💭👁🗨💭👁🗨💭👁🗨💭👁🗨💭
👁🗨💭👁🗨 @dastanvpand1
💭👁🗨
👁🗨
👁🗨
#سرگذشت_یک_زندگی♥️
#رسوای_روستا_23
قسمت بیست و سوم
اونشب ننه رو به محمود گفت: امروز کلی دختر دور وبرت بود همه رو نظر کردم دخترای خوب و اصیلی ان ،دختر زری خانم، اکبر آقا قصاب، فاطمه خانم و... همه بودن هر کدومو بخوای برات آستین بالا میزنم..محمود گفت: من زن نمیخوام ننه...ننه گفت: وا مگه میشه پسر من بی ریشه و بنه بمونه؟
جواب داد: ن... می... خوام...
ننه الله و اکبری گفت و بحث رو ادامه نداد...
وضع مالی خوبی داشتیم..آقام برای محمود حجره دست و پا کرد تا بتونه روی پای خودش وایسه و سر و سامون بگیره..از اونروز به بعد طوبی هرروز به بهانه های مختلف به خونه ما میومد و با هربار دیدن محمود سرخ و سفید میشد..محمود هم دست کمی از طوبی نداشت..این عشق آتشین هر دوشون رو سوزونده بود ولی هیچکدوم تلاشی برای رهایی از این آتیش نمیکردن..تا اینکه بلخره طاقت داداشم تموم شد و یکروز سر سفره ناهار رو به ننه گفت: ننه؟
ننه که در حال پر کردن کاسه های آبگوشت بود گفت: جانم ننه؟
محمود کمی دست دست کرد و گفت: این دختره طوبی چرا هرروز اینجاست؟
ننه دست از آبگوشت کشیدن کشید و کاملا جدی گفت: چرا پسرم اگه دوس نداری بگم نیاد..رنگ از رخسار محمود پرید و گفت: نه نه بیاد چرا نیاد فقط... هیچی ولش کن...
ننه نگاه ریزی بهش کرد و گفت: چته محمود؟
محمود سر به زیر انداخت و گفت: نمیدونم ننه...ننه لبخند زد و گفت: ها... بگو پس چرا دخترای دیگه رو پس زدی؟ عاشق شدی... ای دورت بگرده ننه...محمود سر به زیر انداخت و سکوت کرد...ناهار در سکوت توام با شادی خورده شد..روز بعد وقتی طوبی اومد خونمون ننه اومد تو اتاق و بدون اینکه منو از خونه بیرون کنه گفت: دخترم اومدم که ازت اجازه بگیرم برم پیش مادرت..طوبی مضطرب پرسید: مادرم... چرا؟
ننه لبخند مهربونی زد و گفت: دل پسرمو بردی باید برم ازش اجازه بگیرم بلکه بشی عروس خودم...طوبی سر به زیر انداخت و با انگشتای دستش بازی کرد..ننه که جوابش رو گرفته بود بدون منتظر موندن به جواب طوبی چادر به سر از خونه خارج شد..نمیدونم چی بینشون گذشته بود که ننه عصبانی داخل حیاط شد و گفت: انگار پسرمون رو از سر راه آوردیم والا حالا خوبه کس و کاری نیستین برا خودشون...با طوبی رفتیم داخل حیاط که ننه اصلا نگاه طوبی نکرد و رو به من گفت: بعد از رفتن دوستت بیا ناهار خیلی دیر شده..طوبی منظور ننه رو گرفت و با چشمانی پر از اشک از خونه رفت...وقتی محمود برگشت بیخبر از همه جا کنار حوض نشسته بود و سوت زنان دست و روشو میشست که ننه عصبی رفت پیشش و گفت: محمود دور این دخترو خط میکشی..لبخند محمود روی لبش ماسید و متعجب پرسید: چی شده؟
ننه نشست روی تک پله ی ایوون و گفت: انگار از اقوام شاهن...محمود که طاقتش تموم شده بود با لحن تندی گفت: چی شده ننه؟..ننه گفت: امروز رفتم با ننش صحبت کنم...داخل خونشون شدم مثل همیشه با یه دامن کوتاه نشست روبروم و خیلی خوب تحویلم گرفت...ولی وقتی گفتم برا امر خیر اومدم کم موند منو بخوره...دهن باز کرد چشاشو بست که پسرت هیچی نداره مگه طوبی رو از سر راه آوردیم و جنازشم به شما نمیدیم...داشتم منفجر میشدم که از اون خونه بیرون زدم...
محمود: مگه نمیبینن اموالمونو؟
ننه: هه ساده ای پسر اونا اموال خودتو میخوان نه آقات...
محمود: خب کار میکنم...
ننه: با توهینایی که بهم شد من دیگه اونجا نمیرم...محمود: من یا با طوبی ازدواج میکنم یا خودمو میکشم...ننه زد روی زانوش و گفت: دیوونه شدی مگه؟ اینهمه دختر برات سر و دست میشکونن...محمود داد زد: من فقط طوبی رو میخوام چرا نمیفهمین..شده به پای ننه باباش بیفتم میفتم ولی بهش میرسم یا طوبی یا مرگ...
از اونروز کار محمود شده بود رفتن و نشستن در خونه طوبی...پدر طوبی توی خونه حبسش کرده بود و از ترس محمود نمیذاشت بیرون بره...تا که یکروز محمود با عجله و طوبی با ترس داخل خونه شدن..ننه کنار حوض نشسته بود و گلدونارو مرتب میکرد که با دیدن طوبی و محمود کنار هم زد توصورتشو گفت: اینجا چه خبره؟محمود جواب داد: ننه خواهش میکنم هیچی نگو از امروز طوبی عروس این خونه اس...ننه بلند شد و روبروی محمود ایستاد: این خونه بزرگتر نداره؟ پس رسم و رسومات چی؟محمود زد تو سرشو گفت: اونا به من دختر نمیدن و نخواهند داد مجبور شدم فراریش بدم...ننه زد تو سر و سینش و اشک ریخت: وای بر من وای بر من چیکار کردی تو پسر؟ آبرومون رو بردی...نگاه به طوبی کرد و گفت: آبرو برات مهم نبود؟طوبی سر به زیر انداخت و آروم گفت: دوسش دارم...
ننه هیچی نگفت و محمود گفت: ننه اگه خوشبختی من برات مهمه قبول کن اجازه بده اینجا بمونیم تورو خدا...ننه سر تکون داد و گفت: امیدوارم بعدها پشیمون نشی...
طولی نکشید که در خونه به شدت کوبیده شد...
#ادامه_دارد
👁🗨
💭👁🗨
👁🗨💭👁🗨 @dastanvpand1
💭👁🗨💭👁🗨💭👁🗨💭👁🗨💭
👁🗨💭👁🗨 @dastanvpand1
💭👁🗨
👁🗨
👁🗨
#سرگذشت_یک_زندگی♥️
#رسوای_روستا_23
قسمت بیست و سوم
اونشب ننه رو به محمود گفت: امروز کلی دختر دور وبرت بود همه رو نظر کردم دخترای خوب و اصیلی ان ،دختر زری خانم، اکبر آقا قصاب، فاطمه خانم و... همه بودن هر کدومو بخوای برات آستین بالا میزنم..محمود گفت: من زن نمیخوام ننه...ننه گفت: وا مگه میشه پسر من بی ریشه و بنه بمونه؟
جواب داد: ن... می... خوام...
ننه الله و اکبری گفت و بحث رو ادامه نداد...
وضع مالی خوبی داشتیم..آقام برای محمود حجره دست و پا کرد تا بتونه روی پای خودش وایسه و سر و سامون بگیره..از اونروز به بعد طوبی هرروز به بهانه های مختلف به خونه ما میومد و با هربار دیدن محمود سرخ و سفید میشد..محمود هم دست کمی از طوبی نداشت..این عشق آتشین هر دوشون رو سوزونده بود ولی هیچکدوم تلاشی برای رهایی از این آتیش نمیکردن..تا اینکه بلخره طاقت داداشم تموم شد و یکروز سر سفره ناهار رو به ننه گفت: ننه؟
ننه که در حال پر کردن کاسه های آبگوشت بود گفت: جانم ننه؟
محمود کمی دست دست کرد و گفت: این دختره طوبی چرا هرروز اینجاست؟
ننه دست از آبگوشت کشیدن کشید و کاملا جدی گفت: چرا پسرم اگه دوس نداری بگم نیاد..رنگ از رخسار محمود پرید و گفت: نه نه بیاد چرا نیاد فقط... هیچی ولش کن...
ننه نگاه ریزی بهش کرد و گفت: چته محمود؟
محمود سر به زیر انداخت و گفت: نمیدونم ننه...ننه لبخند زد و گفت: ها... بگو پس چرا دخترای دیگه رو پس زدی؟ عاشق شدی... ای دورت بگرده ننه...محمود سر به زیر انداخت و سکوت کرد...ناهار در سکوت توام با شادی خورده شد..روز بعد وقتی طوبی اومد خونمون ننه اومد تو اتاق و بدون اینکه منو از خونه بیرون کنه گفت: دخترم اومدم که ازت اجازه بگیرم برم پیش مادرت..طوبی مضطرب پرسید: مادرم... چرا؟
ننه لبخند مهربونی زد و گفت: دل پسرمو بردی باید برم ازش اجازه بگیرم بلکه بشی عروس خودم...طوبی سر به زیر انداخت و با انگشتای دستش بازی کرد..ننه که جوابش رو گرفته بود بدون منتظر موندن به جواب طوبی چادر به سر از خونه خارج شد..نمیدونم چی بینشون گذشته بود که ننه عصبانی داخل حیاط شد و گفت: انگار پسرمون رو از سر راه آوردیم والا حالا خوبه کس و کاری نیستین برا خودشون...با طوبی رفتیم داخل حیاط که ننه اصلا نگاه طوبی نکرد و رو به من گفت: بعد از رفتن دوستت بیا ناهار خیلی دیر شده..طوبی منظور ننه رو گرفت و با چشمانی پر از اشک از خونه رفت...وقتی محمود برگشت بیخبر از همه جا کنار حوض نشسته بود و سوت زنان دست و روشو میشست که ننه عصبی رفت پیشش و گفت: محمود دور این دخترو خط میکشی..لبخند محمود روی لبش ماسید و متعجب پرسید: چی شده؟
ننه نشست روی تک پله ی ایوون و گفت: انگار از اقوام شاهن...محمود که طاقتش تموم شده بود با لحن تندی گفت: چی شده ننه؟..ننه گفت: امروز رفتم با ننش صحبت کنم...داخل خونشون شدم مثل همیشه با یه دامن کوتاه نشست روبروم و خیلی خوب تحویلم گرفت...ولی وقتی گفتم برا امر خیر اومدم کم موند منو بخوره...دهن باز کرد چشاشو بست که پسرت هیچی نداره مگه طوبی رو از سر راه آوردیم و جنازشم به شما نمیدیم...داشتم منفجر میشدم که از اون خونه بیرون زدم...
محمود: مگه نمیبینن اموالمونو؟
ننه: هه ساده ای پسر اونا اموال خودتو میخوان نه آقات...
محمود: خب کار میکنم...
ننه: با توهینایی که بهم شد من دیگه اونجا نمیرم...محمود: من یا با طوبی ازدواج میکنم یا خودمو میکشم...ننه زد روی زانوش و گفت: دیوونه شدی مگه؟ اینهمه دختر برات سر و دست میشکونن...محمود داد زد: من فقط طوبی رو میخوام چرا نمیفهمین..شده به پای ننه باباش بیفتم میفتم ولی بهش میرسم یا طوبی یا مرگ...
از اونروز کار محمود شده بود رفتن و نشستن در خونه طوبی...پدر طوبی توی خونه حبسش کرده بود و از ترس محمود نمیذاشت بیرون بره...تا که یکروز محمود با عجله و طوبی با ترس داخل خونه شدن..ننه کنار حوض نشسته بود و گلدونارو مرتب میکرد که با دیدن طوبی و محمود کنار هم زد توصورتشو گفت: اینجا چه خبره؟محمود جواب داد: ننه خواهش میکنم هیچی نگو از امروز طوبی عروس این خونه اس...ننه بلند شد و روبروی محمود ایستاد: این خونه بزرگتر نداره؟ پس رسم و رسومات چی؟محمود زد تو سرشو گفت: اونا به من دختر نمیدن و نخواهند داد مجبور شدم فراریش بدم...ننه زد تو سر و سینش و اشک ریخت: وای بر من وای بر من چیکار کردی تو پسر؟ آبرومون رو بردی...نگاه به طوبی کرد و گفت: آبرو برات مهم نبود؟طوبی سر به زیر انداخت و آروم گفت: دوسش دارم...
ننه هیچی نگفت و محمود گفت: ننه اگه خوشبختی من برات مهمه قبول کن اجازه بده اینجا بمونیم تورو خدا...ننه سر تکون داد و گفت: امیدوارم بعدها پشیمون نشی...
طولی نکشید که در خونه به شدت کوبیده شد...
#ادامه_دارد
👁🗨
💭👁🗨
👁🗨💭👁🗨 @dastanvpand1
💭👁🗨💭👁🗨💭👁🗨💭👁🗨💭