--------------------------------💉⚔🔪
#part_23
|•رهام•|
برگهای که دستم بود رو، روبه همهی کارکنان پاره کردم و دست به سینه چشم دوختم بهشون...
از ترس سرشون پایین بود و کسی جرات نداشت لحظهای به چشمام نگاه کنه.
نفس عمیقی کشیدم و بدون این که کوچیکترین تغییری تو حالتم ایجاد کنم، با عصبانیت گفتم:
- پاییز جشنوارهاست اون وقت این سر و وضع مدلای تربیت شدهی منه!
رو به هامون با اشاره به پوشششون گفتم:
- اینه لباسای تنشون! اینه رژیم غداییشون!
با اخمهای درهم پشت میز ایستادم و عربده کشیدم:
- با این سر و ریخت پاشین برین ببینم اصلا راهتون میدن که بخوان جذب شن و بخرنتون؟ من شل گرفتم این چند روز رو، شما چه مرگهتون بود؟ بچهبازیتون گرفته ها؟ میخواین تکتکتون رو اخراج کنم تا بفهمید تو چه بهشتی کار میکنید؟ همین الانش هم پشت در این شرکت خراب شده کلی آدم دارن لهله میزنن تا بتونن فقط قد یک دقیقه داخل این شرکت رو ببینن، کار کردن که واسهشون رویاست! با گندی که بالا آوردید امروز مجبور شدم بازم نیرو استخدام کنم؛ چرا؟
با اشاره به هامون که دست روی دستش گذاشته و سرش رو پایین انداخته بود، گفتم:
- چون این آقا مدیر برنامه و دست راست منه!
خطاب به مدلها گفتم:
- چون شما بیعرضهها مهر تایید خوردهی من هستید!
خودم رو روی صندلی پرتاب کردم و پام رو روی پام انداختم:
- این جا خونهی خاله نیست! فردا کسی با تاخیر بیاد دیگه نمیفرستمش پی عیاشی که میکنه، برگهی اخراجش رو امضاء میکنم بعدم با تیرپا پرتش میکنم بیرون که ببینم کجا میخوان استخدامش کنن و بهش کار بدن!
پر غضب، چهرهی تک به تکشون رو از نظر گذروندم و با تعلل حرصی داد کشیدم:
- برید سره کارتون!
به سرعت متفرق شدن و من با صد درصد عصبانیت خالص، دست روی سرم کشیدم...
خدا لعنتت کنه شیما!
خدا لعنتت کنه که این جوری من رو از زار و زندگی انداختی!
|•دیانا•|
ظرف بستنی رو به سمتم هول داد و خودش مشغول شد.
با این که اصلا حالم خوب نبود اما سعی داشتم جوری وانمود کنم که با حرفای مزخرف و احمقانهاش زندگی نکبتم رو مثل همیشه به مضحکه نگیره!
با قاشق، ظرف بستنی رو زیر و رو کردم:
- رهام رو چه جوری پیچوندی؟
خندید و اولین قاشق رو گذاشت دهنش:
- گل سر سبدشم دیگه! دست کم گرفتی ما رو!
چشم غرهای بهش رفتم که باخنده گفت:
- دلم برای چشمای وحشتیت تنگ شده بود توله سگ!
- دل تنگی، چشمای وحشی! من اگه تو پدر سوخته رو نشناسم که باید برم سرم رو بزارم زمین بمیرم! چه گوهی میخوردی این چند روز که یه زنگ هم بهم نزدی؟!
کمی از بستنی خورد و لبخند دندون نمایی زد:
- قهر بودیما! زنگ میزدم چی میگفتم جونور؟
قاشق رو پرت کردم تو ظرف و با عصبانیت توپیدم بهش:
- گفتن یه ببخشید زور به کجات میآورد؟ جونت در میاومد؟
- با بابات حرف نمیزنی دیان، مواظب حرفات باش!
- هستم ولی تو حالیت نیست! دست تو لونه زنبور کردی سیا! بهتره تو احترام و حد و حدود خودت رو نگه داری، وگرنه خوب میدونی که گرون برات تموم میشه...کدوم گوری بودی؟
روی میز خم شد و پر غضب از زیر دندونهاش غرید:
- پی خوش گذرونی، دنبال بیبند و بارها بودم! مخ میزدم، عشق و حال میکردم، اصلا هر کاری که دلم میخواست میکـ...
با کشیدهی محکم من لال شد، سرش رو پایین انداخت و با چشمای بسته، لب پایینش رو با نیشخند به دندون گرفت.
با حرص از جام بلند شدم و به کولهام چنگ انداختم:
- خوب گوش کن سیا، یه خبر برات دارم! دیر یا زود برمیگردی به همون خراب شدهای که صبح تا شب برای یه قرون دو هزار سره جون و زندگیت قمار میکردی! با من بودن سود داشت و بر علیه من بودم تاوان! تا رهام سرت رو نکرده زیر آب، همین امشب بند و بساطتت رو جمع کن و بزن به چاک...
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』
#part_23
|•رهام•|
برگهای که دستم بود رو، روبه همهی کارکنان پاره کردم و دست به سینه چشم دوختم بهشون...
از ترس سرشون پایین بود و کسی جرات نداشت لحظهای به چشمام نگاه کنه.
نفس عمیقی کشیدم و بدون این که کوچیکترین تغییری تو حالتم ایجاد کنم، با عصبانیت گفتم:
- پاییز جشنوارهاست اون وقت این سر و وضع مدلای تربیت شدهی منه!
رو به هامون با اشاره به پوشششون گفتم:
- اینه لباسای تنشون! اینه رژیم غداییشون!
با اخمهای درهم پشت میز ایستادم و عربده کشیدم:
- با این سر و ریخت پاشین برین ببینم اصلا راهتون میدن که بخوان جذب شن و بخرنتون؟ من شل گرفتم این چند روز رو، شما چه مرگهتون بود؟ بچهبازیتون گرفته ها؟ میخواین تکتکتون رو اخراج کنم تا بفهمید تو چه بهشتی کار میکنید؟ همین الانش هم پشت در این شرکت خراب شده کلی آدم دارن لهله میزنن تا بتونن فقط قد یک دقیقه داخل این شرکت رو ببینن، کار کردن که واسهشون رویاست! با گندی که بالا آوردید امروز مجبور شدم بازم نیرو استخدام کنم؛ چرا؟
با اشاره به هامون که دست روی دستش گذاشته و سرش رو پایین انداخته بود، گفتم:
- چون این آقا مدیر برنامه و دست راست منه!
خطاب به مدلها گفتم:
- چون شما بیعرضهها مهر تایید خوردهی من هستید!
خودم رو روی صندلی پرتاب کردم و پام رو روی پام انداختم:
- این جا خونهی خاله نیست! فردا کسی با تاخیر بیاد دیگه نمیفرستمش پی عیاشی که میکنه، برگهی اخراجش رو امضاء میکنم بعدم با تیرپا پرتش میکنم بیرون که ببینم کجا میخوان استخدامش کنن و بهش کار بدن!
پر غضب، چهرهی تک به تکشون رو از نظر گذروندم و با تعلل حرصی داد کشیدم:
- برید سره کارتون!
به سرعت متفرق شدن و من با صد درصد عصبانیت خالص، دست روی سرم کشیدم...
خدا لعنتت کنه شیما!
خدا لعنتت کنه که این جوری من رو از زار و زندگی انداختی!
|•دیانا•|
ظرف بستنی رو به سمتم هول داد و خودش مشغول شد.
با این که اصلا حالم خوب نبود اما سعی داشتم جوری وانمود کنم که با حرفای مزخرف و احمقانهاش زندگی نکبتم رو مثل همیشه به مضحکه نگیره!
با قاشق، ظرف بستنی رو زیر و رو کردم:
- رهام رو چه جوری پیچوندی؟
خندید و اولین قاشق رو گذاشت دهنش:
- گل سر سبدشم دیگه! دست کم گرفتی ما رو!
چشم غرهای بهش رفتم که باخنده گفت:
- دلم برای چشمای وحشتیت تنگ شده بود توله سگ!
- دل تنگی، چشمای وحشی! من اگه تو پدر سوخته رو نشناسم که باید برم سرم رو بزارم زمین بمیرم! چه گوهی میخوردی این چند روز که یه زنگ هم بهم نزدی؟!
کمی از بستنی خورد و لبخند دندون نمایی زد:
- قهر بودیما! زنگ میزدم چی میگفتم جونور؟
قاشق رو پرت کردم تو ظرف و با عصبانیت توپیدم بهش:
- گفتن یه ببخشید زور به کجات میآورد؟ جونت در میاومد؟
- با بابات حرف نمیزنی دیان، مواظب حرفات باش!
- هستم ولی تو حالیت نیست! دست تو لونه زنبور کردی سیا! بهتره تو احترام و حد و حدود خودت رو نگه داری، وگرنه خوب میدونی که گرون برات تموم میشه...کدوم گوری بودی؟
روی میز خم شد و پر غضب از زیر دندونهاش غرید:
- پی خوش گذرونی، دنبال بیبند و بارها بودم! مخ میزدم، عشق و حال میکردم، اصلا هر کاری که دلم میخواست میکـ...
با کشیدهی محکم من لال شد، سرش رو پایین انداخت و با چشمای بسته، لب پایینش رو با نیشخند به دندون گرفت.
با حرص از جام بلند شدم و به کولهام چنگ انداختم:
- خوب گوش کن سیا، یه خبر برات دارم! دیر یا زود برمیگردی به همون خراب شدهای که صبح تا شب برای یه قرون دو هزار سره جون و زندگیت قمار میکردی! با من بودن سود داشت و بر علیه من بودم تاوان! تا رهام سرت رو نکرده زیر آب، همین امشب بند و بساطتت رو جمع کن و بزن به چاک...
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』