آن شب یکی از شبهای تاریکی بود که صدای باد خروشان شبیه به نالهٔ بیماران محتضر است. رگبار شدیدی گاهگاه فرومیافتاد و در بین فواصل خود، دنیا را در سکوت مرگ فرومیبرد. در این مواقع، تمام طبیعت درد میکشد. درختان از درد میلرزند یا سر خود را به غمگینی خم میکنند. پرندگان کشتزارها در میان بوتههای گل پنهان میشوند. کوچههای شهر خلوت میگردد. جراحتم اذیتم میکرد. همین دیشب، هم یک معشوقه و هم یک دوست داشتم. معشوقهام به من خیانت کرده و دوستم مرا در این بستر مرگ افکنده بود. هنوز نمیتوانستم آنچه را در مغزم میگذشت تجزیه کنم. گاهی به نظرم میرسید که فقط خوابی دردناک دیدهام و همینکه چشم بر هم نهم، صبح کمافیالسابق خوشحال و خوشوقت بیدار خواهم شد. گاهی تمام دوران زندگیام مانند خواب مضحک پستی به نظرم میآمد که پرده از روی بیهودگیاش برداشته باشند.
@Tastes_Of_Music
اعترافات یک کودک زمانه
آلفرد دو موسه
@Tastes_Of_Music
اعترافات یک کودک زمانه
آلفرد دو موسه