Postlar filtri


دیگه بکسی نمیشه اعتماد کرد😳👆👆


پدر شوهرم خیلی مرد جذابی بود همیشه به من لطف داشت بیشتر از بقیه حتی دختراش بهم محبت میکرد
اون روز رفته بودم خونه پدرشوهرم مادرشوهرم رفته بود خونه خواهرش در شهرستان منم رفتم تا شب که پدرشوهرم از شرکت میاد میاد شام اماده کنم ولی بهش چیزی نگفتم که سوپرایز بشه نزدیکای ساعت نه شب بود هنوز نیومده بود تو آشپزخونه بودم که یهو در باز شد صدای پدرشوهرم می‌اومد که همراه دخترش اومد دستپاچه شدم پشت یخچال قائم شدم که یهو  پدرشوهرم با حرفی که دخترش زد حالت تهوع گرفتم تموم تنم لرزید ....😱🚷👇🏻

https://t.me/+XwrOrqsejow4MGE0
https://t.me/+XwrOrqsejow4MGE0


. dan repost
معجون کمر سفت کن😏🥂




. dan repost
⁉️کدام غذا باعث سفت شدن آلت در مردان میشود؟⁉️

آبگوشت    تخم مرغ    خوراک لوبیا   قیمه


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
می گویند
برای کلبه کوچک همسایه‌ات،
چراغی آرزو کن،
قطعأ حوالی خانه تونیز،
روشن خواهد شد.

و من در آستانه سال نو خورشید را
برای خانه دل‌تان آرزو میکنم
تا هم گرم باشد وهم سرشار
از روشنایی
.

🅰 @dastanvpand1




. dan repost
🔴به تمامی اعضای محترم توصیه میشه
این کانال خوب روازدست ندن
🔴پراز آهنگهای  قدیم وجدید

‼️هرکی آنلاینه بره ببینه
. ➡️


. dan repost
درمان زودانزالی به روش طب سنتی که هیچکس نمیدونه😠

مشاهده روش➡️


. dan repost
Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
علت زودانزالی در آقایان چیست؟

مشاهده➡️


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
جالب بود!؟🤌


.

🅰 @dastanvpand1


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
عشق به بعضی‌ها زندگیتو نابود می‌کنه...
.
.
.
.

🅰 @dastanvpand1


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
“وقتی یه مرد چینی اشتباهی وارد بازار ماهی‌فروشان شهسوار میشه و فکر میکنه اومده کنسرت! 🎶💃😂

حرکاتش جوری بود که انگار با هر ماهی یه قرارداد رقص داره! یکی از ماهی‌فروش‌ها گفت: «داداش اینجا ماهی می‌فروشیم، باله‌ی موزیکال اجرا نمی‌کنیم!» 🐟🎭

آخرش هم با یه قزل‌آلا تو دستش از بازار رفت بیرون، انگار جایزه‌ی بهترین رقصنده رو برده! 😆🎤

🅰 @dastanvpand1


📚 رمان جدید در کانال دوممون قطره بارانی 😍👇

رمان :
#یک_قدم_با_تو

‍ درشبی سرد میان خیابانی تاریک پا به ماشینم گذاشت ، دل سنگ من میان موی بافته اش گیر کرد،حالا تمام فکر و خیال حسام بارگاهی پسر پر جذبه و مغرور خاندان بارگاهی شده زنی متاهل و ضربه خورده،آیا میشود پا روی خط قرمزها گذاشت؟؟ حسامِ بارگاهی، بازرگان و رئیس یک شرکت تجاری، مردی موفق جذاب و قدرتمند، دلباخته‌ی ریحانه میشود زنی چادری و مذهبی....


ادامه در کانال زیر .....
👇
https://t.me/+8dzQwe4CQ2s3OWQ0
https://t.me/+8dzQwe4CQ2s3OWQ0


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
دیالوگ های ماندگار!!

💥_همیشه توکلت به خدا باشه ولی خشاب تفنگتم پر نگه دار،این روزها معلوم نیست کی از کجا می زنه!!
💥 _جنگجویی که به لبخند دشمن اعتماد کنه نصف راه مرگ رو رفته!!
💥_رفیق هیچ وقت همخوابی هاتو با عشق مقایسه نکن،هیچکس تو رختخواب نامهربون نیست!!
💥 _کسی که پشت الاغ بشینه فخر بفروشه سوار اسب بشه پاک دیونه میشه!!
💥_اگه کسی بهت ماهیگیری یاد داد تو رودخونه ی اون ماهی نگیر!!
💥_پینوکیو،کجایی؟؟ یادت بخیر!! اینجا هر روز دماغ ها کوچک تر میشه و دروغ ها بزرگ تر!!
💥_شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابون وزن سیری ام را بکشم!!
💥 _همیشه بارون رو سر کسی میباره که لیاقت گرمای خورشید رو داره!!
💥_طرف رو تو ده راه نمیدن کتاب های کدخدارو میریزه دور!!
💥_زخم ها به طعنه می گویند دوستانت چقدر بانمک اند!!


🅰 @dastanvpand1


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
🌟 خانه‌ای پر از عشق و محبت برای کودکان بی‌سرپرست ❤️

در یکی از مناطق سیستان و بلوچستان، رسول خادم، ورزشکار محبوب و انسان‌دوست، با ایجاد خانه‌ای برای کودکان بی‌سرپرست، دست به کار بزرگی زده است. این خانه پناهگاهی امن و پر از محبت برای کودکانی است که شاید در هیچ جای دیگری نمی‌توانستند پیدا کنند. رسول خادم به همراه تیمی از داوطلبان دلسوز و پرتلاش، به این کودکان کمک می‌کند تا استعدادهایشان را کشف کنند و در مسیر آینده‌ای بهتر حرکت کنند.

به افتخار رسول خادم و هم‌تیمی‌هایش، این پست را تا می‌توانید به اشتراک بگذارید❤️

🅰 @dastanvpand1


💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭
👁‍🗨💭👁‍🗨 @dastanvpand1
💭👁‍🗨  
👁‍🗨
👁‍🗨

#سرگذشت_یک_زندگی♥️

#رسوای_روستا_24
قسمت بیست و چهارم

آقام هم که از حرکت محمود عصبی بود کناری ایستاده بود و با چشم و ابرو گفت: بیا اومدن سراغت خودت باید جواب بدی...
محمود طوبی رو به داخل خونه هل داد و خودش رفت سراغ در...در باز شد و چند تا گردن کلفت به همراه پدر طوبی ریختن تو حیاط و یقه محمود رو گرفتن...ننه میزد تو سر و صورتش و گریه میکرد...آقام به کمک محمود اومد و گفت: برید بیرون از خونه من...
پدر طوبی داد زد: دخترمو بدید بریم...
محمود که زیر دست و پای اون سه نفر بود داد زد: نمیدم برید بیرووووون...
طوبی از خونه بیرون اومد و با دیدن محمود توی اون وضع به کمکش اومد...
پدر طوبی دست دخترش رو گرفت و داد زد: گمشو برو خونه...طوبی مقاومت میکرد و نمیرفت...ولی پدرش و اوت یه نفر که بعدها فهمیدیم عموهای طوبی بودن به زور طوبی رو بردن...باز هم محمود دیوانه شد...
خودشو به در و دیوار میکوبید و گریه میکرد...
پشت هم نوشیدنی سر میکشید و عربده میکشید...انگار این محمود رو نمیشناختم انقدر که ترسناک شده بود..
ننه از,پس دیوونه بازیای محمود برنمیومد...
یک شب محمود به شدت تب کرد و فقط زیر لب طوبی رو صدا میزد...محمود بخاطر طوبی مریض شده بود...ننه مجبور شد غرورشو زیر پا بذاره و بخاطر تک پسرش بره به پای خانواده طوبی بیفته بلکه قبول کنن تا عروسمون بشه...ولی باز ننه دست از پا درازتر برگشت...

حدود یک ماهی از اون ماجرا گذشته بود و محمود هرروز ضعیف تر میشد که یکروز در خونه زده شد و من برای باز کردن در رفتم...
با دیدن طوبی که چمدونی در دست داشت تعحب کردم...
طوبی مضطرب گفت: برو کنار توروخدا بذار بیام تو...ننه با دیدن طوبی گفت: وای برو جان ننت دوباره برای من دردسر نساز پسرم افتاده گوشه خونه...
طوبی: بهشون گفتم میرم پیش عمم روستا وقتی متوجه بشن نیستم دیگه کار از کار گذشته و نمیتونن برم گردونن...ننه سری تکون داد و گفت: خدایا خودت بخیر کن...
طوبی اومد داخل خونه و محمودی که حال خوشی نداشت با دیدن طوبی سیخ نشست و گفت: اومدی نازم؟ چجوری؟
طوبی براش توضیح داد و سه روز در آرامش کنار هم بودن که دوباره خانواده طوبی متوجه شده بودن طوبی کنار محموده و اومدن سراغش...اما اینبار طوبی خیلی جدی و محکم ایستاد و گفت: آقا جون من زن محمود شدم ما صیغه محرمیت خوندیم...
پس شما مجبوری رضایت بدی من زن قانونی و شرعی محمود بشم...پدر طوبی وا رفت و نگاهی پر از کینه به دخترش انداخت و تف کرد زمین و گفت: مثل آشغال پرتت کردم بیرون دختره چشم سفید لیاقت نداشتی...
طوبی سر به زیر انداخت و آروم گفت: حلالم کنید... دوسش دارم...
پدر طوبی با ناراحتی از اون خونه رفت و قرار بر این شد دو روز بعد برن برای عقد...
و این شد که طوبی زن محمود شد...
تا اینجا همه چیز خوب بود تا اینکه من عاشق شدم...اونروز محمود یالله گویان داخل خونه شد...منی که دیر متوجه حضور محمود و دوستش شده بودم با موهای بلنده بافت زده توی حیاط نشسته بودم که با نگاه خط و نشان دار محمود به داخل خونه دویدم...رفتم داخل خونه و چارقد سر کردم تا محمود عصبی نشه...محمود و دوست چهارشونه و خوش قیافش توی حیاط نشسته بودن و باهم میخندیدن...ننه که متوجه حضور دوست محمود شد رو به من گفت: برا داداشت و دوستش چایی بریز ببر...
از خدا خواسته چایی ریختم و بردم...
سرم زیر بود د کم مونده بود چونم به گردنم بچسبه ولی متوجه نگاه های زیرزیرکی اون پسر به خودم شدم...چایی رو تعارف کردم و رفتم داخل اتاقم و از پشت پنجره ای که به حیاط دید داشت دوست محمود رو دید میزدم...طوبی متوجه شد و با خنده و خوشرویی اومد کنارم ایستاد و گفت: میبینم که چش چرونی میکنی...و زد زیر خنده...
از ترس اینکه مبادا به محمود بگه سریع پرده رو کشیدم و گفتم: نه بابا این چه حرفیه وا...
و اومدم کنار...ولی دلم پیش اون پسر بود...
طوبی گفت: اسمش یوسفه خیلی پسر خوب و پولداریه مثل محمود حجره داره..شونه بالا انداختم و گفتم: به من چه..ولی طوبی ادامه داد: تازه تو فرنگ درس خونده..دلم غنج رفت براش ولی میترسیدم بروز بدم..طوبی خنده هایی زیرزیرکی میزد و بحث رو تموم کرد...
ولی دل من همچنان پیش یوسف بود یوسفی که جمالش کم از یوسف نبی نداشت...اونروز یوسف از خونه ما رفت ولی این پایان ماجرا نبود...هرروز به بهانه ای به خونه ما میومد و با محمود مینشستن و تا خود صبح میگفتن و میخندیدن...منم هر از گاهی براشون چایی و میوه میبردم و متوجه نگاه های گاه و بیگاه یوسف به خودم میشدم..دلم میلرزید برای این نگاه هایی که دوامی نداشت ولی من همچنان به یاد اون نگاه ها زنده ام..یکروز که برای خرید سبزی از خونه خارج شدن صدایی از پشت سرم منو سرجام میخکوب کرد.

#ادامه_دارد

👁‍🗨
💭👁‍🗨 
👁‍🗨💭👁‍🗨  @dastanvpand1
💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭


💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭
👁‍🗨💭👁‍🗨 @dastanvpand1
💭👁‍🗨  
👁‍🗨
👁‍🗨

#سرگذشت_یک_زندگی♥️

#رسوای_روستا_23
قسمت بیست و سوم

اونشب ننه رو به محمود گفت: امروز کلی دختر دور وبرت بود همه رو نظر کردم دخترای خوب و اصیلی ان ،دختر زری خانم، اکبر آقا قصاب، فاطمه خانم و... همه بودن هر کدومو بخوای برات آستین بالا میزنم..محمود گفت: من زن نمیخوام ننه...ننه گفت: وا مگه میشه پسر من بی ریشه و بنه بمونه؟
جواب داد: ن... می... خوام...
ننه الله و اکبری گفت و بحث رو ادامه نداد...
وضع مالی خوبی داشتیم..آقام برای محمود حجره دست و پا کرد تا بتونه روی پای خودش وایسه و سر و سامون بگیره..از اونروز به بعد طوبی هرروز به بهانه های مختلف به خونه ما میومد و با هربار دیدن محمود سرخ و سفید میشد..محمود هم دست کمی از طوبی نداشت..این عشق آتشین هر دوشون رو سوزونده بود ولی هیچکدوم تلاشی برای رهایی از این آتیش نمیکردن..تا اینکه بلخره طاقت داداشم تموم شد و یکروز سر سفره ناهار رو به ننه گفت: ننه؟
ننه که در حال پر کردن کاسه های آبگوشت بود گفت: جانم ننه؟
محمود کمی دست دست کرد و گفت: این دختره طوبی چرا هرروز اینجاست؟
ننه دست از آبگوشت کشیدن کشید و کاملا جدی گفت: چرا پسرم اگه دوس نداری بگم نیاد..رنگ از رخسار محمود پرید و گفت: نه نه بیاد چرا نیاد فقط... هیچی ولش کن...

ننه نگاه ریزی بهش کرد و گفت: چته محمود؟
محمود سر به زیر انداخت و گفت: نمیدونم ننه...ننه لبخند زد و گفت: ها... بگو پس چرا دخترای دیگه رو پس زدی؟ عاشق شدی... ای دورت بگرده ننه...محمود سر به زیر انداخت و سکوت کرد...ناهار در سکوت توام با شادی خورده شد..روز بعد وقتی طوبی اومد خونمون ننه اومد تو اتاق و بدون اینکه منو از خونه بیرون کنه گفت: دخترم اومدم که ازت اجازه بگیرم برم پیش مادرت..طوبی مضطرب پرسید: مادرم... چرا؟
ننه لبخند مهربونی زد و گفت: دل پسرمو بردی باید برم ازش اجازه بگیرم بلکه بشی عروس خودم...طوبی سر به زیر انداخت و با انگشتای دستش بازی کرد..ننه که جوابش رو گرفته بود بدون منتظر موندن به جواب طوبی چادر به سر از خونه خارج شد..نمیدونم چی بینشون گذشته بود که ننه عصبانی داخل حیاط شد و گفت: انگار پسرمون رو از سر راه آوردیم والا حالا خوبه کس و کاری نیستین برا خودشون...با طوبی رفتیم داخل حیاط که ننه اصلا نگاه طوبی نکرد و رو به من گفت: بعد از رفتن دوستت بیا ناهار خیلی دیر شده..طوبی منظور ننه رو گرفت و با چشمانی پر از اشک از خونه رفت...وقتی محمود برگشت بیخبر از همه جا کنار حوض نشسته بود و سوت زنان دست و روشو میشست که ننه عصبی رفت پیشش و گفت: محمود دور این دخترو خط میکشی..لبخند محمود روی لبش ماسید و متعجب پرسید: چی شده؟
ننه نشست روی تک پله ی ایوون و گفت: انگار از اقوام شاهن...محمود که طاقتش تموم شده بود با لحن تندی گفت: چی شده ننه؟..ننه گفت: امروز رفتم با ننش صحبت کنم...داخل خونشون شدم مثل همیشه با یه دامن کوتاه نشست روبروم و خیلی خوب تحویلم گرفت...ولی وقتی گفتم برا امر خیر اومدم کم موند منو بخوره...دهن باز کرد چشاشو بست که پسرت هیچی نداره مگه طوبی رو از سر راه آوردیم و جنازشم به شما نمیدیم...داشتم منفجر میشدم که از اون خونه بیرون زدم...
محمود: مگه نمیبینن اموالمونو؟
ننه: هه ساده ای پسر اونا اموال خودتو میخوان نه آقات...
محمود: خب کار میکنم...
ننه: با توهینایی که بهم شد من دیگه اونجا نمیرم...محمود: من یا با طوبی ازدواج میکنم یا خودمو میکشم...ننه زد روی زانوش و گفت: دیوونه شدی مگه؟ اینهمه دختر برات سر و دست میشکونن...محمود داد زد: من فقط طوبی رو میخوام چرا نمیفهمین..شده به پای ننه باباش بیفتم میفتم ولی بهش میرسم یا طوبی یا مرگ...

از اونروز کار محمود شده بود رفتن و نشستن در خونه طوبی...پدر طوبی توی خونه حبسش کرده بود و از ترس محمود نمیذاشت بیرون بره...تا که یکروز محمود با عجله و طوبی با ترس داخل خونه شدن..ننه کنار حوض نشسته بود و گلدونارو مرتب میکرد که با دیدن طوبی و محمود کنار هم زد توصورتشو گفت: اینجا چه خبره؟محمود جواب داد: ننه خواهش میکنم هیچی نگو از امروز طوبی عروس این خونه اس...ننه بلند شد و روبروی محمود ایستاد: این خونه بزرگتر نداره؟ پس رسم و رسومات چی؟محمود زد تو سرشو گفت: اونا به من دختر نمیدن و نخواهند داد مجبور شدم فراریش بدم...ننه زد تو سر و سینش و اشک ریخت: وای بر من وای بر من چیکار کردی تو پسر؟ آبرومون رو بردی...نگاه به طوبی کرد و گفت: آبرو برات مهم نبود؟طوبی سر به زیر انداخت و آروم گفت: دوسش دارم...
ننه هیچی نگفت و محمود گفت: ننه اگه خوشبختی من برات مهمه قبول کن اجازه بده اینجا بمونیم تورو خدا...ننه سر تکون داد و گفت: امیدوارم بعدها پشیمون نشی...
طولی نکشید که در خونه به شدت کوبیده شد...


#ادامه_دارد

👁‍🗨
💭👁‍🗨 
👁‍🗨💭👁‍🗨  @dastanvpand1
💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭👁‍🗨💭




. dan repost
🔴علت برجستگی سر آلت تناسلی چیست؟

مشاهده ویدیو. ➡️

20 ta oxirgi post ko‘rsatilgan.