دو چپِ مطرود و تنها در یک قاب
علی مرادی مراغه ای
این عکسی که در زیر این نوشته آورده ام عکس مشترک مصطفی شعاعیانِ چریک با جلال آل احمد است که در سال ۱۳۴۸ در ساعت پنج صبح در اسالم جلوی ویلای جلال گرفته شده است.
شب آن روز مصطفی شعاعیان با دوستش مهندس منجمی از تهران به دیدار جلال رفته «پس از خوش و بش ها، شعاعیان به منجمی می گوید که سر سیمین(دانشور) را با تخته نرد گرم کند تا او بتواند سنگش را با جلال وابکند و تکلیف را روشن کند...مصطفی هم یقهی جلال را میگیرد که در فضای سیاسی موجود هیچ راه حل سیاسی کارساز نیست چون رژیم و ساواکش چنان هر روزنهی کوچکی را بستهاند که هیچ راهی جز رو آوردن به مبارزهی مسلحانه نیست.
سیمین ساعت ۱۲ شب می خوابد. مصطفی و جلال تا ساعت پنج صبح بحث میکنند، و سرانجام جلال میپذیرد که هیچ راهی جز اسلحه و مبارزهی مسلحانه باقی نمانده است، به مصطفی میگوید: من برای مبارزهی مسلحانه از لحاظ جسمانی شرایط مناسبی ندارم، اما تا جان در بدن دارم با قلم از مبارزهتان حمایت میکنم»۷
این عکس را در همان صبح بخواست شعاعیان، منجمی از آنها گرفته است. البته عکسی که بعدا نصف آن یعنی شعاعیان بریده و حذف می گردد و تنها جلالِ پیر می ماند و بارها در مناسبتها و کتابهای مربوط به جلال طرح جلد کتابها می گردد!
برادر جلال(شمس)، بعدا بصورت ناقص و پرت در مورد این دیدار چیزهایی گفته که در کتاب «جان های شیفته» آورده ام.
شمس آل احمد که خودش اصلا آنجا نبوده بعدها می گوید:
«يك بچهای بود به اسم مصطفی شعاعيان از شاگردان جلال. شمال كه بوديم، آمده بود شمال به جلال گفت اين قلمت را بايد درش فشنگ بگذاری به سمت رژيم پرتاب كنی. با كلمه پرتاب كردن كار به جايی نمی رسد... جلال گفت من در قلم به جای جوهر باروت می ريزم اما از نوك قلمام به جای گلوله ناسزا پرتاب می كنم. اين حكومت آنقدر پوشالی است كه با همين ناسزا هم از بين می رود».
همچنانکه گفتم عکس شعاعيان و آل احمد در اسالم گرفته شده و به نظر می رسد كه آخرين و مشهورترين تصويری است كه از آلاحمد در ذهنها داريم. چهره پيرمردی است با موی و محاسن سپيد و شكسته كه بر عصايی تكيه كرده و روبروی خانهای با شيروانی شمالی رودرروی دوربين عكاسی ايستاده است.
اگرچه اين عكس بارها در كتابها و مجلات پس از انقلاب و حتی در كتاب «غروب جلال» اثر سيمين دانشور خودنمایی می كند، اما اين تمامی عكس نيست، بلكه نيمی از تصوير که تصوير شعاعيان در كنار جلال باشد، بريده شده...
آنها هر دو چپ بودند و چپ ماندند اما هر دو بر چپها شوریدند و چپ ها و مخصوصا حزب توده را نقد کردند که چون روسی حرف می زد!
جلال با خلیل ملکی از حزب توده انشعاب کرد و مصطفی بر سیاست اتحاد جماهیر شوروی و حتی بر لنین نیز می تاخت که چرا بر جنبش جنگل خیانت کرده است. که، تاختن بر لنین در آن زمان جسارت می خواست و اصطلاح چپول از شعاعیان ماند تا بعدا و حتی امروزه، دشمنان چپ برای حمله به چپها بکار برند...
البته هر دو، هم جلال و هم شعاعیان موردِ لعن و نفرین و مطرودِ چپ ها واقع شدند، تکفیر شدند و تنها ماندند!.
پس از شوریدن بر چپِ غالب، هر دو شدند «جوجه اردکِ زشتِ چپ»!
جلال اندکی پس از زمان عکس در شهریور ۱۳۴۸ش بخاطر افراط در عرق سگی درگذشت و مصطفی شعاعیان نیز ۶ سال بعد در ۱۶ بهمن ۱۳۵۴م در درگیری با عوامل حکومت شاه کشته شد.
در زمان مرگ، شعاعیان تنها ۳۸ سال داشت او در درگیری با پاسبان یونسی وسط خیابان استخر تهران، با فشردن دندان بر سیانوری که در دهان داشت خودکشی کرد تا زنده بدست همکاران آقای پرویز ثابتی نیفتد!
جلال پیر و شکسته در زمان عکس را شعاعیان می خواست به طرف جنبش چریکی بکشد و البته پس از مرگ پیرمرد نیز، هر گروهی تلاش کردند او را به یک طرف بکشید! اما مثل اینکه، سرانجام اسلام گرایان و فرزندان شیخ فضل الله نوری موفق شدند او را بطرف خود کشند با «غرب زدگی» اش و با «در خدمت و خیانت روشنفکران» اش.
که البته نه «خدمتِ روشنفکران» اش بلکه تنها «خیانت روشنفکران» اش را برداشتند و مدام در کیهان مصرف کردند برای کوبیدن روشنفکران...!
#فرهیختگان راهی به رهایی
علی مرادی مراغه ای
این عکسی که در زیر این نوشته آورده ام عکس مشترک مصطفی شعاعیانِ چریک با جلال آل احمد است که در سال ۱۳۴۸ در ساعت پنج صبح در اسالم جلوی ویلای جلال گرفته شده است.
شب آن روز مصطفی شعاعیان با دوستش مهندس منجمی از تهران به دیدار جلال رفته «پس از خوش و بش ها، شعاعیان به منجمی می گوید که سر سیمین(دانشور) را با تخته نرد گرم کند تا او بتواند سنگش را با جلال وابکند و تکلیف را روشن کند...مصطفی هم یقهی جلال را میگیرد که در فضای سیاسی موجود هیچ راه حل سیاسی کارساز نیست چون رژیم و ساواکش چنان هر روزنهی کوچکی را بستهاند که هیچ راهی جز رو آوردن به مبارزهی مسلحانه نیست.
سیمین ساعت ۱۲ شب می خوابد. مصطفی و جلال تا ساعت پنج صبح بحث میکنند، و سرانجام جلال میپذیرد که هیچ راهی جز اسلحه و مبارزهی مسلحانه باقی نمانده است، به مصطفی میگوید: من برای مبارزهی مسلحانه از لحاظ جسمانی شرایط مناسبی ندارم، اما تا جان در بدن دارم با قلم از مبارزهتان حمایت میکنم»۷
این عکس را در همان صبح بخواست شعاعیان، منجمی از آنها گرفته است. البته عکسی که بعدا نصف آن یعنی شعاعیان بریده و حذف می گردد و تنها جلالِ پیر می ماند و بارها در مناسبتها و کتابهای مربوط به جلال طرح جلد کتابها می گردد!
برادر جلال(شمس)، بعدا بصورت ناقص و پرت در مورد این دیدار چیزهایی گفته که در کتاب «جان های شیفته» آورده ام.
شمس آل احمد که خودش اصلا آنجا نبوده بعدها می گوید:
«يك بچهای بود به اسم مصطفی شعاعيان از شاگردان جلال. شمال كه بوديم، آمده بود شمال به جلال گفت اين قلمت را بايد درش فشنگ بگذاری به سمت رژيم پرتاب كنی. با كلمه پرتاب كردن كار به جايی نمی رسد... جلال گفت من در قلم به جای جوهر باروت می ريزم اما از نوك قلمام به جای گلوله ناسزا پرتاب می كنم. اين حكومت آنقدر پوشالی است كه با همين ناسزا هم از بين می رود».
همچنانکه گفتم عکس شعاعيان و آل احمد در اسالم گرفته شده و به نظر می رسد كه آخرين و مشهورترين تصويری است كه از آلاحمد در ذهنها داريم. چهره پيرمردی است با موی و محاسن سپيد و شكسته كه بر عصايی تكيه كرده و روبروی خانهای با شيروانی شمالی رودرروی دوربين عكاسی ايستاده است.
اگرچه اين عكس بارها در كتابها و مجلات پس از انقلاب و حتی در كتاب «غروب جلال» اثر سيمين دانشور خودنمایی می كند، اما اين تمامی عكس نيست، بلكه نيمی از تصوير که تصوير شعاعيان در كنار جلال باشد، بريده شده...
آنها هر دو چپ بودند و چپ ماندند اما هر دو بر چپها شوریدند و چپ ها و مخصوصا حزب توده را نقد کردند که چون روسی حرف می زد!
جلال با خلیل ملکی از حزب توده انشعاب کرد و مصطفی بر سیاست اتحاد جماهیر شوروی و حتی بر لنین نیز می تاخت که چرا بر جنبش جنگل خیانت کرده است. که، تاختن بر لنین در آن زمان جسارت می خواست و اصطلاح چپول از شعاعیان ماند تا بعدا و حتی امروزه، دشمنان چپ برای حمله به چپها بکار برند...
البته هر دو، هم جلال و هم شعاعیان موردِ لعن و نفرین و مطرودِ چپ ها واقع شدند، تکفیر شدند و تنها ماندند!.
پس از شوریدن بر چپِ غالب، هر دو شدند «جوجه اردکِ زشتِ چپ»!
جلال اندکی پس از زمان عکس در شهریور ۱۳۴۸ش بخاطر افراط در عرق سگی درگذشت و مصطفی شعاعیان نیز ۶ سال بعد در ۱۶ بهمن ۱۳۵۴م در درگیری با عوامل حکومت شاه کشته شد.
در زمان مرگ، شعاعیان تنها ۳۸ سال داشت او در درگیری با پاسبان یونسی وسط خیابان استخر تهران، با فشردن دندان بر سیانوری که در دهان داشت خودکشی کرد تا زنده بدست همکاران آقای پرویز ثابتی نیفتد!
جلال پیر و شکسته در زمان عکس را شعاعیان می خواست به طرف جنبش چریکی بکشد و البته پس از مرگ پیرمرد نیز، هر گروهی تلاش کردند او را به یک طرف بکشید! اما مثل اینکه، سرانجام اسلام گرایان و فرزندان شیخ فضل الله نوری موفق شدند او را بطرف خود کشند با «غرب زدگی» اش و با «در خدمت و خیانت روشنفکران» اش.
که البته نه «خدمتِ روشنفکران» اش بلکه تنها «خیانت روشنفکران» اش را برداشتند و مدام در کیهان مصرف کردند برای کوبیدن روشنفکران...!
#فرهیختگان راهی به رهایی