#part63
از اینکه با وجود خواستن بیو تن به این کسافت کاری داده بود از خودش حالش بهم میخورد و حس بدی داشت.حس نفرت و خیانت!خیانت به خودش و دلش عاشقش اما لااقل در عشقش نسبت به بیو مطمئن شده بود و از این بابت خوشحال بود.باز شدن ناگهانی و بی اجازه ی در اتاقش او را از افکاری که تازه داشتند شکل میگرفتند بیرون کشید.مایل بود.
"وگاس؟خوبی؟" داخل شد و چراغ را روشن کرد اما بایبل دستش را جلوی صورتش گرفت و غرید:"خواهش میکنم..."
مایل با فکر اینکه شاید خجالت میکشد چراغ را دوباره خاموش کرد و به آپو که دنبالش آمده بود اشاره داد دور شود.
"موضوع چیه؟کارل اذیتت کرد؟"در را بست و در تاریکی جلوتر آمد.
بایبل با اکراه از نزدیکی مایل خود را عقب تر کشید و روی تخت خزید:"نه چیزی نیست خوبم!"
ولی مایل بی اهمیت به نارضایتی او آمد و لب تخت نشست:"من فقط میخواستم کمکت کنم"دستش را برای نوازش ساق پای بایبل دراز کرد ولی بایبل اینبار پاهایش را جمع کرد:"میدونم!"
"اینم میدونی که خیلی دوستت دارم؟"لحن مایل صادق بود.
بایبل دلش می خواست می توانست با نفرت بخندد یا به صورتش تف بیندازد ولی آنقدر خسته بود که توان جنگیدن نداشت!پس فقط سر تکان داد و زمزمه کرد:"می خوام تنها بمونم!"
"میفهمم!"مایل با ناامیدی آهی کشید و بلند شد:"مام دیگه داریم میریم مسابقه...حوصله داشتی تو هم بیا"
بایبل دیگر جواب نداد و مایل به سمت در رفت:"فردام این پسره رو با خودت بیار باشگاه ببینمش!"
این پسره! قلب بایبل با لذت از یادآوری دوباره ی بیو لرزید.نمی خواست به درخواست مایل یا خطرات احتمالی اش فکر کند.برای آنشب و آن لحظه جز بیو چیزی را نمی خواست.پس باز هم عجولانه سرش را تکان داد:"باشه"و مایل خارج شد و در را بست.
بیو از لای در بایبل را می دید.تکیه زده به تاج تخت به در خیره شده بود.کاش برای حمام یا دستشویی بلند میشد تا او هم بتواند فرار کند ولی بایبل گوشهایش را تیز کرده بود تا به محض خالی شدن خانه به بیو زنگ بزند. از اینکه حتی فرصت نکرده بود به اسکات زنگ بزند و از رسیدن بیو باخبر شود از دست خودش عصبانی بود و سوای همه ی دلتنگی ها دلشوره هم داشت. بیو نمی توانست نگاهش را از بایبل بگیرد.انگار در دلش آتشی وحشیانه شعله ور شده بود که فقط با لمس تن بایبل و اعتراف عشق متقابلش آرام میگرفت. تازه میفهمید چقدر عمیق و دیوانه وار عاشق آن پسرک بوکسور شده بود و برای تسلیم کردن جسم و روحش تحمل نداشت.موسیقی خاموش شده خانه در سکوت بود.بالاخره بچه ها رفته بودند اما او هنوز قدرت حرکت نداشت.قلبش چنان تند میتپید که میترسید از سینه اش بیرون بپرد و تنش چنان داغ شده بود که انگار دوباره تب کرده بود.هیچ فکر نمیکرد روزی اینقدر عاشق شود که برای داشتنش فریاد بزند ولی شده بود! آنهم عاشق یک پسر از جنس خودش!درست بود یا غلط مهم نبود.تنها چیزی که مهم بود خود بیو بود.اگر او هم دوستش داشت و قبولش میکرد...
دستش را دراز کرد و بیسیم را از روی پاتختی برداشت.نفس بلندی کشید و شماره گرفت.بیو حدس زد میخواهد با اسکات تماس بگیرد اما باز هم از روی احتیاط گوشی را از جیب هودی در آورد تا از قطع بودن صدایش مطمئن شود.بایبل بیسیم را به گوشش برده بود که متوجه نور سفیدی از داخل کمد شد.چیزی آن داخل چشمک میزد و نورش از باریکه باز مانده در به بیرون می افتاد!شماره ی خانه روی صفحه ی موبایل ظاهر شد.بایبل به او زنگ میزد و شاید اگر جواب نمیداد با اسکات تماس میگرفت و همه چیز بدتر میشد.بایبل با ناباوری بیسیم بدست از روی تخت بلند شد و به سمت کمد رفت.بیو دیر متوجه نور موبایل شد! تا در جیبش فرو کرد بایبل در کمد را باز کرد و او را دید!
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern
از اینکه با وجود خواستن بیو تن به این کسافت کاری داده بود از خودش حالش بهم میخورد و حس بدی داشت.حس نفرت و خیانت!خیانت به خودش و دلش عاشقش اما لااقل در عشقش نسبت به بیو مطمئن شده بود و از این بابت خوشحال بود.باز شدن ناگهانی و بی اجازه ی در اتاقش او را از افکاری که تازه داشتند شکل میگرفتند بیرون کشید.مایل بود.
"وگاس؟خوبی؟" داخل شد و چراغ را روشن کرد اما بایبل دستش را جلوی صورتش گرفت و غرید:"خواهش میکنم..."
مایل با فکر اینکه شاید خجالت میکشد چراغ را دوباره خاموش کرد و به آپو که دنبالش آمده بود اشاره داد دور شود.
"موضوع چیه؟کارل اذیتت کرد؟"در را بست و در تاریکی جلوتر آمد.
بایبل با اکراه از نزدیکی مایل خود را عقب تر کشید و روی تخت خزید:"نه چیزی نیست خوبم!"
ولی مایل بی اهمیت به نارضایتی او آمد و لب تخت نشست:"من فقط میخواستم کمکت کنم"دستش را برای نوازش ساق پای بایبل دراز کرد ولی بایبل اینبار پاهایش را جمع کرد:"میدونم!"
"اینم میدونی که خیلی دوستت دارم؟"لحن مایل صادق بود.
بایبل دلش می خواست می توانست با نفرت بخندد یا به صورتش تف بیندازد ولی آنقدر خسته بود که توان جنگیدن نداشت!پس فقط سر تکان داد و زمزمه کرد:"می خوام تنها بمونم!"
"میفهمم!"مایل با ناامیدی آهی کشید و بلند شد:"مام دیگه داریم میریم مسابقه...حوصله داشتی تو هم بیا"
بایبل دیگر جواب نداد و مایل به سمت در رفت:"فردام این پسره رو با خودت بیار باشگاه ببینمش!"
این پسره! قلب بایبل با لذت از یادآوری دوباره ی بیو لرزید.نمی خواست به درخواست مایل یا خطرات احتمالی اش فکر کند.برای آنشب و آن لحظه جز بیو چیزی را نمی خواست.پس باز هم عجولانه سرش را تکان داد:"باشه"و مایل خارج شد و در را بست.
بیو از لای در بایبل را می دید.تکیه زده به تاج تخت به در خیره شده بود.کاش برای حمام یا دستشویی بلند میشد تا او هم بتواند فرار کند ولی بایبل گوشهایش را تیز کرده بود تا به محض خالی شدن خانه به بیو زنگ بزند. از اینکه حتی فرصت نکرده بود به اسکات زنگ بزند و از رسیدن بیو باخبر شود از دست خودش عصبانی بود و سوای همه ی دلتنگی ها دلشوره هم داشت. بیو نمی توانست نگاهش را از بایبل بگیرد.انگار در دلش آتشی وحشیانه شعله ور شده بود که فقط با لمس تن بایبل و اعتراف عشق متقابلش آرام میگرفت. تازه میفهمید چقدر عمیق و دیوانه وار عاشق آن پسرک بوکسور شده بود و برای تسلیم کردن جسم و روحش تحمل نداشت.موسیقی خاموش شده خانه در سکوت بود.بالاخره بچه ها رفته بودند اما او هنوز قدرت حرکت نداشت.قلبش چنان تند میتپید که میترسید از سینه اش بیرون بپرد و تنش چنان داغ شده بود که انگار دوباره تب کرده بود.هیچ فکر نمیکرد روزی اینقدر عاشق شود که برای داشتنش فریاد بزند ولی شده بود! آنهم عاشق یک پسر از جنس خودش!درست بود یا غلط مهم نبود.تنها چیزی که مهم بود خود بیو بود.اگر او هم دوستش داشت و قبولش میکرد...
دستش را دراز کرد و بیسیم را از روی پاتختی برداشت.نفس بلندی کشید و شماره گرفت.بیو حدس زد میخواهد با اسکات تماس بگیرد اما باز هم از روی احتیاط گوشی را از جیب هودی در آورد تا از قطع بودن صدایش مطمئن شود.بایبل بیسیم را به گوشش برده بود که متوجه نور سفیدی از داخل کمد شد.چیزی آن داخل چشمک میزد و نورش از باریکه باز مانده در به بیرون می افتاد!شماره ی خانه روی صفحه ی موبایل ظاهر شد.بایبل به او زنگ میزد و شاید اگر جواب نمیداد با اسکات تماس میگرفت و همه چیز بدتر میشد.بایبل با ناباوری بیسیم بدست از روی تخت بلند شد و به سمت کمد رفت.بیو دیر متوجه نور موبایل شد! تا در جیبش فرو کرد بایبل در کمد را باز کرد و او را دید!
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern