پاکدینی ـ احمد کسروی


Гео и язык канала: Иран, Фарси
Категория: Образование


kasravi-ahmad.blogspot.com
کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad
تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran
اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info
کتاب سودمند
@KetabSudmand
یوتیوب
youtube.com/@pakdini
پیام بما
@PakdiniHambastegibot
farhixt@gmail.com


Гео и язык канала
Иран, Фарси
Категория
Образование
Статистика
Фильтр публикаций


نه اینکه این یک کار زبانی آنان بوده یا بتملق و چاپلوسی بآن شیوه می‌گراییده‌اند. بلکه از پستی خرد کشته شدن ملیونها ایرانی و ویران گردیدن ملیونها خاندانها را در راه جهانگیری و جهانداری کسانی آسان می‌شمارده‌اند و ایرادی بر آن خونخواریها نداشته‌اند. ولی کشته شدن یک شاهزاده‌ی تیموری را اندوه بزرگی می‌دانسته‌اند.


پابرگی :
1ـ این گفتار در سال 1934 (اسفند 1312) نوشته شده. گذشته از جنگ جهانی یکم ، در آن زمان خونریزیهای فراوانی از اروپاییان در یادها بود از جمله رفتار وحشیانه‌ی بلژیکیها با مردم کنگو که بمرگ ‌ملیونها تن از ایشان انجامید. هنوز کینه‌توزیهای اروپاییان از یکدیگر که بجنگ جهانی دوم انجامید و خونریزیهای پس از آن همچون رفتار دُژخویانه‌ی فرانسویها در الجزایر در راه بود.
کسانی بی‌آنکه از اندیشه‌های کسروی و راه پاکدینی آگاهی بدارند ، او را با واژه‌ی «میهن‌پرست» ستوده‌اند. آری! کسروی براستی میهن‌پرست بود. ولی باید بیاد داشت که آنچه او میهن‌پرستی می‌شمرد با ناسیونالیزم فرنگیها جدایی دارد. کسانی که نوشته‌های بیشتری ازو خوانده‌اند ، برای مثال کتابهای «ورجاوندبنیاد» یا «از سازمان ملل متحد چه نتیجه تواند بود؟» ، این را دریافته‌اند. در همینجا خواننده‌ی باریک‌بین درمی‌یابد که نویسنده میهن‌پرستی توأم با بدخواهی بهمسایگان یا کینه‌توزی با ایشان و دیگر توده‌های ناتوان را یک گمراهی می‌شمارد.


.


🔶 «تاریخ و پندهایش» ، احمد کسروی (بخش سوم : خرد ، دین ، سرفرازی)

🔸 1ـ3) خردها امروز سستی گرفته (تکه‌ی دو از سه)


مردان خدا آموزگاران خِردند و این در سایه‌ی پیدایش ایشان است که خردها نیرو گرفته بر جهانیان کارفرما می‌شود.

آن داستان دلگداز خُرماتو نمونه‌ای از ستمهای تیمور و کسان اوست. و چون ما از سستی خردها گفتگو داریم و آن داستان را بر سخن خود گواه آورده‌ایم اینک نکته‌ی چندی را یادآور می‌شویم :

1ـ پسر تیمور که با تیر یکی از روستاییان کشته شده بود بحکم عدل و خرد بایستی جز آن یک تن بدیگری گزند نرسانند. اگرهم ستمکاری می‌نمودند بکشتن آن چند تن که در پشت بام پهلوی آن روستایی بودند بسنده کنند. اگر تندروی می‌کردند دیه را ویرانه نموده مردمش را پراکنده سازند. اگر از این حد هم می‌گذشتند بیش از آن نبایستی بکنند که همه‌ی مردان دیه را از تیغ بگذرانند.

کشتن زنان بیگناه و بریدن سر کودکان شیرخوار نه تنها با قانون عدل سازگار نیست آیین ستمگری نیز از آن بیزار است.

خواهید گفت مگر تیمور و کسان او پایبند عدل و خرد بودند یا خود آنان قانون و آیین می‌شناختند که چنین ایرادی بر آنان گرفته شود؟!

می‌گویم : راست است که این کسان با ستمکاری بزرگ شده با خرد و دادگری سر و کار نداشتند. چیزی که هست هر ستمگری جز بستمهایی که مردم آسان می‌شمارند و تاب دیدن و شنیدن آنها را دارند دلیری نمی‌کند. مگر ستمگرِ بسیار خیره‌روی و خونخواری باشد.

تیمور و کسان او هرچه بودند پرورده‌ی این خاک و مرز و بوم بودند. که اگر خردها سستی نگرفته و مردم آن ستمگریها را آسان نمی‌شماردند آنان نمی‌توانستند در ستمکاری تا آن حد پیش روند و بدستاویز کشته شدن یک تن دیهی را ویرانه نموده خنجر بگلوی کودکان شیرخوار بکشند.

بویژه که تیمور با آنکه گرگ درنده‌ای بیش نبود همیشه دم از دینداری زده بمردمفریبی پایبند بود چنانکه به هر کجا که صوفی خانقاه‌نشینی سراغ می‌گرفت بدیدن او شتافت و بدینسان خود را پایبند خدا و دین نشان می‌داد.

اگر خردها پستی نگرفته و مردم ، پشمینه‌پوشی و خانقاه‌نشینی را دین نمی‌پنداشتند و بمردمی و آدمیگری که بنیاد دین است پایبند بوده نیکی ببندگان خدا را بهترین عبادت می‌شماردند ناگزیر تیمور هم بجای رفتن بدیدار خانقاه‌نشینان بدلجویی بندگان خدا کوشیده آزار و ستم کم می‌نمود.

اگر خردها بپستی نگراییده مردم از آن خونخواریهای ددانه‌ی تیمور و کسان او بیزار بوده و بر شنیدن و دیدن آن تاب نمی‌آوردند ناچار بجوش و جنبش برمی‌خاستند که اگرهم کاری از پیش نمی‌بردند باری آوازه‌ی نفرین و بدگویی ایشان بگوش تیمور رسیده به هر حال بی‌اثر نمی‌ماند. اگر از هیچ راه نبود باری آن صوفیان خانقاه‌نشین که تیمور بدیدار آنان می‌شتافت جوش و جنبش مردم را بگوش او رسانیده اگر بریاکاری هم بود زبان بنکوهش ستم و بیداد او باز می‌نمودند.

از هر سو که نگاه می‌کنیم مردم آن زمان کشتارها و خونخواریهای تیمور و همکاران او را عیب نشمرده و آن را جزو سیاست جهانگیری و جهانداری می‌شمارده‌اند. بدانسان که امروز مردم اروپا بخونخواریها و کینه‌اندوزیهای خود نام سیاست و وطن‌پرستی داده‌اند. (1)

اینهاست که ما دلیل سستی و پستی خردها می‌شماریم. اگر خردها سستی نداشت کشتار بیگناهان کجا و سیاست جهانداری کجا؟ امروز هم کینه‌توزی و بخون یکدیگر تشنه بودن کجا و وطن‌پرستی کجا؟!

2ـ بگفته‌ی مورخ چون خبر کشته شدن عمرشیخ بتیمور رسید «بحکم الهی راضی شده صبر فرمود و ترویح روح او را صدقات بمستحقین رسانید». این چه خردی است که کسانی بدستاویز کشته شدن یک تنی دیهی را از بن براندازند و زن و مرد را آغشته‌ی خون سازند و بر کودکان شیرخوار نیز دریغ ننمایند از سوی دیگر برای آسایش روان کشته شده صدقه بمستحقین برسانند؟! اگر اینان بیدین بوده‌اند پس این صدقه دادن برای چیست؟! اگر دین داشته‌اند پس آن کشتار بیگناهان برای چیست؟! نیست مگر اینکه آن زشتکاریها و خونخواریها عادی گردیده بوده و مردم از پستی خردها آنها را آسان می‌شمارده‌اند.

3ـ خود مورخ را می‌بینیم که کشتار مردم یک دیه را بدستاویز گناه یک تن از ایشان که زشتترین ستمی است با زبان آرام و عادی یاد می‌کند و بر کشته شدن زنان و کودکان تأثری از خود نشان نمی‌دهد ولی از یاد کشته شدن عمرشیخ بنوحه‌سرایی و سوگواری برمی‌خیزد و «دلها را کباب و چشمها را پر آب» شمرده جهان را بیوفا می‌انگارد که «عاقل دل درو چرا بندد و کامل اگر بر خود نگرید چرا خندد».

این شیوه‌ی بسیاری از مورخان است که کشتارهایی که تیمور و همکاران او کرده‌اند و ملیونها زن و مرد و بزرگ و کوچک را نابود ساخته‌اند با زبان آرام می‌سرایند ولی کشته شدن یک شاهزاده‌ی تیموری را اندوه بزرگی بجهان و جهانیان می‌انگارند و رشته‌ی سخن را از دست هِشته بناله و سوگواری برمی‌خیزند.

👇


دردها و درمانها ـ بخش ششم

(همبسته با گفتار بالا)
.


دردها و درمانها ـ بخش ششم

(همبسته با گفتار بالا)
.


چون راه را از دست داده‌اید کدام کاریست که بکنید و ناستوده نباشد. از چند سالست چاپ کردن کتابهای کهن رواج یافته. چون چند کسی از شرقشناسان آن را کرده‌اند صدها کسان پیروی از ایشان می‌نمایند و هر یکی یک یا دو کتابی را بدست آورده با یک آب و تابی بچاپ می‌رسانند. دلم می‌خواهد یکی بپرسد آیا سود اینها چیست؟!. دلم می‌‌خواهد فرصت داشتمی و چند کتابی را از آنها برگرفتمی و زشتیهای آن را بازنمودمی تا دانسته شدی که اینان تا چه اندازه از شناسایی نیک و بد بی‌بهره‌اند. (3)


پابرگیها :
1ـ اشاره‌ایست به ترجمه‌ی بخشهایی از کتاب «آیین» به زبانهای اروپایی (نک. پیمان سال یکم شماره‌ی دوازدهم صفحه‌ی 34 و نیز کتاب پرسش و پاسخ ، صفحه‌ی 2). باید دانست که بخش یکم این کتاب به عربی با نام «الطریقه» ترجمه شده و در مصر بچاپ رسیده و بر مصریان و اعراب نیز تأثیر خود را گزاشته. ـ و
2ـ یکی از اینها سالها پس از کشته شدن نویسنده ، بی‌باکانه مثالی را از کتاب «آیین» بی‌آنکه بخواهد «برنگ دیگری» اندازد در گفتار خود آورده است. چنانکه گفتیم اینها یک و دو تن نبوده‌اند و باید بهنگام خود پرده از روی کارهاشان برداشت. ـ و
3ـ گرفتاری توده‌ای را دریابید که چنین کسانی «بزرگان» ، «ادبا» و «پژوهشگران» او می‌باشند! ـ و


.


🔶 «دردها و درمانها» (احمد کسروی) ـ بخش ششم

🔸 خودسری (تکه‌ی ده از یازده)


باین چهار گرفتاری که از آنان شمردم بس می‌کنم و دوباره می‌گویم اینان باین راه به ناخواه افتاده‌اند و جای نکوهش نیست. چنانکه گفتیم این گرفتاریها نتیجه‌ی نبودن راه و انگیزه‌های دیگر است و کنون بجای نکوهش می‌باید کوشید و آنان را براه آورد. بویژه جوانان را که با همه‌ی این گناهان بیگناهند و می‌باید بخودشان وانگزاشت و چگونگی را بآنان فهمانید.

می‌باید فهمانید که سرخودی و جدااندیشی برای یک توده با مرگ برابر است بلکه مرگ خود همان است. مرگِ یک چیزی جز همان نیست که ذره‌هایش از کشش افتد و هر یکی جدا از دیگری ایستد. یک توده هنگامی زنده است که یکان یکانش همه در یک راه باشند و بتوانند نیروهای خود را رویهم ریخته نیروی بزرگی پدید آورند. اگر نه چنانست آن مرده است و نام توده را نشاید.

می‌باید فهمانید که آن مایه‌ی دانشی که اندوخته‌اید شما را بجایی نرساند و آن به تنهایی جز از این نتیجه ندهد که شما را افزار دست دیگران گرداند چنانکه تاکنون بوده‌اید و نخواهید توانست انکار نمود.

می‌باید فهمانید که گرویدن براستی و پشتیبانی از آن نه تنها کمی یک کس نیست ، و دلیل درستی روان و نیرومندی خرد او نیز هست. همیشه مردان بزرگ این خوی را داشته‌اند و این ناآگاهی شما است که پیروی از راستی را کمی خود می‌شمارید.

می‌باید فهمانید که سخنی را که یکی می‌گوید آن را گرفتن و برنگهای دیگر انداختن و سرمایه‌ی خودنمایی ساختن از زشتترین کردارهاست و این ناآگاهی دیگری از شماست که زشتی آن و زیان بزرگی را که دربر دارد نمی‌دانید.

شما چشم باز کرده و هیاهویی را برپا دیده‌اید و خود نیز بآن آمیخته‌اید و از صدها راستی که برای رستگاری در این جهان پرشور و غوغا درباید پاک ناآگاهید. اگر کسی از شما بپرسد زندگی چیست و راه پیشرفت آن کدام است درمانید و بیش از آن نتوانید که بگفته‌‌های پریشان این فیلسوف و آن پرفسور دست یازید. اینهمه از بدخویی مردم گله می‌نمایید اگر یکی بپرسد خویهای نیک کدام است و راز نیکخویی و بدخویی چیست پاسخ نتوانید. اگر یکی بپرسد نیک و بد را از چه راه توان شناخت و چه پایه‌ای برای آن توان گزاشت ندانید در پاسخ چه گویید. اگر یکی بپرسد جداییِ آدمی و جانوران دیگر چیست سخنی نتوانید. همه چیز بکنار یکی از شما بپرسد و بگوید اینکه شما بسخن هیچ کس گردن نمی‌گزارید ، دیگران نیز هر یکی همین رفتار را می‌نماید و با چنین حالی کار یک توده بکجا انجامد هیچ پاسخی نتوانید و ناگزیر شده یاوه‌بافیهای این و آن را بمیان کشید که آدمی همیشه چنین بوده است و هیچگاه نیکی نپذیرد. اینکه در اینجا و آنجا می‌نشینید و گله از بدیهای توده می‌نمایید و گردن می‌کشید اگر یکی بپرسد بسیار خوب راه چاره چیست آخرین پاسختان آن باشد که «ما نمی‌شویم» و این پستی و بیرگی را بخود پسندیده زشتی آن را درنیابید.

ببینید چه اندازه بدورید که ما سالهاست می‌کوشیم و بی‌آنکه مزدی از شما خواهیم و فزونی جوییم معنی زندگی را بازمی‌نماییم و راه پیشرفت و رستگاری را نشان می‌دهیم و بچاره‌ی پراکندگیها می‌کوشیم و با خویهای بد نبرد می‌کنیم و شما بجای خشنودی بدتان می‌آید و بجای همراهی و پشتیبانی از در دشمنی می‌آیید. چه آلودگی بالاتر از این که ما نیکی می‌کنیم و شما بدی می‌نمایید. همه چیز بکنار ـ این گامهایی که ما در راه پیراستن زبان برداشته‌ایم آیا شما امید می‌داشتید؟!.. آیا امید می‌داشتید که یکی فارسی ناب نویسد و نوشته‌های او را هر خواننده‌ای بفهمد؟!.. آیا امید می‌داشتید که کسی زبان پریشان فارسی را بپیراید و پایه‌هایی از روی دانش (از روی زبانشناسی) برای آن گزارد؟!.. هنوز فراموش نشده اینکه صدها کسان با پیراستن زبان دشمنی می‌نمودند و می‌گفتند «نشود» و هنوز نوشته‌های آنان از میان نرفته است.

آیا گمان می‌کردید که یک کسی در شرق برخیزد و بر اروپاییان ایراد گیرد و خود آنان سخنانش را بپذیرند و براست دارند؟!.. آیا گمان می‌بردید که یکی در ایران از دین و از زندگانی و از روان سخن راند و غربیان بنوشته‌های او ارج گزارند؟!.. (1) ببینید چه اندازه بدورید که بجای خرسندی و پشتیبانی از در بیگانگی درمی‌آیید و از این سخنان بیش از آن بهره نمی‌خواهید که تکه‌هایی را بردارید و برنگ دیگر انداخته سرمایه‌ی خودنمایی سازید. (2) نمی‌دانم آیا اندازه‌ی آلودگی خودتان را درمی‌یابید یا نه؟!.. نمی‌دانم از اندازه‌ی بیچارگی خود آگاهید یا نه؟!.. (بمانند آن کسانی که آلوده‌ی رشک پلیدند و باین اندازه بس نکرده بدشمنی و کارشکنی نیز برمی‌خیزند و من نمی‌خواهم در اینجا از آنها سخنی رانم).

👇


«در چهار منزلی بغداد بکلاته‌ی خُرماتو نام رسیدند و در آنجا غله فراوان بود شاهزاده یک دو نوکر فرستاده فرمود که لشکریان را تغار دهند[=میهمانی دهند] و اهل قلعه سر باززده و نوکران بازآمده صورت حال بازنمودند شاهزاده بی‌التفاتانه سوار شده برابر آن وحشت‌آباد آمد و آن قلعه چنان نبود که یک ساعت از ده سوار محافظت توان نمود کردانِ کوتاه‌اندیشه تیری بطرف سواران انداختند و امیرزاده عمرشیخ را آتش قهر برافروخته و سپر پیش رو آورده نزدیک بارو رفت ناگاه تیر بلا از کمان قضا گشاد یافته بر شریان آن شیر ژیان رسید و همای زندگانی از قفس جسمانی خلاص گردید و در ساعت هلاک شد ع با تیر قضا دفع سپرها هیچست فریاد از نهاد بهادران برآمده فی‌الحال آن کلاته‌ی نامبارک را درهم کوفته مجموع آن اشرار را تا اطفال شیرخواره پاره پاره کردند و استخوان شاهزاده را در شیراز سردابه اختیار کرده پنهان نهادند چون آدمی ‌هرآینه ازین مرحله‌ی اندک بقا رفتنی است و متاع این کاشانه را بجاروب فنا رفتنی عاقل دل درو چرا بندد و کامل اگر بر خود نگرید باری چرا خندد عالمیان را اندوه این عزا گریبان جان گرفته دلها کباب و دیده‌ها پرآب گشت اما چاره جز صبر و تسلیم نداشتند.

چون نیست ز هرچه هست جز باد بدست چون هست ز هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست

حضرت صاحبقران منتظر امیرزاده عمرشیخ بود که با او مشورت نموده عازم بلاد شام و مصر شود ناگاه امیر توکل بهادر به اردوی همایون آمده این قصه‌ی پرغصه‌ی امرا را شنوانید همه متحیر شدند نه روی گفتن و نه رای نهفتن ع آه ازین قصه که دردیست که نتوان گفتن عاقبت بر عقل و درایت آن حضرت اعتماد نموده صورت واقعه در خلوتی عرضه داشتند حضرت صاحبقران چون کوه گران سنگ ثبات قدم نمود و آن شربت تلخ مذاق نوشیده و لباس صبر پوشیده تحمل فرمود و دانست که جزع و فزع فایده ندارد ع ای دل ناآزموده وقت جزع نیست بحکم الهی راضی شده صبر فرمود و ترویح روح او را صدقات بمستحقین رسانید ...»


پابرگی :
1ـ مطلع‌السعدین سمرقندی حوادث سال 796 (پ = پیمان)


.


🔶 «تاریخ و پندهایش» ، احمد کسروی (بخش سوم : خرد ، دین ، سرفرازی)

🔸 1ـ3) خردها امروز سستی گرفته (تکه‌ی یک از سه)


یکی از فرقهای آدمیان با جانوران و چهارپایان خرد است که آدمیان دارند و جانوران ندارند. بنیاد آدمیگری «روان» است و یکی از نشانه‌های روان «خرد» می‌باشد.

خرد چراغی است که آفریدگار فراراه زندگانی آدمیان داشته تا در روشنایی آن راه آسوده بپیمایند. خرد چشم دل است و جانوران که آن را ندارند چون کورانند.

ما در اینجا بستایش خرد نمی‌پردازیم. آنچه باید گفت اینست که خرد گاهی سستی می‌گیرد و به پستی می‌گراید. استاد خرد آن مردان خدایی و آن آموزگاران آسمانی است که خدا برمی‌انگیزد. اینست که در هر زمان که مرد خدایی میانه‌ی آدمیان بوده خردها نیرو گرفته و بلندی یافته و جهان حال دیگری پیدا کرده است. سپس هرچه مردم از آن زمان دورتر شده‌اند از نیروی خردهای ایشان کاسته است.

ما برای این موضوع مثالهای بسیار از زمان خود داریم. ولی چون نیک و بد کارهای هر زمان را مردمان آن زمان بآسانی درنمی‌یابند و این پس از گذشتن هر دوره‌ایست که عیبهای آن آفتابی می‌شود از این جهت بهتر می‌دانیم که نخست مثالی از زمانهای گذشته آورده سپس بزمان خود برگردیم :

هفتصدونودوشش سال از تاریخ هجرت می‌گذرد سالهاست که تیمور لنگ معروف در نتیجه‌ی لشکرکشیهای بسیار و تاراجها و کشتارهای بیشمار ، فرمانروایان بومی ‌ایران را که به هر سو پراکنده بودند برانداخته و بسراسر این سرزمین دست یافته است. در هر کجا نام «حضرت صاحبقران» است که بر زبانها می‌رود و به هر کجا که صوفی‌ای یا فقیهی یا شاعری است «مکاشفه»ای ساخته یا حدیثی از اینجا و آنجا بدست آورده یا قصیده‌ای بافته بنزد او می‌شتابد و بدان دستاویز نزدیکی باو می‌جوید.

در این سال تیمور تازه بغداد را بگشاده و در نزدیکیهای ماردین آهنگ تاختن بشام را دارد که آن سرزمینها را هم از گزند و آسیب بی‌بهره نگزارد و چون یکی از پسران او بنام «عمرشیخ» در فارس است کسانی بطلب او فرستاده که بیاید و درباره‌ی تاختن بشام با او نیز شور کرده شود.

عمرشیخ با دسته‌ای از سپاه و امیران از شیراز روانه شده با دبدبه و شکوه از راه عراق عرب راه می‌سپارد. خدا می‌داند که او و همراهانش مردم را با چه دیده دیده و چه رفتاری با آنان می‌نموده‌اند مردمی ‌را که بارها ده‌هزار یکجا هفتادهزار یکجا سر بریده و آهی نیز نمی‌کشیده‌اند.

منزل منزل راه می‌برند. «حضرت صاحبقران بدیدار فرزند دلبند خود مشتاق است و او را طلب فرموده» او باید برود و هرچه زودتر به «اردوی کیوان پوی» برسد. باو چه که در هر منزلی صد گزند بمردم بیچاره می‌رسد باو چه که کسانش در هر فرودگاهی آتش بدارایی مردم می‌زنند.

در چهار منزلی بغداد به برابر دیهی بنام «خُرماتو» می‌رسند. در آن زمان همه‌ی آبادیها از کوچک و بزرگ بارویی گرد خود داشت این دیه برگشته‌بخت نیز بارویی دارد. کسان عمرشیخ بطلب کاه و جو و نان نزدیک بارو می‌روند. روستاییان که نمی‌شناسند آنان کیستند و سرپرست کاردانی هم ندارند که چاره‌ی کار کند سر از فرمان پیچیده دست رد بر سینه‌ی آن کسان می‌گزارند.

خبر به پسر تیمور رسیده سخت برآشفته خویشتن بآبادی نزدیک می‌شود.

چند تن از روستاییان که پشت بامی ‌رفته و تیر و کمان در دست داشته‌اند چون کسان نادان و بی‌سر و پایی بودند و او را نمی‌شناختند تیر بسوی او می‌اندازند. او بیشتر برآشفته سپر بِرو کشیده هرچه نزدیکتر می‌رود و ناگهان تیری بر شکم او رسیده شریانها را پاره می‌کند و همان دم افتاده جان می‌سپارد.

دیگر نپرس که چه رو می‌دهد و چه هنگامه‌ای برپا می‌شود : سپاهیان از هر سو بجنبش آمده روی بآن دهکده‌ی‌ تیره‌بخت می‌آورند و در اندک‌زمانی سراسر آن را زیر و رو کرده زنده‌ای در آن بازنمی‌گزارند.

بیچاره روستایی که با زن و فرزندان خود باتاق گرمی ‌خزیده و بیخبر از همه جا نشسته ناگهان شمشیرهای آخته بالای سر خود و فرزندانش می‌بیند که بی‌آنکه مهلتی بدهند و سخنی بپرسند همه را بدم شمشیر می‌دهند.

بیچاره کودک شیرخوار که در گهواره خوابیده در انتظار پستان مادر است که به لبهای او ساییده شود ناگهان سوزش خنجر را درمی‌یابد که بگلوی نازک او ساییده شده با یک تکانی سرش را از تن جدا می‌سازد.

بیچاره نوعروس که بسامانِ خانه پرداخته چشم بسوی راه دارد که شوهر جوانش از در درآمده دست بگردن او بیندازد ، ناگهان دُژخیمان را در برابر خود می‌یابد که نخست پرده‌ی عفتش را دریده سپس با خنجر و نیزه شکمش را پاره می‌کنند.

اینها دریافتهای من و سوز دل من است. ببینیم مردم آن زمان چه درمی‌یافته‌اند و چه گفتاری درباره‌ی این حوادث جانگداز بر سر زبان داشته‌اند. اندکی از گفتارهای مورخ آن زمان را نقل نماییم :

👇


دردها و درمانها ـ بخش ششم

(همبسته با گفتار بالا)
.


پابرگیها :
1ـ بویژه پس از کشته شدن کسروی که نویسندگانِ دزدی یا دزدانِ‌ نویسنده‌ای میدان را بروی خود باز دیده دمادم به هر گوشه‌ و تکه‌ای از نوشته‌های او ـ در زمینه‌های اجتماعی ، زبان ، تاریخ ـ دست تاراج یازیده‌اند. و ما باید اینها را در جای خود یکایک بمردم بشناسانیم. ـ و
2ـ یک نمونه‌ی چنین میوه‌چینانی بنیادگزاران فرهنگستان در زمان رضاشاه بودند. کسانی که در آغاز کارِ پیمان در برابر شیوه‌ی نویسش او به کارشکنی و آزار برخاسته بودند همینکه پیمان در این راه به فیروزیهایی دست یافت و خوانندگانی شیوه‌ی او را پسندیده آغاز به پیروی از آن کردند ،‌ اینان سخنان نیشدار خود را بیکباره فراموش و لبشان را پاک کرده پیراستن زبان را «اساساً بسیار خوب و بجا» نامیدند ولی همی‌خواستند آن کوششها را برنگ دیگری اندازند. کسانی را که می‌خواهند بدانند کسروی در این باره چه بنیادهای استوار و دانشورانه‌ای گزارد به خواندن کتاب «نوشته‌های کسروی در زمینه‌ی زبان فارسی» و یا کتاب «زبان پاک» می‌خوانیم. از سنجش آن با کارهای فرهنگستان ، بدخواهی و نادانیهای فرهنگستان دانسته خواهد شد. هم از آنجا راهزنانی که سرمایه‌ی کارشان بنیادهای «زبان پاک» بوده ولی یک بار هم نامی از آن نبرده‌اند شناخته خواهند گردید. یک شماری از اینان نیز آنهایند که بیماری زبان را تنها واژه‌های بیگانه دانسته ، واژه‌هایی از «فارسی سره» برگزیده و آن را سرمایه‌ی نوشتارهای خود می‌گردانند. زیان ایشان تنها این نیست که راهی که می‌روند بیراهیست بلکه این کارشان از یکسو از نیروی پیراستن زبان می‌کاهد و از سوی دیگر مردم را که از این چیزها آگاه نیستند و گمان می‌کنند جنبش پیراستن زبان همان کارهای ایشانست بیکبار از این خواست و آرزو بیزار می‌گرداند. ـ و
3ـ رویه (همچون مویه) = صورت ـ و
4ـ برای دانستن آنکه چرا و چگونه از کار اینان و نیز «فرهنگستان» زیان برمی‌خیزد باید به جستار دامنه‌دار عیبهای زبان فارسی و راههای رسا و توانا گردانیدن آن که از کتاب «نوشته‌های کسروی در زمینه‌ی زبان فارسی» بدست می‌آید پرداخت. ـ و


.


🔶 «دردها و درمانها» (احمد کسروی) ـ بخش ششم

🔸 خودسری (تکه‌ی نه از یازده)


چهارم : اینان راستیها را پایمال می‌کنند و رنجها را هدر می‌گردانند. زیرا بسیاری از ایشان بدرد خودنمایی نیز گرفتارند و اینست سخنی را که می‌شنوند چنانکه گفتیم آن را نمی‌پذیرند و از در خرده‌گیری می‌آیند و تا زمانی بیگانگی می‌نمایند ، ولی پس از دیری آن را گرفته و برنگ دیگری انداخته و بنام خود در اینجا و آنجا بزبان می‌آورند و یا برشته‌ی نوشتن می‌کشند. بدینسان هیچ سخنی نیک یا بد و سودمند یا بی‌سود ، از دستبرد اینان ایمن نتواند بود و همینکه یک گفته‌ای بیرون می‌آید پس از زمانی چند رنگ بخود گرفته و گوهر خود را از دست می‌دهد. ببینید اندازه‌ی گرفتاری چیست؟!.. از همه چیز چشم پوشیده‌اند و تنها باین خرسندند که خودسرانه جنبشهایی می‌کنند و در این نشست و آن نشست گردن می‌کشند و با سخنانی خود را می‌نمایند. بدینسان همه چیز را پایمال می‌کنند و همیشه هم از حال توده گله می‌دارند و پایان سخنشان آنست که «ما نمی‌شویم» و بیخردانه می‌پندارند جهان همواره چنین بوده است و چنین باید بود و لذت زندگانی جز خودسری و خودنمایی نبوده است.

در این چند ساله که پیمان را می‌نگاریم یکی از رنجهای ما همین بوده که نگزاریم با گفته‌های ما همان رفتار را کنند و بارها در این باره گفتار نوشته‌ایم ، و بااینهمه بسیاری چندان آزمندند که جلوگیری نتوانسته‌ایم. (1) بارها می‌بینیم یکی سخنی را که نوشته‌ایم با چیزهایی از خود درآمیخته و برنگ دیگری انداخته و گفتاری نوشته و در جایی بچاپ رسانیده ، و دیگری همان را با رنگ دیگری در بالای منبر سروده. ما همه برآن می‌کوشیم که اندیشه‌های پراکنده را از میان برداریم و اینهمه پافشاری می‌نماییم آنان می‌کوشند گفته‌های خود ما را بچند گونه میان مردم پراکنده گردانند.

در ده سال پیش هنگامی که ما از پیراستن زبان فارسی و درست گردانیدن آن سخن می‌راندیم کمتر کسی بما یاری می‌نمود. دیگران یا از در ایستادگی و کارشکنی می‌آمدند و یا چون خودشان پیشگام نشده بودند بیگانگی نشان می‌دادند و سپس که کوشش بنتیجه رسیده و اکنون گامهایی در آن راه برداشته می‌شود بیشتر کسان برآنند که هرچه می‌کنند خود کنند و هر یکی بیش از همه بخودنمایی می‌کوشد ، و در نتیجه‌ی همینست که راههایی را که ما می‌نماییم همه می‌خواهند برنگ دیگری اندازند و چنان کنند که گفته نشود از پیمان برداشته شده. (2)

ببینید کار به چه سختی است. زبانی ناتوان و درمانده که باید هرچه زود درستش گردانید ، ولی هر دستوری که می‌دهیم پس از دیری می‌بینیم رنگهای گوناگون بخود گرفته و با رویه‌های (3) نادرستی بکار می‌رود و بجای آنکه سودمند افتد زیان از آن برمی‌خیزد. (4) کدام کس است بچنین نامردیهایی تاب آورد و نومیدانه از میدان درنرود؟!.. آخر ای درماندگان چه می‌خواهید و درپی چه هستید؟!.. آخر با همه چیز هم بازی می‌کنند؟!.. آخر همه چیز را دستاویز خودفروشی می‌گیرند؟!.. یک کس در یک راهی یا باید پیش افتد و رنج برد و بدیگران راه نماید و یا چون کسی پیش افتاد و رنج کشید مردانه بهمراهی برخیزد و یاری دریغ نگوید. این رفتاری که شما پیش گرفته‌اید چیزیست که ما نمی‌دانیم چه نامی بآن دهیم و با چه زبانی بنکوهش پردازیم. آخر چه شده که پیروی از دانش بشما برمی‌خورد و آن را کمی خود می‌پندارید ولی چنین ننگین‌کاری را کمی خویش نمی‌شمارید؟!.. بیش از این دنبال نمی‌کنم و بیش از این نمی‌نویسم.

آنان را این بس که زشتی این کار را نمی‌دانند و زیان آن را درنمی‌یابند ، و با چنین درماندگی خود را بی‌نیاز از راه و راهنما می‌شناسند. کودکانی را می‌مانند که نه معنی زندگی را می‌فهمند و نه از راه پیشرفت آن آگاهند و جز درپی بازیگوشی نیستند.

👇


🔶 «تاریخ و پندهایش» ، احمد کسروی (بخش دوم : مشروطه)

🔸 11ـ2) چگونه تاریخ مشروطه پیراسته‌تر گردید (تکه‌ی دو از دو)


از همه‌ی جانسپاران یاد شود

کسانی از خوانندگان پیمان می‌گویند : «اینکه در دیباچه‌ی بخش دوم تاریخ آذربایجان نام حاجی رسول‌آقا صدقیانی و دیگران را برده‌اید کار بسیار بجاست. یک دسته جوانمردان از سر و جان گذشته و آنهمه زیان و رنج بردند این خود مایه‌ی خشنودی خداست که از آنان یاد کرده شود. ولی بهتر است که نامهای کربلائی علی‌مسیو و آقاجعفرآقا گنجه‌ای و آقامیرزا محمود اُسکویی و حاجی ‌رحیم‌آقا بادکوبچی [و] آقامیرزا حسین واعظ و حاجی ‌اسماعیل‌آقا امیرخیزی و آقاشیخ ‌اسماعیل هشترودی و آقاکریم اسکندانی و آقاشیخ علی‌اصغر قره‌باغی نیز برده شود که از پیشاهنگان آن راه بودند و مدتها با جان و دل می‌کوشیدند. بیچاره شیخ علی‌اصغر دانسته نشد بکجا رفت و چه بلائی بر سرش آمد. آقای معین‌الرعایا یکی از کسانیست که گذشته از کوششهای چندین ساله دارایی خود را در این راه از دست داد. زیرا در جنگهای سال 1326[ق] خانه و حجره‌ی تجارتی او هر دو را تاراج نمودند و آنچه در مدت سالهای دراز اندوخته بود همه را بردند. پس از همه یاد میرزا ابوالحسن حکیم را باید کرد که در روزهای نخستین اسلامیه بیچاره را گرفتار نموده و به تهمت بابیگری بکشتند. با آنکه بیچاره قرآن در بغل خود داشت و سوگندها خورده از آن تهمت بیزاری می‌جست.

کنون که یادی از آن روزها بمیان می‌آید باید این نامها را فراموش نساخت. یکی هم ختائیان که نام برده‌اید ایشان در جرگه‌ی مشروطه‌خواهان نبودند. مگر مقصودتان اشاره بزیانهایی باشد که در جنگ با روسیان دیدند». (1)

می‌گوییم : کسانی که نام برده‌اید برخی از ایشان را در تاریخ نام برده‌ایم و برخی دیگر را در جای خود نام خواهیم برد. با اینهمه از یادآوری شما خشنودیم. زیرا بسیار کسان با همه‌ی کوششهایی که کرده و رنجهایی که برده‌اند نامهای ایشان بر زبانها نیفتاده و چه‌بسا که ما نیز آنان را نشناسیم. این تاریخ که ما می‌نگاریم نارساییهای بسیاری را دربر خواهد داشت و این بر خوانندگان است که به برداشتن آن نارساییها بکوشند و یادآوریها از ما دریغ نگویند.

هرچه هست این را باور بکنید که ما را غرض از نگارش این تاریخ جز نشان دادن راستیها نیست و همی‌خواهیم جانبازیها و نیکوکاریها که کسانی نموده‌اند و دلیریهایی که از فرزندان این آب و خاک سر زده و هر یکی مایه‌ی سرفرازی ایرانیان می‌باشد بتاریکیها نیفتاده و از یادها درنرود و اینکه گاهی نکوهش این و آن را می‌نگاریم از ناچاریست. زیرا در تاریخ باید بد را بد نوشت و نیک را نیک.

آری کسانی از ما خواهند رنجید ولی چه می‌توانیم کرد؟! آیا می‌توان پرده بروی راستیها کشید و از نشان دادن نیک و بد بازایستاد؟!

درباره‌ی ختائیان چنانکه خودتان می‌نگارید مقصود اشاره بآن گزندها و خانه بر بادیهاست که در داستان جنگ روس و مجاهدان بهره‌ی آن خاندان گردید. آیا آنهمه زیان که این خاندان در راه ایرانیگری بردند درخور آن نیست که در تاریخ یاد کرده شود؟!


پابرگی :
1ـ خلاصه‌ی یادآوریهاییست که دو سه کسی از خوانندگان نموده‌اند. (پ)


.


دردها و درمانها ـ بخش ششم

(همبسته با این گفتار)
.


🔶 «دردها و درمانها» (احمد کسروی) ـ بخش ششم

🔸 خودسری (تکه‌ی هشت از یازده)


شاید کسانی برانداختن آنها را کار آسانی می‌شمارند ولی باید بگویم کار بس سختیست و دلیل آن اینکه دانشها با همه‌ی رواج شایان ، آنها را از میان برنداشته و بیش از این نتوانسته که آنها را سست گرداند. شما می‌بینید در اروپا با صدها دانشکده ، توریت و انجیل دست بدست می‌گردد و دسته‌های بزرگی از دانشمندان هنوز خواهان آنها می‌باشند و راستی اینست که آنان دانشها را به یک گوشه‌ی دل خود و این افسانه‌ها را بگوشه‌ی دیگر آن سپارده‌اند ، و این از آنجاست که دانشها جای دین را نتواند گرفت. آدمی در زندگانی به یک رشته دانستنیها و دستورها نیازمند است که دانشها از آن ناآگاه می‌باشد. اینست یک دانشمند با همه‌ی دانشهایی که اندوخته خود را نیازمند دین می‌شناسد و ناگزیر خود را بدامن چیزهایی می‌اندازد که آنها را جز پندارهای بیپایی نمی‌شناسد.

در این باره راستی آنست که تا این اندیشه‌های پراکنده و پندارهای مفت درمیانست مردمان رستگار نخواهند بود ، و از آنسوی تا یک شاهراهی برای زندگی باز نشود و راستیها و دستورهایی آموخته نگردد اینها از میان نخواهد رفت ، و از اینروست که ما در پیمان از یکسو با آن پندارهای بیهوده می‌جنگیم و از یکسو راستیهایی بجای آنها می‌گزاریم و این راه را گام بگام پیش می‌رویم.

ما درپی نتیجه‌ای می‌باشیم و در راه رسیدن بآن جدایی میانه‌ی تازه و کهنه نمی‌گزاریم. بااینهمه اگر شما خواهان گفته‌های تازه می‌باشید کمتر یکی از گفته‌های ما تازه نیست و ما کمتر سخنی را از دیگران می‌گیریم. بسیار زمینه‌هاست که کهنه است ولی گفته‌های ما در آن پاک تازه می‌باشد. این را برای مثل می‌نویسم : هزاران کسان از روان گفتگو کرده‌اند. دینداران و بیدینان و صوفیان و فیلسوفان همگی از آن بسخن پرداخته‌اند و صدها کتاب درباره‌ی آن نوشته شده. بااینهمه گفته‌ی ما درباره‌ی‌ آن بیکبار تازه می‌باشد و کسی تاکنون بجدایی میانه‌ی جان و روان پی نبرده و این را که آدمی دارای روان و جان هر دو می‌باشد و از دو سرشت جداگانه پدید آمده ندانسته. کتابهایی که از افلاطون و ارسطو و ابن‌سینا و نصیرالدین توسی و دیگران در این زمینه در دست است بخوانید خواهید دید که آدمی را دارای یک گوهر دانسته و آن را به تازی «نفس» نامیده‌اند و چون خواسته‌اند «تجرد» یا جز از تن بودن آن را نشان دهند به یک رشته سخنان ناروشنی برخاسته‌اند و گاهی خود خَستُوان شده‌اند که این سخنان درباره‌ی چهارپایان و دیگر جانوران نیز هست و جدایی میانه‌ی آنها با آدمی گزاردن نتوانسته‌اند. لیکن ما با دلیلهای بسیار ساده و روشن نشان داده‌ایم که آدمی جان و روان هر دو را دارد و جدایی میانه‌ی او با جانوران بسیار بسیار است.

آن گفتار ساده‌ای که ما بعنوان جان و روان نگاشته‌ایم از یکسو گوهر آدمی را نشان می‌دهد ، و از یکسو پاسخ روشنی بفلسفه‌ی مادی داده بی‌پایگی آن را روشن می‌گرداند ، و از یکسو انگیزه‌ی نیکخویی و بدخویی را بازمی‌نماید ، و یک کلمه بگویم یک راه نوینی را برای شناختن آدمی و دانستن معنی زندگانی می‌گشاید ، کنون شما آن را نیک بخوانید و نیک بیندیشید و چون فلسفه خوانده‌اید این را روشن گردانید که آیا کسی تاکنون آن را گفته است یا نه؟.. اگر گفته است که بوده و کجا گفته؟.. اگر نگفته آیا شما ایرادی بآن می‌دارید یا نه؟.. اگر می‌دارید آن را بنویسید و ما بی‌هیچ رنجشی در پیمان بچاپ خواهیم رسانید و خود می‌خواهیم بدانیم آیا آن را یک چیز تازه‌ای توانید شمرد یا نه؟..

بسخن خود بازگردیم. این یک نمونه‌ایست که چگونه اینان به هر چیزی نافهمیده و نااندیشیده ایراد می‌گیرند. پیمان پنج سال است پراکنده می‌شود و در این چند سال چندان پیش رفته است که اگر کسی بخواهد خواست او را بداند باید چند هفته (1) بآن پردازد و چیزهایی که نوشته شده بخواند. اینان همینکه یک صفحه از یک شماره را می‌خوانند زبان بخرده‌گیری باز می‌کنند. بلکه بسیاری آن را هم نخوانده بخرده‌گیری برمی‌خیزند و بدی آن را نمی‌دانند. دوباره می‌گویم اینان آن را نادانسته می‌کنند و تنها این می‌خواهند که بهیچ سخنی گردن نگزارند و رشته‌ی سرخودی را از دست نهلند.


پابرگیها :
1ـ این در سال 1318 گفته شده. پس از آن گفتارها و کتابهای دیگری بآنها افزوده گردید چنانکه برای دانستن خواست پیمان که سپس «پاکدینی» نام گرفت ، بجای «چند هفته» بجاست «چند ماه» گفته شود. ـ و


.


بویژه در داستان مشروطه که بنیاد آن در ایران با خون جوانان و شیرمردان گزارده شد و ما باید تاریخ آن را چنانکه بوده بنگاریم و کسانی را که با این جنبش غیرتمندانه نبرد نمودند نکوهش نماییم تا در آینده کسان دیگری بآرزوی دشمنی با این دستگاه نیایند و اندیشه‌ی برانداختن آن را نکنند ـ چنین کسانی بدانند که نامهاشان در تاریخ با چه زشتی یاد خواهد شد. به هر حال در همه‌ی این گفتگوها هرگز ننگی یا برخوردی ببازماندگان آن کسان درمیان نخواهد بود. هرگز نمی‌توان فرزندان را بگناه پدران گرفت. بویژه که این فرزندان پاکدل و ایراندوست باشند.

درباره‌ی امیربهادر جنگ آن عبارت را که نوشته‌ایم از روی کتاب «بیداری ایرانیان» است و گمان ندارم دروغ باشد. به هر حال انکار کردنی نیست که امیربهادر دشمن مشروطه بود و تا توانست با مشروطه‌خواهان نبرد نمود تا آنجا که مجلس بیرون کردن او را از تهران خواستار شد و او در قونسولگری روس بست نشست.

سپس هم در هنگام توپ بستن مجلس و در زمان استبداد کوچک او همه‌کاره‌ی شاه بود و عنوان سپهسالاری داشت.

ما می‌دانیم آنان این عذر را داشتند که چون از دیرزمان بسته‌ی دربار بودند در این هنگام از وفاداری و نمک‌شناسی می‌شماردند که دست از حمایت محمدعلی‌میرزا برندارند. ولی بایستی بدانند که محمدعلی‌میرزا در دشمنی‌ که با مشروطه نمود خیانت به ایران کرد و خیانت بخاندان خود کرد و خیانت باسلام کرد و هواداری از چنین کسی به هر عنوانی که باشد نکوهیده است.

پس از همه‌ی اینها نیکی و ستوده‌خویی شما نزد ما ارج خود را دارد. شما جوان هوشیار پاکیزه‌خوی می‌توانید در راه پاکدینی و ایراندوستی که ما زیر پا داریم همراهی نمایید و با کوششهای خود جبران بدیهای امیربهادر جنگ را نمایید.


.


🔶 «تاریخ و پندهایش» ، احمد کسروی (بخش دوم : مشروطه)

🔸 11ـ2) چگونه تاریخ مشروطه پیراسته‌تر گردید (تکه‌ی یک از دو)


در سالهایی که تاریخ مشروطه در ماهنامه‌ی پیمان نوشته می‌شد خوانندگان بسیاری بیاری آن برخاستند. کسروی در دیباچه‌ی چاپ دوم کتاب چنین می‌نویسد :


«سپاس خدا را که ما را فیروز گردانید ، و اینک بچاپ دوم این تاریخ آغاز می‌کنیم. چاپ نخست بنام «تاریخ هجده‌ساله‌ی آذربایجان» بپایان رسیده. زیرا هنگامی که آن را آغاز کردیم می‌خواستیم تنها پیشامدهای آذربایجان را ، از آغاز جنبش مشروطه‌خواهی تا هجده سال دیگر بنویسیم ، ولی چون بکار پرداختیم دیدیم جدا کردن رخدادهای تهران و آذربایجان و دیگر جاها از‌ هم نشدنیست. از آنسوی چون تاریخ را همراه مهنامه‌ی پیمان و کم‌کم بیرون می‌دادیم ، همینکه چند شماره از آن مهنامه بیرون آمد بسیاری از خوانندگان دلبستگی باین تاریخ نمودند ، و آگاهیهایی که می‌داشتند برای ما نوشتند ، و یادداشتهایی که از خودشان یا از دیگران در دست می‌داشتند برای ما فرستادند ، و همچنین با فرستادن روزنامه‌ها ، و‌ کتابها ، و ‌سندها ، و ‌پیکره‌ها ، یاری بسیار نمودند. می‌‌توان گفت یک تکانی درمیان یک دسته پدید آمد. با این همراهیها ما را جز آن نشایستی که به پیشامدهای همه جا ، از تهران ، و ‌آذربایجان ، و ‌گیلان ، و ‌دیگر کانونهای جنبش آزادیخواهی پردازیم. ... اینبود «تاریخ هجده‌ساله‌ی ‌آذربایجان» از نیمه‌ی راه خود ، رویه‌ی «تاریخ مشروطه‌ی ایران» گرفت ، و ‌اکنون چاپ دوم را بهمین نام که درستتر و بهتر است آغاز می‌کنیم ، و می‌باید دانست که در این چاپ بسیار داستانها و پیکره‌ها افزوده گردیده (بویژه در بخش یکم) ، و خود کتاب نوینی شده.»

برخی از خوانندگان کاستیها یا لغزشهایی را در آن تاریخ یادآور شده‌اند که به پیراسته‌تر شدنش یاری کرده. در اینجا دو تا از آنها را برای آنکه نمونه‌ای در دست باشد می‌آوریم :


امیربهادر جنگ

در صفحه‌ی70 تاریخ «هیجده‌ساله‌ی آذربایگان» از سطر 3 شرحی راجع باظهارات شادروان حسین پاشاخان امیربهادر جنگ مرقوم داشته بودند بدین ترتیب :

«در آن روزها که آقای طباطبائی و دیگران در تهران بجنبش برخاسته «عدالتخانه» می‌طلبیدند امیربهادر جنگ در پیش مظفرالدین‌شاه چنین می‌گفت : «اگر اعلیحضرت عدالتخانه بدهد من شکم خود را پاره می‌کنم»... و تو زنده بودی شکم خود را پاره نکردی!»

معلوم می‌شود نویسنده‌ی گرامی و ذیشأنِ تاریخ این جمله را «اگر اعلیحضرت ... الخ» از اشخاصی شنیده‌اند که همیشه علاقه دارند هر گونه نسبت بد و رکیکی باشد بدون ملاحظه بطرف مخالف خود استناد بدهند. این هم از جمله‌ هزاران هزار استنادات برخلاف واقع است که به امیربهادر جنگ داده‌اند.

در هر حال یادآوری می‌کند :

امیربهادر جنگ که چنین حرفی گفته است ولی نه در موضوع افتتاح عدالتخانه بمظفرالدین‌شاه که «من شکم خود را پاره می‌کنم» بلکه چندین سال پس از سپری شدن دوره‌ی مظفری در موقعی بمحمدعلی‌شاه گفته است : «... پس قبلاً شکم مرا پاره کنید.» اگر در ذکر وقایع بآن حوادث هم اشاره فرمودید البته در موقعش تذکر داده می‌شود.

تبریز ن. بهادری

آقای بهادری : در چند ماه پیش که من شما را در تهران دیدم از هوش و پاکدلی شما خرسند گردیدم. اگر مرا می‌شناسید که از خوشامدگویی و گزافه‌رانی بدورم ، باور کنید که مهر شما را در دل گرفتم. کنون هم از این نگارشتان رنجیدگی ندارم.

از نام بهادری چنین برمی‌آید که شما را با امیربهادر جنگ خویشی درمیانست و از خاندان او می‌باشید. در اینحال شما را می‌رسد که بر آن نگارش پیمان خرده بگیرید. ولی برادرانه این اندرز را از من بپذیرید که بد را بد باید گفت اگر از پدر خود آدمی باشد. امیربهادر جنگ و محمدعلی‌میرزا و دیگران مرده‌اند و کارشان بخدا افتاده و ما چه می‌دانیم که کنون در چه حالی هستند. شاید کسانی از ایشان نیکیهایی داشته‌اند که ما نمی‌دانیم و کنون بپاداش این نیکیها روانهای ایشان آسوده و خرسند می‌باشد.

چیزی که هست : در سرودن تاریخ کارهای بدی را که از گذشتگان سراغ داریم باید نکوهش نماییم تا آیندگان از آن پرهیز کنند و این نه بقصد بدگویی از آنان بلکه بقصد آنست که نیک را از بد جدا سازیم و همه را با یک دیده ننگریم تا نیکان در نیکیهای خود استوارتر گردند و بدان از بدیها دست بردارند.

👇


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
یاوریها به آسیب‌دیدگان خوی

این یک صحنه‌ی شورانگیزی از همدلی ایرانیان است. چنین شورهایی هرچه بیشتر باد!

در سال 96 و سپس در سال بعد زمین‌لرزه‌هایی شهر سر پل ذهاب را سخت لرزاند و آسیبهای بزرگی به شهر و مردمش رسید. در آن زمان مردم شهرهای ایران به یاری آسیب‌دیدگان شتافتند.

این روزها که در خوی مردم از گزند زمین‌لرزه در رنج و سختی بسر می‌برند سر پل ذهابیها با همه‌ی نداری و سختی زندگی ، وظیفه‌ی هم‌میهنی را فراموش نکرده دست یاوری بسوی هم‌میهنان خود دراز کرده‌اند.

این مرد کردزبان می‌گوید : امروز روز غیرت است ، روز همت است.

آفرینها بر غیرت و همتشان!
.


پابرگیها :
1ـ نگاه کنید به «آیین» یا «ما چه می‌خواهیم؟» (گفتار یکم). گرفتاریهای کشورهای غربی و علت بحرانهای اقتصادی آنجا در آیین (1933) و سپس در پیمان (سال یکم) شرح داده شده و نزدیک بودن جنگ میان کشورهای اروپایی و بازگشت بحران اقتصادی در غرب پیش‌بینی شده. در آیین شیوه‌ی درست زندگانی بکوتاهی بازنموده شد و این را پیمان در هفت سال نشر خود بسیار روشنتر گردانید.
از آنسوی خوانندگان می‌دانند که سرمایه‌داری در اروپا از زمان این نوشته (آغاز جنگ جهانی دوم) تاکنون تغییر بسیار کرده. اروپاییان بویژه پس از جنگ برخی کژیها و نارساییهای شیوه‌ی زندگانی خود را دریافته و دمادم به بهتر گردانیدن آن کوشیده‌اند. بااینهمه هنوز دیده می‌شود که این راهِ زندگانی دشواریها و بن‌بستهای «نهادی» خود را دارد و از این «بحران» رهایی نیافته بدامن بحران دیگری می‌افتد. همه‌ی اینها در گام نخست از شناخته نبودن آیین زندگانی است ـ آیین بخردانه‌ی زندگانی. در این زمینه همچنین توانید دفترهای «پیام بدانشمندان اروپا و آمریکا» و «انکیزیسیون در ایران» را بخوانید. ـ و


.


🔶 «دردها و درمانها» (احمد کسروی) ـ بخش ششم

🔸 خودسری (تکه‌ی هفت از یازده)


چنانکه گفتیم اینان به هر چیزی که رسند نافهمیده و نااندیشیده ایراد گیرند و این تنها برای آنست که نگرویدن خود را نشان دهند و من اینک مثالی برای آن در دست می‌دارم. یکی از پشتیبانان پیمان در مازنداران که خود جوان دانشمندیست چنین می‌نگارد :

یکی به پیمان ایراد می‌گرفت و چنین می‌گفت : دارنده‌ی پیمان در افکارش ساختمان تازه‌ای ندارد. گفتم دارد و اینها که تا امروز نوشته شده شالوده‌ی ساختمانهای تازه است و لیکن تا ساختمانهای کهن هزار سال پیش که در عقاید مردم خصوصاً شرقیها وجود دارد خراب نشود بجای آنها شالوده‌های تازه و عاقلانه نمی‌توان ریخت. فرض کنید پیمان شعله‌ی پرنوری را در کله‌ی کوهی هدف مقصود قرار داده و می‌خواهد بآنجا برسد ولی راهی درمیان نیست و در هر قدم به موانعی برمی‌خورد یک جا خندق است ، جای دیگر رودخانه‌ای عظیم است ، یک قدم آن طرف‌تر نشیب و فرازهای مهیب و خطرناک و دره‌های عمیق و هولناک و پست و بلندی زیاد ، درختان کهنسال و درهم و برهم ، بایستی تمام این موانع را بکوبد و صاف کند تا جلو برود. گفت برای این کار هم بیل و کلنگ و تبر لازم است که ندارد. گفتم کلنگ همان دلایل است که در پیمان اقامه می‌شود.

این پاسخیست که داده شده و بسیار بجاست و من می‌خواهم آن را روشنتر گردانم. از خرده‌گیر می‌پرسم آیا خواست شما از ساختمان تازه چیست؟!. اگر خود شما باشید چه ساختمان تازه‌ای بمیان آورید؟!. از اینکه ما در گفتار خود نام دین می‌بریم باشد که شما ما را بپای کشیشان و ملایان برده‌اید و چنان دانسته‌اید درپی همان چیزهای کهنیم ، و من برای آنکه شما را بیدار گردانم ناگزیرم مثلی یاد کنم : شما چون در اروپا درس خوانده‌اید نیک می‌دانید که در این دویست سال و سیصد سال چه پیشرفتهایی در کار دانش رخ داده و چه افزارهای بسیار شگفتی اختراع یافته. این هم می‌دانید که هر یکی از این افزارها مایه‌ی آسانی زندگانیست. مثلاً اتومبیل که اختراع کرده‌اند راه پیمودن را ده بر یک آسانتر گردانیده و ما راهی را که پنجاه سال پیش با درشکه ده‌روزه می‌پیمودیم اکنون با اتومبیل یک‌روزه می‌پیماییم. همچنین است راه‌آهن و تلگراف و تلفن و ماشینهای بافندگی و ریسندگی و تابندگی و کارندگی که هر یکی آسانیهای دیگری را در کار زندگی پدید می‌آورد. لیکن از آنسوی ما نیک می‌بینیم که از روزی که این اختراعها آغاز شده زندگی رو بسختی گزارده است و ما خود آگاهیم که آسایشی را که سی سال پیش در زندگی می‌داشتیم اکنون نمی‌داریم.

این چیزیست که خود اروپاییان در آن درمانده‌اند و می‌توان گفت که حال چیستانی پیدا کرده است. ما انگیزه‌ی این را بدست آورده‌ایم و راه چاره را هم دانسته‌ایم (1) و بخواست خدا بر آن می‌کوشیم که آیینی برای زندگی بگزاریم که دانشها سود خود را تواند داد و جهانیان بدانسان که می‌باید از آسایش بهره توانند یافت. این چیزیست که ما بآن می‌کوشیم و من نمی‌دانم شما آن را ساختمان تازه خواهید شمرد یا نه؟!.

این یک گرفتاری شده است که همینکه نام دین بمیان می‌آید کسانی رو ترش می‌کنند بی‌آنکه بدانند ما چه می‌گوییم و چه معنی از آن می‌خواهیم. اینان را باید نشاند و چنین گفت : ما هیچ نام دین نمی‌بریم. تو بگو آیا زندگی راهی می‌خواهد یا نه؟!. اگر می‌خواهد بگو ببینم چگونه باید بود؟!.

این پاسخ بسیار بجاست که ما تا نتوانیم این اندیشه‌های پراکنده و بیهوده‌ای را که بنام دین یا بنامهای دیگری در سرهاست ریشه کنیم هیچ کاری نخواهیم توانست. وانگاه ما درپی اینیم که مردمان را براستیها آشنا گردانیم و نخست باید این دروغها را از سرهای ایشان بیرون کنیم. بگفته‌ی شما اگر ما درپی ساختمان تازه‌ای می‌باشیم و می‌خواهیم مردمان را در زیر آن گرد آوریم باید نخست بکندن ساختمانهای کهن پردازیم ، وگرنه تا آنها هست مردمان از زیر آنها بآسانی بیرون نخواهند آمد.

👇


🔶 «تاریخ و پندهایش» ، احمد کسروی (بخش دوم : مشروطه)

🔸 10ـ2) بهانه‌ی «تاریخ‌نویس باید بیطرف باشد!» (تکه‌ی یک از یک)


این را شنیده‌اند که تاریخنگار باید برکنار (بی‌طرف) باشد ولی ببینید این جمله‌ را در چه راهی بکار می‌زنند : فلان ملا یا بهمان درباری که پیش پیروان و بستگان خود عنوانی داشته و جایگاه بلندی برایش می‌پنداشته‌اند ولی در جنبش مشروطه رفتارهای زشتی ازو سر زده و بچشمداشت پول و یا آرزوی دیگری خود را بمحمدعلی‌میرزا بسته و اینست ما در تاریخ بدیهای او را برشته‌ی نگارش می‌کشیم ناگهان می‌بینی فلان نواده یا بهمان خویشاوند او نامه‌ی درازی نوشته و در دیباچه‌ی آن یک رشته جمله‌های پربهایی را از اینجا و آنجا شنیده و در یاد داشته و به رخ ما کشیده : «تاریخنگار باید برکنار باشد ـ باید ارج بزرگان را دانست ـ هر کسی در اندیشه‌ی خود آزاد است» و مانند اینها. این گفته‌ها را دستاویز گرفته در پایان این می‌شود که چرا نام فلان مجتهد یا بهمان امیر بخواری برده شده است.

دسته‌ای را می‌بینیم چون بمن می‌رسند به یک رشته سخنانی می‌پردازند : «آقا درست قضاوت کنید. آن زمان دیگر بود و این زمان دیگر است کاری نکنید که زحمت ماها هدر برود» اینگونه جمله‌ها را می‌گویند و نتیجه آن می‌شود که چرا ستایشهای بیجا از اینان کرده نشده است.

کسی نمی‌گوید : اگر راست می‌گویی چرا خودتان تاریخ ننوشتید؟!.. چه بدند آن کسانی که از خودشان هیچ کاری برنمی‌آید و می‌خواهند دیگری نیز بکاری برنخیزد. از اینان اگر بخواهید یک گفتار آبرومندی بنویسند یک کتاب درستی بپردازند درمی‌مانند. همیشه هم زبانشان بر دیگران باز است. سی سال گذشته و تاریخ مشروطه نوشته نشده که همین یکی بهترین دلیل بر درماندگی ایشان می‌باشد و اکنون که ما رنج این کار را بر خود هموار کرده‌ایم و با راستترین زبان آن را بنگارش می‌کشیم باینسان خرده‌گیری می‌کنند. ما ناگزیریم این را یادآوری کنیم که کسانی که این تاریخ ما را نمی‌پسندند خودشان تاریخ دیگر بپردازند باین شرط که نوشته‌های ما را تاراج نکنند آن زمانست که اندازه‌ی شایستگی آنان دانسته خواهد شد. ببینید از چه کسی چشم دارند که راستیها را رها کرده بستایش یکمشت بدکرداران برخیزد؟!.


.

Показано 20 последних публикаций.