╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part304
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
- عوضش کن!
فکر کردم اشتباه شنیدم، به گوشهایم اعتماد نداشتم. شش ماه از ازدواجمان میگذشت و این حرفش آن هم بعد از این همه مدت به قدری برایم عجیب بود که دوباره بپرسم:
- چی؟
سرش گرم انتخاب لباس برای خودش بود و داشت پیراهنهایی که به شلوار انتخابیاش میآمد سوا میکرد و روی تخت میگذاشت. بدون نگاه دوباره گفت:
- نشنیدی مگه؟ گفتم عوضش کن!
نه انگار درست شنیده بودم. به لباس در تنم نگاهی کردم، هیچ دلیلی برای حرفش نمییافتم. هر چند رنگ سرخابی روشن آن شاد بود ولی خب در مراسم پاگشاهای دیگر هم از رنگهای شاد استفاده کرده بودم و هیچ حرف و حدیثی هم نداشت. چشمانم گرد شده بودند حالا نه که خیلی پوشیدن آن لباس برایم اهمیت داشته باشد ولی شنیدن این حرف از زبان کامران برایم یک جوری ناباورانه بود. خیره به حرکات عادیاش برای انتخاب لباس خودش گفتم:
- چرا؟
سه پیراهن انتخابیاش را روی تخت چید و گفت:
- به نظرت کدومیک از اینا به این شلوار میان؟
جلوتر رفتم، شلوارش کتان زیتونی تیره بود. گفتم:
- با این شلوار یا باید پیرهن سفید بپوشی یا پیرهنی یه پرده متفاوت از رنگ شلوارت!
خودم سمت کمدش رفتم و بلوز اسپرت سفیدش را دستش دادم:
- با این امتحان کن ببین...
و در چشمانش نگاه کردم:
- جوابمو ندادی؟
اخم مختصر و گذرایی بر چهرهاش نشست:
- مگه من چند بار تا حالا بهت گفتم لباست رو عوض کن که داری مقاومت میکنی؟
لبخند متعجبی زدم:
- نه بابا مقاومت چیه؟ خواستم علتش رو بدونم... باشه الان...
بازویم را گرفت و به پشتم چرخاند و در حالی که نوک انگشتش را روی خط لباس زیرم میکشید، گفت:
- پارچهاش تننماست، تا خط لباس زیرات پیداست.
تای ابرویم بالا پرید، تازه شاخ هم روی سرم رشد نکرد شانس آوردم یعنی در خواب هم نمیدیدیم کامران... کامران سعادت... آن هم از خانوادهای که به لطف رفت و آمد و پاگشاهای متعدد این روزها خوب میدانستم از نظر حجابی اصلا قید و بند چندانی ندارند، به چگونگی لباسم توجه کند. نگاه بهتزدهام روی تعویض لباسش بود که این بار لحنش کمی حالت تذکر به خود گرفت:
- چرا خشکت زده؟
نفسی گرفتم. در حالی که در آینه به لباسم نگاه میکردم و با تعجب فراوان متوجه درستی حرفش میشدم، صادقانه گفتم:
- تو خواب هم نمیدیدم برات اینطور چیزا مهم باشه.
دست از مرتب کردن بلوزش کشید و اخمی کرد:
- چرا اون وقت؟
شانهای بالا دادم:
- چه بدونم... خب تیپ اخلاقیت اینطور نیست.
اخمش غلیظتر شد:
- میشه بفرمایید تیپ اخلاقی من چه شکلیه؟
بیشتر از آنکه استرس بگیرم و حساب ببرم، متحیر بودم و خندهام میگرفت:
- وای کامران چته؟ خب تو هیچ وقت به لباسام گیر ندادی و فک و فامیل و آشناهاتون هم همچین خیلی تو قید و بند اینطور چیزا نیستن برام تعجبآوره.
بدون باز کردن اخمش چشم در چشمم شد:
- تا حالا اعتراضی نکردم چون هیچ وقت جای اعتراضی نداشت، در مورد فک و فامیل و آشنا هم اگه دلم یکی مثل اونا میخواست انتخابم تو نبودی!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part304
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
- عوضش کن!
فکر کردم اشتباه شنیدم، به گوشهایم اعتماد نداشتم. شش ماه از ازدواجمان میگذشت و این حرفش آن هم بعد از این همه مدت به قدری برایم عجیب بود که دوباره بپرسم:
- چی؟
سرش گرم انتخاب لباس برای خودش بود و داشت پیراهنهایی که به شلوار انتخابیاش میآمد سوا میکرد و روی تخت میگذاشت. بدون نگاه دوباره گفت:
- نشنیدی مگه؟ گفتم عوضش کن!
نه انگار درست شنیده بودم. به لباس در تنم نگاهی کردم، هیچ دلیلی برای حرفش نمییافتم. هر چند رنگ سرخابی روشن آن شاد بود ولی خب در مراسم پاگشاهای دیگر هم از رنگهای شاد استفاده کرده بودم و هیچ حرف و حدیثی هم نداشت. چشمانم گرد شده بودند حالا نه که خیلی پوشیدن آن لباس برایم اهمیت داشته باشد ولی شنیدن این حرف از زبان کامران برایم یک جوری ناباورانه بود. خیره به حرکات عادیاش برای انتخاب لباس خودش گفتم:
- چرا؟
سه پیراهن انتخابیاش را روی تخت چید و گفت:
- به نظرت کدومیک از اینا به این شلوار میان؟
جلوتر رفتم، شلوارش کتان زیتونی تیره بود. گفتم:
- با این شلوار یا باید پیرهن سفید بپوشی یا پیرهنی یه پرده متفاوت از رنگ شلوارت!
خودم سمت کمدش رفتم و بلوز اسپرت سفیدش را دستش دادم:
- با این امتحان کن ببین...
و در چشمانش نگاه کردم:
- جوابمو ندادی؟
اخم مختصر و گذرایی بر چهرهاش نشست:
- مگه من چند بار تا حالا بهت گفتم لباست رو عوض کن که داری مقاومت میکنی؟
لبخند متعجبی زدم:
- نه بابا مقاومت چیه؟ خواستم علتش رو بدونم... باشه الان...
بازویم را گرفت و به پشتم چرخاند و در حالی که نوک انگشتش را روی خط لباس زیرم میکشید، گفت:
- پارچهاش تننماست، تا خط لباس زیرات پیداست.
تای ابرویم بالا پرید، تازه شاخ هم روی سرم رشد نکرد شانس آوردم یعنی در خواب هم نمیدیدیم کامران... کامران سعادت... آن هم از خانوادهای که به لطف رفت و آمد و پاگشاهای متعدد این روزها خوب میدانستم از نظر حجابی اصلا قید و بند چندانی ندارند، به چگونگی لباسم توجه کند. نگاه بهتزدهام روی تعویض لباسش بود که این بار لحنش کمی حالت تذکر به خود گرفت:
- چرا خشکت زده؟
نفسی گرفتم. در حالی که در آینه به لباسم نگاه میکردم و با تعجب فراوان متوجه درستی حرفش میشدم، صادقانه گفتم:
- تو خواب هم نمیدیدم برات اینطور چیزا مهم باشه.
دست از مرتب کردن بلوزش کشید و اخمی کرد:
- چرا اون وقت؟
شانهای بالا دادم:
- چه بدونم... خب تیپ اخلاقیت اینطور نیست.
اخمش غلیظتر شد:
- میشه بفرمایید تیپ اخلاقی من چه شکلیه؟
بیشتر از آنکه استرس بگیرم و حساب ببرم، متحیر بودم و خندهام میگرفت:
- وای کامران چته؟ خب تو هیچ وقت به لباسام گیر ندادی و فک و فامیل و آشناهاتون هم همچین خیلی تو قید و بند اینطور چیزا نیستن برام تعجبآوره.
بدون باز کردن اخمش چشم در چشمم شد:
- تا حالا اعتراضی نکردم چون هیچ وقت جای اعتراضی نداشت، در مورد فک و فامیل و آشنا هم اگه دلم یکی مثل اونا میخواست انتخابم تو نبودی!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯