╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part307
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
شیشه سمت خودش را تا انتها پایین کشید، هوای شهریور ماه دیگر گرمای تابستان را نداشت و بیشتر به پاییز شباهت داشت:
- سلوا تو بیشتر باهاش ایاق شدی، تونستی بفهمی روابطش با آراز در چه حدیه؟
شانه بالا دادم:
- نمیتونم دقیق بگم چون نمیدونم تا چه حدی باهام رو راسته ولی یه کوچولو اخیرا میونشون شکرابه، خیلی هم از چند و چونش خبر ندارم. فقط یکی دوباری تو مکالمههاش متوجه شدم.
خانهی محمدیها درست برعکس تصورم خیلی سادهتر و آرامتر از خانهی سعادتها بود در حالی که شنیده بودم از نظر وضع مالی شباهت زیادی به هم دارند. خانوادهی صمیمیتری بودند، آرام خواهرش یکی دو سالی میشد که عروسی کرده بود و آریا، برادرش که دانشجوی داروسازی بود هر دو از خودش کوچکتر بودند.
پوراندخت گفته بود که منتظر باشیم همراه هم وارد شویم ولی طبق معمول همیشه آنها زودتر از ما رسیده بودند. پوراندخت هم از اینکه کیانا همراهمان نبود و هنوز نیامده بود کلی عصبانی شد و این عصبانیت وقتی شدت گرفت که با تماسی متوجه شد هنوز از خانه حرکت نکرده است.
متوجه شده بودم درست برعکس پوراندخت، فرخ خان، پدر کامران مرد آرام و بیسروصدایی است حالا یا شخصیتش این بود و یا یکه تازی و سخت بودن پوراندخت موجب شده بود در مرور زمان زبانش را غلاف کند. گاهی فکر میکردم شاید اگر این مرد تا آن حد آرام نبود پوراندخت هم نمیتوانست خیلی بتازاند و این فکر در او ایجاد شود که همه چیز را بهتر از همه میداند و اینطوری کامران و کیانا تا این حد از آن خانه فراری نبودند. هر چند من در مقام قضاوت نبودم و همهی اینها حدسیات خودم بود.
وقتی مجبور شدیم بدون کیانا وارد خانهی محمدیها شویم، به طور بارزی اخمهای آراز درهم رفت ولی سوالی که انگار نخواست او بپرسد از زبان مادرش پرسیده شد:
- پس کیانا جان کجان؟ چرا نیومدن؟
فکر کنم برای پوراندخت بدتر از آن وجود نداشت که بالاجبار بخواهد رفتار غیراصولی یکی از بستگانش را توضیح دهد:
- الان میاد، یکم کار داشت.
نسبت به آن چیزی که تصورش را کرده بودم، مهمانی بزرگی بود و درست برعکس خانهی پوراندخت که صدا از دیوار در میآمد از افراد نه، پر سروصدا و شلوغ بود.
***
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part307
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
شیشه سمت خودش را تا انتها پایین کشید، هوای شهریور ماه دیگر گرمای تابستان را نداشت و بیشتر به پاییز شباهت داشت:
- سلوا تو بیشتر باهاش ایاق شدی، تونستی بفهمی روابطش با آراز در چه حدیه؟
شانه بالا دادم:
- نمیتونم دقیق بگم چون نمیدونم تا چه حدی باهام رو راسته ولی یه کوچولو اخیرا میونشون شکرابه، خیلی هم از چند و چونش خبر ندارم. فقط یکی دوباری تو مکالمههاش متوجه شدم.
خانهی محمدیها درست برعکس تصورم خیلی سادهتر و آرامتر از خانهی سعادتها بود در حالی که شنیده بودم از نظر وضع مالی شباهت زیادی به هم دارند. خانوادهی صمیمیتری بودند، آرام خواهرش یکی دو سالی میشد که عروسی کرده بود و آریا، برادرش که دانشجوی داروسازی بود هر دو از خودش کوچکتر بودند.
پوراندخت گفته بود که منتظر باشیم همراه هم وارد شویم ولی طبق معمول همیشه آنها زودتر از ما رسیده بودند. پوراندخت هم از اینکه کیانا همراهمان نبود و هنوز نیامده بود کلی عصبانی شد و این عصبانیت وقتی شدت گرفت که با تماسی متوجه شد هنوز از خانه حرکت نکرده است.
متوجه شده بودم درست برعکس پوراندخت، فرخ خان، پدر کامران مرد آرام و بیسروصدایی است حالا یا شخصیتش این بود و یا یکه تازی و سخت بودن پوراندخت موجب شده بود در مرور زمان زبانش را غلاف کند. گاهی فکر میکردم شاید اگر این مرد تا آن حد آرام نبود پوراندخت هم نمیتوانست خیلی بتازاند و این فکر در او ایجاد شود که همه چیز را بهتر از همه میداند و اینطوری کامران و کیانا تا این حد از آن خانه فراری نبودند. هر چند من در مقام قضاوت نبودم و همهی اینها حدسیات خودم بود.
وقتی مجبور شدیم بدون کیانا وارد خانهی محمدیها شویم، به طور بارزی اخمهای آراز درهم رفت ولی سوالی که انگار نخواست او بپرسد از زبان مادرش پرسیده شد:
- پس کیانا جان کجان؟ چرا نیومدن؟
فکر کنم برای پوراندخت بدتر از آن وجود نداشت که بالاجبار بخواهد رفتار غیراصولی یکی از بستگانش را توضیح دهد:
- الان میاد، یکم کار داشت.
نسبت به آن چیزی که تصورش را کرده بودم، مهمانی بزرگی بود و درست برعکس خانهی پوراندخت که صدا از دیوار در میآمد از افراد نه، پر سروصدا و شلوغ بود.
***
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯