.
🪷🦢🪷🦢🪷🦢🪷🦢🪷
🦢🪷🦢🪷🦢
🪷🦢🪷
🦢
🪷 #آمیـــــن 🪷
#پارت_623
جلو رفتم و زل زدم به صورتش. واقعا دختر همون مادر بود. هر موقع صورتش رو میدیدم، با اینکه یاد اون روزای وحشتناک میوفتادم...
ولی یه آسایشی تو اعماق وجودم ایجاد میشد که حد و مرز نداشت.
با دیدن لباس هاش لبخندی زدم. لباس های آمین بود. اشتباه نمیکردم. همه چیزش رو میشناختم. عطرش لمسش و طعم لباش. لباس که چیزی نبود.
نمیخواستم آرامش فعلیش رو بهم بزنم. انقدر آروم خوابیده بود که دلم نمیومد بیدارش کنم. قدم های طی کرده تا اتاق رو برگشتم و از در بیرون رفتم.
آمین معمولا تا این موقع ها بیدار میموند. اهل زود خوابیدن نبود! جلوی در اتاقش ایستادم و آروم در زدم.
جوابی نداد و منم وارد شدم. اگه میگفت نیا هم میرفتم فقط در زدم تا خبر داشته یکی میخواد بیاد تو.
خودشو پتو پیچ کرده بود و اونم خوابیده بود. کل روز رو که خونه موند! چرا این ساعت خوابیده؟ کلی اتفاق افتاده بود که میخواستم براش توضیح بدم.
میخواستم تک تک واکنش های کیوان رو براش توضیح بدم. رنگ به رنگ شدن چهرهاش رو میخواستم براش نقاشی کنم.
با اینکه امروز بدترین حادثه زندگیم دوباره برام بازپخش شد اما تونستم در برابرش محکم بمونم و حال و احوال پریشون کیوان حسابی شارژم کرد.
کنارش روی تخت دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم.
- خوابی آمین؟ پاشو ببینم کلی چیز هست میخوام برات بگم.
تکون نخورد که سرم رو به طرف گوشش کج کردم.
- آمی! پاشو!
نفس عمیقی کشید و بدون اینکه چشم هاشو باز کنه با لحنی خواب آلود زمزمه کرد:
- اومدی؟
- آره!
- خوش اومدی.
و دوباره پتو رو روی سرش کشید و خوابید. کلافه اخمی کردم و بازوش رو گرفتم.
- پاشو ببینم!
برگشت و دستش رو روی بدنم و سرش رو روی بازوم گذاشت.
- خیلی خوابم میاد... میشه ولم کنی؟
- یعنی برم؟
صورتش رو مثل بچه گربه ها به لباسم مالوند.
- نه... فقط بمون. حرفم نزن!
خندیدم و دستم رو دورش پیچیدم اما همون لحظه اخمی روی صورتم نقش بست. پتو رو کشیدم و کنار انداختم.
- تو این گرما این پتو چیه انداختی دورت؟
خودت حس نمیکنی گرمته؟
صورتش درهم شد و پتو رو دوباره روی خودش کشید.
- سردمه ولم کن.
دستم رو روی صورتش گذاشتم. تب داشت. آروم پرسیدم:
- آمین خوبی؟
لباش جمع شد و با بغضی بچگونه گفت:
- نه! سردمه... بدنم درد میکنه.
چرا از صدای گرفته اش متوجه حال خرابش نشدم. احتمالا وقتی صبح همونطوری با لباس های نخی اومد دنبالم زیر زمین سرما خورده.
دوباره دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و گفتم:
- پاشو پاشو لباس بپوش ببرمت دکتر.
- نه! فقط... میخوام بخوابم.
دستپاچه بلند شدم و به طرف حموم رفتم یه حوله پیدا کردم و با دیدن ظرف کوچیکی که اصلا نمیدونستم برای چیه سریع پر از آبش کردم.
این رمان مختص چنل #تاوان_عشق بوده و خواندن آن هر جا غیر از چنل تاوان عشق #حرام است. #کپی و #نشر پیگرد قانونی دارد.
به قلم: 🌻MΔRJΔΠ🌻
*_*_*_*_*_*_*
دوستای گلم اگر رمان های ما رو دوست دارید رمان دیگه ما به اسم #بیشرمانه از امروز تو کانال بانوی امروز پارت گذاری میشه می تونید اونجا بخونید ، یه کار متفاوت و خاص🥰👇
https://t.me/banoyeemroz
🪷🦢🪷🦢🪷🦢🪷🦢🪷
🦢🪷🦢🪷🦢
🪷🦢🪷
🦢
🪷 #آمیـــــن 🪷
#پارت_623
جلو رفتم و زل زدم به صورتش. واقعا دختر همون مادر بود. هر موقع صورتش رو میدیدم، با اینکه یاد اون روزای وحشتناک میوفتادم...
ولی یه آسایشی تو اعماق وجودم ایجاد میشد که حد و مرز نداشت.
با دیدن لباس هاش لبخندی زدم. لباس های آمین بود. اشتباه نمیکردم. همه چیزش رو میشناختم. عطرش لمسش و طعم لباش. لباس که چیزی نبود.
نمیخواستم آرامش فعلیش رو بهم بزنم. انقدر آروم خوابیده بود که دلم نمیومد بیدارش کنم. قدم های طی کرده تا اتاق رو برگشتم و از در بیرون رفتم.
آمین معمولا تا این موقع ها بیدار میموند. اهل زود خوابیدن نبود! جلوی در اتاقش ایستادم و آروم در زدم.
جوابی نداد و منم وارد شدم. اگه میگفت نیا هم میرفتم فقط در زدم تا خبر داشته یکی میخواد بیاد تو.
خودشو پتو پیچ کرده بود و اونم خوابیده بود. کل روز رو که خونه موند! چرا این ساعت خوابیده؟ کلی اتفاق افتاده بود که میخواستم براش توضیح بدم.
میخواستم تک تک واکنش های کیوان رو براش توضیح بدم. رنگ به رنگ شدن چهرهاش رو میخواستم براش نقاشی کنم.
با اینکه امروز بدترین حادثه زندگیم دوباره برام بازپخش شد اما تونستم در برابرش محکم بمونم و حال و احوال پریشون کیوان حسابی شارژم کرد.
کنارش روی تخت دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم.
- خوابی آمین؟ پاشو ببینم کلی چیز هست میخوام برات بگم.
تکون نخورد که سرم رو به طرف گوشش کج کردم.
- آمی! پاشو!
نفس عمیقی کشید و بدون اینکه چشم هاشو باز کنه با لحنی خواب آلود زمزمه کرد:
- اومدی؟
- آره!
- خوش اومدی.
و دوباره پتو رو روی سرش کشید و خوابید. کلافه اخمی کردم و بازوش رو گرفتم.
- پاشو ببینم!
برگشت و دستش رو روی بدنم و سرش رو روی بازوم گذاشت.
- خیلی خوابم میاد... میشه ولم کنی؟
- یعنی برم؟
صورتش رو مثل بچه گربه ها به لباسم مالوند.
- نه... فقط بمون. حرفم نزن!
خندیدم و دستم رو دورش پیچیدم اما همون لحظه اخمی روی صورتم نقش بست. پتو رو کشیدم و کنار انداختم.
- تو این گرما این پتو چیه انداختی دورت؟
خودت حس نمیکنی گرمته؟
صورتش درهم شد و پتو رو دوباره روی خودش کشید.
- سردمه ولم کن.
دستم رو روی صورتش گذاشتم. تب داشت. آروم پرسیدم:
- آمین خوبی؟
لباش جمع شد و با بغضی بچگونه گفت:
- نه! سردمه... بدنم درد میکنه.
چرا از صدای گرفته اش متوجه حال خرابش نشدم. احتمالا وقتی صبح همونطوری با لباس های نخی اومد دنبالم زیر زمین سرما خورده.
دوباره دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و گفتم:
- پاشو پاشو لباس بپوش ببرمت دکتر.
- نه! فقط... میخوام بخوابم.
دستپاچه بلند شدم و به طرف حموم رفتم یه حوله پیدا کردم و با دیدن ظرف کوچیکی که اصلا نمیدونستم برای چیه سریع پر از آبش کردم.
این رمان مختص چنل #تاوان_عشق بوده و خواندن آن هر جا غیر از چنل تاوان عشق #حرام است. #کپی و #نشر پیگرد قانونی دارد.
به قلم: 🌻MΔRJΔΠ🌻
*_*_*_*_*_*_*
دوستای گلم اگر رمان های ما رو دوست دارید رمان دیگه ما به اسم #بیشرمانه از امروز تو کانال بانوی امروز پارت گذاری میشه می تونید اونجا بخونید ، یه کار متفاوت و خاص🥰👇
https://t.me/banoyeemroz