.
🪷🦢🪷🦢🪷🦢🪷🦢🪷
🦢🪷🦢🪷🦢
🪷🦢🪷
🦢
🪷 #آمیـــــن
🪷
#پارت_746
بعد دستش رو به طرف کبریا دراز کرد.
- پس قول بده! قول بده همیشه به همون اندازه ای که اون دوستت داره، عاشقش باشی!
کبریا چند ثانیه با تفکر به دست مینو زل زد. بعد آروم و بی صدا خندید. تکون خوردن شونه هاش رو دیدم!
- به اندازه اون که نه...
بعد دست مینو رو گرفت و محکم گفت:
- من بیشتر از اون، دوستش دارم!
مینو بغض کرده بود. برق اشک رو تو چشماش میدیدم.
من تا یک سال پیش...
علاوه بر تمام این لحظات...
فکر نمیکردم مینو انقدر مادرانه دوستم داشته باشه! دستش رو آروم زیر چشمش کشید و انگار بالاخره خیالش از کبریا راحت شد!
آبان که میخواست جو رو عوض کنه، کف دستاش رو بهم کوبید و با صدایی شاد گفت:
- خب آقایون و خانومای رنجبر!
این مکالمه رو میتونیم آتش بس در نظر بگیریم؟
مینو خندید و سرش رو تکون داد.
- البته! البته تا وقتی که خنده رو لبای آمین من بیاره!
کبریا با اطمینان دست دور گردنم انداخت و منو به خودش چسبوند. دیگه سکوت کرد و من محو این جمعی که حالا طرفداری منو میکرد، شده بودم.
تمام عمرم دنبال یه همچین کوهی بودم!
کوهی که بتونم بهش تکیه کنم!
کوهی که مطمئن باشم هیچ وقت نمیریزه!
حالا برام خیلی عجیب بود!
عطر های گرون قیمت و عجیب و غریب همسر و خواهرم،
رایحه خاک و درخت و چمن رو برام تداعی میکردن!
- چرا نشستید؟ عاقد هم رفت! نمیخواید برقصید؟
مثلا دو جفت عروس دومادید باید صحنه رو بترکونید!
نازگل هم که مثل ما حرف میزد! دو جفت عروس دوماد! خودمم استفاده میکردم از این جمله ولی بازم خنده دار بود! مگه کفشیم؟
آبان اول از همه مینو رو بلند کرد و رفتن وسط! یه آهنگ ملایم پخش شد و آروم مشغول رقصیدن شدن! زیر گوش کبریا خم شدم و گفتم:
- بعد از اینا نوبت ماست!
با چهره ای اخمو جواب داد:
- اصلا حرفش رو هم نزن. منه کبریا رنجبر نمیام وسط قر بدم!
آروم پام رو به زمین کوبیدم و نالیدم:
- کبریا! لجبازی نکن دیگه! قر دادن چیه؟
میخوای بیای وسط مردونه یکم برقصی!
چیزی ازت کم نمیشه که! عه!
انگشت اشاره اش رو به طرفم گرفت و همزمان که دستش رو تکون میداد گفت:
- دیروز درباره این موضوع حرف زدیم باهم مگه نه؟
- همون دیروز هم من بهت گفتم باید پا به پام بیای.
لباش رو بهم چسبوند و محکم، دست به سینه به صندلی تکیه زد! به یه گوشه خیره شد که همون لحظه فکری به سرم رسید. خودم رو بهش نزدیک کردم و پرسیدم:
- کبریا... میگم... نکنه... نکنه هیچی بلد نیستی؟
چشماش رو تو کاسه چرخوند و نفس عمیقی کشید. دندون هاش رو بهم چفت کرد و غرید:
- آخه من مگه عروسی ننه تو قر دادم یا بابای خودم!
لبام رو بهم چسبوندم. نه آمین! الان نه! الان عصبیه! الان بخندی حکم مرگ خودتو امضا کردی. نخند نخند نخند!
پق! خندیدم! لعنت به این زندگی. الفتاحه!
با چشمای برزخی زل زد بهم که دستام رو سریع بالا آوردم و درحالی که هنوز خنده ته صدام نمایان بود گفتم:
- به خدا به خودم خندیدم! اصلا تو رو مسخره...
- من فقط دست میزنم، تو برام میرقصی! همین و بس!
همون لحظه موزیک تمام شد و کبریا دستش رو به طرفم گرفت. با تعجب نگاهش کردم که دستش رو تو همون حالت تکون داد.
- اگه نمیخوای میتونم بشینم!
این رمان مختص چنل #تاوان_عشق بوده و خواندن آن هر جا غیر از چنل تاوان عشق #حرام است. #کپی و #نشر پیگرد قانونی دارد.
به قلم: 🌻MΔRJΔΠ🌻
*_*_*_*_*_*_*
دوستای گلم اگر رمان های ما رو دوست دارید رمان دیگه ما به اسم #بیشرمانه
از امروز تو کانال بانوی امروز پارت گذاری میشه می تونید اونجا بخونید ، یه کار متفاوت و خاص🥰👇https://t.me/banoyeemroz