#شیخ_عرب🧸🍼🍫
#پارت_228
حرفش رو قبول داشتم.
از وقتی کنار شیخ زندگی کردم حس میکنم رفتارهای بچگونه ام کمتر شده و دیگه مثل گذشته نیستم.
دیر تر عصبی میشم و بهونه های الکی یا به قول بابا لوس نمیگرفتم.
با این فکر با لبخند تایید کردم که دلوین از پشت میز بلند شد تا به ادامه کارش بپردازه.
قبل رفتن شونه ام رو فشاری داد و از اتاق غذاخوری بیرون رفت.
وسایل های روی میز رو جمع کردم و با خوردن کمی آب، اتاق رو ترک کردم و مستقیم به سمت اتاق خودم و شیخ رفتم.
با رد شدن از کنار مروارید، حس غرور سر تا پام رو گرفت.
شیخ شاپور داره رسما و قانونی مال من میشه و مروارید با وجود شوهر داشتن کرم های ریزی میریزونه راحت از میدون میندازمش بیرون.
متعجب از نوع رفتارم نگاهی بهم انداخت اما بی توجه تقه ای به در زدم و پشت بندش وارد اتاق شدم و در رو بستم.
شیخ چون میدونست منم سرش رو از برگه هاش بیرون نیورد فقط عینکش رو با انگشت اشاره جا به جا کرد.
پشت میزم نشستم مانیتور رو روشن کردم و به سندهایی که شیخ بهم داده بود نگاه انداختم.
-پره های ک.صت آویزونن ولی صورتی!
روی.چو.چولمو می ماله و انگشت فاکش رو توی سوراخم فرو می کنه
-آه آخ آره تندتر
حرکت انگشتاش تندتر می شن و یکم مونده ارضا شم بیرون می کشه
-تا وقتی من ارضا نشم آبت نباید بیاد ک.ص صورتی
مردونگی درازشو روی سوراخم می ذاره
ک.یرش تا ته رحمم می ره و جیغ می زنم
-اوف آه و ناله هات بیشتر ح.شریم می کنه
سینمو توی دهنش می کشه و با مکیدن نیپلم توی ک.صم تلم.به میزنه و با کاری که می کنه......💦🍓
https://t.me/+MK6YARnBpENlY2Q8
#پارت_228
حرفش رو قبول داشتم.
از وقتی کنار شیخ زندگی کردم حس میکنم رفتارهای بچگونه ام کمتر شده و دیگه مثل گذشته نیستم.
دیر تر عصبی میشم و بهونه های الکی یا به قول بابا لوس نمیگرفتم.
با این فکر با لبخند تایید کردم که دلوین از پشت میز بلند شد تا به ادامه کارش بپردازه.
قبل رفتن شونه ام رو فشاری داد و از اتاق غذاخوری بیرون رفت.
وسایل های روی میز رو جمع کردم و با خوردن کمی آب، اتاق رو ترک کردم و مستقیم به سمت اتاق خودم و شیخ رفتم.
با رد شدن از کنار مروارید، حس غرور سر تا پام رو گرفت.
شیخ شاپور داره رسما و قانونی مال من میشه و مروارید با وجود شوهر داشتن کرم های ریزی میریزونه راحت از میدون میندازمش بیرون.
متعجب از نوع رفتارم نگاهی بهم انداخت اما بی توجه تقه ای به در زدم و پشت بندش وارد اتاق شدم و در رو بستم.
شیخ چون میدونست منم سرش رو از برگه هاش بیرون نیورد فقط عینکش رو با انگشت اشاره جا به جا کرد.
پشت میزم نشستم مانیتور رو روشن کردم و به سندهایی که شیخ بهم داده بود نگاه انداختم.
-پره های ک.صت آویزونن ولی صورتی!
روی.چو.چولمو می ماله و انگشت فاکش رو توی سوراخم فرو می کنه
-آه آخ آره تندتر
حرکت انگشتاش تندتر می شن و یکم مونده ارضا شم بیرون می کشه
-تا وقتی من ارضا نشم آبت نباید بیاد ک.ص صورتی
مردونگی درازشو روی سوراخم می ذاره
ک.یرش تا ته رحمم می ره و جیغ می زنم
-اوف آه و ناله هات بیشتر ح.شریم می کنه
سینمو توی دهنش می کشه و با مکیدن نیپلم توی ک.صم تلم.به میزنه و با کاری که می کنه......💦🍓
https://t.me/+MK6YARnBpENlY2Q8