╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part305
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
گاهی به شدت برایم عجیب و غافلگیر کننده میشد، یعنی این جنبه از شخصیتش در باورم نمیگنجید. نفس بلندی کشیدم و از بحث بیشتر درز گرفتم، مهمانی امشب را مادر آراز ترتیب داده بود و اگر من خواهش نمیکردم، محال بود قبول کند. انگار پوراندخت هم پسرش را میشناخت که اول به من گفت و خواست متقاعدش کنم. کمکم داشتم به اخلاق و رفتارشان وارد میشدم، پوراندخت به طور غیرقابل تصوری مقید به اصول و روابط خانوادگی بود و کلا حاضر بود سرش برود ولی یکی از آن قواعدی که برای خودش تعریف کرده زیر پا له نشود و الان نپذیرفتن مهمانی خانوادهی محمدی که در واقع خانهی دختر عمهی پوراندخت بود و از نظر نسبی به آن ریشهی پر طمطراقشان برمیگشت یک فاجعه به شمار میرفت. من برعکس مقاومتی که کامران و کیانا در خیلی از امور در مقابل پوراندخت انجام میدادند و موجب میشدند مدام در حال اره دادن و تیشه گرفتن باشند، معتقد بودم چه اشکالی دارد، بگذار دلش خوش باشد. برای اینکه همین دم آخری نگوید اصلا نمیروم، به سمت کمد لباسم رفتم:
- خیلی خب، الان چی بپوشم؟
جلوتر آمد و با یک نگاه ست لباس سورمهای سنگینی بیرون کشید و دستم داد:
- اینو... بهتم میاد.
همراه با لبخندی گفتم:
- مامانت نکشتم، میدونی که برای رخت و لباس هر مهمونی نظارت داره.
نارضایتی روی صورتش مشهود بود:
- هزار بار بهت گفتم نذار به جات تصمیم بگیره، حالا خودت یه چیت میشه و حرفی نمیزنی دیگه به من مربوط نیست.
کاور لباس در دستم را باز کردم:
- کامران خداییش همیشه به سلیقه خودمه ولی خب خیاط و نوع پارچه که من هیچی ازش سر در نمیارم رو نظر میده.
مکیدن یک طرفه لپش یعنی زیاد از حرفم خوشش نیامده، با خنده گفتم:
- ببین امروز بیحوصلهایها فکر نکن حواسم نیست. یه شبه بابا میگذره چرا الکی داری برای خودت سختش میکنی.
نچی زد و کفری شده الکی برای خودش غر زد:
- زود باش دیگه... حالا واسه من رنگ جیغ میپوشه بعدم میگه سلیقه خودمه!!
خندهام گرفت:
- کجای این لباس رنگش جیغه آخه؟ کامران ببین همون اولین مهمونی که رفتیم پیش خیاط تا مامانت مدل لباس انتخاب کرد گفتم که من اینطوری نمیپسندم و دوست دارم لباسام یکمی پوشیدهتر باشن و تا به امروز هم نخواسته غیر از این باشه.
و البته در دلم اعتراف هم کردم که به دلیل عدم شناختم از نوع رفتار و اصول خانوادهاش از اینکه مادرش هم نظر میداد و مطمئن میشدم این پوشش برای مناسبت پیش رویمان مناسب است خیالم راحت میشد.
کمربندش را کمی مرتب کرد و مقابلم ایستاد:
- من میگم نذار این تصمیمگیری براش بشه عادت و پنج سال بعد اگه خواستی یه جور دیگه باشی فکر کنه اوه چه خبر شده!
پنج سال بعد!!! دوباره آن گره لعنتی بین قلب و دلم خودش را به رخ کشید.
داشتم لباسم را میپوشیدم که صدای کیانا آمد:
- سلوا... سلوا یه دقه بیا.
آهی کشیدم و با نگاه به کامرانی که داشت موهایش را مرتب میکرد، دستم را مشت کردم؛ اگر قرار بود زنی از چشم شوهرش بیفتد و به اصطلاح دلش را بزند و سرد شود چه مدت طول میکشید، یک ماه... سه ماه... شش ماه... یک سال... چقدر؟ مادرش آن روز در رستوران چه گفته بود؟ گفت؛ «ولی اینم میدونم که روحیهی زیادهخواهش با دختری مثل تو نمیتونه راضی بشه، تو فقط چون براش دست نیافتنی بودی جذابی و وقتی به دستت بیاره سرد میشه این رو از منی که بزرگش کردم بشنو.»
با گفتن:
- اومدم.
داشتم از اتاق خارج میشدم که بازویم گیر دستش افتاد، با همان ذهن مشغولم برگشتم و نگاهش کردم که چشمکی زد و گونهام را بوسید:
- نبینم گرفته باشی.
بغض با شدت بیشتری به روی دلم سنگینی کرد، هر حرفی میزدم خش روی صدایم احوالم را لو میداد که دست روی گونهام گذاشت و با خنده به آرایش صورتم اشاره کرد و گفت:
- ببین لباس سفید تنم کردی و نمیتونم بغلت کنم، اگه حرفی میزنم به خاطر خودته!
قرار نبود اینگونه شود نه؟ یک چیزی بر طبق پیشبینیهای ما پیش نرفته بود. کیانا باز صدا کرد:
- سلوا یه لحظه بیا دیگه!
گامی عقب گذاشتم و موجب شدم بازویم از دستش رها شود، فقط توانستم بگویم:
- الان میام.
***
منتظر نظرات قشنگتون هستم😍😍😍😍
https://t.me/joinchat/UD0F8x_AFUIwODQ0
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part305
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
گاهی به شدت برایم عجیب و غافلگیر کننده میشد، یعنی این جنبه از شخصیتش در باورم نمیگنجید. نفس بلندی کشیدم و از بحث بیشتر درز گرفتم، مهمانی امشب را مادر آراز ترتیب داده بود و اگر من خواهش نمیکردم، محال بود قبول کند. انگار پوراندخت هم پسرش را میشناخت که اول به من گفت و خواست متقاعدش کنم. کمکم داشتم به اخلاق و رفتارشان وارد میشدم، پوراندخت به طور غیرقابل تصوری مقید به اصول و روابط خانوادگی بود و کلا حاضر بود سرش برود ولی یکی از آن قواعدی که برای خودش تعریف کرده زیر پا له نشود و الان نپذیرفتن مهمانی خانوادهی محمدی که در واقع خانهی دختر عمهی پوراندخت بود و از نظر نسبی به آن ریشهی پر طمطراقشان برمیگشت یک فاجعه به شمار میرفت. من برعکس مقاومتی که کامران و کیانا در خیلی از امور در مقابل پوراندخت انجام میدادند و موجب میشدند مدام در حال اره دادن و تیشه گرفتن باشند، معتقد بودم چه اشکالی دارد، بگذار دلش خوش باشد. برای اینکه همین دم آخری نگوید اصلا نمیروم، به سمت کمد لباسم رفتم:
- خیلی خب، الان چی بپوشم؟
جلوتر آمد و با یک نگاه ست لباس سورمهای سنگینی بیرون کشید و دستم داد:
- اینو... بهتم میاد.
همراه با لبخندی گفتم:
- مامانت نکشتم، میدونی که برای رخت و لباس هر مهمونی نظارت داره.
نارضایتی روی صورتش مشهود بود:
- هزار بار بهت گفتم نذار به جات تصمیم بگیره، حالا خودت یه چیت میشه و حرفی نمیزنی دیگه به من مربوط نیست.
کاور لباس در دستم را باز کردم:
- کامران خداییش همیشه به سلیقه خودمه ولی خب خیاط و نوع پارچه که من هیچی ازش سر در نمیارم رو نظر میده.
مکیدن یک طرفه لپش یعنی زیاد از حرفم خوشش نیامده، با خنده گفتم:
- ببین امروز بیحوصلهایها فکر نکن حواسم نیست. یه شبه بابا میگذره چرا الکی داری برای خودت سختش میکنی.
نچی زد و کفری شده الکی برای خودش غر زد:
- زود باش دیگه... حالا واسه من رنگ جیغ میپوشه بعدم میگه سلیقه خودمه!!
خندهام گرفت:
- کجای این لباس رنگش جیغه آخه؟ کامران ببین همون اولین مهمونی که رفتیم پیش خیاط تا مامانت مدل لباس انتخاب کرد گفتم که من اینطوری نمیپسندم و دوست دارم لباسام یکمی پوشیدهتر باشن و تا به امروز هم نخواسته غیر از این باشه.
و البته در دلم اعتراف هم کردم که به دلیل عدم شناختم از نوع رفتار و اصول خانوادهاش از اینکه مادرش هم نظر میداد و مطمئن میشدم این پوشش برای مناسبت پیش رویمان مناسب است خیالم راحت میشد.
کمربندش را کمی مرتب کرد و مقابلم ایستاد:
- من میگم نذار این تصمیمگیری براش بشه عادت و پنج سال بعد اگه خواستی یه جور دیگه باشی فکر کنه اوه چه خبر شده!
پنج سال بعد!!! دوباره آن گره لعنتی بین قلب و دلم خودش را به رخ کشید.
داشتم لباسم را میپوشیدم که صدای کیانا آمد:
- سلوا... سلوا یه دقه بیا.
آهی کشیدم و با نگاه به کامرانی که داشت موهایش را مرتب میکرد، دستم را مشت کردم؛ اگر قرار بود زنی از چشم شوهرش بیفتد و به اصطلاح دلش را بزند و سرد شود چه مدت طول میکشید، یک ماه... سه ماه... شش ماه... یک سال... چقدر؟ مادرش آن روز در رستوران چه گفته بود؟ گفت؛ «ولی اینم میدونم که روحیهی زیادهخواهش با دختری مثل تو نمیتونه راضی بشه، تو فقط چون براش دست نیافتنی بودی جذابی و وقتی به دستت بیاره سرد میشه این رو از منی که بزرگش کردم بشنو.»
با گفتن:
- اومدم.
داشتم از اتاق خارج میشدم که بازویم گیر دستش افتاد، با همان ذهن مشغولم برگشتم و نگاهش کردم که چشمکی زد و گونهام را بوسید:
- نبینم گرفته باشی.
بغض با شدت بیشتری به روی دلم سنگینی کرد، هر حرفی میزدم خش روی صدایم احوالم را لو میداد که دست روی گونهام گذاشت و با خنده به آرایش صورتم اشاره کرد و گفت:
- ببین لباس سفید تنم کردی و نمیتونم بغلت کنم، اگه حرفی میزنم به خاطر خودته!
قرار نبود اینگونه شود نه؟ یک چیزی بر طبق پیشبینیهای ما پیش نرفته بود. کیانا باز صدا کرد:
- سلوا یه لحظه بیا دیگه!
گامی عقب گذاشتم و موجب شدم بازویم از دستش رها شود، فقط توانستم بگویم:
- الان میام.
***
منتظر نظرات قشنگتون هستم😍😍😍😍
https://t.me/joinchat/UD0F8x_AFUIwODQ0
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯