╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part284
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل هجدهم:
دست روی قسمت راست شکمش گذاشت و ایستاد، لعنتی بدجور سوزش داشت. نگاه به آسمان داد این همه قدم زده بود ولی حتی به اندازهی سر سوزنی از حال بدش کم نشده بود، میان عقل و منطق و احساسش جنگی تمام عیار برپا بود. هیچ وقت آدمی نبود که بخواهد خود را گول بزند، شاید گاهی برای مواجهه با برخی مشکلات دست به کارهای عجیب میزد ولی پشت همهی آن کارها فکر وسیعی خوابیده بود.
سالها میشد که تا این حد فکر و ذهنش آزارش نداده بود، قدم زدن خالی برایش کفایت نمیکرد، چشم بالا گرفت و به تابلوی گود فیتنس چشم دوخت، این باشگاه یک روز پاتوق خودش و دوستانش بود و البته چیزی بیشتر از یک پاتوق!
قدم روی پله گذاشت، در و دیوارش انگار زبان داشت و حرف میزد. همین چند ماه پیش به محض رسیدن از تهران، مهیاد او را به آنجا آورده بود ولی آن روز انگار به قدری از کامران گذشته پرت بود که عمق این مکان را درک نکرد و الان که در فکرش یکی پتک میکوبید و دیگری سندان، بیخواست و ارادهی خودش عین آبی که به محض جوشیدن از سرچشمه راه چندین سالهی خود را میپیماید به آنجا رسیده بود.
دم در ورودی سالن ایستاد و به دستگاههای مختلفی که بیشترشان پر بودند و در حال زورآزمایی چند جوان، چشم دوخت. لبخندی برای زدن نداشت و حتی حسرتی برای جلو رفتن. از همان ده، دوازده سالگی نصف عمرش آنجا گذشته بود.
- جناب میتونم کمکتون کنم؟
سنگینی نفس روی ریههایش فشار آورد، سر بالا گرفت. طرف انگار منتظر بود و خوب میدانست اینقدر مغرور و کم حرف که نخواهد دوباره سوالش را تکرار کند. نیم چرخی زد، رکابی مشکی تنش با آن عضلات درهم پیچیده و درشت بیرون زده که اگر کسی از نزدیک نمیشناختش فکر میکرد حتما نتیجهی استفاده از داروست، با آن ابرویی که دو خط موازی هم داشت و مچ بند دائمی روی بازویش... خودش بود، عرشیا!
شاید هر وقت دیگری بود لبخند به پهنای لبش مینشست ولی فقط ایستاد و نگاهش کرد. چشمان مات و کدر عرشیا برقی زد و خود را جلو کشید:
- خدای من، کامران!
و جلوتر رفت و او را که همان اول سالن خشکش زده بود، میان بازوان ورزشکاریاش گرفت:
- پسر شنیده بودم عوض شدی ولی این قدر؟
خود را کنار کشید و دوباره و با تعجب روی سر تا پای او چشم چرخاند:
- یا خدا... باور کردنی نیست، تو همون کامران نی قلیونی خودمونی؟
شاید میشد انحنای ضعیف لبش را به لبخند تشبیه کرد:
- ولی تو سر سوزنی تغییر نکردی.
چشمان عرشیا تنگ شد:
- خوبی؟
نگاهش در حد گردن عرشیا پایین رفت و گفت:
- هنوزم برای کسی که جا میخواد جا داری؟
مات نگاهش کرد، این چشمها را میشناخت و حالتشان را از بر بود. بدون کوچکترین حرفی کنار میزش رفت و از کشو کلیدی را بیرون کشید. مقابل کامران ایستاد و کلید را سمتش گرفت:
- برای تو همیشه.
دست بالا برد و کلید را بدون گرفتن لمس کرد:
- بعد از برگشتن از تهران اومدم اینجا تو نبودی.
شوق اولیه دیدار در چشمان عرشیا حالا جایشان را با نگرانی عوض کرده بودند:
- آره، باکو بودم، مسابقه داشتم.
کلید را میان مشتش گرفت:
- عروسی چی؟
عرشیا نفسی را که میرفت، عمق بگیرد کنترل کرد و گفت:
- نشد.
گوشهی لب کامران تکانی خورد، چه انتظاری از عرشیا داشت! توضیح؟ بدون شک علت همان یکی دو جملهای هم که پیاپی حرف زده بود ذوق زده شدنش از دیدار دوبارهاش بود، آن هم بعد چند سال!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part284
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل هجدهم:
دست روی قسمت راست شکمش گذاشت و ایستاد، لعنتی بدجور سوزش داشت. نگاه به آسمان داد این همه قدم زده بود ولی حتی به اندازهی سر سوزنی از حال بدش کم نشده بود، میان عقل و منطق و احساسش جنگی تمام عیار برپا بود. هیچ وقت آدمی نبود که بخواهد خود را گول بزند، شاید گاهی برای مواجهه با برخی مشکلات دست به کارهای عجیب میزد ولی پشت همهی آن کارها فکر وسیعی خوابیده بود.
سالها میشد که تا این حد فکر و ذهنش آزارش نداده بود، قدم زدن خالی برایش کفایت نمیکرد، چشم بالا گرفت و به تابلوی گود فیتنس چشم دوخت، این باشگاه یک روز پاتوق خودش و دوستانش بود و البته چیزی بیشتر از یک پاتوق!
قدم روی پله گذاشت، در و دیوارش انگار زبان داشت و حرف میزد. همین چند ماه پیش به محض رسیدن از تهران، مهیاد او را به آنجا آورده بود ولی آن روز انگار به قدری از کامران گذشته پرت بود که عمق این مکان را درک نکرد و الان که در فکرش یکی پتک میکوبید و دیگری سندان، بیخواست و ارادهی خودش عین آبی که به محض جوشیدن از سرچشمه راه چندین سالهی خود را میپیماید به آنجا رسیده بود.
دم در ورودی سالن ایستاد و به دستگاههای مختلفی که بیشترشان پر بودند و در حال زورآزمایی چند جوان، چشم دوخت. لبخندی برای زدن نداشت و حتی حسرتی برای جلو رفتن. از همان ده، دوازده سالگی نصف عمرش آنجا گذشته بود.
- جناب میتونم کمکتون کنم؟
سنگینی نفس روی ریههایش فشار آورد، سر بالا گرفت. طرف انگار منتظر بود و خوب میدانست اینقدر مغرور و کم حرف که نخواهد دوباره سوالش را تکرار کند. نیم چرخی زد، رکابی مشکی تنش با آن عضلات درهم پیچیده و درشت بیرون زده که اگر کسی از نزدیک نمیشناختش فکر میکرد حتما نتیجهی استفاده از داروست، با آن ابرویی که دو خط موازی هم داشت و مچ بند دائمی روی بازویش... خودش بود، عرشیا!
شاید هر وقت دیگری بود لبخند به پهنای لبش مینشست ولی فقط ایستاد و نگاهش کرد. چشمان مات و کدر عرشیا برقی زد و خود را جلو کشید:
- خدای من، کامران!
و جلوتر رفت و او را که همان اول سالن خشکش زده بود، میان بازوان ورزشکاریاش گرفت:
- پسر شنیده بودم عوض شدی ولی این قدر؟
خود را کنار کشید و دوباره و با تعجب روی سر تا پای او چشم چرخاند:
- یا خدا... باور کردنی نیست، تو همون کامران نی قلیونی خودمونی؟
شاید میشد انحنای ضعیف لبش را به لبخند تشبیه کرد:
- ولی تو سر سوزنی تغییر نکردی.
چشمان عرشیا تنگ شد:
- خوبی؟
نگاهش در حد گردن عرشیا پایین رفت و گفت:
- هنوزم برای کسی که جا میخواد جا داری؟
مات نگاهش کرد، این چشمها را میشناخت و حالتشان را از بر بود. بدون کوچکترین حرفی کنار میزش رفت و از کشو کلیدی را بیرون کشید. مقابل کامران ایستاد و کلید را سمتش گرفت:
- برای تو همیشه.
دست بالا برد و کلید را بدون گرفتن لمس کرد:
- بعد از برگشتن از تهران اومدم اینجا تو نبودی.
شوق اولیه دیدار در چشمان عرشیا حالا جایشان را با نگرانی عوض کرده بودند:
- آره، باکو بودم، مسابقه داشتم.
کلید را میان مشتش گرفت:
- عروسی چی؟
عرشیا نفسی را که میرفت، عمق بگیرد کنترل کرد و گفت:
- نشد.
گوشهی لب کامران تکانی خورد، چه انتظاری از عرشیا داشت! توضیح؟ بدون شک علت همان یکی دو جملهای هم که پیاپی حرف زده بود ذوق زده شدنش از دیدار دوبارهاش بود، آن هم بعد چند سال!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯