برف های ریزی شروع به باریدن میکردند کریسمس خیلی نزدیک بود کم کم حال هوای شهر داشت رنگی تر میشد
سرشو به عقب پرت کرد پوز خند همیشگیش به صورت خودکار بقل لبش جا خشک کرد
به اون موتور چشمکی زد سوارش شد به سمت راه جنگلی روند راهش یکم با عمارتش فاصله داشت ولی خب کی اهمیت میداد شب بود برف داشت ارام ارام اطراف سفید تر لیز تر میکرد همه این چرندیات یه ور دنیا لذت موتور سواری برای لویی یه ور دیگه
گاز موتور گرفت به سرعت حرکت کرد اندازه مورچم به وضعیت اب هوا جاده اهمیت نمیداد
رنگای نوئونی موتورش به سرعت نور خط های فرضی روی هوا به میزاشتن . لویی دستاشو فاصله داد جعبه فلزی کوچیوی از جیبش در اورد سیگارشو از وسط قسمت اهنیش در اورد گذاشت توی دهنش با دست چپش
فندک زیر سیگار گرفت البته که دست راستشو برای خاموش نشدن کنارش حلقه کرد .
چند دور وسط جاده دور زد سریع تر از قبل به سمت عمارت روند برف کل سر صورتشو پوشونده بود ولی هنوز سردش نشده بود موهای پریشونشو عقب انداخت چشمای روشنشو تو اون بی رنگی دورو برش به سمت جاده دوخت
نفس عمیقی کشید بو هارو عمیق تر از قبل حس صدا ها براش واضح تر شدند خب گرگ بودن نکات مثبت دیگم داره نه؟ مثل همین قوی شدن حواست .
سرعتشو یکم کمتر کردو پاشو روی زمین قرار داد صدای بلند لاستیکاش خط مشکی روی اون برفای تازه جمع شده انداخت چون زمین لز بود به قشنگی حلقه ها روی زمین مشخص شدند خب یه ویراژ حسابی داده بود
اپریلیا عه نازنینشو که شبیح عروس شده بود داخل بر گردوند با کارت درو باز کرد . احساس میکرد بوی گند سیگار بیش از حد گرفته حتی هوای سوز دارم نتونسته پاکش بکنه ولی کی اهمیت میداد؟ این بو رو دوست داشت.با قدمای محکم به سمت اتاقش رفت و
تخت مشکی رنگشو نگاه کرد التماسش میکرد روش دراز بکشه روش بخوابه پرده های سفید حریر کنار داد تا نور ماه سر کشی نکنه توی اتاقش لباساشو پرت کرد روی زمین لخت زیر پتو رفت اروم خوابید .
.
.
.
Tomorrow
(😂شاید تو مورو رو قبلا اشتب تایپ کردم ... نه؟ منم یکی مثل لویی :/ حال میکنم با غلط نوشتن شما ببخشید )
هوم پرنسس من چه خبر؟
خطاب به ببرلی مو نارنجی چشم ابی کک مکی گفت . نژاد ببرلی خیلی کمیاب بود موهای هویجی چشمای ابی حدود یک درصد مردم ( بر اساس واقعیته ها این رقم . کلا امروز فاز فکت گفتنم برداشته) این نژاد دارند. از نظر لویی ترکیب نارنجی ابی خوب بود مخصوصا که یاد عشقش هویج میوفتاد باعث میشد خوشش بیاد از ترکیب صورت اون دختر.
ببرلی: هیچ بیکاری بلوری من
چشماشو برای بلوری گفتن ببرلی کج کرد همیشه بهش میگف بلور چرا ؟ چون چشماش اون یاد بلور مینداخت
ببرلی: ولی فکر کنم بلوری من با منکاری داره نه سویتی؟
لویی؛ اوهوم میدونی که کت واک نزدیک یکی از اون کارای خیلی شلخته شلوغت و یه مود از ظریف ترین سبک ترینشون میخوام نسبت به لباسا
ببرلی: حله من بقیه کارمون بلدیم
لویی: میدونم
میتونی بری بورلی
خب نیازی نیست من انقدر وقت صرف کنم ده ساعت بگم ب ب ر لی میگم بور لی تمام
ببرلی بعد از خوردن توت فرنگای مخصوصش گونه لویی بوصید بعد ازگذاشتن عطری که براش خریده بود رفت بیرون اون دختر زیادی مهربون رک بود خب در کل میشه گفت مثل مامانش بود لویی هم مشکلی باهاش نداشت چون واسش فاز باهوشا رو نمیگرف :/
لویی: دفعه اخره
ببرلی: که لوپتو بوص میکنم
لویی: خوبه
ببرلی چشمکی زد پا به فرار گذاشت.
.
.
.
با حس کردن دستای گرمی که اروم پهلوی درد ناکشو ماساژ میدادند از خواب بیدار شد خواب راحتی نداشت ولی نسبت به دیروز حداقا اروم تر بود.ولی درکل حال خوبی نداشت گرفته خسته مثل هوای لندن هوای باریدن داشت فقط ..
امیلی: بیدار شدی هات چاکلت ؟
هری سرشو تکون داد حس حرف زدن نداشت
خیلی وقتا وقتی خوب نیستی حرف زدن ارومت نمیکنه هیچی فقط خستگیتو بیشتر میکنه
مغزش گیج منگ بود
امیلی: هری؟ میخوای باهام حرف بزنی ؟ دیروز چی شده بود هان؟
با نوازش کردن حرفشو زد تا نرمش کنه اما هری فقط سرشو تکون داد
اون میگفت چون نمیتونست زیاد حرف تو دلش نگه دار ولی اون وقت الان نبود
پس به دست شویی اشاره کرد
امیلی: خل شدی ؟ معلومه پاشو برو
امیلی به سمت پله ها رفت اما هری به دستاش چنگ زد با درموندگی بهش خیره شد
امیلی: من اینجام باشه؟
هری لبشو گاز گرفت دستاشو بیشتر فشار داد قطره اشکشو پاک کرد.
وضعیت اصلا خوب نبود
اون باید هری به حرف میاورد مهم نیست که عجولانس یا هرچیز دیگع ای مهم اینه هری سریع تر حرف بزن امیلی اروم بود اروم فقط باید تو ذهنش پرخاش میکرد تا اروم بگیره به هری وقت بده پس حواسشو پرت ورنیکا کرد
ورونیکا خدمت کار سابقش زنگ زده بود تا برای تمیز کردن طبقه پایین به خونش بیاد
اونم از کله صبح قشنگ خونرو برق انداخته بود صبحنورم حاضر کرده بود با نگاه خورندش امیلی دو بار قشنگ قورت داده بود توی خواب بالاخره رفته بود
هری با قدم های اروم
سرشو به عقب پرت کرد پوز خند همیشگیش به صورت خودکار بقل لبش جا خشک کرد
به اون موتور چشمکی زد سوارش شد به سمت راه جنگلی روند راهش یکم با عمارتش فاصله داشت ولی خب کی اهمیت میداد شب بود برف داشت ارام ارام اطراف سفید تر لیز تر میکرد همه این چرندیات یه ور دنیا لذت موتور سواری برای لویی یه ور دیگه
گاز موتور گرفت به سرعت حرکت کرد اندازه مورچم به وضعیت اب هوا جاده اهمیت نمیداد
رنگای نوئونی موتورش به سرعت نور خط های فرضی روی هوا به میزاشتن . لویی دستاشو فاصله داد جعبه فلزی کوچیوی از جیبش در اورد سیگارشو از وسط قسمت اهنیش در اورد گذاشت توی دهنش با دست چپش
فندک زیر سیگار گرفت البته که دست راستشو برای خاموش نشدن کنارش حلقه کرد .
چند دور وسط جاده دور زد سریع تر از قبل به سمت عمارت روند برف کل سر صورتشو پوشونده بود ولی هنوز سردش نشده بود موهای پریشونشو عقب انداخت چشمای روشنشو تو اون بی رنگی دورو برش به سمت جاده دوخت
نفس عمیقی کشید بو هارو عمیق تر از قبل حس صدا ها براش واضح تر شدند خب گرگ بودن نکات مثبت دیگم داره نه؟ مثل همین قوی شدن حواست .
سرعتشو یکم کمتر کردو پاشو روی زمین قرار داد صدای بلند لاستیکاش خط مشکی روی اون برفای تازه جمع شده انداخت چون زمین لز بود به قشنگی حلقه ها روی زمین مشخص شدند خب یه ویراژ حسابی داده بود
اپریلیا عه نازنینشو که شبیح عروس شده بود داخل بر گردوند با کارت درو باز کرد . احساس میکرد بوی گند سیگار بیش از حد گرفته حتی هوای سوز دارم نتونسته پاکش بکنه ولی کی اهمیت میداد؟ این بو رو دوست داشت.با قدمای محکم به سمت اتاقش رفت و
تخت مشکی رنگشو نگاه کرد التماسش میکرد روش دراز بکشه روش بخوابه پرده های سفید حریر کنار داد تا نور ماه سر کشی نکنه توی اتاقش لباساشو پرت کرد روی زمین لخت زیر پتو رفت اروم خوابید .
.
.
.
Tomorrow
(😂شاید تو مورو رو قبلا اشتب تایپ کردم ... نه؟ منم یکی مثل لویی :/ حال میکنم با غلط نوشتن شما ببخشید )
هوم پرنسس من چه خبر؟
خطاب به ببرلی مو نارنجی چشم ابی کک مکی گفت . نژاد ببرلی خیلی کمیاب بود موهای هویجی چشمای ابی حدود یک درصد مردم ( بر اساس واقعیته ها این رقم . کلا امروز فاز فکت گفتنم برداشته) این نژاد دارند. از نظر لویی ترکیب نارنجی ابی خوب بود مخصوصا که یاد عشقش هویج میوفتاد باعث میشد خوشش بیاد از ترکیب صورت اون دختر.
ببرلی: هیچ بیکاری بلوری من
چشماشو برای بلوری گفتن ببرلی کج کرد همیشه بهش میگف بلور چرا ؟ چون چشماش اون یاد بلور مینداخت
ببرلی: ولی فکر کنم بلوری من با منکاری داره نه سویتی؟
لویی؛ اوهوم میدونی که کت واک نزدیک یکی از اون کارای خیلی شلخته شلوغت و یه مود از ظریف ترین سبک ترینشون میخوام نسبت به لباسا
ببرلی: حله من بقیه کارمون بلدیم
لویی: میدونم
میتونی بری بورلی
خب نیازی نیست من انقدر وقت صرف کنم ده ساعت بگم ب ب ر لی میگم بور لی تمام
ببرلی بعد از خوردن توت فرنگای مخصوصش گونه لویی بوصید بعد ازگذاشتن عطری که براش خریده بود رفت بیرون اون دختر زیادی مهربون رک بود خب در کل میشه گفت مثل مامانش بود لویی هم مشکلی باهاش نداشت چون واسش فاز باهوشا رو نمیگرف :/
لویی: دفعه اخره
ببرلی: که لوپتو بوص میکنم
لویی: خوبه
ببرلی چشمکی زد پا به فرار گذاشت.
.
.
.
با حس کردن دستای گرمی که اروم پهلوی درد ناکشو ماساژ میدادند از خواب بیدار شد خواب راحتی نداشت ولی نسبت به دیروز حداقا اروم تر بود.ولی درکل حال خوبی نداشت گرفته خسته مثل هوای لندن هوای باریدن داشت فقط ..
امیلی: بیدار شدی هات چاکلت ؟
هری سرشو تکون داد حس حرف زدن نداشت
خیلی وقتا وقتی خوب نیستی حرف زدن ارومت نمیکنه هیچی فقط خستگیتو بیشتر میکنه
مغزش گیج منگ بود
امیلی: هری؟ میخوای باهام حرف بزنی ؟ دیروز چی شده بود هان؟
با نوازش کردن حرفشو زد تا نرمش کنه اما هری فقط سرشو تکون داد
اون میگفت چون نمیتونست زیاد حرف تو دلش نگه دار ولی اون وقت الان نبود
پس به دست شویی اشاره کرد
امیلی: خل شدی ؟ معلومه پاشو برو
امیلی به سمت پله ها رفت اما هری به دستاش چنگ زد با درموندگی بهش خیره شد
امیلی: من اینجام باشه؟
هری لبشو گاز گرفت دستاشو بیشتر فشار داد قطره اشکشو پاک کرد.
وضعیت اصلا خوب نبود
اون باید هری به حرف میاورد مهم نیست که عجولانس یا هرچیز دیگع ای مهم اینه هری سریع تر حرف بزن امیلی اروم بود اروم فقط باید تو ذهنش پرخاش میکرد تا اروم بگیره به هری وقت بده پس حواسشو پرت ورنیکا کرد
ورونیکا خدمت کار سابقش زنگ زده بود تا برای تمیز کردن طبقه پایین به خونش بیاد
اونم از کله صبح قشنگ خونرو برق انداخته بود صبحنورم حاضر کرده بود با نگاه خورندش امیلی دو بار قشنگ قورت داده بود توی خواب بالاخره رفته بود
هری با قدم های اروم