داستان جذاب واقعی


Channel's geo and language: Iran, Persian
Category: Erotic


در حال تایپ: داستان شانس بزرگ
چنل تلگرام دوم:
https://t.me/dastan_rooz
چنل تلگرام سوم:
https://t.me/dastan_shaaab
موضوع داستان ها: پالیسی، فوتفتیش، بردگی، جوراب نازک شیشه ای، لزبین، سن بالا و...

Related channels

Channel's geo and language
Iran, Persian
Category
Erotic
Statistics
Posts filter


🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۷۳

محسن جورابای حدیثه که هنوز توی مشتش بود، گذاشت توی جیبش. همزمان چندتا خانم از مغازه خارج شدن. محسن چرخید تا کاراشو انجام بده. یهو صاحب مغازه رو دید که با تعجب بهش نگاه میکنه.
- اون چی بود که گذاشتی توی جیبت؟
- چیز خاصی نبود آقا بیات!
- امروز اصلا حواست هست من دست تنهام؟ ده تا زن اومدن اینجا، تو چسبیدی به اون چادریه، دو ساعتم لفتش دادی.
- ببخشید آقا!
- چی بود گذاشتی جیبت!؟
- هیچی!
- بذار روی میز ببینم چی بود.
محسن جورابا رو درآورد و گفت: جورابه، مشکلیه؟
- جوراب مشتریو برداشتی؟ بله که مشکلیه. دیوانه شدی؟
- حالا که شده!
- چیزی که زیاده شاگرده، تکلیفمو باهات روشن میکنم.
محسن این حرف به غرورش برخورد. زنگ زد به احسان.
- سلام آقا راد! راستش جوراب خانمتون توی مغازه جامونده، ازتون عذرخواهی میکنم.
- اشکالی نداره!
آقا بیات یهو خشمش فروکش کرد. لبخند زد و گفت: باریکلا! خوشم اومد!

اون شب محسن توی تلگرام پیام داد: سلام، از صندل راضی بودین امروز؟
- آره، مثل همیشه!
- پای خانومتونو اذیت نکرد که؟
- نه خداروشکر.
- خداروشکر. آقا احسان من یک چیزی میخواستم بگم بهتون.
- بگو.
- اگه میشه تلفنی بگم!
- همینجا بگو!
- میخواستم بگم که پاهای خانومتون خیلی زیباست.
- مرسی!
- و فکر منو کلا مشغول کرده. جوری که به هیچ چیزی جز پای خانومتون نمیتونم فکر کنم.
احسان جواب نداد. محسن در ادامه نوشت: امروز که جورابشون جا موند، بردم خونه و الان پیشمه. شاید باور نکنید، ولی دارم بوشون میکنم.
- فوت فتیشی؟
- پس میدونید چیه این حس؟ بله فوت فتیشم!
- متاسفم. بهتره دنبال راه دیگه‌ای برای ارضای حست باشی. دیگه پیام نده.
محسن شروع کرد به زنگ زدن، اما احسان جواب نداد. پیامک داد: ببخشید، عذرخواهی میکنم اگه پررویی کردم. لطفا جواب بدید.

🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۷۴

احسان بلاخره به تماس محسن جواب داد.
- سلام آقا احسان. ببخشید که اینقدر مزاحم میشم.
- سلام! چی میخوای بگی!
- من میدونم که شما میتونید منو درک کنید. هیچکس مثل شما نظر من در مورد کفشای خانومش براش مهم نبوده. میدونم به اینکه از پای خانومتون تعریف بشه اهمیت می‌دید. پاهایی به این زیبایی واقعا باید پرستیده بشن. باید از زیباییشون تعریف بشه. لطفا به من این اجازه رو بدید که پاهاشونو بپرستم.
احسان وقتی که دید محسن داره اینطور بی محابا و بدون ترس حسش رو میگه، کمی آروم شد و گوش داد.
- از روزی که انگشتای ناز و کشیده خانمتونو دیدم بهشون علاقمند شدم‌.
واقعا پررو شده بود، بخصوص حالا که احسان رو مجبور کرده بود جواب بده و به حرفاش گوش بده. احسان حس کرد کیرش با این تعریف و تمجیدها داره سیخ میشه. البته نه بخاطر تصور این زیبایی‌ها، بلکه بخاطر شنیدنش از زبان یک پسربچه!
- ببین! درست نیست که در مورد زن من اینطوری حرف بزنی...
- گوش کنید لطفا! خانمت زیباترین پای دنیا رو داره، چطور میتونم در موردشون ساکت بمونم؟ چرا نمیخوای واقعیت رو بشنوی؟
- باشه قبول. ممنون ازینکه واقعیت رو گفتی....
- من میخوام پاهای زیباش رو ببوسم.
- ببین.....
- لطفا حرفمو قطع نکن، اون پاها لایق بوسیدن هستن. لبهای خودمو تصور میکنم که روی پوست صاف و نرم پای زنت گذاشتم.
کیر احسان با این حرف کامل سیخ شد. سکوت کرد!
- از نوک انگشتها تا رگهای زیباش، تا مچ و ساقش. قوزک خوش تراشش و کف پاهای خوشرنگ و لعابش!
احسان نمیدونست چی بگه.
محسن گفت: الو؟
- بله!
- چرا حرفی نمیزنی؟
- چی بگم؟
- پای زنت لایق هست ببوسمش یا نه؟
احسان بعد از کمی مکث گفت: آره... هست...
- هوم! پس بلاخره حرفامو درک کردی.
احسان سکوت کرد. محسن ادامه داد:
راستش الان تنهام، و بدجور داغم...!

🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:


@storiii20


پک‌های داستانی فوت‌فتیش و بردگی:

1. پک جورابی
2. پک تنبیه و تحقیر
3. پک خانوادگی
4. پک تحقیری بدون سکس
5. پک بردگی فول
6. پک لزبین
7. پک بردگی پسر
8. پک سن بالا

میتونید پک مورد نظر خودتون رو درخواست بدید:

@storiii20


داستان ویلای بانوان

الناز مدام چیزی میگفت و پنجه پاشو روی دهن مرد فشار میداد. مرد با دندون جوراب النازو گرفت. الناز پاشو کشید عقب و جوراب از پاش خارج شد. پاش سفید و کشیده بود. الناز پاشو گذاشت روی سینه مرد و رفت بالا. صدای تشویق حضار بلند شد. الناز آروم به حالت نرمش، پنجه پاهاشو روی سینه‌های بزرگ مرد بالا و پایین میکرد. مرد هنوز لنگه جورابو به دندون داشت. دستاشو به دو طرف باز کرده بود و زیر پاهای الناز، وزنشو تحمل می‌کرد. الناز به سمت شکمش حرکت کرد. چرخید سمت عقب و با پاش سگک کمربند مرد رو باز کرد. بلاخره موفق شد دکمه و زیپ شلوارشم باز کنه و شورتشو بکشه پایین. کیر چاق و کوتاه مرد از شورتش زد بیرون. صدای خنده حضار با دیدن کیر مرد بلند شد. الناز با پاش شروع کرد به مالیدن کیرش تا اینکه شق شد‌. از شکم مرد اومد پایین و بهش دستور داد. مرد هم شروع به در آوردن شورت و شلوارش کرد‌. حضار با دیدن کون لخت و پشمالوی مرد شروع به خندیدن کردن.
حالا کیرش کامل سیخ شده بود. انگار ازینکه وسیله سرگرمی و بازیچه عده‌ای از بانوان باشه خیلی لذت می‌برد. الناز با کف پاش چند بار کوبید روی کیرش. درد توی چهره مرد دیده شد و پاهاشو جمع کرد. الناز چند تا لگد به باسن و شکمش زد و بعد پاشو برد جلو تا براش ببوسه.

برای مطالعه این داستان پیام بدید:
@storiii20


🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۷۱

تازه به نقطه حساس میرسیدن که احسان یهو چت رو تموم میکرد. محسن حس کرد که احسان موقع چت کردن در مورد پاهای زنش معذب میشه. بخاطر همین سعی کرد پیام نده. تا پایان برج چیزی نمونده بود و بزودی دوباره حدیثه رو با پاهای زیباش توی مغازه میدید.
آخر برج شد و دو روز هم گذشت، اما احسان و حدیثه به مغازه نرفتن. محسن به احسان پیام داد و گفت: چرا تشریف نیاوردین مغازه؟
احسان: میایم. خیلی بی صبری!

حدیثه توی خونه تقریبا هیچ کاری انجام نمیداد و همه کارها با احسان بود، حتی آشپزی. شام اون شب هم از بیرون سفارش داده بودن. تنها کارش جلوه فروشی به احسان و تفریح با دوستاش بود. سر میز شام، احسان به حدیثه گفت: اون شاگرد مغازه کفش فروشی بود، یادته؟
حدیثه گفت: شاگرد؟ کدوم؟
- همون که گفتم با دیدنش یاد نوجوونی خودم میافتم.
- خب؟
- هر از گاهی برام پیام تبلیغاتی میفرسته.
- مثلا چی؟
- عکس کارای جدید میفرسته. بیشتر صندل زنونه!
- مگه تو زنی؟ شاید برای همه مشتریا میفرسته!
- نه فکر نکنم. منو میشناسه، میدونه چقدر به خرید صندل برای تو علاقه دارم.
حدیثه یک لحظه پایین بالای احسانو نگاه کرد و گفت: اون یه الف بچه؟
بعد یک قلوپ نوشیدنی خورد و گفت: ای بی غیرت!

محسن برای دیدن پاهای حدیثه روز شماری میکرد تا اینکه بلاخره یک روز حدیثه همراه احسان توی مغازه پیداشون شد. محسن با دیدن بانو یک لحظه ثابت موند. با وقار و قد بلند. موقع راه رفتن کفشاش تق تق صدا میداد و آدمو میخکوب میکرد. سریع رفت جلو و خوشامد گفت.
احسان گفت: صندل کار جدید چی دارین؟
محسن سریع همون کاری که عکسشو فرستاده بود، براشون آورد.
گذاشت جلوی حدیثه و گفت: این جدیدترین و بهترین کار ما خدمت شما.

🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۷۲

حدیثه خم شد تا کفشو درآره، اما محسن سریع پاشنه کفشش رو گرفت و گفت: راحت درش بیارید خانوم!
حدیثه پاشو کشید بالا و شاگرد پاشنه کفش رو کشید و آروم از پای خانم اومد بیرون. پای حدیثه همراه با گرمای زیاد از کفش بیرون اومد و جوراب نازک مشکی شیشه‌ایش هم دوباره نمایان شد. محسن سریع اون کفشو هم درآورد. میخواست جوراباشو در بیاره که شاگرد گفت: لازم نیس درشون بیارید!
حدیثه: نمیخوام صندل نو عرقی بشه...
محسن دل رو به دریا زد و گفت: پس شما زحمت نکشید.
و آروم انگشتاشو رسوند به کش جوراب حدیثه و آروم کشید پایین. جوراب خیلی راحت اومد پایین و پای سفید و زیبای حدیثه لخت شد. محسن جورابو توی دستش گوله کرد تا توی چشم نباشه. جوراب داغ و خیس بود. گرما و رطوبتشو کف دستش حس میکرد. اون لنگه جورابو هم به همین شکل درآورد و توی دستش گوله کرد. بعد صندلها رو با احترام گذاشت جلوی پای حدیثه. خانم هم پاهاشو گذاشت توی صندلا. پاشد و شروع به راه رفتن کرد.
تق تق تق...
چادر مشکی هنوز سرش بود و ابهتش تحسین برانگیز شده بود. بخصوص وقتی لبه چادرشو کشید بالا و صندلشو جلوی آینه نمایان کرد. واقعا چنین صندل زیبایی شایسته این استایل بانو بود.
حدیثه چرخید سمت احسان و گفت: چطوره؟
احسان سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت: عالیه.
بعد به محسن نگاه کرد.
محسن گفت: شاهکاره واقعا.
حدیثه نشست روی چارپایه و گفت: آره این کار خیلی قشنگه.
محسن نشست و گفت: بله... اما قشنگه وقتی شما پوشیده باشید.
حدیثه پرسید: اسمت چیه؟
- محسن!
بعد خواست صندل رو از پای حدیثه در بیاره، اما حدیثه گفت: میپوشمش!
- چشم، پس اون کفشتون رو براتون میذارم توی کارتن.

چند دقیقه بعد، محسن داشت با نگاهش پاهای خانم رو توی اون صندلای زیبا، در حالی که از مغازه خارج میشد دنبال میکرد.

🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:


@storiii20


این داستان رو در پک سن بالا بخونید:
@stiriii20


داستان از یاد رفته

روز بعد ساعت پنج عصر رفتم خونه مادربزرگ. دوباره می‌تونستم پاهای جذاب مادر بزرگو توی اون جورابای مشکی ببینم و از عطرش استفاده کنم.
مادربزرگ که دوباره از دیدن من بغض کرده بود گفت: امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاری و همه چیز مثل قبل بشه.
- خیالتون راحت باشه مادربزرگ. من دیگه غلط بکنم. اما مشکلم هنوز پابرجاست و ازتون توقع دارم اون مشکلو فراموش نکنید.
+ نگران نباش پسرم. توی یک موقعیت مناسب به خواسته‌ت می‌رسی.
لبخند رضایت روی لب هردومون نشست. به پاهای مادربزرگ نگاه کردم و گفتم: فکر کنم نیم ساعتی تا اومدن خاله تینا وقت باشه.
- نمیدونم مادر جون. اون یک روز زود میاد یک روز دیر. کارش نظم خاصی نداره.
همینطور که به پاهاش زل زده بودم و حرکات انگشتاشو زیر نظر داشتم گفتم: ولی من که تابحال ندیدم زودتر از ساعت شیش بیاد خونه.
مادربزرگ که متوجه نگاه سنگینم به پاهاش شده بود با استرس از روی مبل بلند شد و شروع به حرکت کرد. انگار نمیدونست کجا میخواد بره. دوباره نشست سر جاش و گفت: ولی من خیلی وقتا دیدم که تینا زودتر اومده.
- بله، ولی بنظرم ده دقیقه هم وقت خوبیه، چه برسه به نیم‌ساعت.
مادربزرگ با نگرانی نگام کرد و گفت: منظورت چیه؟ تو که نمی‌خوای الان اون کارو بکنی؟
- چرا نگرانی بانو؟ بخاطر تینا نگرانی یا پاهای زیبات؟
مادربزرگ از این حجم پررویی دهنش باز موند و گفت: چرا برای پاهام نگران باشم، نگرانم تینا از راه برسه. الان زمان مناسبی نیست.
از جام بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم: ولی من فکر میکنم زیر قولتون میخواید بزنید.

متن کامل داستان از یاد رفته:

@storiii20


🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۹

احسان با تعجب نگاش کرد و گفت: بله! احسان راد هستم!
محسن: گفتم شمارتونو داشته باشم... برای... اینکه اگه کفش جدید رسید بهتون خبر بدم‌.
احسان گفت: فکر خوبیه. حتما خبر بده!
بعد از رفتن احسان، محسن مدام به پاهای حدیثه فکر می‌کرد. وقتی با احسان در مورد کفش‌ها و پاهای زنش حرف زد، حس عجیبی بهش دست داده بود. حس می‌کرد که خیلی به پاهای حدیثه نزدیک شده. احتمال میداد که احسان شاید روزی قبول کنه که او پاهای خانمش رو ببوسه.
روز بعدش دیگه تحمل نکرد و به احسان پیام داد.
- سلام، محسن هستم. شاگرد فروشگاه کفش فروشی. گفتم یکی دو مورد کار که خیلی جدید هستن بهتون معرفی کنم. عکسشو براتون توی تلگرام میفرستم.
احسان رفت توی تلگرام و پیام محسن رو که تازه فرستاده شده بود، باز کرد.
دو مدل کفش فرستاده بود. یکی پاشنه بلند و یکی اسپورت. در توضیحات کفش اول نوشته بود که: کفش پاشنه بلند از برند مشهور که جنس و کیفیتش حرف نداره. خیلی نرم که کوچکترین آسیبی به پا نمی‌رسونه.
و در توضیحات کفش دوم: هرچند تابحال کفش اسپورت خرید نداشتین از ما، اما حیفم اومد اینو که تازه رسیده، خدمتتون معرفی نکنم. بخصوص برای ورزش و مسافرت عالیه.
احسان جواب داد: اوه عالیه. ولی من اسپورت دوس ندارما. فک کنم دنبال فروش محصولاتت هستی.
محسن: نه بخدا! گفتم یک کفشی برای راحتی پای خانومتون معرفی کرده باشم.
احسان: شوخی می‌کنم. اتفاقا کفش اسپورت هم زیاد میپوشه، اما خب از فروشگاه‌های دیگه!
- لطفا این بار تشریف بیارید اینجا! خودم با تخفیف حساب میکنم براتون.
- مرسی لطف داری. سر برج حقوق خانوممو بریزن میایم حتما. ولی اون کفش پاشنه بلند واقعا محشره!
- ببخشید جسارتا مگه خودتون...
- نه من فعلا شاغل نیستم.
محسن به این فکر کرد که حدیثه واقعا عجب زن قوی و با صلابتیه که داره شوهرشو ساپورت مالی میکنه.

🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۷۰

محسن حالا که سر صحبت باز شده بود، سعی کرد بیشتر از حدیثه تعریف کنه.
- توی همچین وضعیتی، داشتن همچین خانمی خیلی غنیمته. بهتون تبریک میگم.
- ممنون. آره من متاسفانه مدتیه بیکار شدم، اما خانمم از هیچ کمکی دریغ نکرده.
- خدا رو شکر. البته توی همین زمان کوتاه که به مغازه میان اخلاق خوبشون مشخصه.
- لطف داری.
- در بین صدها مشتری زن، ایشون بینظیر هستن... هم از نظر اخلاق...
محسن ادامه پیام رو ننوشت و سه نقطه گذاشت.
احسان: ممنونم. خب کاری نداری؟ من باید برم.
- نه... ببخشید که وقتتونو گرفتم.
چند روز بعد، محسن دوباره یک عکس جدید فرستاد. صندل پاشنه بلند بود. از نوک انگشتا تا دور مچ، چند بند باریک و حساب‌شده داشت. پنجه و روی پا باز بود. نزدیک مچ و در محل طلاقی تسمه‌ها، یک قفل کوچیک، ظریف و براق دیده میشد.
احسان وقتی پیام رو دید، نوشت: مرسی خیلی قشنگه. ولی الان دیگه پاییزه و هوا رو به سردی میره.
- خواهش میکنم. بله، ولی... مگه خانم شما این مدل صندلا رو توی خیابون هم میپوشن؟
- توی خیابون؟ نه خانم من چادری و محجبه‌ست. دیدی که!
- خب پس سرمای هوا اهمیتی نداره.
- منظورم اینه که فروشگاه شما توی این فصل، کار جدید تابستونه آورده؟
- بله. پیشنهاد من بود البته.
- به این زودی توی کار صاحب مغازه دخالت میکنی؟
محسن ایموجی خنده گذاشت. بعد گفت: راستش همش به فکر صندلای جدید هستم.
- دقیقا چرا اینقدر به فکر صندل جدید هستی؟ برای جلب مشتری؟
- نه! برای معرفی به شما دیگه!
- خیلی لطف داری... ولی این همه کفش، چرا میری سراغ صندل!
- ببخشید که اینو میگم... چون پای خانومتون توی صندل جلوه خاصی داره...
- فقط پای خانم من جلوه خاصی داره؟
- راستش، اگه ناراحت نمیشید... برای من آره... جلوه خاصی داره.
- این همه مشتری...
- نه! اونا اصلا پاشون در حد پای خانم شما زیبا نیست.
- مرسی! خب فعلا من باید برم.

🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:


@storiii20


پک‌های داستانی فوت‌فتیش و بردگی:

1. پک جورابی
2. پک تنبیه و تحقیر
3. پک خانوادگی
4. پک تحقیری بدون سکس
5. پک بردگی فول
6. پک لزبین
7. پک بردگی پسر
8. پک سن بالا

میتونید پک مورد پظر خودتون رو درخواست بدید:

@storiii20


🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۷

این ارتباط چشمی احسان با شاگرد مغازه، هرچند کوتاه و شاید عادی بود، اما محسن جوری سرش رو تکون داد که با ساعت‌ها توضیح در مورد زیبایی این کفش‌های سرمه‌ای توی پای حدیثه برابری می‌کرد. احسان رفت و هزینه رو حساب کرد.
محسن به حدیثه که داشت از مغازه خارج میشد نگاه کرد. پاهای حدیثه واقعا چشماشو گرفته بود. علاوه بر این، حدیثه تیپ رسمی داشت. قد بلند و با جذبه بود و هر پسر نوجوانی رو جذب خودش می‌کرد. پاهاش توی اون کفش‌های میول که پشتشون باز بود، واقعا چشم محسن رو گرفته بودن. قوزکهای خوشتراش و پاشنه‌های گردش باعث شده بودن که امروز محسن تصمیم بگیره توی انتخاب این کفش‌ها با شوهر حدیثه مشارکت کنه.
دو هفته گذشت، تا اینکه احسان یک روز به بهانه کیف و صندل، خانمش رو توی مغازه کشوند. حدیثه دوس داشت از فروشگاه‌های بزرگ خرید کنه، اما وقتی اصرار و علاقه احسان رو میدید، قبول میکرد.
اون روز هنوز همون کفش‌های قدیمی پاش بود. احسان قصد داشت براش صندل مجلسی بخره. انتخاب صندل با خود حدیثه بود، اما برای رنگش اطمینان نداشت. بین رنگهای زغالی و سرمه‌ای دو دل شد. اینبار هم احسان به همون شیوه قبل رنگ کفش رو انتخاب کرد، یعنی با یک ارتباط چشمی، نظر شاگرد مغازه رو گرفت. انتخاب نهایی، رنگ زغالی بود.
احسان جورابای حدیثه رو درآورده بود ‌و انگشتهای زیباش که ناخنهای بدون لاکش برق میزدن، توی صندل خیلی از شاگرد مغازه دلبری کردن.
شاگرد مغازه علاوه بر اینکه عاشق پاهای حدیثه شده بود، از اینکه شوهرش اجازه می‌داد در انتخاب کفش‌ها و صندل‌هاش مشارکت داشته باشه، خیلی خوشحال بود. اکثر آقایون که با خانومشون میومدن فروشگاه، حتی اجازه نمی‌دادن محسن به پای زنشون نزدیک بشه، اما محسن از احسان ترسی نداشت. خودش هم دلیلشو نمیدونست. همون روز اول نشسته بود جلوی حدیثه و در پوشیدن و درآوردن کفش‌ها بهش کمک کرده بود.

🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۸

دفعه بعد احسان خیلی زودتر به مغازه رفت، اما این بار بدون حدیثه. میخواست برای خودش کفش بخره. محسن که دیگه به خوبی احسان رو میشناخت، ازینکه حدیثه همراه احسان نیست، هم ناراحت شد هم متعجب.
موقعی که احسان داشت کفش‌های نو رو پا میزد، محسن ایستاده بود و توی ذهنش به پاهای حدیثه فکر می‌کرد.
احسان بلند شد و با کفش جدید کمی راه رفت. بعد گفت: همین عالیه.
محسن گفت: واقعا انتخاب کردین؟ به همین سرعت؟
احسان: آره به همین سرعت!
محسن کمی به خودش جرأت داد و گفت: برخلاف انتخاب کفش برای خانومتون که کمتر از یکساعت طول نمیکشه!
احسان خندید و گفت: آره... همیشه زحمتش با خودته!
محسن از این جواب ملاطفت آمیز احسان بیشتر جرأت گرفت و گفت: راستی؟ ایشون نیاز به کفش نداشتن؟
احسان دوباره خندید و گفت: چیه... دنبال دردسری؟
محسن گفت: نه بابا! این چه حرفیه!
و بعد از کمی مکث آهسته گفت: باعث افتخار منه که برای خانمتون کفش انتخاب کنم!
احسان گفت: هوم! آره سلیقه خوبی داری. ازت راضی‌ام!
محسن از خوشحالی قلبش شروع به تپیدن کرد.
احسان ادامه داد: دوتا خرید قبلی، بهترین خریدهای کفش خانومم بود. نه پاهاشو زد، نه گشاد بود. همه چیز عالی!
محسن گفت: مگه... کفشای قبلی خیلی پاشونو اذیت میکردن؟
احسان چند ثانیه توی چشمای محسن نگاه کرد و گفت: آره... خیلی...
بعد از کمی سکوت گفت: بخاطر فرم خاص پاهاشه...
محسن تپش قلبش بیشتر شد و گفت: بله... خیلی خاصن...
- خب حالا این کفشا رو برام حساب کن!
- چشم چشم! ببخشید کلا حواسم پرت شده بود!
محسن کفش‌ها رو گذاشت توی کارتن. صاحب مغازه داشت با چندتا زن لاس میزد. محسن هزینه کفشا رو حساب کرد. احسان تشکر و خداحافظی کرد. محسن دنبالش تا دم در مغازه رفت و گفت: ببخشید!
- بله؟
- شماره تلفنتون همونه که توی سیستم فروشگاه ثبته؟

🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:


@storiii20


این داستان رو در پک بردگی لزبین بخونید:

@storiii20


داستان بردگی مهسا

میلاد اومد پشت در، در زد و گفت یالله یالله. مهسا خانوم.
سعیده گفت: در بازه بیا داخل.
میلاد که صدای سعیده رو نمی‌شناخت با کنجکاوی سرک کشید داخل و با دیدن صحنه سه تا زن چادری چشماش از تعجب گرد شد و گفت: سلام.
سعیده گفت: لباسای مامانت اون گوشه‌ست جمع کن بذار توی اون نایلون با هم برید خونتون.
میلاد: لباسا؟
سعیده: آره زود باش.
میلاد که از تعجب دهنش باز مونده بود، طوری تحت تأثیر ابهت سعیده قرار گرفت که بدون سؤال بیشتر حرفشو گوش کرد و لباسا رو برداشت و رفت. خبر نداشت که چند دقیقه قبل نوید چجوری گذاشته بود کص مامانش.
مژده هم از جاش بلند شد و در حالی که فقط با یک چادر بدنشو پوشونده بود به سرعت دنبال میلاد رفت.
سعیده: نوید! بیا بیرون. آرمانم با خودت بیار.
نوید از اتاق خواب اومد بیرون. لخت بود و کیرش هم نیمه شق و خیس بود و از سر کیرش آب می‌چکید. معلوم بود که حسابی تو کون آرمان تلمبه زده. یک طناب دستش بود که اون سرش به گردن آرمان بسته شده بود. آرمان چهاردست و پا در حالی که طناب دور گردنش بود پشت سر نوید اومد بیرون.
سعیده: بیا اینجا حیوون.
نوید طنابو داد دست سعیده و آرمان با همون حالت، سریع حرکت کرد و جلوی سعیده چمباتمه زد.

متن کامل داستان بردگی مهسا:

@storiii20


🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۵

احسان طبق عادت همیشگی نشست تا خودش کفشای حدیثه رو در بیاره. یک کفش مشکی رسمی پای حدیثه بود. احسان کفش پای راست حدیثه رو درآورد. این‌ که شوهر کفش رو از پای زن در بیاره، زیاد در کفش فروشی اتفاق نمی‌افتاد. شاگرد مغازه با دیدن این صحنه لبخندی روی لبش نشست. انگار که داشت احسان رو تحسین میکرد. شاید هم به حالش غبطه میخورد. مثل همیشه، حدیثه جوراب شیشه‌ای مشکی نازک پاش بود. پای کشیده و زیباش توی جوراب خودنمایی کرد و بوی ملایم جورابش اول توی دماغ احسان، بعد توی دماغ شاگرد مغازه، و بعد توی مغازه پیچید. این کفش‌ها بیش از یک ساعت پای حدیثه بودن و انتشار این بوی ملایم در فضای مغازه طبیعی بود.
حالا احسان جورابو از پای حدیثه درآورد. پای سفید حدیثه لخت شد. شاگرد مغازه به دقت پای حدیثه رو زیر نظر داشت. احسان کفش نو رو آورد جلو. حدیثه پاشو بلند کرد و انگشتاشو جمع کرد. پنجه پاش رفت توی کفش پاشنه بلند. کفشی که جلوش بسته بود و عقبش باز. حالا نوبت لنگه بعدی بود. احسان اون لنگه کفش حدیثه رو هم درآورد تا بوش توی فضا متساعد بشه. بعد جورابشو درآورد. جورابای حدیثه گرم بودن و عرقشون کف دست احسان رو خیس میکرد.
حدیثه اون لنگه کفش رو هم پوشید. بعد از جاش بلند شد و شروع به راه رفتن جلوی آینه کرد. جذابیت مدل کفشی که احسان انتخاب کرده بود، در این بود که قوزک و پشت پا رو در معرض دید قرار میداد. در عین رسمی بودن، یک حالت راحتی و آرامش رو با خودش داشت.
حدیثه گفت: فقط همین رنگشو دارین؟
شاگرد تازه یادش اومد که باید رنگ‌های دیگه رو هم بیاره. رفت و چهار جفت کفش آورد: قهوه‌ای، سرمه‌ای، طوسی و کرم.
حدیثه گفت: سرمه‌ایشو بدید لطفا.
شاگرد با احترام کفش سرمه‌ای رو گذاشت جلوی پاهای حدیثه.

🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۶

حدیثه نشست و کفشها رو در آورد. شاگرد در حالی که هنوز نشسته بود، کفشا رو از جلوی حدیثه برداشت و رنگ سرمه‌ایشو گذاشت جلوش. حدیثه کفشا رو پوشید و پاشد کمی قدم زد.
از احسان پرسید: کدوم قشنگتره؟
احسان دستشو زد زیر چونه‌ش. واقعا نمیدونست بگه کدوم بهتره. هر دوش قشنگ بود. شاگرد مغازه به احسان نگاه کرد. انگار جواب درست رو میدونست و انتظار داشت احسان سریع‌تر جواب بده.
حدیثه رفت جلوی آینه. احسان به شاگرد مغازه نگاه کرد و به علامت سوال سرشو تکون داد. یعنی: «همین خوبه؟»
شاگرد هم بلافاصله سرشو دوبار به علامت تایید تکون داد. احسان گفت: خب بنظرم همین بهتره. نظر خودت چیه؟
حدیثه: باشه، همینو میگیریم.
وقتی حدیثه دوباره نشست تا کفشاشو در بیاره، شاگرد مغازه با احترام بیشتر نشست و بهش کمک کرد و کفش‌هایی که قبلا پاش بود رو جلو پاهاش جفت کرد. در همین حال، نگاهش به فرم خاص پاهای حدیثه بود. شاید در حال استشمام بوی جورابهاش بود. به هرحال، حرکاتش به شکلی بود که از یک فوت فتیش انتطار میره، و احسان این رو به خوبی متوجه میشد.
شاگرد در پوشیدن کفش‌های حدیثه هم بهش کمک کرد و سریع پاشد و رفت تا کفش سرمه‌ای رو آماده کنه.
احسان گفت: حرکاتشو می‌بینم یاد خودم میافتم.
حدیثه: حرکات کی؟
- شاگرد مغازه!
- منظورت چیه؟ مگه شاگرد مغازه بودی؟
- نه! همینجوری گفتم.
شاگرد مغازه که اسمش محسن بود. محل زندگیش دوسه تا خیابون پایین‌تر بود. چندوقتی میشد که اینجا کار پیدا کرده بود. درسش خوب بود اما میخواست از همین حالا روی پای خودش بایسته. او به پای بانوان علاقه داشت، اما کار توی فروشگاه کفش رو خیلی اتفاقی پیدا کرده بود. پدرش با صاحب مغازه دوست بود و اینجا معرفیش کرده بود. تازه‌کار بود و سعی می‌کرد حواسش به کارش باشه، نه پای بانوان، اما امروز تمرکزش به هم ریخته بود.

🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:


@storiii20


پک‌های داستانی فوت‌فتیش و بردگی:

1. پک جورابی
2. پک تنبیه و تحقیر
3. پک خانوادگی
4. پک تحقیری بدون سکس
5. پک بردگی فول
6. پک لزبین
7. پک بردگی پسر
8. پک سن بالا

میتونید پک مورد پظر خودتون رو درخواست بدید:

@storiii20


🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۳

احسان دیگه چیزی نگفت. تا همینجاش معلوم بود حسابی حدیثه رو عصبانی کرده. خانم حمیدی هم تا حدودی رفت توی فکر. بعد به حدیثه گفت: به هر حال، باید با کسانی همنشین بشی که در حد خودت باشن.
منظور خانم از کسانی که در حد حدیثه باشن، خودش بود. حدیثه از کارمندهای صاف و ساده بود، اما بعد از برگشت خانم حمیدی از شمال، حدیثه هم شروع به تغییر و تحول کرد. به تمایلات خانم حمیدی جواب مثبت میداد، اما انگار بدش نمیومد با پسرا هم بپره. خانم حمیدی برای حل این مشکل بهش اصرار کرد که با احسان ازدواج کنه. حدیثه هم احسان رو در حد خودش نمیدونست، اما خانم حمیدی بهش قول داده بود که بعد از ازدواج با احسان، میتونه آزادی عملی داشته باشه که هیچ زن متاهلی نداره. منظور خانم حمیدی از آزادی عمل، بیشتر رابطه حدیثه با خودش بود، اما حدیثه نیاز به کیر هم داشت و کیر احسان راضیش نمیکرد.
مشغول حرف زدن بودن که گوشی حدیثه زنگ خورد. پاشد و رفت توی اتاق خواب تا به تماس جواب بده. این رفتار بی سابقه بود و هیچ تماسی وجود نداشت که حدیثه در حضور خانم حمیدی نخواد جواب بده. بعد از رفتن حدیثه، احسان پوزخندی زد و گفت: نگرانم که هاشم زنگ زده باشه!
خانم حمیدی گفت: این هاشم انگار ورد زبونت شده. قبلا هم گفتی توی مراسم جشنتون، هاشم حضور داشته. کیه این آدم؟
دوباره غم چهره احسان رو به هم ریخت. آرنجهاشو گذاشت روی زانوهاش و انگشتاشو به هم قفل کرد. بعد به چهره خانم حمیدی نگاه کرد. میدونست اگه اتفاقات اون شب رو بهش بگه، خانم تا مرز سکته پیش میره. خانم که نمیخواست با یک جنده دوست باشه. احسان هم از هاشم متنفر بود. ترجیح میداد زنش با یک فوت فتیش مثه خودش رابطه داشته باشه تا آدمای هوسبازی مثه هاشم.

🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۴

روزها میگذشت و احسان به زندگی جدیدش عادت میکرد. پاهای حدیثه رو میلیسید و از این نعمت خدادادی استفاده میکرد. از اون طرف، میدونست که حدیثه ممکنه دوس پسر پیدا کرده باشه. شاید هم اون اتفاق دور همی به نوعی، کشتن گربه دم حجله بود و حدیثه میخواست در همون ابتدای زندگی مشترک، گفتنی‌ها رو به احسان گفته باشه. با وجود مشغله کاری که حدیثه داشت، بعید بود با فرد خاصی در ارتباط باشه. خانم حمیدی هم تا حدی هواشو داشت و مراقبت میکرد.
سر خیابون محل زندگیشون یک کفش فروشی بود که کفش‌های مورد علاقه احسان رو توی ویترین داشت. کفشهای پاشنه بلند، مدلهای مختلف که احسان با دیدنشون کیف میکرد و پاهای زنشو توشون تصور میکرد. حدیثه هم هرچند به کفش و لباس علاقه داشت، اما به رفتن توی اون فروشگاه راغب نبود. احسان سه چهار بار با اصرار، حدیثه رو کشونده بود توی مغازه و براش کفشای مورد علاقه خودشو خریده بود. موقع پالیسی و پابوسی این کفشا رو پای حدیثه میکرد. از حدیثه میخواست موقع بیرون رفتن ازشون استفاده کنه تا بعدش احسان از بوشون فیض ببره. فروشنده هم یک مرد میانسال چاق بود. یک روز احسان یک صندل میول مشکی رو نشون کرد و حدیثه رو برد توی مغازه. از صاحب مغازه خواست که شماره 38 اون صندل رو بیاره. شاگرد مغازه فوری رفت و کفش رو آورد. یک پسر هفده ساله بود که انگار تازه اینجا کار پیدا کرده بود. با احترام کفشها رو جلوی حدیثه جفت کرد و گفت: بفرمایید پا بزنید!
حدیثه روی چارپایه نشست. وقتی حدیثه مشغول در آوردن کفشای خودش شد، احسان متوجه نگاه‌های کنجکاوانه شاگرد به پاهای حدیثه شد. انگار میخواست زودتر حدیثه پاهاشو از کفش در بیاره تا ببینه پاهاش چه فرم و مدلی دارن. احسان یاد دوره نوجوانی خودش افتاد.

🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:


@storiii20


🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۱

احسان سرشو تکون داد و با پریشانی دست کرد توی موهای سرش.
حدیثه ادامه داد: البته از حق نگذریم، تا قبل از خیانت تینا، بهش وفادار بودی.
اشک توی چشمای احسان حلقه زد. او واقعا تینا رو دوس داشت.
- من فکر نمیکردم عاشقش بشی، اما هاشم گفت تینا بهترین گزینه‌ست.
احسان یهو گفت: چی؟ چی دارم میشنوم...؟
- آره! تو همون کاری رو که من میخواستم انجام دادی، یعنی ازدواج با تینا. میدونستم که نمیخوای با من ازدواج کنی. معلوم بود که میخوای راه فرار پیدا کنی. اما نذاشتم. بد جور گیرت انداختم.
- تو زندگی منو به بازی گرفتی؟ من نمیفهمم بخدا! تو که میگی از درخواست ازدواج من ناراحت شدی، پس چرا این کارا رو کردی.
- چون من و آرزو میدونستیم فقط یک نمونه از تو توی این شهر وجود داره. کسی که مثل یک سگ از آدم بترسه. من از شوهر قبلیم خیلی زخم خوردم. اصلا هم قصد ازدواج نداشتم. به اصرار آرزو تو رو انتخاب کردم تا فقط اسمت کنارم باشه. من میخوام یک زندگی آزادانه داشته باشم. نه بچه میخوام، نه عشق، نه آقا بالاسر.
- پس تکلیف من چی میشه؟
- بردمت به این مهمونی تا تکلیف خودتو بفهمی.
احسان یاد صحنه‌های مهمونی افتاد. هاشم لخت شده بود و توی خونه جولان میداد. کیر دراز و قرمزشو لخت کرده بود و دل دخترای حاضر توی مهمونی رو برده بود. بعدشم خدیثه رو وحشیانه از کص و کون گاییده بود.
آخرش هم با خنده توی گوش احسان گفته بود که کمتر از یکماه دوتا زنشو گاییده و این باید توی کتاب رکوردها ثبت بشه. هاشم در نهایت مثل سگ افتاده بود رو زمین و پای خانم‌ها رو لیسیده بود. انگار او هم فقط وسیله‌ای برای تفریح بود.
زنهای حاضر توی اون جمع، شوهر یا نامزد خودشون رو مسخ کرده بودن. اون مردها، مثل احسان از دیدن این صحنه‌ها ناراحت میشدن، اما توانایی مقابله با زنشون رو نداشتن.

🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۲

رابطه حدیثه با خانم حمیدی، بعد از ازدواجش همچنان ادامه پیدا کرده بود. تقریبا تمام روزهای هفته، حدیثه باید به خونه خانم حمیدی می‌رفت و احسان هم در اکثر مواقع با او همراهی میکرد. بعد از اون اتفاق، در اولین دیداری که احسان با خانم حمیدی داشت، انگار مادر دلسوز خودش رو دیده. اشک توی چشماش حلقه زد. میخواست بهش بگه که حدیثه چه بلایی سرش آورده. نگاه مهربان خانم، باعث آرامش احسان میشد. مثل همیشه زیبا و خوشپوش بود. احسان وقتی چشمش به پاهای خانم حمیدی افتاد، این سوال براش پیش اومد که حدیثه چطور با اینکه او به پاهای خانم حمیدی نگاه کنه مشکلی نداره؟ درواقع، حدیثه هرچند احسان رو در حد یک شوهر واقعی نمیدونست، اما در عوض بهش آزادی عمل هم داده بود. مثل بوس کردن پای اون زنها توی مهمونی، یا بوسیدن پاهای خانم حمیدی. البته آزادی عمل در همین حد بود؛ یعنی چیزی که حدیثه تشخیص میداد و بس!
خانم حمیدی از حدیثه پرسید: مهمونی خوش گذشت؟
خانم از محتوای این مهمونی بی خبر بود. حدیثه هم قصد نداشت چیزی در این مورد بگه. فقط گفت: خوب بود! چند تا از همکارای متاهل دور هم جمع شدیم.
خانم به احسان رو کرد و گفت: پس حسابی قاطی مرغا شدی!
احسان که نمیتونست ناراحتی خودشو پنهان کنه گفت: بله! البته اونجا یک خروس لاری هم بود که...
حدیثه اخم کرد و گفت: احسان!
خانم حمیدی خندید و گفت: خروس لاری؟
حدیثه هم خندید و گفت: منظورش پوریاست.
احسان هم خندید و گفت: اون که جوجه‌ست! منظورم هاشمه!
خانم حمیدی گفت: هاشم کیه؟
حدیثه گفت: منظورش نامزد سحره!
- سحر مگه نامزد کرده؟
- نامزد که نه! یجورایی توی رابطه‌ان!
خانم حمیدی گفت: همچین گفتی دوستای متاهلت که فکر کردم همشون هم سطح خودت هستن.
حدیثه گفت: به هرحال، این استثنا بود دیگه.

🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:


@storiii20


داستان «بردگی مهسا»

آرمان انگشتای زندایی رو بوس کرد و تندتند شروع به خوردن و مک زدنشون کرد. میدونست وقت خیلی کمه ولی کاش ساعتها وقت داشت. صورتش رو به کف پای زندایی میمالید و لیس میزد و بوس میکرد. بوی پاهای زندایی عالی بود و مستش کرده بود. آرمان مشغول لذت بردن بود که زندایی یک پاشو گذاشت روی کیرش و فشار داد. آرمان ناخودآگاه گفت: آهههه.
زندایی شلوار و شورت آرمان رو درآورد و پاشو گذاشت رو کیر لختش. و اون یکی پاش رو به بدن و صورت آرمان مالید و گفت: بخواب روی زمین و لخت شو.
و بعد پاهاش رو به بدن لخت آرمان مالید.
نیم‌ساعت به سرعت گذشت. زندایی گفت: نمیخوای بری خونه؟
آرمان همینطور که کف پای زندایی رو لیس میزد گفت: زندایی تو رو خدا اجازه بده یکم دیگه پاهاتو لیس بزنم.
زندایی گفت: ایرادی نداره. گفتم شاید خودت بخوای بری.
آرمان: آره ولی نیم‌ساعت دیگه میرم.
زندایی: بخور پاهامو.
آرمان که آب دهنش از لباش جاری شده بود با حرص و ولع داشت پاهای زندایی رو میخورد و زندایی هم با پاش کیرش رو میمالید.
زندایی: بنظرت الان نوید داره چیکار می‌کنه؟
آرمان که از خوردن دست بر نمی‌داشت گفت: نمی‌دونم.
زندایی: بنظرت تا الان تونسته عمشو راضی کنه؟
آرمان که مست بود و کیرش حسابی سیخ شده بود گفت: نمی‌دونم شاید.
زندایی: مامانت قبول کرده بره بغل نوید؟
- شاید.
+ اگه اینطور باشه حتما لخت شدن.
- آره.
+ و تو ناراحت نمیشی؟
- چرا میشم.
+ پس چرا نمیری اونجا.
- میخوام پای شما رو بخورم.
+ پس اونا کارشونو انجام بدن؟
- آره.
+ آفرین توله.
حرفای زندایی ادامه پیدا کرد و جزییات کارهایی که نوید ممکنه انجام داده باشه به آرمان گفت، ولی باعث نشد که آرمان از خوردن پاهای سفید زندایی دست برداره.
بعد از مدتی آرمان در حالی که آب کیرش پاچیده بود به خودش اومد، نای بلند شدن از جاش نداشت و بدنش زیر پاهای زندایی کرخت شده بود. زندایی انگار خوابیده بود. آرمان از جاش بلند شد. گوشیش رو برداشت دید نوید چند دقیقه پیش پیام داده که دیگه میتونی برگردی.
آرمان به خونه برگشت.

برای مطالعه کامل این داستان جذاب پیام بدید:

@storiii20


🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۵۹

احسان لباشو گذاشت روی پای آزاده. پاش لاغر و سرد بود. جوراباش بوی ملایمی داشتن.
آزاده گفت: پیش خانم حمیدی از من بد گفته بودی! همینطوره؟
احسان نمیدونست چی بگه. پای آزاده از روی زمین بلند شد و کف پاش، پشت گردن احسان قرار گرفت.
- همینطوره؟
احسان چیزی نگفت. اصلا درست صدای آزاده رو نمیشنید. فقط صدای نفس‌های عمیق حدیثه و هاشم رو میشنید. فشار پای آزاده پشت گردنش زیاد شد، تا جایی که چونه‌ش به زمین چسبید. گردنش درد گرفته بود.
- گوه خوردی که دهنتو باز کردی! کثافت! اگه با دیلدو امشب پاره‌ت نکنم زن نیستم! بچرخ ببینم!
فشار پا از گردن احسان کم شد. روی زمین دراز کشید و به پشت چرخید.
- فکر نمی‌کردی دوباره به هم برسیم نه؟ زمین گرده!
احسان در حالی که میچرخید به هاشم و حدیثه نگاه انداخت. کیر بزرگ و براق هاشم رو دید که لخت شده بود. همون کیری که دل همه دخترای جمع رو برده بود. حدیثه دستشو دور کیر هاشم حلقه کرد. انگار که به یک گنجینه با ارزش دست پیدا کرده. در این لحظه، کف پای آزاده روی صورت احسان قرار گرفت. دیگه بقیه صحنه رو ندید.
- توله سگه کثیف‌. ارزشت از یک تیکه عن کمتره. می‌بینی زنت جلوی چشمات رفته زیر کیر هاشم!؟
آزاده با حرفاش تحقیرش میکرد و پاهاشو روی صورت و بدنش می‌مالید.
- نوشین جان! دیلدو بیار تا خانما مشغول بشن. شراره هم منتظره تا کون اون توله سگو پاره کنه!

🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۰

احسان به خیابونا چشم دوخته بود. نمیدونست چی بگه. حس خیلی ناگواری داشت. این دورهمی یک فاجعه بود. هم تحقیرش کردن، هم کونش گذاشتن، هم زنشو کردن!
احسان به حدیثه نگاه کرد. او هم در افکار خودش غرق شده بود و مشغول رانندگی بود. وقتی دید که احسان داره بهش نگاه میکنه گفت: چیه؟ چرا اینطوری نگام می‌کنی؟
احسان: پس چطور نگاه کنم؟ چطور باید بفهمی که این مهمونی اصلا برام قابل درک نبوده؟
حدیثه لبخندی زد و گفت: عیب نداره، عادت میکنی!
- عادت میکنم؟
حدیثه نگاهی به احسان انداخت و گفت: البته کسی که باید عادت کنه منم، نه تو.
بعد نفس عمیقی کشید و گفت: وقتی ازم درخواست ازدواج کردی، بجای اینکه خوشحال بشم، به سرنوشت خودم لعنت فرستادم، میدونی‌ چرا؟
- چرا؟
- چون تنها مشکلی که توی زندگیم داشتم این بود که مطلقه‌ام، اما تو توی فساد غرق بودی. چطور میتونستم از درخواست ازدواج همچین آدمی خوشحال باشم؟
- من توی فساد غرق بودم؟
- آره تو! پس کی؟ مگه تو نبودی که خانم حمیدی رو با اون سن و سال درگیر حس خودت کردی؟ مگه با زن شوهر دار سکس نکردی؟ کی خانم شمس رو به اون روز انداخت؟ مگه با چشم خودم ندیدم که مینو به کیرت قفل زده؟
- بله... درسته... ولی همه این‌ها مربوط به گذشته‌هاست.
- تو حتی بعید می‌دونم به مادرزنت رحم کرده باشی.
احسان با شنیدن این حرف رنگ از صورتش پرید، اما خودشو جمع کرد و گفت: به هیچ وجه...
حدیثه خندید و گفت: شنیدم توران رو مجبور کردی چادر بپوشه. از داخل خونه خبر ندارم چیکار میکردین، ولی همه چیز معلومه.
احسان ناباورانه به حدیثه نگاه کرد.
- آره، از وقتی که با تینا ازدواج کردی به من خبر می‌رسید که کجا میری و میای. فکر کردی نمیدونم چه موجود پستی هستی؟

🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:


@storiii20


پک‌های داستانی فوت‌فتیش و بردگی:

1. پک جورابی
2. پک تنبیه و تحقیر
3. پک خانوادگی
4. پک تحقیری بدون سکس
5. پک بردگی فول
6. پک لزبین
7. پک بردگی پسر
8. پک سن بالا

میتونید پک مورد پظر خودتون رو درخواست بدید:

@storiii20


🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۵۷

احسان که هنوز روی زمین نشسته بود، حس کرد با حرکت این دختر لاغر، زمین زیر پاش میلرزه. به پاهاش نگاه کرد. لاغر و استخونی بودن و جورابای نازک شیشه‌ای مشکیش برق میزدن. چند لحظه بعد، آزاده کنار احسان روی مبل نشسته و پاهاشو انداخته بود روی هم. احسان در طول این یک ساعت که از ورودش به این خونه میگذشت، ضربات روحی بدی خورده بود. دیدن هاشم، خودش مثل یک پتک توی سرش بود. حرف‌هایی که اینجا شنیده بود و تمسخرهایی که دیده بود به کنار، چرا حدیثه رفت کنار هاشم نشست؟ و توی این بلبشو آزاده از کجا پیداش شد؟ انگار همه اهرم‌های نابودی به کار گرفته شده بودن تا اون شب، احسان رو از صحنه روزگار محو کنن.
احسان دیگه به آزاده توجهی نداشت، چون حدیثه رو دید که کنار هاشم نشست و دست انداختن گردن هم. احسان سرش گیج رفت. نگاهی به کیر هاشم که زیر شلوار قلمبه شده بود انداخت. انگار کیر هاشم همه دخترا رو از خود بیخود می‌کرد. احسان از کیر خودش احساس شرم کرد، اما این وضعیت براش قابل قبول نبود! به هیچ وجه!
هاشم بازوی حدیثه رو محکم گرفت و لبشو برد نزدیک و گفت: تو از خانمایی بودی که فکرشم نمیکردم بیاد بغل من. اما خب! خدا رو شکر، آقا احسان شوهرت شده...
بعد لبشو گذاشت روی لبای حدیثه.
احسان که دیگه تحملش تموم شده بود از جاش بلند شد. دیگه آب از سرش گذشته بود. باید میزد هاشم رو ناکار می‌کرد. براش مهم نبود بعدش چی میشه. حدیثه هم طلاق بگیره... به درک... سکه اجرا میذاره... بذاره...
دیگه هیچی براش مهم نبود. به قصد حمله از جاش بلند شد، اما یک دست استخونی محکم شونه‌ش رو چسبید. دست اونقدرا قدرت نداشت، اما ناخناش مثل خنجر توی شونه احسان فرو رفتن و باعث شد احسان خودشو عقب بکشه. نگاهی به آزاده انداخت و گفت: چیکار میکنی!
و دوباره خواست بره سمت هاشم، اما آزاده گفت: تکون بخوری هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!

🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۵۸

احسان به آزاده نگاهی انداخت. چه با اعتماد به نفس حرف می‌زد. ظاهرا یک دختر لاغر بود، اما جوری محکم حرف میزد که احسان سر جاش میخکوب می‌شد. اما الان باید زنشو از بغل هاشم بیرون میکشید.
آزاده گفت: با توام!
داشت با انگشت اشاره به زمین اشاره می‌کرد. همونجا که پای لاغرش توی جوراب میدرخشید. احسان ناخواسته به پای آزاده نگاه کرد. صدای نوشین از پشت سرش اومد: بشین جوجه... اینجا خروس جنگی نشو!
آزاده: بشین پامو ببوس، حرف هم نزن! امشب زنت مال هاشمه، توام مال منی!
احسان همزمان هاشم رو میدید که لبهای حدیثه رو می‌بوسید. حدیثه چشمهاشو بسته بود و آروم لبهای هاشم رو میخورد. انگار از الان داشت رویای کیر بزرگ هاشم رو می‌دید.
آزاده یقه پیرهن احسان رو گرفت و کشید. احسان کف دستهاشو گذاشت روی زمین. به پاهای آزاده نگاه کرد. صحنه رو اینطور چیده بودن که او زیر پای این دخترا، زنشو توی بغل هاشم ببینه. بغض گلوشو گرفته بود. صدای آزاده میومد: بوس کن پاهامو! همون بار اول که دیدمت فهمیدم هیچ گوهی نیستی. بیفت به پاهام. زود باش. گاییده شدن زنتو از زیر پاهای من ببین.
در سخت‌ترین لحظه‌های زندگیش، یکنفر بود که زیر پاهاش پناهش بده. آره! پاهای آزاده زیبا بودن! خودشم زیبا بود. او یک ملکه بود! احسان باید همون روز که توی دفتر دیدش، به پاهاش میافتاد. به حدیثه و هاشم نگاه کرد. هاشم دستشو گذاشته بود رو سینه‌های حدیثه و لبها و گردنشو میخورد. احسان دست لاغر آزاده رو روی سرش حس کرد. انگشتای ظریفشو برد توی موهاش و گفت: نگران نباش! فعلا صاحاب داری!
انگار توی دنیا آزاده تنها کسی بود که حواسش به احسان بود. احسان به آزاده نگاه کرد. ابروهاش کشیده و لیفت شده بود و مژه مصنوعی بلندی داشت. انگشتاشو از موی احسان بیرون کشید و روی صورتش لغزوند. احسان دست آزاده رو بوسید و به پاهاش افتاد.

🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:


@storiii20


موضوعات پک بردگی زن برای زن:

بردگی زن چهل ساله برای زن ۵۸ ساله
بردگی مادر و بچه برای زندایی
بردگی زن برای زنداداش و آبجیش
بردگی زن برای خواهر شوهر و دخترش
بردگی مادرشوهر برای عروش

همین الان با تخفیف تقدیم میشه:
@storiii20

20 last posts shown.