حالت ایستادهی مرد، متفکرانه است، گویا بر اثر خیره ماندن بر دریایی از مه در خوابِ هیپنوتیزم فرو رفته است اگر چه این وضعیت، بیشتر به تجربهای معنوی شباهت دارد اما انگار مرد در نقاشی، متحیر و سرگردانِ آیندهای پیشبینی نشده است. پشت کردنِ او به مخاطب، نه تنها بینندگان را نادیده نمیگیرد بلکه به آنها اختیار میدهد تا با سهیم شدن در این تجربه، دنیایی را که از دید او به بیننده ارائه میشود را ببینند و در مورد ویژگیهای مبهمِ آن به تفسیر بنشینند، در مقابل میتوان این گونه تفسیر کرد که نقاش با استفاده از تکنیک موسوم به ترسیمِ اندامِ افراد از پشت سر، اندام مردِ در تصویر طوری است که انگار میخواهد رازی را از ما پنهان کند، در این حالت مطمئن نیستیم که مرد در چه فکری است و یا چه عکسالعملی در برابر محیطی که او را احاطه کرده است از خود بروز خواهد داد، این جداسازیِ شخصیت اثر از بیننده، کانون توجهات بعدی را بیشتر بر زیباییِ محیط، متمرکز میسازد تا نقشی که مرد در طبیعت ایفا میکند از طرفی وقتی بیننده قادر به دیدن چهرهی مرد در تصویر نیست، نقاشی لحنی پرسش برانگیز به خود میگیرد. در سایر آثار "کاسپار_داوید_فریدریش" و روی هم رفته در سبک رومانتیک، سرگردانیِ انسان و حیرت و وحشت از طبیعتِ شبحوار، خیلی پیشتر از آن، در درون او شکل گرفته است هرچند لباس رسمی این مردِ بدون چهره، ذهن مخاطب را به ملیت و فرهنگ خاصی جلب میکند اما میتواند نمایندگی هر انسان سرگردان و متحیری را بر عهده بگیرد. ژرفنای اندیشهی مرد، از القائات اساسیِ این اثر هنری است.
#نقاشی
@Honarrvareh
#نقاشی
@Honarrvareh