#سفرنامه
لینک قسمت اول
https://t.me/c/1190710892/112019#قسمت_بیست_هشت
با آمدن نام عرشيا داغ دلش تازه مى شود. دوباره در صورتم براق مى شود.
- كه خورد اون مرتيكه. هرجى آتيشه ازكور اون بلند مى شه. اكه آخرش يه كارى نداد دستت! حالا هى من بكم، هى توبكونه. معلوم نيست كيه، جى كاره ست. سر بيرى تازه يادش افتاده دختربازى كنه.
حرف هايش به من برمى خورد. دوست ندارم در مورد عرشيا اين طور حرف بزند. اخم هايم در هم مى شود. اين جملات نه تنها توهين به عرشياست كه شعور من راهم زير سوال مى برد.
- جند روز ديكه كه ازدواج كرديم بهت مى كم جى كاره ست.
بعد شم جى كار به سنش دارى؟ وقتى بهش بيست و بنج بيشتر نمى خوره.
بيشتر عصبى مى شود. او هم بيشدستى روبرويش را به عقب هل مى دهد تاجا براى مانور دست هايش باز شود. كمى رو به جلو خم مى شود و صدايش را باينن مى آورد. كف دستش را آرام روى ميز مى زند. باكشيدن كلمهى سال مى خواهد تاثير كذارى حرفش را بيشتر كند.
- جراكور شدى تودريا؟ بابا طرف سى وسه سالشه، بهت كفته بود بيست وشيش. كواهينامه شو نمى ديدى بازم مى خواست دروغ بكه.
حق با بكاه است اما نمى توانم از موضعم كوتاه بيايم. عرشيا انتخاب من است وآن قدر دوستم داردكه ازيك دروغ كوجكش بكذرم.
- خوب كه جى؟ سنش اصلا برام مهم نيست. وقتى دوستم داره ...
دستش را اين باركمى محكمتر روى ميزمى كوبد.
- اكه دوست داشتنش هم مثل سنش دروغ بود جى؟ يه بلالى سرت آورد جى؟
اينها سوالاتى هستندكه خودم هم ازخودم برسيدهام و هر باراز جوابشان ترسيدهام. مى دانم اكر اين بحث ادامه بيدا كند از رفتن منصرف مى شوم. براى همين سريع ازجا بلند مى شوم وبه بكاه مى تويم:
حالا توهم هى زر مفت بزن. يه دو ساعت مى خواى كمك من بكنيا. مى دونستم توزرد ازاب در مياى روت حساب نمى كردم.
سرش را به افسوس تكان مى دهد.
- هرجى بكم ياسين به كوش خرخوندم. خدا خودش امروز رو به خير بكَذرونه.
حماقت جيزى نيست كه تعريف سخت ونامفهومى داشته باشد. حماقت مى تواند رد شدن ازيك جراغ قرمز باشد حماقت مى تواند بازى كردن باسيم بوسيدهى برق باشد يا حتى برداشتن دريك قابلمهى داغ بدون دستكيره. اما در اين لحظه حماقت حضور من بود درجالي كه نبايد مى بودم.
مى كفتند وصف العيش، نصف العيش است. ولى اين مهمانى نه به عيشى-كه سيمين ازان حرف مى زد شباهت داشت، نه به فيلم هاي كه عرشيا برايم مى فرستاد تا ثابت كندجه خوش كذرانى بزركى را از دست دادهام.
وسط سالن بزرك را خالى كرده بودند؛ نه مبلى ونه فرشى كف آن ديده نمى شد. دودست مبل راحتى رادر اطراف سالن جيده بودند تا هركسى خسته شد روى آن ها بنشيند.
به جاى لوستر، يك توب جرخان بزرك از سقف آويزان شده بودكه شيشه هاى رنكى داشت. در لحظهى ورودم به سالن جقدر از اين توب خوشم آمده بود، اما حالاكه مى جرخيد از ديدنش تهوع مى كرفتم. اين مهمانى از جند عنصر به ظاهر ساده تشكيل شده بود؛ صداى كركنندهى موسيقى اى كه ميان جيغ وهياهوى بقيه كم شده بود،
برده هاي بايين كشيده وجراغ هاي خاموش كه رقص نوررا زنده كنند، دودى كه ديد در سالن رامثل جنكلى تاريك و مه آلود سخت وناممكن كرده بود، وآدم هالي كه بيشترشان در حال خود نبودند؛ به قول عرشيا "بالا بودند". هيج جيز اين مهمانى به تصوراتم شبيه نبود!
بيشتر دخترهاى حاضر در مهمانى هم سن وسال من بودند؛ بعضها شايد حتى دوسه سالى كوجك تر. برايم سوال شده است كه وقتى من به اين سختى ازخانه بيرون زدهام، آن ها جطور به اين مجلس آمده اند. ابدا هم مضطرب به نظر نمى رسيدند. خيلى راحت مشغول نوشيدن الكل و كشيدن سيكارهايي عجيب با دود زياد بودند. بعضى هايشان
عملا جيزى به تن نداشتند. كل بارجهى لباسشان به نيم متر هم نمى رسيد. ظاهرا اينجا جيزى به اسم حيا نمانده بود.
همه زيادى راحت به نظر مى رسيدند؛ خوشحال وغرق لذت. بس جرا من نمى توانستم مثل بقيه راحت باشم؟ نمى دانستم مشكل از من بود يا خانوادهام. يعنى برادران اين دخترها هم مثل بهرام وبهادر سخت كير بودند؟ يا همه شان مثل من قايمكى امده بودند؟ اين دخترهاى سرخوش را نمى دائم اما من داشتم اصطلاح "مثل سك بشيمان شدن"
را تجربه مى كردم.
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#سفرنامه هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
☕
@mevseem1☕