شروع رمان #بازندههانمیخندند👇
https://t.me/romaneomidvar/71422
پست هفتهی قبل👇
https://t.me/romaneomidvar/74674
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part19
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل دوم:
دست به چارچوب در گرفتم و چند نفس پشت سر هم کشیدم، نگاهم عجولانه به ساعتم رفت خوشبختانه هنوز وقت داشتم. این شغل اینقدر برایم مهم بود که بخواهم در اسرع وقت خود را به شرکت برسانم، یعنی فقط همینم کم بود در این اوضاع قاراشمیش شغلم را هم از دست بدهم.
نفسم جا نیامده خود را داخل شرکت پرت کردم، با دیدن منشی سریع جلو رفتم:
- این رییسه هنوز هست، نرفته که!
سر زیبا بالا آمد:
- معلومه کجایی؟ به هیشکی نگفته کجا رفتی، طرف بد عصبانی شده بود.
دستانم را بلاتکلیف در هوا تکان دادم:
- دست بردار، حالا هست یا نه؟
زیبا دست به تلفن برده بود:
- بذار بهش بگم اومدی...
که مهسا سر رسید و برخلاف سر و صدای همیشهاش آهسته گفت:
- وای زیبا صبر کن.
و دست مرا کشید:
- اینکه دیر کرده یه ذره ببرمش ببینم میتونم قیافهش رو قابل تحمل بکنم؟
چه دل خجستهای داشت رفیق من! تلاشم برای بیرون کشیدن دستم بینتیجه ماند:
- مهسا دست بردار، چیکار میکنی؟
مرا داخل سرویس بهداشتی هل داد و خودش هم وارد شد و در حال بستن در غر زد:
- رنگت عین میته بدبخت، اینجوری بری اون تو دیگه کارت به معرفی نمیکشه. طرف میگه گم شو بیرون حالمو به هم زدی.
و از جیب مانتویش مداد و رژ در آورد و قبل از اینکه بتوانم اعتراض درستی بکنم به سرعت مشغول شد:
- ببین اون تو که رفتی یه ذره جلوی زبونت رو بگیر و همچین یه نمه هم ناز دخترونه بریز تو چشات که طرف نزنه لت و پارت کنه.
بیحوصله لب زدم:
- طرف غلط میکنه.
پر حرص مشتی حوالهام کرد:
- کوفت حرف نزن، رژت کج شد.
و خیلی بهداشتی با دستانی که معلوم نبود از صبح شسته یا نه، گوشهی لبم را پاک کرد. پر غصه گفتم:
- مهسا وضع امید...
مهسا کفری شده غرید:
- یه لحظه اون زبون وا موندهات رو کنترل کن دیگه، اَه!
و مجبور شد باز رژم را مرتب کند. کمی عقبتر رفت و با نگاه به من گفت:
- آخه تو همین طور زیر آفتاب سوزان هم خون تو بدنت نداری، امید هم وقت پیدا کرد برا تصادف کردن؟
سری به چرت و پرتش تکان دادم:
- چی میگی برا خودت؟
مهسا سر بالا انداخت:
- هیچی ببین دوباره توصیه نمیکنما، رفتی اون تو سرت رو بنداز پایین و عین دخترای آفتاب مهتاب ندیده مودب و سر به زیر جوری حس پشیمونی به خودت بگیر که طرف خودش بگه خوب کردی رفتی... هوووم؟
نفسی کشیدم، جدی افکار پراکندهام با حرفهای مهسا جور نبود، به سمت آینه برگشتم و با دیدن رژ پر رنگ اخمی کردم و با نوک انگشت یک پرده از رنگش را گرفته بودم که مهسا دستم را گرفت:
- دیوونه دست نزن.
و در سرویس را باز کرد و به بیرون کشید:
- الانم بیا برو!
و خودش قبل از من به زیبا گفت:
- زود باش ورود علیا حضرت رو اعلام کن.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
https://t.me/romaneomidvar/71422
پست هفتهی قبل👇
https://t.me/romaneomidvar/74674
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part19
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل دوم:
دست به چارچوب در گرفتم و چند نفس پشت سر هم کشیدم، نگاهم عجولانه به ساعتم رفت خوشبختانه هنوز وقت داشتم. این شغل اینقدر برایم مهم بود که بخواهم در اسرع وقت خود را به شرکت برسانم، یعنی فقط همینم کم بود در این اوضاع قاراشمیش شغلم را هم از دست بدهم.
نفسم جا نیامده خود را داخل شرکت پرت کردم، با دیدن منشی سریع جلو رفتم:
- این رییسه هنوز هست، نرفته که!
سر زیبا بالا آمد:
- معلومه کجایی؟ به هیشکی نگفته کجا رفتی، طرف بد عصبانی شده بود.
دستانم را بلاتکلیف در هوا تکان دادم:
- دست بردار، حالا هست یا نه؟
زیبا دست به تلفن برده بود:
- بذار بهش بگم اومدی...
که مهسا سر رسید و برخلاف سر و صدای همیشهاش آهسته گفت:
- وای زیبا صبر کن.
و دست مرا کشید:
- اینکه دیر کرده یه ذره ببرمش ببینم میتونم قیافهش رو قابل تحمل بکنم؟
چه دل خجستهای داشت رفیق من! تلاشم برای بیرون کشیدن دستم بینتیجه ماند:
- مهسا دست بردار، چیکار میکنی؟
مرا داخل سرویس بهداشتی هل داد و خودش هم وارد شد و در حال بستن در غر زد:
- رنگت عین میته بدبخت، اینجوری بری اون تو دیگه کارت به معرفی نمیکشه. طرف میگه گم شو بیرون حالمو به هم زدی.
و از جیب مانتویش مداد و رژ در آورد و قبل از اینکه بتوانم اعتراض درستی بکنم به سرعت مشغول شد:
- ببین اون تو که رفتی یه ذره جلوی زبونت رو بگیر و همچین یه نمه هم ناز دخترونه بریز تو چشات که طرف نزنه لت و پارت کنه.
بیحوصله لب زدم:
- طرف غلط میکنه.
پر حرص مشتی حوالهام کرد:
- کوفت حرف نزن، رژت کج شد.
و خیلی بهداشتی با دستانی که معلوم نبود از صبح شسته یا نه، گوشهی لبم را پاک کرد. پر غصه گفتم:
- مهسا وضع امید...
مهسا کفری شده غرید:
- یه لحظه اون زبون وا موندهات رو کنترل کن دیگه، اَه!
و مجبور شد باز رژم را مرتب کند. کمی عقبتر رفت و با نگاه به من گفت:
- آخه تو همین طور زیر آفتاب سوزان هم خون تو بدنت نداری، امید هم وقت پیدا کرد برا تصادف کردن؟
سری به چرت و پرتش تکان دادم:
- چی میگی برا خودت؟
مهسا سر بالا انداخت:
- هیچی ببین دوباره توصیه نمیکنما، رفتی اون تو سرت رو بنداز پایین و عین دخترای آفتاب مهتاب ندیده مودب و سر به زیر جوری حس پشیمونی به خودت بگیر که طرف خودش بگه خوب کردی رفتی... هوووم؟
نفسی کشیدم، جدی افکار پراکندهام با حرفهای مهسا جور نبود، به سمت آینه برگشتم و با دیدن رژ پر رنگ اخمی کردم و با نوک انگشت یک پرده از رنگش را گرفته بودم که مهسا دستم را گرفت:
- دیوونه دست نزن.
و در سرویس را باز کرد و به بیرون کشید:
- الانم بیا برو!
و خودش قبل از من به زیبا گفت:
- زود باش ورود علیا حضرت رو اعلام کن.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯