#ادامهpart_22
با باز شدن در سرم رو بالا گرفتم و همزمان همهی منظرهی دیدم دختری با قد بلند و موهای بلُند شد:
- سلام!
بدون این که تکونی به خودم بدم دستم رو به سمت نزدیکترین صندلی دراز کردم:
- بفرمائید!
سر تکون داد و پشت یکی از صندلیهای دور میز نشست.
سر تکون دادم و خیره به چشماش نگاه کردم:
- خب؟
- از طرف آقای شمس اومدم! معرفم جناب آقای جمشید شمس هستن!
محال بود اسم این پدرسگ سیاه سوخته بیاد و خندهام نگیره! لفض "جناب" کنار اسم کثیف و نجسش فقط یه شوخی بود...به لطف گندکاری هامون، کارم به اون فلش طلسم شدهی طلایی گیر بود و یه حرف کج، باعث یه آشوبی جبران ناپذیر میشد! مجبور بودم و باید سکوت اختیار میکردم...
- خب؟
کاملا زل زد تو تخم چشمام و گفت:
- بیست و هشت سالمه؛ مجردم و هیچ سابقهی کاری در این زمینه نداشتم!
- دانشجویی؟
- خیر!
- جایی کار میکنی؟
- از کارمندان درجهدار شرکت فهیم هستم!
- پس اینجا چیکار میکنی؟
- در جریان نیستید؟ اون شرکت نزدیک به سه ساله که سیستمهای امنیتیش هک شده و به عنوان بزرگترینهای ورشکسته به حساب میاد!
لب گزیدم و با ناخونهام روی میز ضرب گرفتم:
- شمس چیزی از کار، داخل این شرکت بهت گفته؟
- مدلهای مبتدی رو پرورش میدین و تو جشنوارههای سرانه با تعیین بالاترین قیمت به کشورهای متقاضی میفروشیدشون!
- این که فقط صورت مسئلهاست...با چشم و گوش باز قدم گذاشتی یا چراغ خاموشی؟
- باطن قضیه هم مثل ظاهرش برام روشن و مفهومی! من قصد دارم داخل این شرکت کار کنم!
لبخند محوی روی لبم نقش بست و با پوزخند نگاهش کردم:
- بسیارخب...
فرم استخدام رو از داخل کشو بیرون آوردم و روی میز هولش دادم:
- پرش کن؛ دلت خواست یه نگاهی هم به توضیحاتش بنداز که بعدا حرف و حدیثی نباشه خانم جوان!
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』
با باز شدن در سرم رو بالا گرفتم و همزمان همهی منظرهی دیدم دختری با قد بلند و موهای بلُند شد:
- سلام!
بدون این که تکونی به خودم بدم دستم رو به سمت نزدیکترین صندلی دراز کردم:
- بفرمائید!
سر تکون داد و پشت یکی از صندلیهای دور میز نشست.
سر تکون دادم و خیره به چشماش نگاه کردم:
- خب؟
- از طرف آقای شمس اومدم! معرفم جناب آقای جمشید شمس هستن!
محال بود اسم این پدرسگ سیاه سوخته بیاد و خندهام نگیره! لفض "جناب" کنار اسم کثیف و نجسش فقط یه شوخی بود...به لطف گندکاری هامون، کارم به اون فلش طلسم شدهی طلایی گیر بود و یه حرف کج، باعث یه آشوبی جبران ناپذیر میشد! مجبور بودم و باید سکوت اختیار میکردم...
- خب؟
کاملا زل زد تو تخم چشمام و گفت:
- بیست و هشت سالمه؛ مجردم و هیچ سابقهی کاری در این زمینه نداشتم!
- دانشجویی؟
- خیر!
- جایی کار میکنی؟
- از کارمندان درجهدار شرکت فهیم هستم!
- پس اینجا چیکار میکنی؟
- در جریان نیستید؟ اون شرکت نزدیک به سه ساله که سیستمهای امنیتیش هک شده و به عنوان بزرگترینهای ورشکسته به حساب میاد!
لب گزیدم و با ناخونهام روی میز ضرب گرفتم:
- شمس چیزی از کار، داخل این شرکت بهت گفته؟
- مدلهای مبتدی رو پرورش میدین و تو جشنوارههای سرانه با تعیین بالاترین قیمت به کشورهای متقاضی میفروشیدشون!
- این که فقط صورت مسئلهاست...با چشم و گوش باز قدم گذاشتی یا چراغ خاموشی؟
- باطن قضیه هم مثل ظاهرش برام روشن و مفهومی! من قصد دارم داخل این شرکت کار کنم!
لبخند محوی روی لبم نقش بست و با پوزخند نگاهش کردم:
- بسیارخب...
فرم استخدام رو از داخل کشو بیرون آوردم و روی میز هولش دادم:
- پرش کن؛ دلت خواست یه نگاهی هم به توضیحاتش بنداز که بعدا حرف و حدیثی نباشه خانم جوان!
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』