╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part306
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
داخل ماشین نشسته و همچنان نتوانسته بودم افکارم را از بند چند لحظه پیش رها کنم. اگر قرار بود منصفانه قضاوت کنم در این مدت شش ماه کمترین تنش را با هم داشتیم یعنی دلیلی هم برای هیچ تنشی وجود نداشت. بیشتر روزمان سرکار میگذشت و آنجا هم روابط تعریف شده بود، او رئیس بود و دستورهایش که همه کاری بودند لازم الاجرا.
بعد هم که خانه میآمدیم بیشتر برای استراحت بود غذا خوردن که آن هم باز هیچ وقت مشکلساز نبود، من خانوادهای نداشتم که به فرض دخالتشان و یا به علت توجه یا عدم توجه کامران به آنها بخواهیم درگیر شویم و در مورد خانوادهی کامران هم علیرغم تفاوتهای فرهنگی باز چیز متحیرالعقولی وجود نداشت، قرار نبود ایل و طایفهی من با آنها روبرو شوند که آیا با هم راه بیایند یا نه، در اکثر مواقع هم من واقعا دلیلی نمیدیدم در مقابل اینکه چه بپوشم و کدام طلا را استفاده کنم مقاومت کنم، چه ایراد داشت بگذار دلش به آن خوش باشد؛ یعنی هیچ وقت آدم لجبازی نبودم.
شاید تنها درگیری خانهی ما کیانا بود که آن هم همیشه برادر و خواهری بود و بین خودشان و من گاهی که میدیدم اوضاع خراب است و اگر دخالت نکنم یکیشان آن یکی را میکشد، دخالت میکردم.
نمیدانم... گاهی فکر میکردم یکی از علتهای نبود تنش بینمان همان قراری بود که بین من و مادرش وجود داشت، چون با توجه به اینکه من خود را کوتاه مدت میدانستم نه دلیلی میدیدم با مادرش مخالفت کنم و نه اینکه کیانا چه میکند و چه میگوید و حتی گاهی روابط آزاد کامران هم خیلی برایم آزاردهنده نمیشد هر چند در این مورد نمیتوانستم به خودم دروغ بگویم گاهی خیلی موفق نبودم و با اینکه تلاش میکردم اعتراضی نکنم ولی باز حس خوبی نداشتم.
یعنی اگر این قرار دو ساله نبود و مهلت یک سالهای که برای خودم داده بودم تا کمی تجدید قوا کنم به احتمال قوی این چند ماه خیلی هم آرام نمیگذشت!!
و حتی شاید تحمل کنایههای عجیب کیانا که حالا خوب میدانستم به طور معمول عمق زیادی ندارند، هم برایم سخت میشد. نود درصد مهمانیها را او با ماشین خودش میرفت و ما با ماشین خودمان و هر قدر هم کامران میگفت:
- چه معنی میده دوتا دوتا ماشین ببریم.
کیانا جواب میداد:
- فکر نکن الان که سلوا با فرهنگ بازی در میاره و هیچ حرفی نمیزنه همیشه همین طور میمونه، فردا روز کافیه یه ذره حرفتون بشه جد و آبادت رو میاره جلو چشمت و کرده نکردهات رو ردیف میکنه برات که یه روز خوش نداشتم، خواهرت که هوار شده بود رو سرم، ما یه دو دقیقه تو ماشین هم حق تنها موندن نداشتیم...
با شنیدن حرفش دوباره پرت شدم به زمان حال:
- نگاه تو رو خدا فقط یه بار بهت گفتم اون لباس رو نپوش یه جوری قیافه گرفتی که انگار چی شده؟؟!!
نفس بلندی کشیدم و سعی کردم لبخندی بزنم:
- نه بابا خوب کردی اصلا خودم متوجه نبودم، اگه بعدش میفهمیدم به حتم ناراحت میشدم. داشتم به کیانا فکر میکردم.
سری به تاسف تکان داد:
- بالاخره تونست لباسی انتخاب کنه؟
دستی روی صورتم کشیدم:
- این هفته هر روز یه دست لباس خریده آورده و آخرشم میگه هیچ کدوم خوب نیستن.
با بیمیلی مشهودی گفت:
- نکه اون بیشعور هم هست!
خندیدم:
- خدا امشبمون رو به خیر کنه.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part306
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
داخل ماشین نشسته و همچنان نتوانسته بودم افکارم را از بند چند لحظه پیش رها کنم. اگر قرار بود منصفانه قضاوت کنم در این مدت شش ماه کمترین تنش را با هم داشتیم یعنی دلیلی هم برای هیچ تنشی وجود نداشت. بیشتر روزمان سرکار میگذشت و آنجا هم روابط تعریف شده بود، او رئیس بود و دستورهایش که همه کاری بودند لازم الاجرا.
بعد هم که خانه میآمدیم بیشتر برای استراحت بود غذا خوردن که آن هم باز هیچ وقت مشکلساز نبود، من خانوادهای نداشتم که به فرض دخالتشان و یا به علت توجه یا عدم توجه کامران به آنها بخواهیم درگیر شویم و در مورد خانوادهی کامران هم علیرغم تفاوتهای فرهنگی باز چیز متحیرالعقولی وجود نداشت، قرار نبود ایل و طایفهی من با آنها روبرو شوند که آیا با هم راه بیایند یا نه، در اکثر مواقع هم من واقعا دلیلی نمیدیدم در مقابل اینکه چه بپوشم و کدام طلا را استفاده کنم مقاومت کنم، چه ایراد داشت بگذار دلش به آن خوش باشد؛ یعنی هیچ وقت آدم لجبازی نبودم.
شاید تنها درگیری خانهی ما کیانا بود که آن هم همیشه برادر و خواهری بود و بین خودشان و من گاهی که میدیدم اوضاع خراب است و اگر دخالت نکنم یکیشان آن یکی را میکشد، دخالت میکردم.
نمیدانم... گاهی فکر میکردم یکی از علتهای نبود تنش بینمان همان قراری بود که بین من و مادرش وجود داشت، چون با توجه به اینکه من خود را کوتاه مدت میدانستم نه دلیلی میدیدم با مادرش مخالفت کنم و نه اینکه کیانا چه میکند و چه میگوید و حتی گاهی روابط آزاد کامران هم خیلی برایم آزاردهنده نمیشد هر چند در این مورد نمیتوانستم به خودم دروغ بگویم گاهی خیلی موفق نبودم و با اینکه تلاش میکردم اعتراضی نکنم ولی باز حس خوبی نداشتم.
یعنی اگر این قرار دو ساله نبود و مهلت یک سالهای که برای خودم داده بودم تا کمی تجدید قوا کنم به احتمال قوی این چند ماه خیلی هم آرام نمیگذشت!!
و حتی شاید تحمل کنایههای عجیب کیانا که حالا خوب میدانستم به طور معمول عمق زیادی ندارند، هم برایم سخت میشد. نود درصد مهمانیها را او با ماشین خودش میرفت و ما با ماشین خودمان و هر قدر هم کامران میگفت:
- چه معنی میده دوتا دوتا ماشین ببریم.
کیانا جواب میداد:
- فکر نکن الان که سلوا با فرهنگ بازی در میاره و هیچ حرفی نمیزنه همیشه همین طور میمونه، فردا روز کافیه یه ذره حرفتون بشه جد و آبادت رو میاره جلو چشمت و کرده نکردهات رو ردیف میکنه برات که یه روز خوش نداشتم، خواهرت که هوار شده بود رو سرم، ما یه دو دقیقه تو ماشین هم حق تنها موندن نداشتیم...
با شنیدن حرفش دوباره پرت شدم به زمان حال:
- نگاه تو رو خدا فقط یه بار بهت گفتم اون لباس رو نپوش یه جوری قیافه گرفتی که انگار چی شده؟؟!!
نفس بلندی کشیدم و سعی کردم لبخندی بزنم:
- نه بابا خوب کردی اصلا خودم متوجه نبودم، اگه بعدش میفهمیدم به حتم ناراحت میشدم. داشتم به کیانا فکر میکردم.
سری به تاسف تکان داد:
- بالاخره تونست لباسی انتخاب کنه؟
دستی روی صورتم کشیدم:
- این هفته هر روز یه دست لباس خریده آورده و آخرشم میگه هیچ کدوم خوب نیستن.
با بیمیلی مشهودی گفت:
- نکه اون بیشعور هم هست!
خندیدم:
- خدا امشبمون رو به خیر کنه.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯