کلام | سید حمید حسینی dan repost
💢 خوش به حالت آقای زرویی 💢
✍️ محمد برزگر / شاعر
❇️ ابتدای شب بود که استوری حامد محقق را دیدم، نوشته بود برای آقای زرویینصرآباد نماز لیلةالدفن بخوانید، اسم پدرشان را سؤال کردم تا برایشان نماز را بخوانم. آخر شب یادم آمد به همان استوری و نماز را خواندم. ساعت از دوازده گذشته بود که از خانه بیرون زدم و به کهف الشهدا آمدم.
❇️ یادم آمد به بابا که شب فوت بابابزرگ بعد از نماز لیلةالدفن سر قبر برایش زیارت عاشورا خوانده بود و فردایش کسی از اهل محل خواب دیده بود که از قبر بابابزرگ دسته دسته نور بالا می آید و وقتی دلیل را پرسیده بود گفته بودند به خاطر زیارت عاشورایی است که پسرش برایش خوانده است.
❇️ به کهف که رسیدم به نیابت از آقای زرویی زیارت عاشورا خواندم. وقتی کتاب دعا را در قفسه میگذاشتم توی دلم گفتم آقای زرویی! من که نه دیده بودمت و نه جز با شعرهایت میشناختمت! این زیارت عاشورا هدیه من به تو به خاطر کتاب [ماه به روایت آه].
❇️ آمدم برگردم خانه، یادم افتاد که سوره واقعه را هم باید بخوانم. بعد از واقعه گفتم شب اول قبر است و این بنده خدا دستش از دنیا کوتاه است، من هم که عجلهای ندارم، یک سوره یاسین هم میخوانم. سوره یاسین را شروع کردم. آقای جوانی وارد کهف شد، اجازه خواست که زیارت عاشورا بخواند. ده پانزده نفری که در کهف نشسته بودند رخصت دادند. شروع کرد. من سرگرم یاسینم بودم. سرگرمِ [وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ] که آقای جوان بعد از صلوات و دعای امام زمان شعر روضه اش را شروع کرد.
❇️ معلوم بود شعر را از قبل نخوانده و تازه بار اول است که میخواند، پر از غلطهای وزنی و خوانشهای اشتباه، پیش خودم گفتم حالا اگر گذاشت حواسم به سوره یاسین جمع بماند. صدایش را بالا برد و بعد از تحریر کوتاهی این بیت را خواند:
پیش خودم گفتم عجب بیتی!
انگار که به اوج رسیده باشد ادامه داد:
🔺مو بر تنم سیخ شد. این قصیده آقای زرویی است! سرم را بلند کردم، همه ده پانزده نفر زار زار گریه میکردند. طاقت نیاوردم، لابلای گریهها بلند گفتم امشب شب اول قبر شاعر این ابیات است. یک لحظه همه ساکت شدند و مبهوت، گریهام گرفته بود، گفتم نیت کنید ثواب این گریهها و این روضه به ایشان برسد. همه گریه میکردند.
🔻آقای جوان روضه عباس را خواند و همه گریه کردیم. بیت به بیت گریز میزد به کربلا.
❇️ من آقای زرویی را ندیده بودم، جز با شعرهایشان ایشان را نمی شناختم، اما امشب در کهف الشهدا به چشم دیدم که میهمان سفره ساقی کربلا هستند. به ایشان حسودیام شد که با یک قصیده این طور دهان به دهان میچرخند و چشم به چشم اشک هدیه میگیرند از عاشقان جنابِ ساقی. بعد از تمام شدن روضه یکی دوباره از همه خواست تا برای ایشان فاتحهای بفرستند.
✅ خوش به حالت آقای زرویی
⬅️ قصیدهٔ زیبای مرحوم زرویی در وصف قمر بنیهاشم حضرت عباس (علیهالسلام) را اینجا بخوانید:
➡️ https://t.me/hamidhossaini/1034
⭕️ @hamidhossaini
✍️ محمد برزگر / شاعر
❇️ ابتدای شب بود که استوری حامد محقق را دیدم، نوشته بود برای آقای زرویینصرآباد نماز لیلةالدفن بخوانید، اسم پدرشان را سؤال کردم تا برایشان نماز را بخوانم. آخر شب یادم آمد به همان استوری و نماز را خواندم. ساعت از دوازده گذشته بود که از خانه بیرون زدم و به کهف الشهدا آمدم.
❇️ یادم آمد به بابا که شب فوت بابابزرگ بعد از نماز لیلةالدفن سر قبر برایش زیارت عاشورا خوانده بود و فردایش کسی از اهل محل خواب دیده بود که از قبر بابابزرگ دسته دسته نور بالا می آید و وقتی دلیل را پرسیده بود گفته بودند به خاطر زیارت عاشورایی است که پسرش برایش خوانده است.
❇️ به کهف که رسیدم به نیابت از آقای زرویی زیارت عاشورا خواندم. وقتی کتاب دعا را در قفسه میگذاشتم توی دلم گفتم آقای زرویی! من که نه دیده بودمت و نه جز با شعرهایت میشناختمت! این زیارت عاشورا هدیه من به تو به خاطر کتاب [ماه به روایت آه].
❇️ آمدم برگردم خانه، یادم افتاد که سوره واقعه را هم باید بخوانم. بعد از واقعه گفتم شب اول قبر است و این بنده خدا دستش از دنیا کوتاه است، من هم که عجلهای ندارم، یک سوره یاسین هم میخوانم. سوره یاسین را شروع کردم. آقای جوانی وارد کهف شد، اجازه خواست که زیارت عاشورا بخواند. ده پانزده نفری که در کهف نشسته بودند رخصت دادند. شروع کرد. من سرگرم یاسینم بودم. سرگرمِ [وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ] که آقای جوان بعد از صلوات و دعای امام زمان شعر روضه اش را شروع کرد.
❇️ معلوم بود شعر را از قبل نخوانده و تازه بار اول است که میخواند، پر از غلطهای وزنی و خوانشهای اشتباه، پیش خودم گفتم حالا اگر گذاشت حواسم به سوره یاسین جمع بماند. صدایش را بالا برد و بعد از تحریر کوتاهی این بیت را خواند:
(حدیث حسن تو را نور میبرد بر دوش
شکوه نام تو را حور میبرد بر دست)
پیش خودم گفتم عجب بیتی!
انگار که به اوج رسیده باشد ادامه داد:
(چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست)
🔺مو بر تنم سیخ شد. این قصیده آقای زرویی است! سرم را بلند کردم، همه ده پانزده نفر زار زار گریه میکردند. طاقت نیاوردم، لابلای گریهها بلند گفتم امشب شب اول قبر شاعر این ابیات است. یک لحظه همه ساکت شدند و مبهوت، گریهام گرفته بود، گفتم نیت کنید ثواب این گریهها و این روضه به ایشان برسد. همه گریه میکردند.
🔻آقای جوان روضه عباس را خواند و همه گریه کردیم. بیت به بیت گریز میزد به کربلا.
(حکایت تو به امالبنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟)
❇️ من آقای زرویی را ندیده بودم، جز با شعرهایشان ایشان را نمی شناختم، اما امشب در کهف الشهدا به چشم دیدم که میهمان سفره ساقی کربلا هستند. به ایشان حسودیام شد که با یک قصیده این طور دهان به دهان میچرخند و چشم به چشم اشک هدیه میگیرند از عاشقان جنابِ ساقی. بعد از تمام شدن روضه یکی دوباره از همه خواست تا برای ایشان فاتحهای بفرستند.
✅ خوش به حالت آقای زرویی
⬅️ قصیدهٔ زیبای مرحوم زرویی در وصف قمر بنیهاشم حضرت عباس (علیهالسلام) را اینجا بخوانید:
➡️ https://t.me/hamidhossaini/1034
⭕️ @hamidhossaini