#colors
#larry
گاهی وقتا بهتره زیر اسمونه تیره دنبال روشنی خورشید فروزان باشی ✨
7pm
حس سر حالی بیشتری توی استخوان درد کشیدش در حال جنب جوش بود. نیاز داشت که بیدار شه یکم از این انرژی؛ چاشنی حرکاتش بکنه از وجودش توی رگ هاش لذت ببره .پلک های بهم گره خوردشو با شتاب باز کرد؛ نور مهتابی لامپ برعکس
هر وقتی توی چشمم نمیخورد برعکس باعث میشد تاری دیدش بهتر بشه. غمگین به اطرافش زل زد حتی سر حال بودنش باعث نمیشد خستگی ناشی از غمگین بودنش چیزی عوض بکنه . مگه میشد یادش نیاد آخرین بار با کی اومده بود بیمارستان ؟
یادش بود که هیچ پاپایی نتونست بفهمه که کی اون شب توی بیمارستان بود
لرزه آرومی تنش رو مهمون خودش کرد رگه های ترس زندگی هری داشتن به نابودی میکشوندند قبل از اینکه توی سایه های ترسش خفه بشه؛
صدای شاد زین دوباره آزادش کرد .
زین: هههرریییییی
/به سمت هری دوید بوص محکمی روی گونش گذاشت صورتشو آروم به صورتش فشورد /
هری: زین
/اهسته زمزمه کرد هیچ تلاشی برای نجات یافتن از دست زین نکرد /
زین: وای فنکس گاد حالت خوبههه
/ با شیطنت دماغشو به دماغ هری زد خرخر ارومشو بلند کرد خب اینم یکی از علایق امگا بود لمس شدن آروم دماغش /
هری بعد از لبخند ریزی به هیکل لیام امیلی که نزدیک میشدند زل زد با دل تنگی دستاشو به سمت امیلی دراز کرد
امیلی با آسودگی بقلش کرد سعی کرد برعکس مضطرب بودنش اوضاع کنترل کنه .بوسه ای روی موهای هری گذاشت ازش فاصله گرفت .
لیام: هری تو واقعا باید به ما بگی چی شده
/وقتی لپ نرم امگارو لمس میکرد آروم ولی محکم زمزمه کرد؛ اما خبر نداشت همین لمس کوچیکش چقدر حسودی زین تحریک میکرد /
پس زین با حرص دست آزاد لیام بین انگشتای خودش قفل کرد از قفل تر شدن دستش بین دستای لیام لبخندی زد .
هری: میگم
/ با صدای خش دارش زمزمه کرد/
لیام: اون کی هری ؟ وقتی زحماتت به باد رفت؟
/ لیام با حرف هایش قصد تحریم امگارو داشت پس کنترل لحنش به دست احساساتش سپرده بود تا هرچند کم امگارو مجبور به حرف زدن بکنه /
اما این روش قدمی کلیشه ای انگار کار ساز بود چون هری وادار کرد سکوتشو بشکنه .
هری: اون اون روز.. ویلتون اینجا بود .
امیلی: چی؟
زین: لویی؟
لیام: تو خونه امیلی ؟
هری نگاه در مونده ای به همشون ک باهم حرف میزدند کرد ادامه داد
هری: او اون شکست اینه گلو تهدیدم کرد رفت
دیگه تلاشی نمیکرد اشکاشو پاک کنه فقط میزاشت انقدری بریزند تا تموم بشند
زین با ترس دست هری بین دستاش گرفت مشتاق بود بقیشم بشنوه
امیلی: پس اون زخم روی پیشونیت کار اون بود ها؟
اون جهنم از کجا خونه منو پیدا کرده ؟
لیام: واسش مثل آب خوردنه امیلی
زین: اون بهت چیا گفت ؟
هری حرفهای لویی مثل خودش گفت حرفاش به زیام امیلی میزد اما حس میکرد محکم تر داره توی صورت خودش میکوبه
امیلی : روانیه نه؟ چرا فقط کاری نمیکنید بقیه از دستش در امان بمونند؟
زین: اون روانی نیست
/بعد از چند دقیقه فکر کردن از دوستش طرفداری کرد هرچند میدونست چه کار احمقانه ای کرده /
لیام : بیاید منطقی باشیم لویی کارش خیلی بد بوده اما هر کسی از از دست دادن جایگاهش میترسه . جایگاه لویی کم چیزی نیست مشخصا خواسته هری مچاله کنه_
زین: یعنی بازیش داده؟
لیام: دقیقا
هری آروم سرشو بالا پایین کرد لیام راست میگفت. باید خودشو جمع جور میکرد اون برعکس لویی قلب آدما واسش مهم بود اون آدم بود برعکس لویی بازم به کمکش ادامه میداد برعکس لویی فهم داشت
امیلی که از این وضعیت ناراضی بود پوز خندی زد منطقش دیگه داشت تعطیل میشد اون تاملینسون داشت شدید رو عصابش راه میرفت
بی حرف از تخت هری فاصله گرفت از اتاق رفت بیرون
هری: امیلیییی
لیام: برمیگرده نگران نباش
هری غمگین به جای خالی امیلی زل زد اشک ریختنش ادامه داد.
.......
7:50 pm`
آخرین لباس چک کرد اما به نظرش اون جوری که باید خودشو نشون نمیداد یه جای کارش اشکال داشت
چرخی زد دوره دایره کوچیکی که مودل روش ایستاده بود؛ لباشو لیس زد با تکون دادن دستاش برای لمس کردن فکش عطر مست کنندشو بیشتر توی فضا پخش کرد . نه این لباس اصلا مناسب این بدن نبود.
لویی: تیلور؟
تیلور در کسری از ثانیه به لویی نزدیک تر شد لویی نگاه سر سری بهش انداخت بهش اشاره کرد
لویی: بپوشش سریع
تیلور لباسی که تن میراندا بود رو پوشید به میراندایی که انگار از قفس آزاد شده بود نگاه کرد .
لباس راحتی بود اما خب برای بدن استخوانی میراندا دوخته نشده بود .
لویی: راه برو
تیلور با لبخند دل نشین مجذوب کنندش روی مسیر که تهش به دایره متصل میشد راه رفت آخرش با مهارت قسمت های باز پیرهنو از هم با پاهاش فاصله داد با نشون دادن هرچه بیشتر پاهای براقش روی دایره جای گرفت با تکون دادن ظریف بدنش زاویه گرفتن لباس به خاطر قوس کم بدنش دقیقا خواسته لویی برآورده کرد.
لباس مخملی سبک با حرکتی آرو
#larry
گاهی وقتا بهتره زیر اسمونه تیره دنبال روشنی خورشید فروزان باشی ✨
7pm
حس سر حالی بیشتری توی استخوان درد کشیدش در حال جنب جوش بود. نیاز داشت که بیدار شه یکم از این انرژی؛ چاشنی حرکاتش بکنه از وجودش توی رگ هاش لذت ببره .پلک های بهم گره خوردشو با شتاب باز کرد؛ نور مهتابی لامپ برعکس
هر وقتی توی چشمم نمیخورد برعکس باعث میشد تاری دیدش بهتر بشه. غمگین به اطرافش زل زد حتی سر حال بودنش باعث نمیشد خستگی ناشی از غمگین بودنش چیزی عوض بکنه . مگه میشد یادش نیاد آخرین بار با کی اومده بود بیمارستان ؟
یادش بود که هیچ پاپایی نتونست بفهمه که کی اون شب توی بیمارستان بود
لرزه آرومی تنش رو مهمون خودش کرد رگه های ترس زندگی هری داشتن به نابودی میکشوندند قبل از اینکه توی سایه های ترسش خفه بشه؛
صدای شاد زین دوباره آزادش کرد .
زین: هههرریییییی
/به سمت هری دوید بوص محکمی روی گونش گذاشت صورتشو آروم به صورتش فشورد /
هری: زین
/اهسته زمزمه کرد هیچ تلاشی برای نجات یافتن از دست زین نکرد /
زین: وای فنکس گاد حالت خوبههه
/ با شیطنت دماغشو به دماغ هری زد خرخر ارومشو بلند کرد خب اینم یکی از علایق امگا بود لمس شدن آروم دماغش /
هری بعد از لبخند ریزی به هیکل لیام امیلی که نزدیک میشدند زل زد با دل تنگی دستاشو به سمت امیلی دراز کرد
امیلی با آسودگی بقلش کرد سعی کرد برعکس مضطرب بودنش اوضاع کنترل کنه .بوسه ای روی موهای هری گذاشت ازش فاصله گرفت .
لیام: هری تو واقعا باید به ما بگی چی شده
/وقتی لپ نرم امگارو لمس میکرد آروم ولی محکم زمزمه کرد؛ اما خبر نداشت همین لمس کوچیکش چقدر حسودی زین تحریک میکرد /
پس زین با حرص دست آزاد لیام بین انگشتای خودش قفل کرد از قفل تر شدن دستش بین دستای لیام لبخندی زد .
هری: میگم
/ با صدای خش دارش زمزمه کرد/
لیام: اون کی هری ؟ وقتی زحماتت به باد رفت؟
/ لیام با حرف هایش قصد تحریم امگارو داشت پس کنترل لحنش به دست احساساتش سپرده بود تا هرچند کم امگارو مجبور به حرف زدن بکنه /
اما این روش قدمی کلیشه ای انگار کار ساز بود چون هری وادار کرد سکوتشو بشکنه .
هری: اون اون روز.. ویلتون اینجا بود .
امیلی: چی؟
زین: لویی؟
لیام: تو خونه امیلی ؟
هری نگاه در مونده ای به همشون ک باهم حرف میزدند کرد ادامه داد
هری: او اون شکست اینه گلو تهدیدم کرد رفت
دیگه تلاشی نمیکرد اشکاشو پاک کنه فقط میزاشت انقدری بریزند تا تموم بشند
زین با ترس دست هری بین دستاش گرفت مشتاق بود بقیشم بشنوه
امیلی: پس اون زخم روی پیشونیت کار اون بود ها؟
اون جهنم از کجا خونه منو پیدا کرده ؟
لیام: واسش مثل آب خوردنه امیلی
زین: اون بهت چیا گفت ؟
هری حرفهای لویی مثل خودش گفت حرفاش به زیام امیلی میزد اما حس میکرد محکم تر داره توی صورت خودش میکوبه
امیلی : روانیه نه؟ چرا فقط کاری نمیکنید بقیه از دستش در امان بمونند؟
زین: اون روانی نیست
/بعد از چند دقیقه فکر کردن از دوستش طرفداری کرد هرچند میدونست چه کار احمقانه ای کرده /
لیام : بیاید منطقی باشیم لویی کارش خیلی بد بوده اما هر کسی از از دست دادن جایگاهش میترسه . جایگاه لویی کم چیزی نیست مشخصا خواسته هری مچاله کنه_
زین: یعنی بازیش داده؟
لیام: دقیقا
هری آروم سرشو بالا پایین کرد لیام راست میگفت. باید خودشو جمع جور میکرد اون برعکس لویی قلب آدما واسش مهم بود اون آدم بود برعکس لویی بازم به کمکش ادامه میداد برعکس لویی فهم داشت
امیلی که از این وضعیت ناراضی بود پوز خندی زد منطقش دیگه داشت تعطیل میشد اون تاملینسون داشت شدید رو عصابش راه میرفت
بی حرف از تخت هری فاصله گرفت از اتاق رفت بیرون
هری: امیلیییی
لیام: برمیگرده نگران نباش
هری غمگین به جای خالی امیلی زل زد اشک ریختنش ادامه داد.
.......
7:50 pm`
آخرین لباس چک کرد اما به نظرش اون جوری که باید خودشو نشون نمیداد یه جای کارش اشکال داشت
چرخی زد دوره دایره کوچیکی که مودل روش ایستاده بود؛ لباشو لیس زد با تکون دادن دستاش برای لمس کردن فکش عطر مست کنندشو بیشتر توی فضا پخش کرد . نه این لباس اصلا مناسب این بدن نبود.
لویی: تیلور؟
تیلور در کسری از ثانیه به لویی نزدیک تر شد لویی نگاه سر سری بهش انداخت بهش اشاره کرد
لویی: بپوشش سریع
تیلور لباسی که تن میراندا بود رو پوشید به میراندایی که انگار از قفس آزاد شده بود نگاه کرد .
لباس راحتی بود اما خب برای بدن استخوانی میراندا دوخته نشده بود .
لویی: راه برو
تیلور با لبخند دل نشین مجذوب کنندش روی مسیر که تهش به دایره متصل میشد راه رفت آخرش با مهارت قسمت های باز پیرهنو از هم با پاهاش فاصله داد با نشون دادن هرچه بیشتر پاهای براقش روی دایره جای گرفت با تکون دادن ظریف بدنش زاویه گرفتن لباس به خاطر قوس کم بدنش دقیقا خواسته لویی برآورده کرد.
لباس مخملی سبک با حرکتی آرو