپرسد پشت این نمای سنگین معماری انسانی، دقیقا چه جنازه‌ای در حال ورم کردن و تجزیه شدن است.

فاجعه زمانی آغاز می‌شود که این نمایش خسته‌کننده به پرده پایانی‌اش می‌رسد. هیاهوی جهان می‌میرد، چراغ اتاق‌ها خاموش می‌شوند، و آینه‌ها دیگر جرات یا حوصله دروغ گفتن ندارند.
آن‌وقت است که نقاب از صورت می‌افتد و سقوط واقعی رخ می‌دهد.
انسان در تاریکی مطلق، دستش را دراز می‌کند و تا آرنج در درون خود فرو می‌برد.
انتظار داری به قلب برسی؟ به تپش زندگی؟ به گرمای یک اصالت انسانی؟
نه.
دستت در لجن‌زاری از تناقض‌های حل‌نشده، پشیمانی‌های لزج، و خروارها حرف قورت‌داده‌ای فرو می‌رود که سال‌هاست گند کشیده‌اند به ریشه‌‌ی جان.
اینجا دیگر پای گناه در میان نیست.
گناه سبک‌وزن است؛
گناه را می‌شود با یک عذرخواهی دم‌دستی، با یک استغفار شبانه، یا حتی با گذشت زمان شست و برد.
گناه، زخمِ بازی است که بالاخره جوش می‌خورد.
اما آنچه ما از آن حرف می‌زنیم، زخم نیست؛ رسوب است.
چرک متراکمی است که طی سال‌ها انباشت مکرر، سکوت‌های اجباری، خیانت‌های خرد خردی که به خودت کرده‌ای، و آرزوهایی که زنده به گور کرده‌ای، ته روح رسوب کرده و با هیچ گریه‌ای، با هیچ آگاهی و با هیچ توبه و مسکنی پاک نمی‌شود.

از نظر روان‌شناختی، این عمیق‌ترین شکل بیگانگی با خود است. انسان در مواجهه با خودش، دچار تهوعی مزمن و درمان‌ناپذیر می‌شود.
تو می‌فهمی که تمام کتاب‌هایی که خوانده‌ای، تمام ایدئولوژی‌هایی که به خاطرشان سینه چاک کرده‌ای، و تمام نقاب‌های روشنفکری یا اخلاقی‌ات، فقط پوسته نازک و شکننده‌ای بوده‌اند کشیده شده روی یک مرداب عمیق و جوشان.
تو از درون تهی، پوسیده و لجن‌آلود شده‌ای؛ اما قانون بقای این جامعه بیمار، به تو دیکته می‌کند که فردا صبح دوباره باید بلند شوی، لباس اتوکشیده بپوشی، توی کافه بنشینی و درباره معنای زندگی حرف بزنی، در حالی که در عمق سینه‌ات، باغچه‌ای از گل‌های سمی و پوسیده در حال گندیدن است.

دردناک‌ترین، شرورانه‌ترین و فجیع‌ترین بخش ماجرا، دقیقا همین آگاهی عریان است.
اگر انسان کور بود، اگر لوکوموتیو مغزش در میانه‌ی این زوال از کار می‌افتاد، باری به این گرانی خفه‌اش نمی‌کرد.

اما فاجعه اینجاست که آدم می‌فهمد.
با تمام پوست و استخوانش لمس می‌کند که چقدر از درون متلاشی، کثیف و تهوع‌آور شده است.
این سیاهی، مثل یک عفونت کهنه‌کار به جان سیستم عصبی می‌افتد؛ تمام خاطرات پاک کودکی را می‌بلعد، رنگ همه‌ی دلخوشی‌ها را کدر می‌کند و اجازه نمی‌دهد حتی یک وجب جا برای پناه بردن به خودت باقی بماند.

فرار کردن؟ این مضحک‌ترین توهم بشر است.
کجا می‌خواهی فرار کنی؟ چطور می‌خواهی خودت را از پوست بیرون بکشی؟
تمام جغرافیای کره زمین را هم که دور بزنی، این بار سنگین، چرک و بدبو، دقیقا زیر همین پوست جا خوش کرده است و زوال را قطره‌قطره به رگ‌هایت پمپاژ می‌کند.

اینجا دیگر انسان قربانی اوضاع نیست، زندانِ خود است.
قفسی خودساخته با میله‌هایی از جنس سکوت و کرختی، که در آن حتی امید هم بوی کپک و عفونت می‌دهد. و در این تاریکی مطلق، تنها کاری که از دست روان خسته‌ی آدم برمی‌آید، خیره شدن به این فروپاشی مطلق است؛ نظاره کردن این حقیقت تلخ و لکه‌دار که زیر تمام این لعاب آبروداری، چه گنداب عظیمی از کثافت عمق وجود تهنشین شده است.






ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که گویی در تناقض محض ، دست‌وپای می‌زند.
چگونه می‌توان از اقتدار سخن گفت، وقتی ستون‌های خانه بر خشت‌های فرسوده بنا شده است؟

این دردناک‌ترین بخش داستان ماست: رویاپردازی در فضای خلأ.

ما به تماشای کسانی نشسته‌ایم که بر بلندای منبری از شعارهای توخالی ایستاده‌اند و بی‌آنکه سلاحی در دست یا اقتصادی در پشتوانه داشته باشند، بر طبل جنگ می‌کوبند. گویی صدای هق‌هق مادری که نان سفره‌اش روزبه‌روز کوچک‌تر می‌شود، به گوش‌های کر آنان نمی‌رسد.

این نه فقط یک سیاست اشتباه، که یک خیانت عقلانی به ملتی است که به جای زیستن، تنها به بقا محکوم شده است.

فرهنگ ما، هنر ما و اصالت ما در زیر آوارِ تصمیماتی دفن شده که نه بویی از واقع‌گرایی برده‌اند و نه ذره‌ای از شفقت.

ما در میان میدانی هستیم که نه هواپیمایش بال پرواز دارد و نه پدافندش سایه امنیت؛
تنها چیزی که به وفور یافت می‌شود، هزینه‌ای است که مردم باید برای این جنون قدرت‌طلبی بپردازند.

مشکل اینجاست که آن‌ها نه تنها راه را نمی‌شناسند، بلکه چراغ را هم شکسته‌اند.

وقتی عقلانیت از ساحت سیاست رخت بربندد، نتیجه چیزی جز
ویرانی تدریجی آرزوهای نسلی نیست که قربانی توهمات گذشتگان شده است.

ما نه در پی جنگیم و نه در پی شعار؛ ما فقط حقیقتی را فریاد می‌زنیم که در گلوی این جامعه، بغض شده است:
چرا باید بهای نادانی آنان، عمر سوخته ما باشد؟














نظر خودم اینه که کل متن چرت و پرت بود







20 last posts shown.