--------------------------------💉⚔🔪
#part_26
|•رهام•|
موهام رو محکم از پشت جمع کردم و پس از دمی عمیق، با مشت ضربهی نسبتاً آرومی به قفسهی سینهام کوبیدم و عرض اتاق رو قدم زدم...
خب، خب! کاملا مسلط، همهی تمرکزت رو روی جملهبندیت میذاری! آروم باش و نفس عمیق بکش...کاملا بیتفاوت، میفهمی؟ مطلقاً بیتفاوت!
روی تخت نشستم و صورتم رو با دستام پوشوندم...
تقصیر خودت بود دیگه! نبود؟ منکه نمیخواستم این بشه حال و روز زندگیمون! میخواستم؟ تو خرابش کردی دیگه؛ ها؟ تو از عشق من سرد شدی، منکه...خفهشو رهام! خفهشو!
این حس یک طرفه داره خردت میکنه احمق! جمع کن خودت رو! مرد باش! سفت، سخت، محکم! نشکنی؟ دیان پشتش به تو گرمه؛ بشکنی داغون شدهها!
یه ضرب از جام بلند شدم و کتم رو مرتب کردم.
به سوئیچ روی میز کار چنگ انداختم و تا درو باز کردم با چهرهی خندون دیان روبه رو شدم...
چشمام درست میدیدن؟ واقعا داشت میخندید؟
با این پسره راننده، بوده دیگه؟!
بدون اینکه حتی سلام بده، خودش رو جمع کرد و پس از درآوردن کفشهاش به سمت اتاقش رفت...
ایستاده کتونیهام رو پام کردم:
- رانندهات رفت؟
- داره پنچری ماشینش رو میگیره!
- من دارم میرم شرکت؛ برات غذا سفارش دادم روی گاز، اول دستات رو بشور بعد کارات رو بکن!
با بستن بندها، بدون فوت وقت در رو بستم و از پلهها به پایین سرازیر شدم.
وارد محوطهی باز و سرسبز ساختمون شدم... جلوی در روی زانو، جلوی یکی از چرخها نشسته بود و زیر لب چیزایی رو زمزمه میکرد.
چینی به بینیم دادم و کنارش پاهام رو جفت کردم:
- کمک میخوای؟
بدون اینکه سرش رو بلند کنه جواب داد:
- نه داداش دمت گرم!
دست به سینه نگاهش کردم که آچار دستش رو روی زمین کوبید و تا از جاش بلند شد با دیدن من سره جاش سیخ شد...
یه تای ابروم رو بالا فرستادم:
- پس میخوای!
رو زانو نشستم و آچار رو برداشتم...
- شما چرا آقای سالاری؟
- هیچوقت یه مرد رو با فامیلی زنش صدا نمیزنن! عقیلی!
- دست نزن سر جدت؛ الان کت و شلوارت کثیف میشه! پاشو داداش حیف تو تنت!
باخنده نگاه کوتاهی بهش انداختم:
- نگران کت و شلوار منی؟
پنجههاش رو داخل موهاش فرو برد و کلافه لب زد:
- عین چی عجله دارم، اونوقت این لعنتی خراب شدنش گرفته!
همون طور که مشغول گرفتن پنچری بودم گفتم:
- پس تویی راننده شیما و دختر من!
- شیما؟ آها خانوم سالاری!
سرش رو به طرفین تکون داد:
- راننده شخصی هستم خیر سرم! جلسهی مهم داشت، باید سریع برگردم!
- چهرهات آشناست!
- پیکموتوری بودم! فستفودی فانوس! پیتزا مینی! یه سری اومدم خودت حساب کردی!
دو هزاریم افتاد:
- پس اینجا چیکار میکنی؟
دستی لای موهای طلاییش کشید و لبخند ژکوندی تحویلم داد:
- دیگه خانوم سالاری لطف کرد و با دیدن حال و اوضاع پریشون و اوضاع مالی افتضاح دستم رو گرفت!
خوبه حداقل یه ذره انسانیت تو وجودش هست!
- ماهی چقدر؟
- والا تازه سه روز استخدام شدم! ولی جوری که تو قرارداد نوشته شده بود، چهار و پونصد!
پنچری که گرفته شد، کف دستام رو روی هم کشیدم و صاف تو روش ایستادم:
- با روزی پونصد هزار تومن چطوری؟
با این جمله انگار یه سطل آب یخ خالی کردن رو سرش که اونجوری شوکه شد...
نگاهی به کت تنم انداختم و خطاب بهش گفتم:
- اگه حیف کت و شلوار منه با پنچرگیری ماشین تو کثیف بشه، رانندهای که همچین چهره و هیکلی داشته باش بیشتر حیفه که تمام روزش رو تو این ماشین بشینه و خانوم سالاری رو از این سر شهر برسونه اون سر شهر!
آب دهنش رو قورت داد و با تععل لب زد:
- یعنی چی؟
- شرکت من به نیرو احتیاج داره! هر روز آدمایی با چهرههای خاصی مثل تو میان که اونجا استخدام بشن! میخوام بهت این اجازه رو بدم که شانست رو امتحان کنی!
نگاه مبهوتش روی لبام قفل موند؛ دهنش مدام باز و بسته میشد، اما ندایی ازش بیرون نمیاومد...
شوکه شده بود، حق هم داشت!
- دقیقا کارتون چیه؟
- سخت نیست؛ مدلهای مبتدی رو تربیت میکنم...همین!
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』
#part_26
|•رهام•|
موهام رو محکم از پشت جمع کردم و پس از دمی عمیق، با مشت ضربهی نسبتاً آرومی به قفسهی سینهام کوبیدم و عرض اتاق رو قدم زدم...
خب، خب! کاملا مسلط، همهی تمرکزت رو روی جملهبندیت میذاری! آروم باش و نفس عمیق بکش...کاملا بیتفاوت، میفهمی؟ مطلقاً بیتفاوت!
روی تخت نشستم و صورتم رو با دستام پوشوندم...
تقصیر خودت بود دیگه! نبود؟ منکه نمیخواستم این بشه حال و روز زندگیمون! میخواستم؟ تو خرابش کردی دیگه؛ ها؟ تو از عشق من سرد شدی، منکه...خفهشو رهام! خفهشو!
این حس یک طرفه داره خردت میکنه احمق! جمع کن خودت رو! مرد باش! سفت، سخت، محکم! نشکنی؟ دیان پشتش به تو گرمه؛ بشکنی داغون شدهها!
یه ضرب از جام بلند شدم و کتم رو مرتب کردم.
به سوئیچ روی میز کار چنگ انداختم و تا درو باز کردم با چهرهی خندون دیان روبه رو شدم...
چشمام درست میدیدن؟ واقعا داشت میخندید؟
با این پسره راننده، بوده دیگه؟!
بدون اینکه حتی سلام بده، خودش رو جمع کرد و پس از درآوردن کفشهاش به سمت اتاقش رفت...
ایستاده کتونیهام رو پام کردم:
- رانندهات رفت؟
- داره پنچری ماشینش رو میگیره!
- من دارم میرم شرکت؛ برات غذا سفارش دادم روی گاز، اول دستات رو بشور بعد کارات رو بکن!
با بستن بندها، بدون فوت وقت در رو بستم و از پلهها به پایین سرازیر شدم.
وارد محوطهی باز و سرسبز ساختمون شدم... جلوی در روی زانو، جلوی یکی از چرخها نشسته بود و زیر لب چیزایی رو زمزمه میکرد.
چینی به بینیم دادم و کنارش پاهام رو جفت کردم:
- کمک میخوای؟
بدون اینکه سرش رو بلند کنه جواب داد:
- نه داداش دمت گرم!
دست به سینه نگاهش کردم که آچار دستش رو روی زمین کوبید و تا از جاش بلند شد با دیدن من سره جاش سیخ شد...
یه تای ابروم رو بالا فرستادم:
- پس میخوای!
رو زانو نشستم و آچار رو برداشتم...
- شما چرا آقای سالاری؟
- هیچوقت یه مرد رو با فامیلی زنش صدا نمیزنن! عقیلی!
- دست نزن سر جدت؛ الان کت و شلوارت کثیف میشه! پاشو داداش حیف تو تنت!
باخنده نگاه کوتاهی بهش انداختم:
- نگران کت و شلوار منی؟
پنجههاش رو داخل موهاش فرو برد و کلافه لب زد:
- عین چی عجله دارم، اونوقت این لعنتی خراب شدنش گرفته!
همون طور که مشغول گرفتن پنچری بودم گفتم:
- پس تویی راننده شیما و دختر من!
- شیما؟ آها خانوم سالاری!
سرش رو به طرفین تکون داد:
- راننده شخصی هستم خیر سرم! جلسهی مهم داشت، باید سریع برگردم!
- چهرهات آشناست!
- پیکموتوری بودم! فستفودی فانوس! پیتزا مینی! یه سری اومدم خودت حساب کردی!
دو هزاریم افتاد:
- پس اینجا چیکار میکنی؟
دستی لای موهای طلاییش کشید و لبخند ژکوندی تحویلم داد:
- دیگه خانوم سالاری لطف کرد و با دیدن حال و اوضاع پریشون و اوضاع مالی افتضاح دستم رو گرفت!
خوبه حداقل یه ذره انسانیت تو وجودش هست!
- ماهی چقدر؟
- والا تازه سه روز استخدام شدم! ولی جوری که تو قرارداد نوشته شده بود، چهار و پونصد!
پنچری که گرفته شد، کف دستام رو روی هم کشیدم و صاف تو روش ایستادم:
- با روزی پونصد هزار تومن چطوری؟
با این جمله انگار یه سطل آب یخ خالی کردن رو سرش که اونجوری شوکه شد...
نگاهی به کت تنم انداختم و خطاب بهش گفتم:
- اگه حیف کت و شلوار منه با پنچرگیری ماشین تو کثیف بشه، رانندهای که همچین چهره و هیکلی داشته باش بیشتر حیفه که تمام روزش رو تو این ماشین بشینه و خانوم سالاری رو از این سر شهر برسونه اون سر شهر!
آب دهنش رو قورت داد و با تععل لب زد:
- یعنی چی؟
- شرکت من به نیرو احتیاج داره! هر روز آدمایی با چهرههای خاصی مثل تو میان که اونجا استخدام بشن! میخوام بهت این اجازه رو بدم که شانست رو امتحان کنی!
نگاه مبهوتش روی لبام قفل موند؛ دهنش مدام باز و بسته میشد، اما ندایی ازش بیرون نمیاومد...
شوکه شده بود، حق هم داشت!
- دقیقا کارتون چیه؟
- سخت نیست؛ مدلهای مبتدی رو تربیت میکنم...همین!
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』