Dr Behzad Chavooshi


Channel's geo and language: Iran, Persian
Category: Blogs


شماره تماس کلینیک جهت رزرو نوبت
(۰۲۱) ۹۱۰۰۵۱۴۱
شماره ‌WhatsApp برای ساکنین خارج‌ از کشور
(۰۰۹۸) ۹۰۳۱۳۰۹۱۵۶

Related channels  |  Similar channels

Channel's geo and language
Iran, Persian
Category
Blogs
Statistics
Posts filter






دوست خوبم، عشق رو ما از تو کتاب‌ها یا سر کلاس درس یاد نمی‌گیریم، از روی تجربه‌های کودکی یاد می‌گیریم. و یه واقعیت عجیب وجود داره: خیلی وقت‌ها آدم‌ها دقیقا همون مدل رابطه‌هایی رو انتخاب می‌کنن که یه زمانی بهشون آسیب زده. نه چون دوستش دارن یا براشون خوبه بلکه به این خاطر که اون تجربه براشون صرفا یه تجربه‌ی آشناست.

برای همینه که می‌بینی کسی که با والدین خشمگین بزرگ شده، تهش جذب آدم‌های خشمگین می‌شه. کسی که همیشه با بی‌توجهی یا انتقاد روبه‌رو بوده، سر از رابطه‌ای درمیاره که توش باز هم دیده نمی‌شه. انگار یه بخشی از وجود ما مدام دنبال چیزی می‌گرده که می‌شناسه، حتی وقتی اون چیز دردناکه. انگار ما با کسی ازدواج می‌کنیم که حس خونه‌ای رو که توش بزرگ شدیم برامون زنده می‌کنه.

واسه همین، در موقع جدایی، آدم فقط از یک آدم جدا نمی‌شه، از چیزی جدا می‌شه که سال‌ها براش حس خونه داشته. و دل کندن از چیزی که حس خونه می‌ده، حتی اگر رنج‌آور هم باشه، اصلا کار ساده‌ای نیست. به همین دلیل، آدم ترجیح می‌ده تو یک درد آشنا بمونه تا اینکه وارد یک ناشناخته ترسناک بشه.

بذار بیشتر راجع به اهمیت این حس آشنای خونه توضیح بدم. بعضی آدم‌ها وقتی به رابطه‌ای سالم نزدیک می‌شن، به شکل عجیبی مضطرب می‌شن. نه چون اون رابطه بده، بلکه چون ناآشناست. و برعکس، وقتی دوباره وارد رابطه‌ای می‌شن که در اون نادیده گرفته می‌شن، کنترل می‌شن یا دوست داشته نمی‌شن، احساس آرامش می‌کنن. نه به این خاطر که خوشحال‌اند؛ به این خاطر که مسیرش رو بلدن. حسش رو می‌شناسن و همه‌چیز براشون آشناست.

حالا برگردیم به شما. راستش فکر نمی‌کنم سؤال اصلی این باشه که «برم یا بمونم؟» خودت جواب این سؤال رو می‌دونی. سؤال اصلی اینه: آیا حاضرم وارد مسیری بشم که راهش رو بلد نیستم؟ به نظرم سخت‌ترین بخش تغییر همینجاست. اینکه بپذیری فقط چون چیزی برای من آشناست، دلیل نمی‌شه برای من خوب هم باشه. اینکه بتونی بین حس آدم آشنا و ادم امن تمایز قائل بشی.

بهرحال، در این مسیر ناآشنا، کمک گرفتن از یک روانشناس می‌تونه خیلی کمکت کنه تا حضور این حس آشنا رو بهتر درک کنی، بفهمی چه نقشی در انتخاب‌هات داشته و داره و چطور می‌تونی کم‌کم ازش فاصله بگیری. خیلی وقت‌ها چیزی که ما بهش می‌گیم «سرنوشت»، در واقع فقط الگوی تکرارشونده‌ای هستن که هنوز فرصت نکردیم بهش آگاه بشیم ✌️❤️




شروع زندگی مشترک مثل تماشای پاوراتی روی صحنه اپرا‌ست، ولی زندگی واقعی یعنی روندن یه بولدوزر با اون صدای خشن و نتراشیده‌س.

تجربه عاشق شدن و با هم یک زندگی ساختن، دو مهارت کاملا متفاوتن. وقتی پشت بولدوزر نشسته‌ای، نباید انتظار داشته باشی همون حسی رو داشته باشی که پاواروتی روی صحنه اپرا داره اجرا می‌کنه.

یکم صبور باش. فقط چهار سال از شروع زندگی مشترکت گذشته و هماهنگ شدن آدم‌ها با هم زمان می‌بره. لطفا حواست باشه توی ذهنی که مدام می‌گه: «من باید مشکل ازدواجم رو حل کنم» گیر نکنی. به جای اون، وارد فضایی شو که توش اجازه می‌دی هرکس همون‌جایی باشه که هست؛ بدون اینکه بخوای تغییرش بدی، هلش بدی یا صاحبش بشی. هر روز با خودت بگو: «امروز فقط می‌خوام از شادی‌های کوچک و ناقص همین امروز لذت ببرم.»

برای مدتی فقط یه موجود ساده باش. از چیزهایی که هست لذت ببر. بشین کنار همسرت، املت بخور، با ریتم اون همراه شو و از سادگی‌هاش لذت ببر ✌️❤️


دوست خوبم، بعضی آدم‌ها عاشق تجزیه و تحلیلن اما همه آدم‌ها این‌طوری نیستن. اگه با بعضی‌ها بخوای وارد یک گفتگوی عمیق بشی، ممکنه بهت بگن: «من الان فقط می‌خوام املتم رو با آرامش بخورم، تو چرا داری زندگی ساده منو این‌قدر پیچیده می‌کنی؟!» بله آدم‌ها واقعا با هم فرق دارن. این آدمها نه اینکه احساس نداشته باشن؛ فقط دلشون نمی‌خواد مدام ایده‌ها رو زیرورو کنن، دنبال معنای عمیق‌تر بگردن یا احساساتشون رو موشکافی کنن. اون‌ها دوست دارن زندگی قابل پیش‌بینی باشه و لازم نباشه هر روز همه‌ چیز رو از نو بررسی کنن.

همه این‌ها رو گفتم که بگم به نظرم همسرت برای تو انتخاب اشتباهی نبوده. یه نکته مهم رو یادت باشه: زندگی مشترک رو این اصل نمی‌چرخه که مدام رابطه رو زیر ذره‌بین ببری و همه‌ چیز رو تحلیل کنی. ازدواج بیشتر روی وفاداری، تعهد و ثبات بنا شده. برای اینکه یه رابطه دوام بیاره، گاهی باید بعضی سؤال‌ها رو بی‌جواب بذاری، بعضی ابهام‌ها رو بپذیری و به جای تحلیل کردن، زندگی کنی.

من خودم برای اینکه آروم باشم، به حجم زیادی از رفتارهای ساده، قابل پیش‌بینی و قابل اعتماد از طرف همسرم نیاز دارم. با اینکه راجع به خودم میدونم که من عاشق آدم‌های عجیب و غریب و پیچیده‌‌ام، اما این لزوما به این معنا نیست که بتونم هر روز با یکی از همون آدم‌های عجیب زیر یک سقف زندگی کنم. چون در نهایت، من امنیت، سادگی و قابل‌پیش‌بینی بودن یک زن رو دوست دارم. این ویژگی‌ها برای من آرامش‌بخشن و به نظرم سادگی و سر‌راستی می‌تونه خیلی‌ هم خصیصه‌ جذابی‌ باشه.

تجربه شخصی من نشون میده که خیلی از مردها، حتی وقتی از نظر فکری و احساسی آدم‌های عمیقی هستن، باز هم سبک زندگی ساده‌ رو ترجیح می‌دن. دوست دارن زندگی‌شون ملموس، مشخص و قابل پیش‌بینی باشه. می‌دونم خیلی وقت‌ها سادگی و سرراستی مردها می‌تونه رو مخ باشه. اما فکر می‌کنم شکوفایی فکری و احساسی خیلی از زن‌ها اتفاقا کنار مردهایی اتفاق می‌افته که ساده، صادق و قابل اعتمادند.

البته این به این معنا نیست که نیاز تو به گفت‌وگوی عمیق یا کنجکاوی فکری مهم نیست. اتفاقا کاملا واقعی و ارزشمنده. فقط شاید قرار نباشه همه این نیازها رو صرفا از همسرت تأمین کنی. آدمهای دیگه باید این نیاز رو در تو تامین کنن.

و یه چیز دیگه هم هست که به نظرم باید بدونی. سادگی همسرت، یا حتی بی‌تفاوت به نظر رسیدنش، لزوما از بی‌علاقگیش به شما نمیاد. گاهی فقط روشی برای زنده موندنه. همون‌طور که برای تو چیزهای خیلی مهمی توی این رابطه در خطره، برای اون هم همین‌طوره. وقتی عقب می‌کشه، سکوت می‌کنه یا سعی می‌کنه همه‌ چیز رو سبک و بی‌دردسر نگه داره، شاید شاید اتفاقا به این دلیله که این رابطه براش خیلی مهمه و همین اهمیت، آسیب‌پذیرش می‌کنه. شاید ته دلش این ترس رو داره که کم‌کم احساس کنه توی خونه‌ی خودش دیگه اختیار چندانی نداره.

به‌هرحال بهت پیشنهاد می‌کنم به جای اینکه مدام روی این تمرکز کنی که همسرت چرا اهل کندوکاو در احساساتش نیست، بیشتر حواست به چیزهایی باشه که هر روز به رابطه‌تون اضافه می‌کنه؛ مهربونی، تعهد، مسئولیت‌پذیری و امنیتی که کنارش تجربه می‌کنی. هر وقت دیدی کاری که انجام می‌ده حال رابطه‌تون رو بهتر می‌کنه، همون لحظه بهش بگو. ازش قدردانی کن، ذوق کن و اجازه بده خودت هم از اون لحظه لذت ببری.

ذهن تحلیلگر تو مدام می‌خواد فیلم گذشته رو عقب بکشه و دوباره بررسی کنه که اصلا چه چیزی در این مرد برات این‌قدر جذاب بوده. اما حدس من اینه که قلب و بدنت، خیلی قبل‌تر از ذهنت، دلایل خوبی برای انتخاب این مرد داشتن.
چون واقعیت اینه که گاهی ذهن ما دقیقا نمی‌دونه به چی نیاز داره، اما قلبمون ما رو به سمت همون چیزی هدایت می‌کنه که واقعا بهش احتیاج داریم. وقتی کنار یک نفر حالت خوبه، اما بدون اون احساس می‌کنی فرو می‌ریزی، این خودش یه نشونه مهمه.

به نظرم شما تازه در ابتدای صمیمیت واقعی قرار دارید. طبیعیه که همسرت برای رسیدن به اون فضای صمیمی، بیشتر از تو زمان لازم داشته باشه. و هرچقدر بیشتر این حس رو بهش منتقل کنی که تو از اون جلوتر و بالغ‌تری، رسیدن اون به اون نقطه بیشتر طول می‌کشه. مهم‌ترین کار اینه که تحقیر و نگاه از بالا به همدیگه رو تا جایی که می‌شه کمتر کنید و روی چیزهایی که در رابطه خوب کار می‌کنن، بیشتر سرمایه‌گذاری کنید. از همسرت انتظار نداشته باش نسخه‌ای از خودت باشه.

و هر وقت ذهنت شروع کرد به خیال‌پردازی درباره مردی که خیلی بهتر یا کاملا مناسب توئه، سعی کن واقع‌بین باشی. از خودت بپرس: آیا کنار اون واقعا احساس امنیت می‌کنم؟

میدونم تو عاشق شور و اشتیاقی، اما فراموش نکن هر رابطه جدیدی، اگر دوام بیاره، دیر یا زود تبدیل به یک زندگی مشترک معمولی و تکراری می‌شه. حتی پیچیده‌ترین آدم‌ها هم وقتی هر روز کنارشون زندگی کنی، کم‌کم ساده و آشنا به نظر می‌رسن.

22k 0 189 645



در حالی که خیلی وقت‌ها نشونه‌ها وجود داشتن، شاید آدم‌ها متوجهشون شده بودن، شاید حتی تلاش کرده بودن بهت منتقلش کنن، اما سیستم زلزله‌سنجت خاموش بوده.

کلید ماجرا در یک جمله ساده‌ست: باید حاضر بشی به چیزهایی که باب میلت نیست توجه کنی. باید این فضا رو ایجاد کنی تا واقعیت فرصت پیدا کنه چیزی بهت یاد بده.
رشد کردن یعنی بتونی اطلاعاتی رو دریافت کنی که دوستشون نداری، با این هدف که از زیر بار توهم‌ها و الگوهای قدیمی بیرون بیای و صادقانه‌تر زندگی کنی.

پیشنهاد من این نیست که از فردا بشینی تک‌تک رفتارهای آدم‌ها رو تحلیل کنی. اتفاقا نه. پیشنهاد من اینه که کمتر درگیر مدیریت کردن رابطه بشی و بیشتر خود رابطه رو تماشا کنی. کمتر حواست به این باشه که چطور طرف مقابل رو راضی نگه داری و بیشتر حواست به این باشه که اون با تو چطور رفتار می‌کنه. کمتر دنبال این باش که ثابت کنی آدم خوبی هستی و بیشتر نگاه کن ببین طرف مقابل اصلا ظرفیت قدردانی، احترام و متقابل بودن رو داره یا نه.

خیلی از آدم‌هایی که مرتب مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرن، مشکلشون این نیست که زیادی اعتماد می‌کنن. مشکلشون اینه که زیادی توجیه می‌کنن. تفاوت مهمیه. چون آدم‌های سوءاستفاده‌گر معمولا خودشون رو پنهان نمی‌کنن؛ ما هستیم که بارها و بارها نشونه‌هاشون از خودمون پنهان می
کنیم.

طرف برای پنجمین بار زیر قولش زده، ولی هنوز براش توضیح می‌تراشیم. طرف برای دهمین بار مرزهامون رو رد کرده، ولی هنوز دنبال دلیل می‌گردیم. طرف فقط وقتی کاری داره سراغمون میاد، ولی باز امیدواریم یه روزی تغییر کنه.
برای همین بهترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که کمتر کاری کنی و بیشتر مشاهده کنی. یه کم عقب بشین. یه کم کمتر توضیح بده. یه کم کمتر نجات بده. یه کم کمتر جبران کن. و فقط ببین.

ببین وقتی «نه» می‌گی چه اتفاقی می‌افته. ببین وقتی یه خواسته غیرمنطقی رو قبول نمی‌کنی طرف مقابل چه واکنشی نشون می‌ده. ببین وقتی دیگه حاضر نیستی همه بار رابطه رو به دوش بکشی، چه کسی کنارت می‌مونه و چه کسی می‌ره. همین‌جاهاست که آدم‌های سوءاستفاده‌گر خودشون رو لو می‌دن.

باور کن یه روزی می‌رسی به جایی که به جای این سؤال که «چرا باز ازم سوءاستفاده شد؟» از خودت می‌پرسی: «چطور این همه نشونه رو نمی‌دیدم؟» و همون لحظه می‌فهمی که مشکل این نبوده که آدم‌ها رو نمی‌فهمیدی؛ بلکه مشکل این بوده که مدت‌ها به خودت اجازه نداده بودی چیزهایی رو ببینی که دوست نداشتی ببینی ✌️❤️

28k 0 145 791

دوست خوبم من با توحه به شناخت اندکم از شما حدسم رو خدمتتون میگم: اگر بخشی از زندگیت رو تو خانواده‌ای گذرونده باشی که حجم ترس، طرد، قضاوت یا خشونت توش بالا بوده، ممکنه سیستم عصبی‌ات کم‌کم به چیزی شبیه یک سیستم زلزله‌سنج فوق‌پیشرفته تبدیل شده باشه. چون وقتی خطر از سمت آدم‌ها میاد، مغز یاد می‌گیره که برای بقا باید هرچه زودتر نشونه‌های خطر رو تشخیص بده. برای همین شروع می‌کنه به زیر نظر گرفتن دائمی چهره‌ها، لحن صداها، سکوت‌ها و رفتارهای دیگران. در نتیجه حتی یه لرزش کوچیک گوشه لب، یه مکث کوتاه وسط حرف زدن یا یه تغییر جزئی در تن صدا می‌تونه توجهت رو جلب کنه و برات معنای خاصی داشته باشه. انگار دستگاهت طوری تنظیم شده که کوچک‌ترین لرزش‌های محیط رو ثبت کنه تا قبل از اینکه اتفاق بدی بیفته، آماده واکنش باشی.

مشکل اینجاست که زندگی کردن با همچین سیستم حساسی خیلی خسته‌کننده و اضطراب‌آوره. چون کم‌کم نشونه‌های اجتماعی به‌جای اینکه صرفا اطلاعاتی درباره آدم‌ها بهت بدن، به منابع بالقوه خطر تبدیل می‌شن. در چنین شرایطی طبیعیه که برای فرار از این فشار دائمی، درجه حساسیت این زلزله‌سنج رو هی پایین‌تر و پایین‌تر بیاری تا جایی که تقریبا خاموش بشه.

اینجا یه نکته مهم وجود داره: مشکل این نیست که زلزله‌سنجت کار نمی‌کرده، اتفاقا مشکل این بوده که زیادی کار می‌کرده و تو بعد از مدتی اون‌قدر از هشدارهاش خسته شدی که تصمیم گرفتی کلا خاموشش کنی. و با از کار انداختن این دستگاه حساس، بخشی از توانایی‌ات برای فهمیدن آدم‌ها رو هم از دست دادی. منظورم اینه که تو برای محافظت از خودت، جریان دریافت نشونه‌های اجتماعی رو تا حد زیادی احتمالا قطع کرده بودی. خب وقتی زلزله‌سنج رو OFF می‌کنی، فقط هشدارهای اشتباه رو از دست نمی‌دی؛ اطلاعات جدید رو هم از دست می‌دی

خب حالا پیشنهاد من چیه؟ باید زلزله‌سنج رو روشن کنی. باید دوباره یاد بگیری به نشونه‌های اجتماعی توجه کنی. منظورم این نیست که مثل گذشته هر حرکت و هر نگاه آدم‌ها رو زیر ذره‌بین ببری و از همه چیز بترسی. اتفاقا هدف این نیست که حساسیت زلزله‌سنجت رو ببری روی آخرین درجه. هدف اینه که دوباره روشنش کنی.

ببین، سیستم تشخیص آدم‌ها چیزی نیست که یه بار برای همیشه ساخته بشه. مثل هر سیستم هوشمند دیگه‌ای، باید مدام از محیط داده بگیره و خودش رو آپدیت کنه. وقتی سال‌ها از ترس آسیب دیدن، ناامیدی یا خستگی، دریافت این اطلاعات رو متوقف می‌کنی، مثل این می‌مونه که کابل اینترنت رو از سیستم کشیدی بیرون. درسته که شاید برای مدتی کمتر در معرض بعضی خطرها قرار بگیری، ولی در عوض سیستم تشخیصت هم دیگه آپدیت نمی‌شه.

بعد از یه مدت، با نسخه‌ای قدیمی از واقعیت زندگی می‌کنی. آدم‌ها تغییر می‌کنن، الگوهای سوءاستفاده تغییر می‌کنن، روابط پیچیده‌تر می‌شن، ولی سیستم تو هنوز داره با اطلاعات چند سال پیش کار می‌کنه. برای همین چیزی که امروز بهش می‌گی «من آدم‌ها رو خوب نمی‌شناسم» یا «همیشه گول می‌خورم»، خیلی وقت‌ها نتیجه کم‌هوشی یا ساده‌لوحی نیست. نتیجه اینه که مدت‌هاست به اندازه کافی به داده‌های واقعی توجه نکردی.

نکته اصلی این نیست که هر نگاه، هر جمله و هر واکنش آدم‌ها رو موشکافی کنی. قرار نیست دوباره برگردی به همون وضعیت فرساینده‌ای که مدام خودت رو تحلیل می‌کنی، زیر سؤال می‌بری و از هر نشونه کوچیکی می‌ترسی. اتفاقا کلید ماجرا اینه که به جای گیر کردن روی جزئیات، بیشتر به پویایی رابطه توجه کنی. یعنی ببینی در این رابطه چه الگویی داره مرتب تکرار می‌شه. آیا فقط تو داری درک می‌کنی؟ فقط تو داری کوتاه میای؟ فقط تو داری هزینه می‌دی؟ فقط تو بعد از هر گفتگو احساس گناه، گیجی یا بدهکاری می‌کنی؟

توجه به نشونه‌های اجتماعی یعنی همین. یعنی نه چشم‌هات رو ببندی و همه چیز رو توجیه کنی، نه اون‌قدر وارد تحلیل افراطی بشی که از زندگی بیفتی. یعنی با آرامش نگاه کنی ببینی رابطه در عمل چه اثری روی تو می‌ذاره و طرف مقابل در طول زمان چه الگویی از خودش نشون می‌ده.

شاید خیلی از آدم‌های دلسوز زندگیت بارها خواستن یه جوری بهت بگن که «یه کم بیشتر حواست رو جمع کن» یا «فکر نمی‌کنی این رابطه داره بهت آسیب می‌زنه؟» اما هیچ‌وقت احساس نکردن که راهی برای گفتنش وجود داره. نه به این خاطر که برات اهمیت قائل نبودن. به این خاطر که احتمالاً به اطرافیانت یاد دادی شنیدن بعضی حرف‌ها برات خیلی سخته. چون هر وقت کسی خواسته چیزی رو بهت نشون بده، خیلی سریع توجیهش کردی یا ازش عبور کردی.
اینجوری کم‌کم آدم‌های اطرافت هم یاد می‌گیرن سکوت کنن. نه چون چیزی نمی‌بینن، بلکه چون احساس می‌کنن تو آمادگی دیدنش رو نداری.

تو ممکنه فکر کنی چون هیچ‌کس چیزی نگفته، پس حتما نشونه‌ای وجود نداشته.




براى اينكه بالاخره از جانب كسى كه هيج وقت انتخابت نکرده، انتخاب بشی!

حالا توصیه‌ام به شما: برای اینکه ذهنت شفاف‌تر بشه، باید مدتی کامل قطعش کنی. هیچ پیامی. هیچ خیال‌پردازی‌ای. هیچ سر زدن به شبکه‌های اجتماعیش. و بدون که این کار احتمالا حس ترک کردن یه اعتیاد رو بهت می‌ده. اما این به این معنی نیست که اون عشق واقعی زندگیت بوده. این فقط یعنی یک‌سری مواد شیمیایی دارن از سیستم بدنت خارج می‌شن.

باید به خودت زمان بدی تا بفهمی هر بار که به این فانتزی پناه می‌بری، واقعا دنبال چی هستی؟ هیجان؟ رمانس؟ فرار؟ احساس زنده بودن؟ امید به ماجراجویی‌های تازه؟ چون همه این چیزها رو می‌شه به شکل‌های دیگه هم پیدا کرد؛ بدون اینکه از یک رابطه سالم و خوشبخت بیرون بزنی. رابطه‌ای که توش گذشته‌ای مشترک و آینده‌ای قابل پیش‌بینی وجود داره. سخته. اما غیرممکن نیست ✌️❤️


یکی از بهترین توصیه‌هایی که تا حالا شنیده‌ام اینه که وقتی می‌خوای کسی رو فراموش کنی، باید روی واقعیت اون آدم تمرکز کنی، نه روی تصوری که ازش توی ذهنت ساختی. وقتی پای کشش و دلتنگی وسط باشه، خیلی وقت‌ها چیزی که آتیش رو روشن نگه می‌داره خود اون آدم نیست؛ بلکه چیزیه که برای ما نمایندگی می‌کنه. کسی که خیال می‌کنیم هست. چیزی که فکر می‌کنیم قراره به زندگیمون اضافه کنه. آدمی که تصور می‌کنیم کنار اون تبدیل بهش خواهیم شد. این خیال‌پردازی‌ها کم‌کم می‌تونن به وسواس تبدیل بشن و هرچی بیشتر توشون غرق بشیم، تشخیص دادن مرز بین داستانی که خودمون ساختیم و واقعیتی که وجود داره سخت‌تر می‌شه.

من نمی‌خوام درد و سردرگمی تو رو کوچیک جلوه بدم، اما فکر می‌کنم اگه بتونی تفاوت بین داستان واقعی‌ای که بین تو و این مرد وجود داشته و فانتزی که سال‌هاست توی ذهنت درباره‌اش ساختی رو ببینی، خیلی از ابهام‌ها برطرف می‌شن.

بذار یه جور دیگه بگم، باید بفهمی هر بار که به این فانتزی پناه می‌بری، واقعا دنبال چی هستی؟ هیجان؟ رمانس؟ فرار؟ احساس زنده بودن؟نوستالژی؟ امید به ماجراجویی‌های تازه؟

الان بیشتر توضیح میدم:

فرضیه اول) از توضیحاتی که دادی، به نظر می‌رسه اوایل یا اواسط دهه چهل زندگیت باشی. این هنوز سن جوونیه، اما در عین حال شروع نیمه دوم زندگی هم هست. وارد مرحله‌ای شدی که می‌تونه هیجان‌انگیز باشه، می‌تونه ترسناک باشه، می‌تونه خسته‌کننده باشه، یا همه این‌ها با هم. برای خیلی از آدم‌ها این دوره از زندگی با یک سؤال مهم همراهه: «همین بود؟» یعنی کم‌کم متوجه می‌شی بعضی از درها برای همیشه بسته شدن، بعضی از رویاها هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتن و بعضی از مسیرها رو دیگه نمی‌شه امتحان کرد. برای همین بعید نیست بخشی از این وسواس به اون مرد، در واقع کمتر درباره خودش و بیشتر درباره مواجه شدن با گذر زمان باشه

فرضیه دوم) فکر می‌کنم هرچی سنمون بالاتر می‌ره، عشق اول رمانتیک‌تر به نظر میاد. نه لزوما چون اون آدم فوق‌العاده بوده، بلکه چون دلمون برای بخشی از زندگیمون تنگ شده که دیگه بهش دسترسی نداریم. اون موقع نه قسطی بود که پرداخت کنیم، نه بچه‌ای که بزرگ کنیم، نه این همه نگرانی و بحران اقتصادی و اجتماعی که هر روز دور و برمون می‌بینیم. زندگی ساده‌تر بود، سبک‌تر بود و آینده هنوز پر از امکان‌های کشف‌نشده به نظر می‌رسید.

برای همین می‌خوام ازت بپرسم نکنه چیزی که دنبالش هستی، خود این مرد نباشه؟ نکنه دلت برای اون دختر نوجوون تنگ شده که برای اولین بار عاشق شد؟ همون دختری که توی حیاط دانشگاه ایستاده بود و با یک نگاه احساس می‌کرد همه‌چیز ممکنه. شاید چیزی که امروز دلتنگش هستی، بیشتر از اینکه یک آدم باشه، یک دوره از زندگیه؛ دوره‌ای که دیگه برنمی‌گرده.

فرضیه سوم) یه چیز دیگه هم به چشمم میاد. تصادفی نیست که این وسواس درست در دوره‌ای از زندگیت ظاهر شده که سال‌هاست با همسرت زندگی می‌کنی. شاید رابطه‌تون زیادی آشنا شده باشه. شاید زیادی قابل پیش‌بینی شده باشه. و اگر این‌طوره، کاملا قابل فهمه. بالاخره هر رابطه بلندمدتی بعد از مدتی بخشی از تازگی و هیجان روزهای اولش رو از دست می‌ده و جای اون رو صمیمیت، امنیت و تکرار می‌گیره. مشکل اینجاست که گاهی ما این تغییر طبیعی رو با از بین رفتن عشق اشتباه می‌گیریم. در چنین موقعیت‌هایی ذهن خیلی راحت وسوسه می‌شه به گذشته برگرده؛ به آدم‌هایی که هیچ‌وقت واقعا نداشتیمشون، به راه‌هایی که هیچ‌وقت نرفتیم و به زندگی‌هایی که هیچ‌وقت تجربه نکردیم. چون خیال‌پردازی درباره یک زندگی نزیسته، خیلی راحت‌تر از روبه‌رو شدن با واقعیت زندگی‌ایه که الان داریم.

فرضیه چهارم) یه چیز دیگه هم به چشمم میاد. تصادفی نیست که مردی که این همه ذهن تو رو درگیر کرده، کسیه که خودت می‌گی هیچ‌وقت علاقه زیادی بهت نداشته و حتی خیلی هم خوب نمی‌شناسیش. گاهی وسواس پیدا کردن نسبت به یک آدم نسبتا غریبه، از روبه‌رو شدن با واقعیت‌های یک رابطه بلندمدت امن‌تره. چون یک آدم دور از دسترس می‌تونه هر چیزی که دلت می‌خواد باشه؛ هیجان‌انگیز، متفاوت، اسرارآمیز و بی‌نقص. اما یک رابطه واقعی، پر از پیچیدگی، مسئولیت، روزمرگی و چالش‌هاییه که ناچاریم باهاشون روبه‌رو بشیم. برای همین گاهی ذهن ما به جای درگیر شدن با مسائل واقعی زندگی، ترجیح می‌ده خودش رو مشغول یک آدم ناتمام و دست‌نیافتنی کنه

فرضیه پنجم) تا حالا دقت کردی چرا ذهنت مردی که سال‌هاست دوستت داشته، بهت احترام گذاشته و بارها نشون داده که خوشبختی تو براش مهمه رو نمی‌بینه، ولی از اون طرف این‌قدر درگیر مردیه که بیشتر از یک ساله حتی جواب پیامت رو نداده؟ نمی‌گم احساساتت اشتباهه، ولی دوست دارم از خودت بپرسی چرا ذهنت این‌قدر درگیر کسیه که هیچ‌وقت انتخابت نکرده؟ گاهی پشت دلتنگی براى يك آدم، دلتنگی براى يك عشق نيست؛ دلتنگی براى تأييد شدنه.



19k 0 108 248

نمی‌بینه که شریکش طی این سال‌ها آروم‌آروم بار بخش بزرگی از زندگی رو به دوش کشیده. قبض‌ها. برنامه‌ها. هماهنگی‌ها. مسئولیت‌ها. تصمیم‌های روزمره. پارتنری که علاوه بر زندگی خودش، داره زندگی یک بزرگسال دیگه رو هم مدیریت می‌کنه.

در چنین شرایطی، بعضی از افراد مبتلا به ADHD شروع می‌کنن به دنبال کردن منابع جدید هیجان؛ از کراش‌های تازه گرفته تا رابطه‌های نیمه‌عاطفی، پروژه‌های جدید، تغییر شغل، بازگشت ذهنی به آدم‌های قدیمی، خیال‌پردازی درباره زندگی‌های متفاوت یا رویاهای بزرگ و جذاب.

در همین زمان، شریک مقابل کم‌کم فرسوده میشه. تنها میشه. دلخور میشه. عصبانی میشه. چون احساس می‌کنه نقش همسر رو از دست داده و تبدیل شده به کسی که باید مدام مراقب، پیگیر و مسئول باشه.

خب چه باید کرد؟ همون‌طور که داشتن موتور قوی برای یک ماشین مهمه، اگر فرمان و ترمز نداشته باشی، فقط با موتور قوی نمی‌تونی به مقصد برسی. اگر ADHD وجود داره، باید جدی گرفته بشه. باید شناخته بشه. باید درمان بشه. باید مدیریت بشه.

من صراحتا ازت می‌خوام اول از همه «تست نقص توجه» بدی یا اجازه بدی یه متخصص این مساله رو راجع به شما ارزیابی کنه، اگر دیدی واقعا ADHD داری، با جدیت دنبال درمانش باشی. می‌دونم سخته. می‌دونم هزینه داره. می‌دونم ممکنه اولین دارویی که امتحان می‌کنی جواب نده یا عوارض داشته باشه. می‌دونم ممکنه چند بار ناامید بشی و با خودت بگی ولش کن، فایده‌ای نداره.

اما چیزی که خیلی از آدم‌ها متوجهش نمی‌شن اینه که گاهی فاصله بین یک زندگی آشفته، فرساینده و غیرقابل‌پیش‌بینی با یک زندگی بسیار قابل‌مدیریت، از جایی شروع میشه که بالاخره درمان درست پیدا میشه.

درمان هم فقط دارو نیست. گاهی دارو بخش مهمی از درمانه، گاهی روان‌درمانی، آموزش، کوچینگ، اصلاح سبک زندگی و یاد گرفتن مهارت‌های اجرایی هم لازمه. مهم اینه که آدم بالاخره قبول کنه این مسئله با نصیحت، سرزنش و تصمیم‌های هیجانی حل نمی‌شه.

اگر امروز خیلی‌ها می‌تونن کارشون رو حفظ کنن، رابطه‌های عاطفی سالم داشته باشن، به تعهدات‌شون برسن و از زندگی لذت ببرن، بخش بزرگی از این تفاوت به خاطر درمانه. نه به خاطر اراده بیشتر. نه به خاطر اینکه یک روز صبح از خواب بیدار شدن و تصمیم گرفتن آدم منظم‌تری باشن. بلکه چون بالاخره فهمیدن باید کمک درست بگیرن.

خیلی از افراد مبتلا به ADHD سال‌ها خودشون رو تنبل، بی‌اراده، بی‌مسئولیت یا بی‌ثبات می‌دونن. در حالی که مسئله اصلی جای دیگه‌ایه. شما نمی‌تونی صرفا تصمیم بگیری که از فردا منظم‌تر باشی. نمی‌تونی صرفا تصمیم بگیری که از فردا بهتر برنامه‌ریزی کنی. نمی‌تونی صرفا تصمیم بگیری که از فردا حواست کمتر پرت بشه. همون‌طور که یک آدم نزدیک‌بین نمی‌تونه با تلاش بیشتر تابلوهای دور رو واضح‌تر ببینه.

پس اول باید مشکل پیدا بشه. بعد باید درمان مناسب پیدا بشه. و بعد باید مسئولیت ادامه مسیر رو پذیرفت. به نظرم مهم‌ترین تفاوت بین یک فرد مبتلا به ADHD که سال‌ها در یک الگوی تکراری گیر می‌کنه و یک فرد مبتلا به ADHD که زندگی پایداری می‌سازه، این نیست که یکی باهوش‌تره یا اراده بیشتری داره. تفاوت اینه که یکی بالاخره قبول می‌کنه ADHD یک مسئله واقعیه و مسئولیت درمانش رو می‌پذیره.

اون می‌پذیره: این بخشی از واقعیت زندگی منه و باید یاد بگیرم چطور باهاش زندگی کنم. برای همین اگر کسی این متن رو می‌خونه و به ADHD خودش شک داره یا می‌دونه که داره باهاش زندگی می‌کنه، دوست دارم این چند جمله رو جدی بگیره:

اختلال نقص توجه داشتن تقصیر تو نیست. اما درمانش مسئولیت توئه. منتظر روزی نباش که ناگهان آدم منظم‌تر، متمرکزتر و مسئولیت‌پذیرتری بشی. دنبال درمانی باش که کمک کنه این اتفاق بیوفته. همون روزی که قبول می‌کنی بعضی مشکلات زندگیت فقط حاصل ضعف اراده نیستن و برای حلشون باید کمک بگیری، زندگی شروع می‌کنه تغییر کردن ❤


دوست خوبم، وقتی نامه‌ات رو می‌خوندم مدام دو تا حدس مختلف توی ذهنم شکل می‌گرفت. دو توضیح متفاوت برای چیزی که امروز داری تجربه می‌کنی. طبیعتا ممکنه هیچ‌کدوم از این حدس‌ها درست نباشن، یا حتی هر دو تا حدی درست باشن. اما اگر جای تو بودم، قبل از اینکه درباره آینده این رابطه تصمیم مهمی بگیرم، حتما این دو احتمال رو با دقت بررسی می‌کردم:

حدس اول: نکنه داری بحران معنا رو با بحران رابطه اشتباه می‌گیری!

تو ظاهرا دنبال زنی هستی که هم عاشقش باشی، هم بهترین دوستت باشه، هم شریک زندگیت باشه، هم تو رو کاملا بفهمه، هم همیشه هیجان‌زده‌ات کنه، هم هیچ‌وقت تکراری نشه، هم هر روز یک نسخه تازه از خودش بهت نشون بده. درسته؟ اما زندگی واقعی این‌طوری نیست. در زندگی واقعی، هیچ آدمی نمی‌تونه برای سال‌ها منبع دائمی هیجان یک آدم دیگه باشه. اصلا هیجان خاصیتش اینه که موقته.

حالا بذار یک سوال تلخ ازت بپرسم: فرض کنیم فردا از این رابطه خارج شدی. بعدش چی؟ دقیقا چی اتفاق می‌افته؟ صبح روز بعد بیدار میشی و ناگهان آدم متفاوتی میشی؟ تکلیفت تو زندگی روشن میشه؟ مسیر زندگیت واضح میشه؟ می‌فهمی با زندگیت چه کار می‌خوای بکنی؟ یا فقط یک آدم مهربان و وفادار از زندگیت حذف شده و بقیه سؤال‌ها هنوز سر جاشون هستن؟

خاطرت باشه هر چیزی که درباره‌ این زن نوشتی، خصایصی هستن که خیلی‌ها تمام عمرشون رو صرف پیدا کردنش می‌کنن و هرگز پیداش نمی‌کنن. پس به نظرم مسئله اصلی اصلا ایشون نیست. چیزی که از پیامت می‌فهمم اینه که تو بیشتر از اینکه درگیر بحران رابطه باشی، درگیر بحران معنا هستی. انگار مدتیه نمی‌دونی دقیقا کجای زندگی ایستادی. و وقتی آدم نمی‌دونه کجای زندگی ایستاده، خیلی راحت فکر می‌کنه مشکل از رابطه است. متأسفانه خیلی وقت‌ها «رابطه» میشه نزدیک‌ترین هدف برای شلیک کردن.

بذار یه مثال ساده بزنم. فرض کن یک نفر از شغلش ناراضیه، از خودش ناراضیه، از بدنش ناراضیه و از مسیر زندگیش هم مطمئن نیست. خیلی وقت‌ها اولین فکری که به ذهنش میاد اینه که شاید شریک عاطفی من آدم مناسبی نیست. نه چون مشکل از شریکشه، بلکه چون تغییر شریک زندگی از روبه‌رو شدن با تمام سؤال‌های بزرگ‌تر زندگی ساده‌تره. و این همون چیزیه که باید ازش بترسی. باید از اشتباه گرفتن منشا درد بترسی.

ممکنه از این رابطه خارج بشی و چند سال بعد کنار زنی قرار بگیری که بسیار هیجان‌انگیزتره، شوخ‌تره، عجیب‌تره، پرشورتره و ساعت‌ها باهاش حرف بزنی. اما بعد از مدتی، وقتی دوباره با خودت تنها بشی، همون سؤال‌ها برمی‌گردن. همون ابهام‌ها. همون تردیدها. همون حس گم‌گشتگی.
چون مسئله اصلی هیچ‌وقت اون زن نبوده. مسئله خودت بودی.

به‌هرحال من نمی‌دونم باید با این زن بمونی یا نه. هیچ‌کس نمی‌تونه این تصمیم رو به جای تو بگیره. اما یه چیز رو خوب می‌دونم: اگه روزی ازش جدا شدی، امیدوارم به این دلیل نباشه که فکر کردی جایی در دنیا انسانی وجود داره که همزمان مهربان‌تر، عمیق‌تر، پذیرا‌تر، هیجان‌انگیزتر و کامل‌تره.
چون این جست‌وجو ممکنه تا آخر عمر ادامه پیدا کنه. و خیلی از آدم‌ها وقتی به آخرش می‌رسن، متوجه میشن دنبال انسان کامل نبودن؛ دنبال فرار از تردیدهای خودشون بودن. و اون وقت برای جبران خیلی دیر شده.

البته وقتی نامه‌ات رو می‌خوندم، یه احتمال دیگه هم مدام تو ذهنم می‌اومد؛ اینکه شاید بخشی از این داستان اصلا به نحوه کارکرد مغزت مربوط باشه، نه به رابطه‌ات.

حدس دوم: نکنه پای ADHD وسط باشه؟

اجازه بده یه حدس حرفه‌ای بزنم: احتمالا پای اختلال بیش‌فعالی و نقص توجه، یعنی ADHD، هم در میون باشه.
یکی از الگوهای بسیار رایجی که در سال‌ها کار بالینی بارها و بارها باهاش مواجه شدم، رابطه بین یک فرد بسیار وظیفه‌شناس و کمال‌گرا با فردی مبتلا به ADHD هست.

اوایل این مدل رابطه‌ها معمولا فوق‌العاده جذابن. چون یکی نظم میاره، یکی خلاقیت. یکی ثبات میاره، یکی هیجان. یکی حواسش به واقعیت‌های زندگیه، یکی مدام در حال ساختن ایده‌های تازه‌ست. یکی زمین رو می‌بینه، یکی آسمون رو. یکی برنامه می‌ریزه، یکی رویا می‌بافه. و همین تفاوت‌هاست که باعث میشه هر دو نفر با خودشون فکر کنن بالاخره اون چیزی رو پیدا کردن که همیشه جاش تو زندگی‌شون خالی بوده.

اما به مرور، اگه ADHD، شناخته و مدیریت نشه، کم‌کم اتفاق عجیبی می‌افته. رابطه دو بزرگسال، آروم‌آروم تبدیل میشه به رابطه والد و فرزند. و از اینجا به بعد، هر دو نفر شروع می‌کنن به رنج دادن و رنج کشیدن.

فرد ADHD کم‌کم از زندگی قابل پیش‌بینی و باثباتی که شریکش ساخته خسته میشه. مخصوصا وقتی اون موج اولیه عاشقی، تازگی، دوپامین و هیجان فروکش می‌کنه، ممکنه وارد این فاز بشه که دیگه کسی شوخی‌هاش رو نمی‌فهمه، بازیگوشی‌هاش رو دوست نداره و او دیگه اون آدم جذاب و متفاوت سابق نیست.

اما معمولا یک چیز مهم رو نمی‌بینه.

26k 0 181 639



دوست خوبم، یه چیزی هست که خیلی‌ها موقع فکر کردن به بچه‌دار شدن نمی‌بیننش، اینکه بچه‌دار شدن ضریب روزمرگی زندگی رو چند برابر می‌کنه! می‌دونم جمله عجیبیه، ولی عین حقیقت رو خدمتتون گفتم. الان بیشتر توضیحش میدم.

خیلی از آدم‌ها وقتی به بچه‌دار شدن فکر می‌کنن معمولا بهترین و قشنگ‌ترین لحظه‌ها میاد جلوی چشمشون؛ اولین لبخند، اولین قدم، اولین کلمه، بغل کردن بچه، عکس‌های خانوادگی، جشن تولدها، سفرها و خاطراتی که قراره سال‌ها بعد با لبخند ازشون یاد کنن. اما واقعیت اینه که زندگی واقعی از اون لحظه‌های خاص ساخته نشده.

زندگی واقعی بیشتر شبیه اینه: شیشه شیر شستن، پوشک عوض کردن، نیمه‌شب از خواب پریدن، جمع کردن اسباب‌بازی‌ها، بردن بچه به مهد، آوردن بچه از مهد، رزرو وقت دکتر، واکسن، آماده کردن غذا، جمع کردن غذا، شستن لباس‌ها، پیدا کردن جوراب گمشده، جواب دادن به یه سؤال تکراری برای بار هزارم. و انجام دادن همین کارها، دوباره و دوباره و دوباره. روزها، ماه‌ها و سال‌ها.

برای همین گفتم بچه دار شدن ضریب روزمرگی زندگی رو چند برابر می‌کنه! پس اگه با روزمرگی کنار میای، احتمالا راحت‌تر از پسش برمیای. اما اگر از روزمرگی فراری باشی، اگر مدام دنبال هیجان، تنوع و تازگی باشی، اگر حوصله‌ات از تکرار زود سر بره، بچه‌دار شدن اصلا اون چیزی نیست که توی ذهنت تصور می‌کنی. بچه‌دار شدن آزمون تحمل روزمرگیه.

بله بچه‌دار شدن آزمون عشق نیست، آزمون تحمل روزمرگیه. آزمون اینه که ببینی می‌تونی تو دل هزاران کار تکراری و خسته‌ کننده، همچنان احساس رضایت، تعهد و عشق و معنا داشته باشی یا نه ✌️❤️




بذار کمکت کنه بفهمی هر سکوتی نشونه طوفان نیست، هر فاصله‌ای نشونه رها شدن نیست و هر آرامشی مقدمه یه فاجعه نیست. یاد بگیری بعضی آدم‌ها واقعا می‌مونن، نه از سر اجبار، نه چون گزینه بهتری ندارن، نه چون چیزی ازت می‌خوان، فقط چون دوستت دارن، و‌ چون تو دوست داشتنی هستی ❤️


«شما منتظری اون یکی لنگه کفش هم بیفته!» بذار با یه داستان کوتاه منظورم رو روشن‌تر کنم.

یه روزی مردی وارد یه مهمون‌خونه میشه و برای یه شب اتاقی اجاره می‌کنه. صاحب مهمون‌خونه قبل از اینکه کلید رو بهش بده میگه: فقط یه خواهش دارم. مسافری که اتاق بغلی رو گرفته خواب خیلی سبکی داره، لطفا سر و صدا نکن.
مرد قبول می‌کنه و میره توی اتاقش. آخر شب وقتی می‌خواد بخوابه شروع می‌کنه لباس‌هاش رو دربیاره. موقع درآوردن کفش‌ها، یکی از کفش‌ها از دستش در میره و با صدای بلندی می‌افته روی زمین.

همون لحظه می‌فهمه خرابکاری کرده. برای همین کفش دوم رو خیلی آروم درمیاره، بی‌صدا میذاره کنار تخت و می‌گیره می‌خوابه. حدود یه ساعت بعد با صدای مشت و لگد به دیوار از خواب می‌پره. همسایه اتاق کناری با عصبانیت داد می‌زنه: پس اون یکی لنگه کفش کی می‌افته؟!

مشکل اون مرد صدای کفش اول نبود. مشکلش انتظار کفش دوم بود. یه ساعت کامل بیدار مونده بود، نه به خاطر اتفاقی که افتاده بود، بلکه به خاطر اتفاقی که فکر می‌کرد قراره بیفته. راستش روایت شما منو یاد همین داستان انداخت.

انگار یه بخشی از وجودت نشسته و منتظره اون یکی لنگه کفش هم بالاخره بیفته. منتظری یه روز این آقا سرد بشه. منتظری علاقه‌اش کم بشه. منتظری فاصله بگیره. منتظری ناامیدت کنه. منتظری ترکت کنه. منتظری همون اتفاقی بیفته که قبلا یه جایی توی زندگیت بارها و بارها افتاده. و تا وقتی اون کفش دوم نیفتاده، ذهنت آروم نمی‌گیره.

اما نکته مهم اینجاست که خیلی وقت‌ها ما از رها شدن نمی‌ترسیم، ما به رها شدن عادت کردیم. بین این دوتا فرق خیلی بزرگی وجود داره.

اگه یه آدمی سال‌های زیادی از زندگیش رو توی فضایی گذرونده باشه که عشق ناپایدار بوده، توجه موقتی بوده، آدم‌ها یه روز بودن و یه روز نبودن، کم‌کم ذهنش یاد می‌گیره که این وضعیت رو طبیعی بدونه. نه اینکه دوستش داشته باشه. نه اینکه ازش لذت ببره. فقط می‌شناسدش.

و انسان‌ها معمولا به سمت چیزهای آشنا کشیده می‌شن، حتی وقتی اون چیزها دردناک باشن. برای همین بعضی آدم‌ها با اینکه از رها شدن زخم خوردن، باز هم ناخودآگاه جذب آدم‌هایی میشن که احتمال رها کردنشون زیاده. چرا؟
چون اونجا همه‌چیز آشناست. قوانین بازی رو بلدن. بلدن چطور نگران بشن. بلدن چطور منتظر بمونن. بلدن چطور خودشون رو برای ناامیدی آماده کنن. رهاشدگی براشون دردناکه، ولی غریبه نیست. درحالیکه ثبات براشون غریبه است. حمایت غریبه است. قابل اعتماد بودن غریبه است. شفافیت هم براشون غریبه است.

اینکه یکی امروز دوستت داشته باشه و فردا هم همون‌قدر دوستت داشته باشه، برای بعضی آدم‌ها از هر چیزی عجیب‌تره!

و اینجا یه واقعیت تلخ خودش رو نشون میده؛ ذهن انسان همیشه بین «خوب» و «بد» انتخاب نمی‌کنه، خیلی وقت‌ها بین «آشنا» و «ناآشنا» انتخاب می‌کنه. برای همین گاهی وقتی کنار یه آدم سالم و قابل اطمینان قرار می‌گیری، به جای آرامش گرفتن مضطرب میشی. مدام دنبال نشونه می‌گردی. مدام رابطه رو زیر و رو می‌کنی. مدام پیام‌ها رو تحلیل می‌کنی. مدام لحن صداش رو بررسی می‌کنی. مدام از خودت می‌پرسی: حتما یه جای کار می‌لنگه. چرا همه‌چی انقدر آرومه؟ کی قراره اوضاع خراب بشه؟ و اون یکی لنگه کفش کی می‌افته؟!

نه چون واقعا اتفاقی داره می‌افته بلکه چون ذهن تو هنوز به امنیت عادت نکرده. چون برای یه آدمی که سال‌ها توی بی‌ثباتی زندگی کرده، امنیت اولش شبیه آرامش نیست؛ شبیه ابهامه. شبیه گم شدن توی یه کشور غریبه است. انگار وارد جایی شدی که زبانش رو بلد نیستی. هیچ‌کدوم از تابلوهایی که همیشه باهاشون راهت رو پیدا می‌کردی وجود ندارن.

و عجیب اینجاست که همین آرامش می‌تونه برای یه آدم زخم‌خورده، ترسناک باشه. چون هرچقدر هم دنیای قبلی مزخرف بوده باشه، حداقل می‌شناختش. حداقل می‌دونست آخر داستان قراره چی بشه. حداقل می‌دونست از کجا قراره ضربه بخوره. اما اینجا نمی‌دونه. اینجا شاید قرار نباشه کسی ترکش کنه. اینجا شاید قرار نباشه کسی ناامیدش کنه. اینجا شاید قرار نباشه کسی بهش خیانت کنه. اینجا شاید اصلا اون یکی لنگه کفش هیچ‌وقت به زمین نخوره!

و این برای کسی که تمام عمرش منتظر صدای سقوط بوده، باورکردنی نیست.

حالا بر گردیم به شما: من فکر نمی‌کنم مشکل اصلی شما این آقا باشه. مشکل اصلی اینه که یه بخش زخمی از وجودت هنوز باور نکرده که ممکنه این بار داستان فرق داشته باشه. هنوز باور نکرده که همه آدم‌ها شبیه پدرت نیستن. همه آدم‌ها شبیه مردهایی که قبلا آزارت دادن نیستن. همه رابطه‌ها قرار نیست به همون جهنمی ختم بشن که قبلا تجربه کردی. و تا وقتی این بخش زخمی درمان نشه، حتی اگر بهترین آدم دنیا هم کنارت باشه، ذهنت باز دنبال صدای اون کفش دوم می‌گرده.

حرف آخر؟ با یه روانشناس مرتب حرف بزن. بذار کمکت کنه آروم‌ آروم از این سرزمین قدیمی فاصله بگیری.

20 last posts shown.

54 313

subscribers
Channel statistics
Popular in the channel