--------------------------------💉⚔🔪
#part_21
|•دیانا•|
از دیشب تا حالا قد پنج دقیقه هم چشمام برای خوابیدن گرم نشده بود و مدام فکر و خیال میکردم...دست خودم که نبود! درگیر بودم!
کلافه کنار تخت نشستم و کولهام رو روی زمین چپه کردم...
گندت بزنن دیان از بس که شلختهای...خورده برگهها یه طرف، آشغال خوراکیهام یه طرف دیگه! لا به لاشون هم هر از گاهی خودکار و مداد ناکار شدهای به چشم میخورد...پس جامدادیم کو؟
دل و رودهی زیپ جلوی کولهام رو بیرون ریختم اما انگار نه انگار! چلفتی شدی دیگه قراضه! چشمام رو بستم و کمی بخودم فشار آوردم...
خب، خب فکر کن ببین کدوم قبرستونی جاش گذاشتی...
دیروز که بردیش مدرسه شاید جا مونده اونجا یا شاید هم ونوس مثل همیشه وسایلات رو با خودش بار زده و برده!
دستام رو محکم روی صورتم کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم...با دیدن عقربهی ثانیه شمار خمیازهی بلند مدتی کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم.
تک ضرب ضعیفی به در وارد شد و بعدهم صدای خستهاش که نشون از شبزندهداری شدید میداد:
- دیان...نُهِ پاشو!
موهام رو به پشت گوشم فرستادم:
- بیدارم!
از جام بلند شدم و دفتر کتابهای مربوطه رو چپوندم ته کیفم که همزمان صدای داد و بیداد رهام بلند شد:
- صد دفعه بهت گفتم حق نداری پات رو بزاری تو آشپزخونه! اگه حالیت شد حیوون نفهم!
روز از نو روزی از نو...باز چشماش رو باز کرد و افتاد به جون حیوون بیچاره!
با کسلی یه راست از اتاق خارج شدم:
- شد یه روز آرامش داشته باشیم تو این خونه؟ باز چیشده؟
رهام اخماش رو درهم کشید:
- مگه نگفتم حق نداره از اتاقت بیرون بیاد؟ نگاه کن تو رو خدا، با نیم وجب قد چه گندی به آشپزخونه زده!
نگاه کوتاهی به نمکی انداختم که نشسته بود روی کاناپه و آبنباتچوبی میخورد...
دستم رو به کمرم زدم و شاکی، با ابروهای گره خورده گفتم:
- نمکی! هزار بار رهام؛ اسمش نمکی!
دستاش رو محکم روی صورتش کشید و موهای بلند مشکی رنگش رو به عقب هدایت کرد:
- یه چیزی بخور بعدهم آماده شو تا دیرت نشده برسونمت مدرسه!
با صدای بلند خندیدم و سر از تایید تکون دادم:
- عه؟ چه عجب شما رو بیکار گیر آوردیم جناب عقیلی! بهتون برنخورهها ولی محض اطلاع شیما برام راننده فرستاده، امروز هم دومین روزی که دارم باهاش میرم مدرسه!
با عصبانیت به سمت اتاق برگشتم که صدای متعجب رهام از پشت سرم بلند شد:
- راننده؟ شیما راننده فرستاده برات؟
با غضب به عقب برگشتم و با حرص گفتم:
- انقدر سرت به اون شرکت خراب شده گرمه که کلا هیچی از زندگی خودت سرت نمیشه!
انگشت شصتش رو روی لبش کشید و نیشخند مسخرهای زد:
- خوبه حداقل یکی از ما دوتا رو یادشه!
- گفت درخواست طلاق داده! رسیده دستت؟
وره وسیلهها رو رها کرد و پشت کانتر ایستاد:
- آره...رسیده!
با سستی چند قدمی به جلو برداشتم:
- میخواین جدا شین آره؟
نگاهش رو دوخت تو چشمام و با تعلل زمزمه کرد:
- آره!
نفسم رو پر شتاب بیرون فرستادم و اون غدهی سنگین عذاب آور بالا اومد...برای پنهان کردن اشکهام، با قدمهای بلند به سمت اتاق قدم برداشتم و به آویز روی کمد چنگ انداختم...
رهام با تن صدای نسبتا بلندی گفت:
- رانندهات رو میشناسم؟
آب دهنم رو به سختی پایین فرستادم؛ دستی روی صورتم کشیدم و مشغول پوشیدن لباسهام شدم:
- نه تازه کار! یه پسره جوون!
- پسره جوون؟
- آره! اسمش رو هم نمیدونم!
- لازم نکرده! از این به بعد خودم میبرمت و میارمت!
به تندی دکمههای مانتوم رو بستم:
- نمیخواد؛ به کارات برس اینجوری منم حداقل خیالم راحت که دیگه نه مزاحم شیما میشم نه تو!
تو درگاه قرار گرفت و دستش رو به در تکیه زد:
- این چه حرفیه بچه؟ تو کی مزاحم ما بودی؟
با حرص چشمام رو بهم فشردم:
- تو رو خدا رهام صبحم رو زهرهمارم نکن؛ بزار لاقل تو مدرسه حالم گرفته نباشه! حوصلهی نقش بازی کردن واسه دخترای مردم رو ندارم! از تظاهر خسته شدم میفهمی؟
نگاهش رو عصبی دور تا دور اتاق گردوند و همزمان صدای آیفون بلند شد...
کولهام رو برداشتم و به گوشیم چنگ انداختم.
- شب شاید دیر برگردم، یه جلسهی مهم کاری دارم!
نمکی رو با بستههای خوراکی داخل کیفم جاساز کردم؛ کنار رهام ایستادم و در نهایت با بوسیدن گونهاش گفتم:
- تازگی نداره این جمله! مثل برام مهمیهای همیشهات که به دروغ میگی! عادت کردم دیگه!
با مکث نگاه از روش برداشتم و با برداشتن گوشی آیفون خطاب به راننده گفتم:
- اومدم!
کتونیهای مشکی و زرد رنگم رو پوشیدم و شروع به بستن بندهاش کردم:
- از بس که دست دست کردی ثبتنام مدارس تموم شد! وقت کردی لا به لای مدلها و لباسها یه سر به مدارس غیر انتفاعی دوره دوم بزن!
سر از تایید تکون داد و زیر لب زمزمه کرد:
- مراقب خودت باش!
کمر راست کردم و کولهام رو روی دوشم انداختم:
- هستم؛ خدافظ!
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』
#part_21
|•دیانا•|
از دیشب تا حالا قد پنج دقیقه هم چشمام برای خوابیدن گرم نشده بود و مدام فکر و خیال میکردم...دست خودم که نبود! درگیر بودم!
کلافه کنار تخت نشستم و کولهام رو روی زمین چپه کردم...
گندت بزنن دیان از بس که شلختهای...خورده برگهها یه طرف، آشغال خوراکیهام یه طرف دیگه! لا به لاشون هم هر از گاهی خودکار و مداد ناکار شدهای به چشم میخورد...پس جامدادیم کو؟
دل و رودهی زیپ جلوی کولهام رو بیرون ریختم اما انگار نه انگار! چلفتی شدی دیگه قراضه! چشمام رو بستم و کمی بخودم فشار آوردم...
خب، خب فکر کن ببین کدوم قبرستونی جاش گذاشتی...
دیروز که بردیش مدرسه شاید جا مونده اونجا یا شاید هم ونوس مثل همیشه وسایلات رو با خودش بار زده و برده!
دستام رو محکم روی صورتم کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم...با دیدن عقربهی ثانیه شمار خمیازهی بلند مدتی کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم.
تک ضرب ضعیفی به در وارد شد و بعدهم صدای خستهاش که نشون از شبزندهداری شدید میداد:
- دیان...نُهِ پاشو!
موهام رو به پشت گوشم فرستادم:
- بیدارم!
از جام بلند شدم و دفتر کتابهای مربوطه رو چپوندم ته کیفم که همزمان صدای داد و بیداد رهام بلند شد:
- صد دفعه بهت گفتم حق نداری پات رو بزاری تو آشپزخونه! اگه حالیت شد حیوون نفهم!
روز از نو روزی از نو...باز چشماش رو باز کرد و افتاد به جون حیوون بیچاره!
با کسلی یه راست از اتاق خارج شدم:
- شد یه روز آرامش داشته باشیم تو این خونه؟ باز چیشده؟
رهام اخماش رو درهم کشید:
- مگه نگفتم حق نداره از اتاقت بیرون بیاد؟ نگاه کن تو رو خدا، با نیم وجب قد چه گندی به آشپزخونه زده!
نگاه کوتاهی به نمکی انداختم که نشسته بود روی کاناپه و آبنباتچوبی میخورد...
دستم رو به کمرم زدم و شاکی، با ابروهای گره خورده گفتم:
- نمکی! هزار بار رهام؛ اسمش نمکی!
دستاش رو محکم روی صورتش کشید و موهای بلند مشکی رنگش رو به عقب هدایت کرد:
- یه چیزی بخور بعدهم آماده شو تا دیرت نشده برسونمت مدرسه!
با صدای بلند خندیدم و سر از تایید تکون دادم:
- عه؟ چه عجب شما رو بیکار گیر آوردیم جناب عقیلی! بهتون برنخورهها ولی محض اطلاع شیما برام راننده فرستاده، امروز هم دومین روزی که دارم باهاش میرم مدرسه!
با عصبانیت به سمت اتاق برگشتم که صدای متعجب رهام از پشت سرم بلند شد:
- راننده؟ شیما راننده فرستاده برات؟
با غضب به عقب برگشتم و با حرص گفتم:
- انقدر سرت به اون شرکت خراب شده گرمه که کلا هیچی از زندگی خودت سرت نمیشه!
انگشت شصتش رو روی لبش کشید و نیشخند مسخرهای زد:
- خوبه حداقل یکی از ما دوتا رو یادشه!
- گفت درخواست طلاق داده! رسیده دستت؟
وره وسیلهها رو رها کرد و پشت کانتر ایستاد:
- آره...رسیده!
با سستی چند قدمی به جلو برداشتم:
- میخواین جدا شین آره؟
نگاهش رو دوخت تو چشمام و با تعلل زمزمه کرد:
- آره!
نفسم رو پر شتاب بیرون فرستادم و اون غدهی سنگین عذاب آور بالا اومد...برای پنهان کردن اشکهام، با قدمهای بلند به سمت اتاق قدم برداشتم و به آویز روی کمد چنگ انداختم...
رهام با تن صدای نسبتا بلندی گفت:
- رانندهات رو میشناسم؟
آب دهنم رو به سختی پایین فرستادم؛ دستی روی صورتم کشیدم و مشغول پوشیدن لباسهام شدم:
- نه تازه کار! یه پسره جوون!
- پسره جوون؟
- آره! اسمش رو هم نمیدونم!
- لازم نکرده! از این به بعد خودم میبرمت و میارمت!
به تندی دکمههای مانتوم رو بستم:
- نمیخواد؛ به کارات برس اینجوری منم حداقل خیالم راحت که دیگه نه مزاحم شیما میشم نه تو!
تو درگاه قرار گرفت و دستش رو به در تکیه زد:
- این چه حرفیه بچه؟ تو کی مزاحم ما بودی؟
با حرص چشمام رو بهم فشردم:
- تو رو خدا رهام صبحم رو زهرهمارم نکن؛ بزار لاقل تو مدرسه حالم گرفته نباشه! حوصلهی نقش بازی کردن واسه دخترای مردم رو ندارم! از تظاهر خسته شدم میفهمی؟
نگاهش رو عصبی دور تا دور اتاق گردوند و همزمان صدای آیفون بلند شد...
کولهام رو برداشتم و به گوشیم چنگ انداختم.
- شب شاید دیر برگردم، یه جلسهی مهم کاری دارم!
نمکی رو با بستههای خوراکی داخل کیفم جاساز کردم؛ کنار رهام ایستادم و در نهایت با بوسیدن گونهاش گفتم:
- تازگی نداره این جمله! مثل برام مهمیهای همیشهات که به دروغ میگی! عادت کردم دیگه!
با مکث نگاه از روش برداشتم و با برداشتن گوشی آیفون خطاب به راننده گفتم:
- اومدم!
کتونیهای مشکی و زرد رنگم رو پوشیدم و شروع به بستن بندهاش کردم:
- از بس که دست دست کردی ثبتنام مدارس تموم شد! وقت کردی لا به لای مدلها و لباسها یه سر به مدارس غیر انتفاعی دوره دوم بزن!
سر از تایید تکون داد و زیر لب زمزمه کرد:
- مراقب خودت باش!
کمر راست کردم و کولهام رو روی دوشم انداختم:
- هستم؛ خدافظ!
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』