#part68
بایبل هم خندید و پیشانی خیس از عرقش را روی پیشانی بیو که با موهای سرش استتار شده بود گذاشت:"ما چکار داریم...میکنیم بیو؟!"هنوز نفس نفس میزد.
بیو دستش را تا صورت بایبل بالا آورد و گونه ی برافروخته اش را نوازش کرد:"عشقبازی!"
بایبل از ترس دیدن آن چشمان خمار و فریبنده که او را برای ادامه دادن تشویق می کردند پلکهایش را بست.
"من...من معذرت میخوام!"نمی دانست چطور توضیح بدهد.
بیو نگران شد:"واسه چی؟!"
بایبل آرام کنار خزید و تن سوزان خود را دوباره سرجایش انداخت.
چشمانش هنوز هم با اصرار بسته نگه داشته بود!
بیو رو به او چرخید:"بایبل؟خوبی؟"
بایبل به پشت روی تخت افتاد و دو دستی موهای چسبیده به پیشانیش را عقب شانه کرد:"من...نمیتونم!"
بیو با ترس زمزمه کرد:"چرا؟چی شد؟...نکنه من کار بدی کردم؟!"
"کار بد!؟تو؟!"بایبل بخنده افتاد اما همزمان بغض کرد:"تو بگو من چکار کردم که تو سر راهم قرار گرفتی و وارد زندگیم شدی؟" بالاخره چشمانش را باز کرد و سرش را چرخاند.زیباترین پسر دنیا آنجا در کنارش خوابیده با چشمان ستاره ای به او خیره شده بود. اینبار دستش را دراز کرد و چانه ی بیو را گرفت:"من اینقدر خوب نبودم که سهمم از این زندگی جهنمی فرشته ای مثل تو باشه"و با انگشت شصت لبهای او را که از بوسه های لحظه ی قبل سرخ و
داغ شده بود لمس کرد.
بیو با شنیدن این حرفها و این نوازش عاشقانه خیالش راحت شد و با خجالت لبخند زد:"پس چرا...ادامه ندادی؟"
بایبل از خجالت چیزی که شنید لبش را گزید و مجبور شد دوباره دستش را پس بکشد:"ترسیدم!"سرش را هم به جلو چرخاند و
حتی چشمانش را هم بست.
بیو گیج تر شد اما سعی کرد بروز ندهد:"از چی؟!"لحنش بدون نیاز به تلاش ،مهربان بود.
بایبل حالا که چشمانش را بسته بود عطر وانیلی تن بیو را بهتر حس میکرد.انگار وسط شکلات فروشی ایستاده بود و سردرگم از انتخاب به قفسه های مارشملوهای نرم و آبنباتهای رنگی نگاه میکرد!
"از شروع !"نفس عمیق کشید.دوباره چشمانش را باز کرد و به رد نور راهرو روی سقف خیره شد:"شروع داشتن و دوست داشتن تو...از شروع عشق میترسم"
بیو هم از اینکه منظور بایبل را نمی فهمید می ترسید!"چرا؟"
بایبل دوباره جراتش را جمع کرد و به سمت بیو چرخ زد.مقابلش
یک تن خواستنی خوابیده بود که دست قشنگش روی ملافه چنگ ضعیفی زده بود.بیو را ترسانده بود!"من حاضرم بخاطر تو بمیرم بیو..."دستش را دراز کرد و دست بیو را از روی ملافه چید:"ولی میترسم عشق من بهت صدمه بزنه!"و درحالیکه انگشتانش را یکی یکی با شصت خود نوازش میکرد دست او را به دهانش رساند و بوسه زد.
دل بیو از این بوسه به لرز خوشایندی افتاد.او هم جسارت گرفت
و به بایبل نزدیک شد تا شاید بتواند باز هم بغلش کند:"من نمیترسم بایبل!منم حاضرم بخاطر تو و عشق تو فدا بشم!"
بایبل انتظار شنیدن چنین حرف شیرین و درعین حال تلخی را نداشت. بغضش نترکیده، اشک به چشمانش هجوم آورد!"چرا؟"
بیو سرجا ماند:"پس باور نکردی عاشقتم؟!"دستش را به سردی
پس گرفت.
بایبل نمی خواست با سوتفاهم او را برنجاند.خنده ی اجباری کرد: "چرا باید عاشق یکی مثل من بشی؟"
بیو خود را بالا کشید تا به آرنجش تکیه بزند:"تو چرا عاشق من شدی؟!"
بایبل لبخند غمگینی به لب آورد.از آن فاصله نزدیک زیر آن نور
ضعیف چنان محو زیبایی چهره ی بیو شده بود که نمی توانست
راحت نفس بکشد.
"تو هیچی از من نمیدونی بیو..از خواسته هام،علایقم...آرزوهام ...رویاهام"
چهره بیو برعکس بایبل سخت شد:"تو هم هیچی از من نمیدونی بایبل!از ترس هام...ضعف هام...کمبودهام...نیازهام!"
بایبل هم با تکیه به آرنجش خود را به او نزدیک کرد:"من میتونم هرچی بخوایی برات فراهم کنم!با من... پیش من،نیاز نیست از چیزی بترسی!من حاضرم همه کمبودهای تو رو جبران کنم و تو رو به خواسته هات برسونم"خواست دست نوازش به گونه اش بکشد ولی بیو با خشونت نشست:"چرا؟چون دلت برام میسوزه؟ چون هموطنت هستم!؟"
لحن عصبانی بیو چنان بامزه بود که بایبل را خنداند:"خودت نمیدونی نه؟که چقدر خوبی...چقدر زیبایی...چقدر مهربونی..." بایبل هم نشست.حالا بهم خیره شده بودند.لطافت نگاه بایبل دل بیو را هم دوباره نرم میکرد.
"من فقط یه رهگذر بودم تو خوبی کردی و منم آینه تو شدم! همش همین!"
"پس کجا رفت اون عشقی که حرفشو میزدی؟!"لحن بایبل طناز بود ولی بیو هنوز از اینکه بایبل به عشقبازی ادامه نداده بود دلگیر بود!
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern
بایبل هم خندید و پیشانی خیس از عرقش را روی پیشانی بیو که با موهای سرش استتار شده بود گذاشت:"ما چکار داریم...میکنیم بیو؟!"هنوز نفس نفس میزد.
بیو دستش را تا صورت بایبل بالا آورد و گونه ی برافروخته اش را نوازش کرد:"عشقبازی!"
بایبل از ترس دیدن آن چشمان خمار و فریبنده که او را برای ادامه دادن تشویق می کردند پلکهایش را بست.
"من...من معذرت میخوام!"نمی دانست چطور توضیح بدهد.
بیو نگران شد:"واسه چی؟!"
بایبل آرام کنار خزید و تن سوزان خود را دوباره سرجایش انداخت.
چشمانش هنوز هم با اصرار بسته نگه داشته بود!
بیو رو به او چرخید:"بایبل؟خوبی؟"
بایبل به پشت روی تخت افتاد و دو دستی موهای چسبیده به پیشانیش را عقب شانه کرد:"من...نمیتونم!"
بیو با ترس زمزمه کرد:"چرا؟چی شد؟...نکنه من کار بدی کردم؟!"
"کار بد!؟تو؟!"بایبل بخنده افتاد اما همزمان بغض کرد:"تو بگو من چکار کردم که تو سر راهم قرار گرفتی و وارد زندگیم شدی؟" بالاخره چشمانش را باز کرد و سرش را چرخاند.زیباترین پسر دنیا آنجا در کنارش خوابیده با چشمان ستاره ای به او خیره شده بود. اینبار دستش را دراز کرد و چانه ی بیو را گرفت:"من اینقدر خوب نبودم که سهمم از این زندگی جهنمی فرشته ای مثل تو باشه"و با انگشت شصت لبهای او را که از بوسه های لحظه ی قبل سرخ و
داغ شده بود لمس کرد.
بیو با شنیدن این حرفها و این نوازش عاشقانه خیالش راحت شد و با خجالت لبخند زد:"پس چرا...ادامه ندادی؟"
بایبل از خجالت چیزی که شنید لبش را گزید و مجبور شد دوباره دستش را پس بکشد:"ترسیدم!"سرش را هم به جلو چرخاند و
حتی چشمانش را هم بست.
بیو گیج تر شد اما سعی کرد بروز ندهد:"از چی؟!"لحنش بدون نیاز به تلاش ،مهربان بود.
بایبل حالا که چشمانش را بسته بود عطر وانیلی تن بیو را بهتر حس میکرد.انگار وسط شکلات فروشی ایستاده بود و سردرگم از انتخاب به قفسه های مارشملوهای نرم و آبنباتهای رنگی نگاه میکرد!
"از شروع !"نفس عمیق کشید.دوباره چشمانش را باز کرد و به رد نور راهرو روی سقف خیره شد:"شروع داشتن و دوست داشتن تو...از شروع عشق میترسم"
بیو هم از اینکه منظور بایبل را نمی فهمید می ترسید!"چرا؟"
بایبل دوباره جراتش را جمع کرد و به سمت بیو چرخ زد.مقابلش
یک تن خواستنی خوابیده بود که دست قشنگش روی ملافه چنگ ضعیفی زده بود.بیو را ترسانده بود!"من حاضرم بخاطر تو بمیرم بیو..."دستش را دراز کرد و دست بیو را از روی ملافه چید:"ولی میترسم عشق من بهت صدمه بزنه!"و درحالیکه انگشتانش را یکی یکی با شصت خود نوازش میکرد دست او را به دهانش رساند و بوسه زد.
دل بیو از این بوسه به لرز خوشایندی افتاد.او هم جسارت گرفت
و به بایبل نزدیک شد تا شاید بتواند باز هم بغلش کند:"من نمیترسم بایبل!منم حاضرم بخاطر تو و عشق تو فدا بشم!"
بایبل انتظار شنیدن چنین حرف شیرین و درعین حال تلخی را نداشت. بغضش نترکیده، اشک به چشمانش هجوم آورد!"چرا؟"
بیو سرجا ماند:"پس باور نکردی عاشقتم؟!"دستش را به سردی
پس گرفت.
بایبل نمی خواست با سوتفاهم او را برنجاند.خنده ی اجباری کرد: "چرا باید عاشق یکی مثل من بشی؟"
بیو خود را بالا کشید تا به آرنجش تکیه بزند:"تو چرا عاشق من شدی؟!"
بایبل لبخند غمگینی به لب آورد.از آن فاصله نزدیک زیر آن نور
ضعیف چنان محو زیبایی چهره ی بیو شده بود که نمی توانست
راحت نفس بکشد.
"تو هیچی از من نمیدونی بیو..از خواسته هام،علایقم...آرزوهام ...رویاهام"
چهره بیو برعکس بایبل سخت شد:"تو هم هیچی از من نمیدونی بایبل!از ترس هام...ضعف هام...کمبودهام...نیازهام!"
بایبل هم با تکیه به آرنجش خود را به او نزدیک کرد:"من میتونم هرچی بخوایی برات فراهم کنم!با من... پیش من،نیاز نیست از چیزی بترسی!من حاضرم همه کمبودهای تو رو جبران کنم و تو رو به خواسته هات برسونم"خواست دست نوازش به گونه اش بکشد ولی بیو با خشونت نشست:"چرا؟چون دلت برام میسوزه؟ چون هموطنت هستم!؟"
لحن عصبانی بیو چنان بامزه بود که بایبل را خنداند:"خودت نمیدونی نه؟که چقدر خوبی...چقدر زیبایی...چقدر مهربونی..." بایبل هم نشست.حالا بهم خیره شده بودند.لطافت نگاه بایبل دل بیو را هم دوباره نرم میکرد.
"من فقط یه رهگذر بودم تو خوبی کردی و منم آینه تو شدم! همش همین!"
"پس کجا رفت اون عشقی که حرفشو میزدی؟!"لحن بایبل طناز بود ولی بیو هنوز از اینکه بایبل به عشقبازی ادامه نداده بود دلگیر بود!
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern