#پارت594
مگه دروغ میگم؟ببند دیگه...خالی رو میگم...خالی بندی که جرم نیست..
خوبه هر روز می بینم ور دل من تو خونه ای یا مثل هر روز تو مطبتی و
گاهی هم به بیمارستان سر می زنی...پس بفرما این مشغله
ی کاریت کجاست؟تو خونه؟...
پدرام لبخندش را جمع کرد و
سعی کرد جدی باشد...چشم غره ای به هانی رفت و گفت:تو هم اگر حرف نزنی
کسی نمیگه لال تشریف داری..ببند.هانی با نیش باز گفت:چی؟خالی؟...
پدرام توپید:نخیر...زیپو...
هانی نگاهی به شلوارش انداخت وگفت:جون پری بستم..نگاه...
پدرام با حرص گفت:چرا دری وری میگی تو؟صد بار گفتم به من نگو پری..زیپ دهنتو میگم...
هانی گفت:اهان.. خب زودتر بگو... ادم به خودش شک می کنه...
مگه دروغ میگم؟ببند دیگه...خالی رو میگم...خالی بندی که جرم نیست..
خوبه هر روز می بینم ور دل من تو خونه ای یا مثل هر روز تو مطبتی و
گاهی هم به بیمارستان سر می زنی...پس بفرما این مشغله
ی کاریت کجاست؟تو خونه؟...
پدرام لبخندش را جمع کرد و
سعی کرد جدی باشد...چشم غره ای به هانی رفت و گفت:تو هم اگر حرف نزنی
کسی نمیگه لال تشریف داری..ببند.هانی با نیش باز گفت:چی؟خالی؟...
پدرام توپید:نخیر...زیپو...
هانی نگاهی به شلوارش انداخت وگفت:جون پری بستم..نگاه...
پدرام با حرص گفت:چرا دری وری میگی تو؟صد بار گفتم به من نگو پری..زیپ دهنتو میگم...
هانی گفت:اهان.. خب زودتر بگو... ادم به خودش شک می کنه...