رمان #حس_مبهم
قسمت #شصت_چهار
نویسنده #Alef_Sevan #آسوده
----------------------
تابیدن افتاب روی گُل
هاریکا
هنوز نگاهش به آن گوی چراغ برفی بود.. دستان زیر الاسته کنار تخت انحلی نشسته... فروریخته.. و اندوهگین..
هاریکا_ یکماه شد... اما هنوزم دل نمیکند چشمان خود را باز کند!
از پشت پنجره اتاق به داخل نگاه میکردم... آیسل وارد اتاق شد و چوکی را کشید انسوی تخت انجلی نشست.
آیسل_ خیلی عذر کردیم... اما چشمانش را باز نمیکند..!
عیاذ_ باز میکند.!
آیسل_ کاش باز کند و ببیند قشنگیها انتظارش را میکشند..!
عیاذ_ هنوزم نتوانستم دل انجلی را بدست بیاورم از واقعه آن یکماه پیش دلش ازم گرفته است!
آیسل_ پس دلش را بدست بیاور!
عیاذ_ چطور؟؟
آیسل_ خیییلی با او حرف بزن خیلی... التماساش کن..!
عیاذ_ نمیشه!
آیسل نفس عمیقی گرفت، آرنج دستش را به زانو هایش و دستانش را زیر زنخ خویش گره بست..!
آنا روی چوکی های بیمارستان نشسته بود و سر خود را پایین گرفته محکم گرفته بود...
منم رفتم کنارش نشستم..
آیسل
داخل اتاق بودم که داکتر شوال با یک پرستار وارد اتاق شد...
شوال_ سلام صبح تان بخیر!
عیاذ_ صبح بخیر!
داکتر شوال جلو امده وضعیت انجلی را بررسی نمود و گفت...
شوال_ خیلی معذرت یمخواهم اینرا میگویم اما اتاق مراقبت های ویژه را باید تخلیه کنیم!
عیاذ از جا برخاست و با ابرو های گره خورده گفت
عیاذ_ یعنی چه پس به کجا انتقالش میدهید!
شوال_ بخش درمانی... اینجا برای بیماران دیگر هم هستند... پرستار..!
و اشاره داد تا تخت را انتقال دهند..
از جا برخاستم و نمیدانستم داشتند چه کار میکردند
عیاذ_ یک لحظه... هیچ کس کاری انجام نمیدهد!
به پرستار گفت..
عیاذ_ از جایت تکان نمیخوری ورنه خیلی برت بد میشود... خانم شوال ما پول اینجا را میدهیم حق ندارید که بیمار مارا از مراقبت های ویزه انتقال دهید..!
شوال_ مگر برای ما پول شما مطرح است اقای محترم؟؟؟ پول همه چیز نیست.. فقط باید مشکل مارا هم در نظر بگیرید!
عیاذ_ به هیچ وجه... انجلی را از جایش بیجا نمیکنید..
شوال_ آقای محترم کاری نکنید که به نگهبانین اطلاح بدهم.. بگذارید ما کار خود را انجام دهیم!
آیسل_ یازنه کاری کن!
با خشم به پرستار کرد
شوال_ عجله کن!!!
عیاذ_ نهخیررررر! گفتم که... باید مثل آدم به حرف هایم گوش بدهید اجازه اینکار را ندارید!
انداکتر با خشم و غضب گفت
شوال_ در اصل شما حق این طور برخورد را با من ندارید این کارتان اوج حماقت است چطور میخواهید بابت یک مریض که یکماه شد بیدار نمیشود چندیدن بیمار دیگر انتطار بکشد...؟
عیاذ_ چه؟؟ یعنی شما میگویید که هیچ امیدی برای بیدار شدنش نیست ها؟؟؟ حالاااا از مراقبت های ویژه بیرونش میکنید روز بعد دستگاه هارا خاموش میکنید هیمنطور؟؟؟
شوال_ با من زد و کن نکن دور شو از سر راهم... البته که... کی یک بیمار را تا به قیامت به کما نگهمیدارد؟؟؟؟؟
عیاذ_ شما میدانید این کار تان یک نوع کشتار است از عمد اینکار را میکنید اما من اجازه نمیدهم یک ذره هم انجلی از جایش دور کنید!
روی مانیتور نگاه کردم ضربان قلب و بعضی چیز های که من ازشان سر در نمیآوردم شروع به تغییر کردن میکرد..
یا فریاد گفتم
آیسل_ دارد چیزی تغییر میکند...!
شوال دست از دعوا برداشت و شروع به بررسی انجلی کرد...
بعد از دقیقهی بررسی گفت
شوال_ اینها عادیاند..پرستار...!
تخت انجلی را به حرکتآوردند و از مراقبت های ویژه بیرونکردند..
آیسل_ عیااذ؟؟
عیاذ به جاب خالی انجلینا نگاه میکرد.. مثل کالبد
آیسل_ لالاجانم لطفا به خود بیا انجلی بیدار میشود..
و از بازو هایش محکم گرفتم
عیاذ_ امیدی ندارند.!
آیسل_ دارند... اینها داکتر هستند هر چیز میگویند اما انجلینا دختر قوی است!
عیاذ_ او بیدار میشود؟؟،
آیسل_ بله میشود، میشود!
عیاذ دستان مرا پس زد و با دوش از اتاق بیرون شد...
منم از تعقیبش رفتم تا بیرون از اتاق اما او دوید و رفت دنبال انجلی..!
با چشمان اشکبار به انجا نگاه میکردم که هاریکا از من سوالات را پی هم میپرسید..
****
آنجلینا
میدویدم بسوی قبرستان... و عیاذ از عقبم میدوید...
همه گیاز دور به چشم ناامیدی به مننگاه میکردند...
دست و پا گم کرده بودم...
چرخیدم و به همه جا نگاه کردم مقبره ها بود... کسانی که تنهای تنها در تاریکی خوابیده بودند...
لعاب دهانم را قورت دادم...
عیاذ_ انجلینااااا تو نباید مرا تنها بگذاری.. تو مرا در این شرایط سخت تنها نمیگذاری..!
عیاذ_ ما چقدر احساس هارا یکجا تجربه کردیم چطور میخواااهی بروی؟؟
قسمت #شصت_چهار
نویسنده #Alef_Sevan #آسوده
----------------------
تابیدن افتاب روی گُل
هاریکا
هنوز نگاهش به آن گوی چراغ برفی بود.. دستان زیر الاسته کنار تخت انحلی نشسته... فروریخته.. و اندوهگین..
هاریکا_ یکماه شد... اما هنوزم دل نمیکند چشمان خود را باز کند!
از پشت پنجره اتاق به داخل نگاه میکردم... آیسل وارد اتاق شد و چوکی را کشید انسوی تخت انجلی نشست.
آیسل_ خیلی عذر کردیم... اما چشمانش را باز نمیکند..!
عیاذ_ باز میکند.!
آیسل_ کاش باز کند و ببیند قشنگیها انتظارش را میکشند..!
عیاذ_ هنوزم نتوانستم دل انجلی را بدست بیاورم از واقعه آن یکماه پیش دلش ازم گرفته است!
آیسل_ پس دلش را بدست بیاور!
عیاذ_ چطور؟؟
آیسل_ خیییلی با او حرف بزن خیلی... التماساش کن..!
عیاذ_ نمیشه!
آیسل نفس عمیقی گرفت، آرنج دستش را به زانو هایش و دستانش را زیر زنخ خویش گره بست..!
آنا روی چوکی های بیمارستان نشسته بود و سر خود را پایین گرفته محکم گرفته بود...
منم رفتم کنارش نشستم..
آیسل
داخل اتاق بودم که داکتر شوال با یک پرستار وارد اتاق شد...
شوال_ سلام صبح تان بخیر!
عیاذ_ صبح بخیر!
داکتر شوال جلو امده وضعیت انجلی را بررسی نمود و گفت...
شوال_ خیلی معذرت یمخواهم اینرا میگویم اما اتاق مراقبت های ویژه را باید تخلیه کنیم!
عیاذ از جا برخاست و با ابرو های گره خورده گفت
عیاذ_ یعنی چه پس به کجا انتقالش میدهید!
شوال_ بخش درمانی... اینجا برای بیماران دیگر هم هستند... پرستار..!
و اشاره داد تا تخت را انتقال دهند..
از جا برخاستم و نمیدانستم داشتند چه کار میکردند
عیاذ_ یک لحظه... هیچ کس کاری انجام نمیدهد!
به پرستار گفت..
عیاذ_ از جایت تکان نمیخوری ورنه خیلی برت بد میشود... خانم شوال ما پول اینجا را میدهیم حق ندارید که بیمار مارا از مراقبت های ویزه انتقال دهید..!
شوال_ مگر برای ما پول شما مطرح است اقای محترم؟؟؟ پول همه چیز نیست.. فقط باید مشکل مارا هم در نظر بگیرید!
عیاذ_ به هیچ وجه... انجلی را از جایش بیجا نمیکنید..
شوال_ آقای محترم کاری نکنید که به نگهبانین اطلاح بدهم.. بگذارید ما کار خود را انجام دهیم!
آیسل_ یازنه کاری کن!
با خشم به پرستار کرد
شوال_ عجله کن!!!
عیاذ_ نهخیررررر! گفتم که... باید مثل آدم به حرف هایم گوش بدهید اجازه اینکار را ندارید!
انداکتر با خشم و غضب گفت
شوال_ در اصل شما حق این طور برخورد را با من ندارید این کارتان اوج حماقت است چطور میخواهید بابت یک مریض که یکماه شد بیدار نمیشود چندیدن بیمار دیگر انتطار بکشد...؟
عیاذ_ چه؟؟ یعنی شما میگویید که هیچ امیدی برای بیدار شدنش نیست ها؟؟؟ حالاااا از مراقبت های ویژه بیرونش میکنید روز بعد دستگاه هارا خاموش میکنید هیمنطور؟؟؟
شوال_ با من زد و کن نکن دور شو از سر راهم... البته که... کی یک بیمار را تا به قیامت به کما نگهمیدارد؟؟؟؟؟
عیاذ_ شما میدانید این کار تان یک نوع کشتار است از عمد اینکار را میکنید اما من اجازه نمیدهم یک ذره هم انجلی از جایش دور کنید!
روی مانیتور نگاه کردم ضربان قلب و بعضی چیز های که من ازشان سر در نمیآوردم شروع به تغییر کردن میکرد..
یا فریاد گفتم
آیسل_ دارد چیزی تغییر میکند...!
شوال دست از دعوا برداشت و شروع به بررسی انجلی کرد...
بعد از دقیقهی بررسی گفت
شوال_ اینها عادیاند..پرستار...!
تخت انجلی را به حرکتآوردند و از مراقبت های ویژه بیرونکردند..
آیسل_ عیااذ؟؟
عیاذ به جاب خالی انجلینا نگاه میکرد.. مثل کالبد
آیسل_ لالاجانم لطفا به خود بیا انجلی بیدار میشود..
و از بازو هایش محکم گرفتم
عیاذ_ امیدی ندارند.!
آیسل_ دارند... اینها داکتر هستند هر چیز میگویند اما انجلینا دختر قوی است!
عیاذ_ او بیدار میشود؟؟،
آیسل_ بله میشود، میشود!
عیاذ دستان مرا پس زد و با دوش از اتاق بیرون شد...
منم از تعقیبش رفتم تا بیرون از اتاق اما او دوید و رفت دنبال انجلی..!
با چشمان اشکبار به انجا نگاه میکردم که هاریکا از من سوالات را پی هم میپرسید..
****
آنجلینا
میدویدم بسوی قبرستان... و عیاذ از عقبم میدوید...
همه گیاز دور به چشم ناامیدی به مننگاه میکردند...
دست و پا گم کرده بودم...
چرخیدم و به همه جا نگاه کردم مقبره ها بود... کسانی که تنهای تنها در تاریکی خوابیده بودند...
لعاب دهانم را قورت دادم...
عیاذ_ انجلینااااا تو نباید مرا تنها بگذاری.. تو مرا در این شرایط سخت تنها نمیگذاری..!
عیاذ_ ما چقدر احساس هارا یکجا تجربه کردیم چطور میخواااهی بروی؟؟