بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148#قسمت_صد_نود_چهار
فهمیدم چطور و با چه سرعتی خودمو رسوندم به پایین..
نفس زنون دور خودم چرخیدم ولی ترگلی وجود نداشت..
گوشیمو در آوردم و شماره ترگل رو گرفتم..
قدم برداشتم از اون منقطه برم که با صدای زنگ گوشی مات و مبهوت ایستادم..
این گوشی ترگل بود پس همین اطراف باید باشه..
با فکی منقبض عین دیوونه ها دوییدم و اطراف رو از زیر نظر گذروندم..
داشتم کم کم به صدا نزدیک میشدم..
با دقت زیاد صدا رو دنبال کردم..
آخرش رسیدم به یه سنگ خیلی بزرگ پشتشو که نگاه کردم یه کوله بود..
حس کردم کوله پشتی خیلی آشناس..
چنگ انداختم و کوله رو برداشتم..
زیپشو باز کردم گوشیش تو کوله بود..
ولی کوله پشتی ترگل اینجا چیکار میکرد؟؟
سردرگم کوله رو تو دستم فشردم که یه لحظه نگام به سنگ خیره موند..
همون سنگی که کوله پشتش بود..
یه تیکه از سنگ رو خون پوشونده بود..
با دیدن خون نفسم برید انگار قلبم از سینم در اومد..
زانو هام سست شدن قبل اینکه تعادلم رو از دست بدم نشستم رو سنگ..
چشمام فقط به اون سنگی که غرق خون بود خیره شده بود..
چه اتفاقی برای ترگل افتاده؟؟
چرا کولش اینجا بود؟؟خودش کجاست؟؟
خون جلوی چشمام رو گرفته بودفکر اینکه این خون مال ترگله داشت کم کم روانیم میکرد..
فکرم رفت سمت آرمان..
هر بالیی سر ترگل اومده باعث و بانیش فقط اونه..
سریع از جام بلند شدم و دور کوه عین دیوونه ها دوییدم..
با خشم فریاد زدم:کجاییییی ح*ر*و*م*ز*ا*د*ه؟؟چیکار کردی باهاش؟؟
دور خودم میچرخیدم و داد و فریاد میکشیدم..
کوله پشتی از دستم افتاد..
پرخاشگرانه چنگی به موهام زدم..
بغض بزرگی راه گلومو بسته بود..
دور خودم میچرخیدم که از پشت سرم صدای آرمان رو شنیدم:چیشده؟؟
تیز برگشتم سمتش،حمله ور شدم سمتش یقشو تو دستام گرفتم..
درحالی که بغض لعنتیم رو فرو میخوردم داد زدم:کجا بردیش ب*ی ش*ر*ف؟؟چیکارش کردی؟؟
رگای دستام از زور اعصبانیت به شدت باال زده بود در حال منفجر شدن بودم..
متعجب گفت:در مورد چی حرف میزنی؟؟
خشمم دو چندان شد و مشت محکمی زدم تو صورتش که تعادلشو از دست داد و افتاد زمین..
دوباره از یقش گرفتم و بلندش کردم:ترگلو کجا بردی ح*ر*و*م*ز*ا*د*ه؟؟
بی اراده اشک از چشمام چکید..
مات خشکش زد:تر..ترگل..چیشده؟؟
یقشو تو دستام وحشیانه فشردم:دهنتو ببند اسمشو بیاری زندت نمیزارم زود باش بنال چه بالیی سرش آوردی؟؟
صدای شاگردا پشت سرم بلند شد،همشون اومده بودن پایین..
شبنم اومد کنارمون با ترس و وحشت جیغ زد:ولش کن روهان چیشده؟؟
با تموم خشم و اعصبانیتم چونه آرمان رو تو دستم گرفتم اینقدر فشار دادم که هر آن منتظر بودم استخونای فکش تو
دستم پودر بشه
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand