داستانهای آموزنده

@yad133 Нравится 0
Это ваш канал? Подтвердите владение для дополнительных возможностей

لطفا ما را نقد کنید
پیشنهادات خود را ارایه کنید
@turk_javaher_ardabil
برای تبادل و تبلیغات به اکانت زیر پیام دهید
@turk_javaher_ardabil

تعرفه تبلیغات پر بازده
https://telegram.me/joinchat/AAAAAEOIPFKRgXZUUvcS0g
Гео и язык канала
Иран, Фарси
Категория
не указана


Гео канала
Иран
Язык канала
Фарси
Категория
не указана
Добавлен в индекс
06.06.2017 20:44
реклама
TGStat Bot
Бот для получения статистики каналов не выходя из Telegram
TGAlertsBot
Мониторинг упоминаний ключевых слов в каналах и чатах.
Telegram Analytics
Подписывайся, чтобы быть в курсе новостей TGStat.
18 835
подписчиков
~0
охват 1 публикации
~1.4k
дневной охват
N/A
постов в день
N/A
ERR %
13.37
индекс цитирования
Репосты и упоминания канала
1220 упоминаний канала
0 упоминаний публикаций
1 репостов
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
داستان های آموزنده 3
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
نیمه گمشده منی
نیمه گمشده منی
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
Каналы, которые цитирует @yad133
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
نیمه گمشده منی
نیمه گمشده منی
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
a user
a user
مجله عاشقانه Hepburn
مجله عاشقانه Hepburn
Последние публикации
Удалённые
С упоминаниями
Репосты
با سلام خدمت همراهان گرامی

تو پیام رسان ایتا هم همین کانالو زدیم. کسایی که ایتا دارن اونجا هم عضو باشن.
لینک کانال ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/3111387167C8ed5d368e8
#پارت_114
#سپینود_نیمه_ی_تاریک
#فاطمه_جهانی

دست هاش رو ازهم باز کرد:
- نمی بینی؟ وقتی این همه زجر می کشین و هنوز هیچ کاری نکرده یعنی به تو امیدواره. منتظره خودت یه کاری کنی.

لحنش پر از تمسخر بود:
- اما خب باید کم کم بدونه که اشتباه کرده. چجوری متوجهش کنیم؟
نگاهش نکردم. داشت بازیم می داد و از اینکه کاری نمی تونستم بکنم متنفر بودم.

در حالی که بلند می شد لبخند ترسناکی زد:
- بیا کمکش کنیم!
از سرخوشی توی چشم هاش ترسیدم! اشتباه نکرده بودم؛ اون نگاه واقعا ترسیدن داشت.

اینبار ذهنم شلوغ بود. اینبار اون کسی که می دیدمش خودم بودم! خودم که بارها و بارها به مرگ نزدیک می شدم و نمی مردم.

دیگه چیزهایی که می دیدم خاطره نبودن، شبیه تهدید به نظر می رسیدن. مثل یه هشدار که اگر نتونی از اینجا بری بیرون این آینده توئه!

سپینودی که بین دیوار های صخره ای شکنجه می شد و راه فرار نداشت. صدای فریاد ها و گریه های خودم دلم رو آب می کرد.

سرم رو به دیوار می کوبیدم بلکه بتونم همه چیز رواز ذهنم بکشم بیرون! نایت گفته بود درد جسمی وجود نداره و نبود.

هیچ راهی برای فرار از ذهن خودم نداشتم. مال من بود و نمی تونستن دورش بندازم، نمی تونستم خاموشش کنم و نمی تونستم از بین ببرمش.

نایت اومد، مغرور بود. چشم هاش برق پیروزی داشت:
- دوست داری بری؟
فقط نگاهش کردم. اگر داشت آزادی رو بهم وعده می داد این وعده خوشحالم نکرده بود.

اینکه می دونستم در قبال آزادی من چه چیزی به دست میاره بدترین زجر ممکن بود. اومد سمتم. سمت منی که کنار دیوار افتاده بودم؛ مثل تمام این چند وقتی که گذشته بود.

- باید بهش یه نشونه بدم تا باور کنه.
خم شد و بلندم کرد. لاغر شده بودم! پوست و استخون؛ این روحم بود که تحلیل رفته بود وچیزی به نابودیش نمونده بود.

دستش رو روی پهلوم گذاشت و به چشم هام خیره شد:
- دوست داشتم بیشتر اینجا بمونی ولی خب فعلا بهتره که بری. البته ممکنه چند روزی طول بکشه. امیدوارم خوب از بدنت نگه داری کرده باشن.

چشم هام گرم شد، عجیب بود که این مدت این گرما رو حس نکرده بودم. پلک هام سنگین شد و روی چشم هام افتاد.

- به امید دیدار سپینود.
Читать полностью
#پارت_113
#سپینود_نیمه_ی_تاریک
#فاطمه_جهانی


- منم باور کردم!
- اینکه تو چه چیزی رو باور کنی و نکنی به من مربوط نیست.
از جاش بلند شد:
- فکر کنم به اندازه کافی استراحت کردی.


اینبار خیلی عادی رفت! غیب نشد اما جایی هم برای خروج نبود. راست می گفت که استراحت کرده بودم. چون به محض بیرون رفتنش دوباره همه ی اون احساسات بد بهم برگشت، شدید تر و قدرتمند تر از قبل.

بعد از اون، آمار ساعت و روز از دستم در رفت. ساعت ها غرق چیزهایی می شدم که درکشون مشکل بود.

با اینکه درد ها تکراری بودن هر بار همونقدر دردآور بودن، چیزی از بد بودن و زجرآور بودنشون کم نمی شد. کم کم صدای فریاد هام همه جا رو پر کرد.

من کم آورده بودم و این اعتراف خجالت آور بود. من در برابر چیزی که وجود نداشت کم آورده بودم. در برابر افکاری که شاید واقعا اون کوه بهم تحمیل می کرد کم آورده بودم.

نمی دونستم چند ساعته که به دیوار رو به روم زل زدم. حس می کردم چشم هام خشک شده. نمی دونم درد کم سده بود یا من سر شده بودم.

مغزم خالی از هر چیزی بود و واقعا هیچ چیزی برای فکر کردن نداشتم. نایت دوباره رو به روم نشسته بود. باز هم فقط نگاهش کردم انگار که هیچ معنی ای نداشت.

نچ نچی کرد:
- خیلی داغونی!
پلک زدم.
- فکر نمی کردم اینقدر مقاومت کنه.
لب هاش رو به پایین خم کرد:
- یه ماه شده!

تکون خفیفی خوردم، حالا چیزی برای فکر کردن توی مغزم بود.
- الان صدای فریادت رو هم می شنوه.
سرش رو تکون داد:
- می دونم! بالاخره منم خبرچینای خودم رو دارم.

به سمتم خم شد:
- تو هم مثل من کنجکاوی بدونی چرا داره اجازه می ده این همه زجر بکشین؟
مردمک هام تند شروع به تکون خوردن کرد. کنترلشون دست من نبود.

- ترسیدی؟ ببین این دیگه تقصیر من نیست! بلیک کلید نجاتت رو داره ولی نمی خواد ازش استفاده کنه. نمی دونم چرا!

یکم بیشتر به سمتم خم شد و زمزمه کرد:
- تو می دونی چرا؟
لب هام رو باز کردم. ادای آدم های مشتاق رو درآورد:
- بگو!بگو!

- شاید اشتباه کردی.
صدام داغون بود! مثل نواری که خط خطی شده باشه. خودش رو عقب کشید:
- در مورد چی؟ تو؟بلیک؟ یا جفتتون؟
- درمورد همه چیز.

ابروهاش رو بالا انداخت:
- اشتباه نکردم! فقط بلیک یکم زیادی امیدواره.
- به چی؟
- خب معلومه! به تو.
Читать полностью
با سلام خدمت همراهان گرامی

تو پیام رسان ایتا هم همین کانالو زدیم. کسایی که ایتا دارن اونجا هم عضو باشن.
لینک کانال ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/3111387167C8ed5d368e8
#پارت_112
#سپینود_نیمه_ی_تاریک
#فاطمه_جهانی

هنوز رو به روم نشسته بود. پس شاید می شد ازش حرف کشید و چیزهایی رو راجع بهش فهمید:
- دادن یه سرزمین بهت چه فایده ای داره؟ تو گم شدی! توی بی هویت بودن می پوسی و نمی تونی به دستش بیاری.

عصبانی نشد:
- من همین الان هم یه هویت دارم. نمی بینی؟ من نایتم! این سرزمین همیشه بی استفاده بوده و حالا به لطف من داره زندگی می کنه.

اینبار من خندیدم:
- به نظرت خونه ی یه عده هیولا بودن چیزیه که اینجا دوست داشته باشه؟
- اینجا پتانسیلش رو داشت که اگر نداشت اینجوری تو رو زمین گیر نمی کرد. این زمین زنده است! فکر کردی من دارم تو رو اذیت می کنم؟

شونه بالا انداخت:
- این خود کوهه که داره بهم کمک می کنه، خودش داره خاطراتت رو برات تداعی می کنه. اون میدونه چی می خواد.

- تو دیوونه ای!
- سپینود! نا امیدم نکن. هیچ خوب مطلقی وجود نداره. امکان نداشت روحان بدون یه عنصر شرارت باقی بمونه. اون همه خوبی باید بدی رو هم کنارش داشته باشه.

- پس قبول داری شروری!
- چرا که نه! شرارت چیز خوبیه، خبری از قانون و قاعده نیست. خبری از سرزنش شدن نیست اینجا هر کسی همون چیزیه که خودش می خواد.

دهنم رو کج کردم:
- خودت رو گول می زنی؟ تو انتخاب نکردی که یه هیولا باشی! اومدنت به اینجا تو رو تبدیل به هیولا کرد. تو می خواستی بیای تا از ثروت وخوبی هایی که در مورد اینجا شنیده بودی استفاده کنی.

خیلیآروم جواب داد:
- من قبل اومدن هم همین بودم، به قول شماها یه هیولا! اینجا ظاهر و باطنم یکیه.
درکش نمی کردم! اصلا نمی تونستم بفهممش. راضی بود؟

- تو از اینکه به این روز افتادی راضی ای؟
-آره! من حالا قدرتمندم.
- پس یه سرزمین می خوای چیکار؟ همینجا هستی دیگه.

- من می خوام بلیک دیگه به فکر حمله کردن نباشه.
پوزخند زدم:
- که توهمه ی روحان رو به راحتی تصاحب کنی؟
سر تکون داد:
- نه! من روحان رو نمی خوام.
Читать полностью
#پارت_111
#سپینود
#فاطمه_جهانی

تنم رو بالا تر کشیدم:
- خب؟
سرش رو بلند کرد و به چشم هام زل زد:
- بلیک حست می کنه.

انگار قلبم ریخت!
- درحالی که اونجا جلوی چشم هاش آروم خوابیدی وبه نظرهیچ مشکلی نداری، دردت رو با تمام وجودش حس میکنه و هیچ کاری از دستش بر نمیاد.

آروم زمزمه کرد:
- هیچ کاری.
صداش مثل فیس فیس مار شده بود. همونقدر دلهره آور. مثل صدای فیس فیس ماری که نمی دونی کجاست ولی می دونی که هست.

می دونی که خطرناکه، که زهرآگینه و اگر حواست نباشه میزنتت و به سمت مرگ سوقت می ده.
- می دونی که بلیک فقط حست نمی کنه نه؟ اون یه قسمتی از تو رو توی خودش داره. قسمتی که باعث می شه وقتی درد می کشی خود تو باشه و باهات درد بکشه.

از بین لب هام بریده بریده نفس می کشیدم. اونقدر آروم بود و آروم حرف می زدکه من رو می ترسوند‌. اونقدر آروم بود که حالا شک داشتم بی گدار به آب زده باشه، که داشتم مطمئن می شدم همیشه منتظر بوده برای امروز.

چشم هاش برق می زد؛ مثل لبه ی چاقو:
- می دونی خاصیت درد چیه؟
منتظر نگاهم کرد، جوری که انگار تا آخر دنیا وقت داره که اینجا روبه روی من بشینه و منتظر بمونه تا جوابش رو بدم.

عصبی از غمی که داشت از درون داغونم می کرد گفتم:
- بیست سوالیه؟ نمی خوام هیچی بدونم فهمیدی؟ علاقه ای به فهمیدن ندارم. حالا هم گورتو گم کن.

لبخند زد:
- شاید ندونی ولی عملا جوابم رو دادی! تو همون سپینود ده روز پیشی؟ نه! درد همینه. آدم رو بی طاقت می کنه. ذهن رو خسته می کنه و نمی ذاره عاقل باشی.

عمیق نفسش رو بیرون داد، اونقدر عمیق که سرماش رو من هم حس کردم:
- حالا فکر کن این دردی که داری می کشی رو عزیزترینت هم حس کنه! فکر کن تمام این درد رو امید هم حس می کنه.

ناخودآگاه فریاد زدم:
- خفه شو.
خندید:
- همینه! من همینطوری از بلیک جواب می گیرم چیز زیادی نمونده. اون میدونه کهتوداری به خاطرش زجر می کشی و اگر بخواد اهمیت نده داغونش می کنه.

بی سلاح ترین بودم. آخرین تلاشم حتی از نظر خودمم بیهوده بود:
- تواون رو نمی شناسی.
- می دونی که می شناسم.

آره! می دونستم. قبلا هم‌ گفته بود و چقدر بدبود که همه ی حرف هاش منطقی به نظر می اومد.
نفسم بند اومده بود. کنار هم گذاشتن حرف هاش خیلی چیزها بهم می داد برای درگیر شدن و نگران بودن. بلیکی که می دونستم دردم رو حس می کنه و دردی که می دونستم چقدر خورنده است.

تمام وجودم ترس شده بود. ترس از اینکه حرف هاش درست در بیاد که بلیک طاقت نیاره و شرط هاش رو بپذیره و به خاطر منی که هیچ ارزشی نداشتم بزرگترین مشکل و دشمنش رو به رسمیت بشناسه.

و بعدش می دونستم که نایت به همین قانع نیست. اون تا کل روحان رو به دست نمی آورد قانع نمی شد؛ شاید حتی به زمین هم فکر می کرد.
Читать полностью
با سلام خدمت همراهان گرامی

تو پیام رسان ایتا هم همین کانالو زدیم. کسایی که ایتا دارن اونجا هم عضو باشن.
لینک کانال ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/3111387167C8ed5d368e8
#پارت_110
#سپینود_نیمه_ی_تاریک
#فاطمه_جهانی

حالا تقریبا مطمئن بودم روحمه که اینجاست. حالا که می دونستم زخمی روی پهلوم وجود نداره و توی این دوروز نه گشنه شده بودم نه تشنه!

اما بیشتر از همیشه احساس دلتنگی می کردم. انگار که تمام فضای این کوه مسموم شده بود؛ با غم و اندوه.

عجیب بود اما تمام خاطرات تلخ و اتفاقات بد زندگیم رو به خاطر می آوردم. هر چقدر تلاش می کردم که به روز های خوب فکر کنم نمی شد.

می خواستم به خنده های امید فکر کنم، به رایمون و سپنتا، به آغوش جانا و مسخره بازی های ونداد و جان؛ اما چیزی جز مرگ عمه بدون من یادم نمی اومد.

لحظه هایی که درد می کشیدم، زخمی می شدم و حالم بد بود از پیش چشم هام کنار نمی رفت. بدترینش این بود؛ چیزهایی رو یادم می اومد که انگار خاطرات خودم نبودن.

صدای زجه ها و ناله هایی که عمیقا ناراحتم می کرد. فریادهای از سر دردی که انگار توی عمق وجودم ثبت شده بود و با صاحب ندیده اشون احساس همدردی می کردم.

روز چهارم می تونستم ببینم که از شدت درد عرق میکنه، دست هاش میلرزن و پشتش تیر می کشه. می دیدم که عضلاتش می گیرن و درد میخواد جونش رو از تنش بیرون بکشه.

همه ی اینها توی ذهنم بودن ولی می دیدم. نمی تونستم بیرونشون کنم، رهایی ازشون ممکن نبود.
روز دهم فهمیدم صاحب بینوای دردمند این صداها کیه.

روز دهمی که درد بالاخره جونش رو از تنش بیرون کشید. جونش من بودم و اون مادرم بود. مثلستون وسط خونه که بالاخره زیر فشار طوفان شکسته باشه کنار دیوار اوار شده بودم.

می لرزیدم و اشک هام جاری بود. من اولین خاطره زندگیم رو که بدترینش بود به خاطر آورده بودم. من تولدم رو دیده بودم.

زجر های مادرم رو دیده بودم. دست های عمه رو دیده بودم که من رو از بین خونابه ها بیرون کشید و توی آغوشش نگه داشت. صدای زجه مویه ی پدرم رو شنیده بودم. عرق سرد روی تن مادرم روحس
کرده بودم و در آخر متولد شده بودم.

چطور با این همه زجر به دنیا اومده بودم؟ چطور با همه ی کوچیک بودنم تاب آورده بودم که الان نمی تونستم؟

می دونستم که روبه روم نشسته، یک ساعتی می شد که تماشا کردنم سرگرمیش شده بود. صدای زمختم از شدت بی حرفی روی دیوار ها خش انداخت:
- اومدی که چیو ببینی؟

- تازه شروع شده.
- چیز دیگه ای هم مونده؟
- خیلی چیزها رو ندیدی.
- چه فایده ای برات داره؟

- داری زجر می کشی.
- لذت بخشه؟
- زجر کشیدن تو؟ نه!
- پس چه فایده ای داره؟

- درد روحی عمیقه. وقتی جسمی نباشه که یکم از دردشو بگیره برای خودش، تموم جونت درد می شه انگار. می بینی؟ این همه بی حالیت واقعیه. این روحته که به این روز افتاده.
Читать полностью
با سلام خدمت همراهان گرامی

تو پیام رسان ایتا هم همین کانالو زدیم. کسایی که ایتا دارن اونجا هم عضو باشن.
لینک کانال ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/3111387167C8ed5d368e8
#پارت_109
#سپینود
#فاطمه_جهانی

بلیک هم تذکر نداده بود که بپوش. کسی هم توجه خاصی بهش نکرده بود و اونقدر برام عادی شده بود که انگار اونجا نیست.

- چی می خوای بگی؟
- اینجا می مونی! تا وقتی که بلیک قبول کنه بیخیال سرزمین من بشه.
پوزخند زدم:
- سرزمین تو؟ چقدر خودت رو تحویل میگیری!

با انگشت و کاملا تحقیر آمیز بهش اشاره کردم:
- خودت رو نگاه کن! بی سرزمین تر از تو وجود نداره. حتی گوماتو هم مثل تو بدبخت نبود.

اندازه پلک زدن هم طول نکشید؛ جا به جا شدنش و گرفتن گردن من توی دستش. فقط باعث خنده ام شد:
- می دونی کجای حرف بقیه بیشتر اذیتمون می کنه؟ اونجاش که می دونیم راست می گن.

گلوم رو فشار داد:
- خفه شو.
باز خندیدم:
- آره خب حقیقت تلخه.
گلوم درد می مرد و نفس کشیدن سخت شده بودولی ادامه دادم:

- من روخفه کن! آره یالا خفه ام کن تا صدام رو نشنوی ولی با صدای مغز خودت که هر روز بهت می گه هیچ جایی نداری چیکار می کنی؟

بلندم کرد و پرتم کرد سمت دیوار صخره ای کنارمون. تمام تنم از این برخورد پر از درد شد اما خنده هام دست خودم نبود:
- توهیچی نداری. می دونم دلت تنگ شده برای زمین، برای برگشتن اما چه تنبیه سختی برات در نظر گرفته شده. بمونی و نتونی بری و نتونی اینجا هم جایی داشته باشی.

غیب شد. می دونستم جای دوری نرفته. این کوه تنها جایی بود که می تونست توش پرسه بزنه و نقشه های مسخره بکشه؛ نقشه های مسخره ای که خوب هم جواب می داد.

تمام غار رو گشته بودم. جایی که من زندانی شده بودم فضای کوچیکی داشت. هنوز هم نمی دونستم چطور اینجام و حتی نمی دونستم واقعا اینجام یا نه!

نمی دونستم جسممه یا روحم که گرفتاره. اون گفته بود من خوابیدم و اجازه دادم منو بیاره اینجا پس ممکن بود جسمم هنوز توی خونه ی مرمری خواب باشه.

دو روز بود که اینجا بودم. دو روز که من حس می کردم اما نمی دونستم واقعا چقدر گذشته. کسی سراغم نیومده بود و از این بی خبری داشتم دیوونه می شدم.
Читать полностью
با سلام خدمت همراهان گرامی

تو پیام رسان ایتا هم همین کانالو زدیم. کسایی که ایتا دارن اونجا هم عضو باشن.
لینک کانال ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/3111387167C8ed5d368e8
#پارت_108
#سپینود
#فاطمه_جهانی

اگر وقتی خواب بودم جابه جام می کردن اینطوری تنها ولم نمی کردن. چرخیدم و دیدمش! پشتم ایستاده بود و نگاهم می کرد. وقتی دید ناهش می کنم گفت:

- گفتم خودت میای بیرون.
گیج بودم:
- چطور تونستی وارد اون خونه بشی؟
- وارد نشدم.
- پس من اینجا چیکار می کنم؟

- خودت اومدی.
عصبی جواب دادم:
- چرا چرت می گی من جایی نیومدم. من خواب بودم!

- خوابیدی و اجازه دادی بیارمت اینجا.
- اینجا کجاست؟
- پیش من.

صدای جدید همونقدر که جدید بودنش من رو ترسوند، اینکه می دونستم صدای کیه هم ترسوندم. به نایت که درست چند قدم اون طرف تر ظاهر شده بود خیره شدم.

خیلی با عکسش فرق می کرد. بزرگتر و واقعی تر بود، بیشتر بعد انسانی داشت انگار. نفس هام تند شده بود. این رویارویی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم اتفاق افتاده بود. اما نمی خواستم‌ خودم رو ببازم.

سعی کردم مطمئن و نترس به نظر برسم:
- خب؟
- به این زودی می خوای بری سر اصل مطلب؟
- آره! من حرفی برای گفتن ندارم. می خواستی منو ببینی و حالا اینجام، منتظرم.

- عجله نکن. باید یاد یگیری صبر کنی. می دونی من چند ساله منتظرم؟
پوزخند زدم:
- ولی می دونم که این انتظارت زیاد ادامه نداره. خیلی زود تموم می شی.

لبخند زد. باید اعتراف می کردم لبخند زدنش ترسناک ترش می کرد.
- آره این انتظار تموم می شه اما نه اونطوری
که توفکر می کنی.

- من رو می خوایسی تا از رویاهات برام حرف بزنی؟
- تو رو می خواستم چون نقطه ضعفشی.
اخم کردم:
- از چی حرف می زنی؟
- از کی!

عصبانیم کرده بود:
- خب از کی؟
- از بلیک.
خندیدم:
- این داستان های جالب رو از کجا در میاری؟

- من سال هاست که میشناسمش، بزرگ شدنش رو دیدم و می دونم که اون یه ساله عوض شده.
- و لابد ربطش می دی به من.

اشاره کرد:
- میدونی اون طرح روی دستت چقدر خاصه؟
نگاهم به دستم افتاد. از وقتی اومده بودم به روحان دستکش نمی پوشیدم.
Читать полностью
با سلام خدمت همراهان گرامی

تو پیام رسان ایتا هم همین کانالو زدیم. کسایی که ایتا دارن اونجا هم عضو باشن.
لینک کانال ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/3111387167C8ed5d368e8
#پارت_107
#سپینود
#فاطمه_جهانی


رفتن به جای امن اونقدری هم که فکر می کردم آسون نبود. نیک کلی تدابیر امنیتی چیده بود و وقتی درموردشون حرف می زد شوکه شده نگاهش می کردم.

وقتی بهش گفتم نیازی به این همه کار نیست گفت از کجا می دونی؟ شاید اون هدفش همین بوده که از پایگاه بری بیرون!

و من همچنان مصمم بودم که نگم واقعا همین رو خواسته. نمی تونستم بیشتر از این جون بقیه رو به خطر بندازم. اون آدم های توی پایگاه همه خونه و زندگی داشتن، خانواده داشتن و نمی خواستم کسی به خاطر من داغدار بشه.

برای اینکه بتونم برم بیرون به حرف نیک گوش
دادم. تمام چیز هایی که گفت رو رعایت کردم و بالاخره بعد از دو ساعت توی یه خونه ساکن شدیم و من برای اولین بار سبک خونه های روحان رو دیدم.

خونه ای که از سنگ مرمر ساخته شده بود و نیک گفته بود که این یه مرمر خاصه، هیچ پرتالی توی این خونه کار نمی کنه و برای همین من رو آورده بود اونجا.

حالا یه نگرانی دیگه داشتم. اگر اون نمی تونست بیاد تا با من ارتباط برقرار کنه ممکن بود به سرش بزنه روش دیگه ای رو امتحان کنه تا من رو بیرون بکشه.

و این روش می تونست فوق العاده خطرناک باشه. داشتم به این فکر می کردم که چرا تنها می اومد؟ اون می تونست افراد زیادی از ارتشش رو بیاره توی پایگاه و یه حمله غافلگیر کننه داشته باشه.

آیا دلیلش این می تونست باشه که نمی خواست؟ یا نمی تونست؟ مثلا ممکن بود نتونه از من به عنوان پرتال برای عده زیادی استفاده کنه؟

توی هال نه چندان بزرگ خونه نشسته بودیم. نیک برگشته بود پایگاه اما سه نفر از فرمانده های اصلی اینجا بودن به اضافه ی تبسمی که کاملا جدی بود.


حوصله ام سر رفته بود. از این وضعیت های بحرانی متنفر بودم. تمام برنامه زندگی آدم رو مختل می کردن و آدم مجبور به سکون می شد.

اینکه نمی دونستی اون وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت. خسته بودم و دلم می خواست بخوابم. خواسته ام رو مطرح کردم و به شرط حضور تبسم توی اتاق بهم اجازه دادن بخوابم.

خوابیدن بهتر از اون وضعیت کسل کننده سکوت همگانی توی هال بود. دوتا تخت توی اتاق بود. تخت سمت راستی رو انتخاب کردم و دراز کشیدم. تبسم روی اون یکی نشست.

اینبار میدونستم التماسشم بکنم نمی خوابه پس چیزی نگفتم. اونقدر خسته بودم که خیلی سریع خوابم برد.

بیدار که شدم اولین واکنشم تعجب بود. نمی دونستم کجام و تاریکی باعث می شد نتونم چیزی رو ببینم اما زیر دست هام می تونستم زمین سخت و سرد رو تشخیص بدم.


بلند شدم و انگار که از تاریکی بیرون اومده باشم همه جا روشن شد. اخم هام توی هم رفت. محیط عجیبی بود. از رون هام به پایین توی یه مه سیاه رنگ فرو رفته بود و نمی دیدمشون.

برای همین وقتی نشسته بودم جایی دیده نمی شد. یادم بود که توی خونه ی امن خوابیده بودم و حالا انگار توی یه غار وسط یه کوه بودم.
Читать полностью
با سلام خدمت همراهان گرامی

تو پیام رسان ایتا هم همین کانالو زدیم. کسایی که ایتا دارن اونجا هم عضو باشن.
لینک کانال ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/3111387167C8ed5d368e8
#پارت_106
#سپینود_نیمه_ی_تاریک
#فاطمه_جهانی


نیک تمام اطراف اتاق رو چک کرد:
- از کجا اومد؟
قبل از اینکه جواب بدم ماتیلدا گفت:
- از بدن سپینود.

گیج بهش خیره شدم. دم در ایستاده بود و چهره اش نشون میداد که چقدر بهم ریخته است. آپاسای زودتر از همه پرسید:
- منظورت چیه؟

قدم برداشت و وارداتاق شد:
- فهمیدم اون زخم چرا این شکلیه.
آب دهنم رو قورت دادم، وحشت زیاد توی چشم هاش دلم رو می لرزوند.

- خود سپینود پرتال عبوره.
سکوت اتاق اونقدر سنگین بود که برای چند لحظه گوش هام گرفت. نیک سرتکون داد:
- این غیرممکنه.

ماتیلدا بریده بریده گفت:
- غیرممکن نیست. من چندین روزه دارم روی زخمش تحقیق می کنم. مطمئنم که دارم ازش حرف می زنم.

بزگمهر در حالی که اتاق رو ترک می کرد گفت:
- باید به سرورم خبر بدم تا برگردن.
لبم رو ترکردم:
- فکر کنم باید گیسو هم بدونه.

ماتیلداروی مبل نشست:
- این یه حمله حساب شده بوده.
نیک نگاهش کرد:
- کسی نمی دونست ما داریم می ریم اونجا.
ماتیلدا گفت:
- ولی فهمیدن.

لبم روگاز گرفتم و توی حرفشون پریدم:
- فکر کنم باید از پایگاه خارجم کنید.
نگاهشون که به سمتم برگشت یاد حرف اون هیولا افتادم.

گفته بود «خودت میای و خودت میخوای». راست میگفت انگار. نیک مخالفت کرد:
- نه این بزرگترین ریسکه.
پاهام رو از تخت آویزون کردم:
- بودن من اینجا خودش یه ریسکه. اگر حرف ماتیلدا درست باشه یعنی من کل پایگاه رو توی خطر می ندازم.

- بلیک اگه اینجا بود این اجازه رو نمی داد.
بلند شدم:
- حالا که اینجا نیست.
آپاسای آروم و شمرده گفت:
- حق با سپینوده. باید ببریمش یه جای امن اما خارج از پایگاه.

نیک دستش رو روی پیشونیش گذاشت:
- من موافق نیستم. می تونیم تا برگشتن بلیک صبرکنیم.
- و اونوقت شاید دیر شده باشه.

درمونده نگاهم کرد.
- نگران نباش اتفاقی نمی افته. اون الان نمی خواد بهم آسیب بزنه.
پوزخند زد:
- آره خب! فقط یه زخم گنده روی شکمت گذاشته و تبدیلت کرده به یه پرتال.

- تبسم و گرگم باهامن.
چشم هاش رو گرد کرد:
- فکر کردی بدون نگهبان می فرستمت بری؟
لبخند زدم:
پس موافقت کردی که برم.

نفسش رو با شدت بیرون داد:
- میدونم که حریفت نمی شم.
به سمت بیرون اتاق رفتم و به گرگم نگاه کردم:
- بیا بریم.
Читать полностью
یلدا مبارک

@yad133
با سلام خدمت همراهان گرامی

تو پیام رسان ایتا هم همین کانالو زدیم. کسایی که ایتا دارن اونجا هم عضو باشن.
لینک کانال ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/3111387167C8ed5d368e8
❣خیلی قشنگه:

ﻳﮏ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎﻳﻲ ﺑﻌﺪ
ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻘﻴﻘﺎﺗﺶ در
خانه هاى سالمندان،
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺣﺴﺮﺗﻬﺎﻱ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ
ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ 5
ﺣﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

❣ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺣﺴﺮﺕ:ﮐﺎﺵ ﺑﻪ
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺤﺒﺖ
ﻣﻰ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ.
❣ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻭﻡ: ﮐﺎﺵ ﺍﻳن
ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﮐﺮﺩﻡ.
❣ﺣﺴﺮﺕ ﺳﻮﻡ: ﮐﺎﺵ
ﺷﺠﺎﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ
ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻢ.
❣ﺣﺴﺮﺕ ﭼﻬﺎﺭﻡ:ﮐﺎﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ.
❣ﺣﺴﺮﺕ ﭘﻨﺠﻢ :ﮐﺎﺵ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﻣﻲ ﺑﻮﺩﻡ
ﻭ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮﻯ ﻣﻰ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ.

داستان های آموزنده 👇
@yad133
Читать полностью
#پارت_105
#سپینود_نیمه_ی_تاریک
#فاطمه_جهانی


همونطور که نگاهش می کردم گفتم:
- از من چی می خوای؟
خیلی آروم بهم نزدیک شد. پرخاشگر به نظر نمی رسید اما میدونستم که نباید بهش اعتماد کنم. دستم رو زیر بالشتم بردم که گفت:
- اون خنجر منو نمی کشه.

بعد دستش رو به سمتم دراز کرد:
- برات یه چیزی دارم.
صداش تیز و برنده بود. انعکاس داشت انگار وچند بار توی گوشم می پیچید.

به دستش خیره شدم که سیاهی کف دستش کنار رفت و گردنبند مادرم کف دستش نمایان شد. شوکه شده نگاهش کردم:
- این دست تو چیکار می کنه؟

آخرین بار که دیده بودمش وقتی بود که سنگهای طبیعت رو برای ساخت خنجر استفاده کردیم. بعدش اصلا انگار که غیب شده بود.

دست دراز کردم که برش دارم ولی نشد. کف دستش گردنبند و جواهر کوچیک آبی رنگش رو بلعید. اخم کردم.

- رایگان نیست!
- چی می خوای؟
- باید اربابم رو ببینی.
- آهان.

دست به سینه شدم:
- پس تو نوکر نایتی!
غضبناک شد انگار:
- نه! من فرمانده ارتششم.
شونه بالا انداختم:
- فرقی نداره.

دستش رو عقب کشید:
- اگر خواستی ببینیش بیا بیرون، بیرون از پایگاهتون.
پوزخند زدم:
- چرا باید ببینمش؟

اون هم پوزخند زد:
- خودت میای و خواهی خواست.
درست همون لحظه که غیب شد در اتاق با شدت باز شد و من تکون محکمی خوردم. تبسم وحشت زده از جا پرید، خنجر بلندی توی دستش ظاهر شد و رو به در گارد گرفت.

بزرگمهر، نیک و آپاسای وارد اتاق شدن و بزرگمهر گفت:
- نفوذ اینجا بود.
نفس عمیقی کشیدم. حسابی ترسونده بودنم:
- می دونم. اون اینجا بود.

بامکث گفتم:
- ولی دیگه نیست.
Читать полностью