🎀 نبض زن 💕

@nabzezan Нравится 6
Это ваш канал? Подтвердите владение для дополнительных возможностей



تعرفه و شرایط‌ تبلیغات 😍
👇
https://telegram.me/joinchat/DQ4I9UAY86aK65-fegabBQ

کانال دوممون😍
@nabzemard


🔴🔴👇 اینستاگرام ما👇 🔴🔴
https://www.instagram.com/nabzezan


غیر اخلاقی نداریم
🇮🇷 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷
Гео и язык канала
Иран, Фарси
Категория
не указана


Гео канала
Иран
Язык канала
Фарси
Категория
не указана
Добавлен в индекс
28.05.2017 15:25
реклама
TGStat Bot
Бот для получения статистики каналов не выходя из Telegram
SearcheeBot
Ваш гид в мире Telegram-каналов
TGAlertsBot
Мониторинг упоминаний ключевых слов в каналах и чатах.
90 893
подписчиков
~9.2k
охват 1 публикации
~202k
дневной охват
~37
постов / день
10.2%
ERR %
660.41
индекс цитирования
Репосты и упоминания канала
10926 упоминаний канала
0 упоминаний публикаций
1072 репостов
🤓 نبض رمان 📚
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🍼 نبض کودک 👶
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🤓 نبض رمان 📚
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
🤓 نبض رمان 📚
🍼 نبض کودک 👶
Каналы, которые цитирует @nabzezan
.
کارت سبز
دکتر اسدالله مهدوی
Reza Arashnia (Official)
Aramesh
Aramesh
Gimino
-
کارت سبز
♠فال چکاوک♠
تعرفه ها
♠فال چکاوک♠
کارت سبز
معجزات الهي
گذر زمان
LEMOXIN
بیتا
فروشگاه ساعت یونیک
گالری زیبایی باران
گذر زمان
Последние публикации
Удалённые
С упоминаниями
Репосты
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 17:49
خط قرمز هشتم :کسی را توی سرش نکوبید

👈 زمان بحث کردن با همسرتان، مثال زدن درمورد زندگی دیگران را فراموش کنید. اینکه شوهر خواهرتان چطور با همسرش رفتار می کند یا اینکه پدرتان چطور زندگی را می چرخانده، به مرد زندگی شما ربطی ندارد.

▪️اگر می خواهید از او و رفتارهای اشتباهش انتقاد کنید، آزادید! می توانید به او بگویید چرا با من این طور حرف زدی، چرا به قولی که دادی عمل نکردی یا چرا این کاستی در رابطه ما وجود دارد، اما هنگام مطرح کردن این موضوعات، نمی توانید برایش همه نمونه های موفقی که مثل او رفتار نمی کردند را مثال بزنید. یادتان نرود که زندگی شما، یک زندگی منحصر به فرد است که قانون ها و البته محدودیت های متعلق به خود را دارد و اگر افراد می توانستند یاد بگیرند که زندگی خود را مدام با دیگران مقایسه نکنند، دنیای شادتر و خوشایندتری می داشتیم

ادامه دارد ...

🎀 @nabzezan 👸
Читать полностью
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 17:47
Attached file
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 17:47
Репост из: .
اگر می خوای درآمدت چند برابر بشه
اگر می خوای طعم ثروتمند شدن رو بچشی
😍😍
اگه میخوای مهر سال بعد به امروزت افتخار کنی!

راهتو انتخاب کن و به جمع هزاران نفری که با آموزش های ۸ جلسه کلاس های پولسازی به موفقیت رسیده اند ملحق شو ...
.
✅ همین الان روی لینک زیر بزن و وارد کانال شو 👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAFENOYbhsr28V9vGMw
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 16:31
#باغی_زیر_باران

قسمت 58
ماشین را نگه داشت و من که قلبم از ‌ترس تند تند می‌زد، بلافاصله پیاده شدم.
هنوز زیاد دور نشده بود که دیدن ماشین سپهر بعد از عبور چند ماشین دلم را روشن کرد. جلو پایم ترمز کرد و من ذوق‌زده در حالی که پاهایم هنوز از ترس می‌لرزید، سوار شدم:
«وااای! اصلا فکرشو نمیکردم ببینمتون.»
برایم تعریف کرد که از همان ابتدای سفر در تعقیبم بوده است.
چند ساعت بعد به تهران رسیدیم و هنگامی که از او خواستم، مرا به خانه فرزاد ببرد با لبخندی آمیخته به تردید پرسید:
«مطمئنی برخوردی نمی‌کنه که ناراحت بشی؟»
گرچه جواب این سوال را خودم نیز نمی‌دانستم اما با اندوه جواب دادم:
«برام اهمیتی نداره. چون دوستش دارم.»

*

باغ در سکوتی اندوهبار فرو رفته بود و دل آسمان گرفته بود. دانه های درشت برفی که چند دقیقه پیش شروع به بارش کرده بود در هوا می‌رقصید و بر زمین سرد می‌نشست.
پرده‌های قرمز رنگ تمام پنجره‌های بسته کشیده شده بود. فضای خانه گرچه هنوز روز بود، کمی تاریک به نظر می‌رسید و مردی خسته و تنها سر در گریبان روی مبلی نشسته بود و به صدای تیک‌تاک عقربه‌های ساعت گوش می‌داد.
زیر چشمش کمی کبود بود و گوشه لبش زخم شده بود.
اندوه لحظه‌های تلخ و مرگبار جدایی چشمانش را خیسانده بود و عطش جای خالی اله جگرش را می‌سوزاند.
او عاشقانه در روز سرد و بی‌خاطره به سوگ نشسته بود و به بدبختی‌هایش می‌گریست.
آرزو می‌کرد ای‌کـاش هرگز دل به دختر شادی که روزی به آن خانه پا گذاشته بود، نمی‌سپرد. چه شبها لحظه‌های بی‌تاب شبانگاهان با چشمانی اندوهبار بر بستر دخترک نشسته بود. برای او حتی آرزوی یک لحظه با اله بودن هم خودخواهی بود.
چرا این همه تاریکی و تنهایی باید از آن او می‌بود؟
طاقتش دیگر تمام شده بود. صورتش را با دستهایش پوشاند و با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود زجّه زد، و لحظاتی بعد در حالی که می‌دانست باید بپذیرد که تنهاست، اشک‌هایش را زدود.

*


آرام وارد خانه شدم و بی‌صدا تا جلو در ساختمان رفتم. برفی را که بر سر و لباسم نشسته بود، تکاندم و نگاهی به پنجره‌ها انداختم.
همه پرده‌ها کشیده شده بودند. آرام چمدان سنگینم را تا بالای پله‌ها حمل کردم و مثل دزدها وارد ساختمان شدم.
در حالی که کفش‌هایم را در می‌آوردم، چمدانم را گوشه راهرو گذاشتم و در از دستم رها شد و محکم به هم خورد.
صدای در باعث شد ناخودآگاه چشمانم را ببندم.«همیشه گند می‌زنی دختر!»
دزدانه چشمم را باز کردم و با دیدن فرزاد که در ابتدای راهرو ایستاده بود، خودم را جمع و جور کردم. با لبخندی از سر ترس و دلهره سلام دادم.
حسابی از دیدنم تعجب کرده بود. من هم همینطور، چون اصلا نمی‌فهمیدم کبودی دور چشمش به چه علت است و آن زخم گوشه لبش چیست.
او مثل همیشه سعی داشت بی‌تفاوت نگاهم کند و من در حالی که وانمود به خنده می‌کردم، پرسیدم:
«تنهایی؟...خب البته حتماً تنهایی دیگه... من... راستش یعنی فکر کردم که (به قدری جدی نگاهم می‌کرد که نفسم به زحمت بالا می‌آمد.) چی به سرت اومده؟ (اشاره‌ای به چشمش کردم:) خوردی زمین؟!»
«مگه حاجی نیومد دنبالت؟»
سر جا وا رفتم تقریبا می‌توانستم حدس بزنم چه روی داده است:
«حاجی؟!... . اونا این بلا رو سرت آوردن؟ باور کن من حرفی به حاجی نزدم. دیشب نگین بی‌خبر با حاجی تماس گرفته بود... .»
نگاهش غرق در عطوفت بود، اما نمی‌دانم چرا دلش می‌خواست آنقدر جدی به نظر برسد:
«از دست حاجی فرار کردی؟»
چند لحظه مات ماندم و در حالی که هنوز در ذهنم جواب به درد بخوری پیدا نکرده بودم، دستی تکان دادم و گفتم:
«خب فرار که نه...، ولی... .»
«اصلا کار درستی نکردی. حتما تا حالا خیلی جاها دنبالت گشته.»
دیگر داشت از آن همه جدیت گریه‌ام میگرفت. به زحمت لبخند کمرنگی بر لب نشاندم و آرام و بااحتیاط به او نزدیک شدم. مقابلش که ایستادم، نگاهم را چند لحظه به او دوختم انگشتم را آرام روی زخم لبش گذاشتم. تکانی خورد و سرش را عقب کشید. با حسرتی عاشقانه نگاهم را به آن چشم‌های غم‌زده دوختم... .

*


حتی فرزاد هم دیگر توان مقاومت در برابر آن نگاه معصومانه را نداشت. نگاه سرخ اله قلبش را می‌شکست. اشکی از گوشه چشم دخترک لغزید و فرزاد نمی‌خواست و نمی‌توانست بیش از آن او را بیازارد.
اله صورت او را در میان دستهای سردش قاب گرفت و در سکوتی شیرین و در تاریک و روشن فضا لب‌های لرزانش را از هم گشود. روی سر پنجه پایش آرام بلند شد و با ترس به فرزاد نزدیک شد.

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 23 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل رمان‌های باغی زیر باران و قناری خاموش 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
Читать полностью
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 15:36
رفتن که همیشه
دست تکان داد نیست
همیشه با خداحافظ گفتن همراه نیست
می‌شود بمانی اما رفته باشی!
چقدر دورمان پُر است
از مانده های رفته!

#حامد_نیازی
🎀 @nabzezan 👸
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 15:36
Репост из: Неизвестно
✅ #فروش_مهره_مار🐍 #قوی_تضمینی
✔️ گشایش.بخت
✔️ افزایش.رزق.و.روزی
✔️ رسیدن.به.معشوق
✔️ فروش.ملک
✔️ باطل.سحر
💳 #شناسنامه_دار
✅ #پرداخت_درب_منزل


گرفتن ذکر و دعا های مخصوص 👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEGdvokDOzygx5nEBw
جهت مشاوره و خرید تماس بگیرید
☎️ ( 09211703267)
🆔 @karimifar
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 14:38
گله‌ها و ناراحتی‌های خود را، با متانت و نرمی با شوهر تان در ميان بگذاريد...

در مواقع ناراحتی، گله خود را اظهار نكنيد. تحمل كنيد تا وقتی شما و شوهرتان در آرامش روحی و خيالی هستيد، آن وقت ناراحتی خودتون رو بگيد و زمانی كه، شما و شوهرتان
تنها باشيد.

اينكه لحن حرف زدن شما، تند نباشد و بوی تحكم وبرتری جویی ندهد.

اينكه طريقه گفتن شما طوری باشد كه واقعا يک راست برويد سر اصل مطلب و ساعت‌ها مقدمه چينی نكنيد و رنجش خود را به شوهرتان بفهمانيد.

مثلا بگوييد: "من از اين كه تو فلان حرف رو پيش خانواده‌ات به من زدی رنجيده خاطر شدم." و در ادامه بگوييد: "چه خوب بود كه اگر هم حرفی داری، وقتی تنها هستيم به خودم بگویی" و...

🎀 @nabzezan 👸
Читать полностью
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 14:06
✖️تداخل های غذایی خطرناک :

شیر و گوشت
شیر و ماهی
تخم مرغ و ماهی تازه
سرکه با برنج
سرکه با ماش
خربزه و عسل
سرکه با حلیم
انار و حلیم
فراوردهای لبنی و ترشیجات

🎀 @nabzezan 👸
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 14:06
Репост из: Неизвестно
🔵 قرعه کشی #لاتاری گرین کارت آمریکا هر ساله توسط اداره مهاجرت آمریکا به منظور حفظ تنوع نژادی برگزار می شود، کشور ایران سالانه 4500 سهمیه گرین کارت دارد

برای ثبت نام روی لینک زیر کلیک کنید 👇
https://www.cartesabz.net/register

مشاوره رایگان 👇
🆔 @cartesabz_net
📞 02146084485
📞 09391324467
عضویت در کانال 👇
telegram.me/cartesabz
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 13:52
همسرتان رابه راحتی ببخشید
زن وشوهرهایی که راحت میتوانندبه خاطر مسائل کم اهمیت یکدیگرراببخشندرابطه عاطفی طولانیتروقویتری باهم دارند.
وگرنه به مروردچار طلاق عاطفی میشوند

🎀 @nabzezan 👸
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 12:33
ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻧﺪ.

ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺸﺐ، ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟»
ﺩﻭﻣﯽ: «ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»

ﺍﻭﻟﯽ: «ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ.»


از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت می‌کردند.

ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﻣﯽ: «ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ؟»

ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺑﺮﻕ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﺸﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ. ﺷﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻢ.»

ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺧﻼﻗﯽ:
گول شکل ظاهری زندگی دیگرانو نخورید!

🎀 @nabzezan 👸
Читать полностью
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 12:33
Репост из: Неизвестно
✔️ دنیـــای 69 تومنی 👆

💥💥💥💥

هرچی بخوای ، اینجا نصف قیمته با گارانتی تعویض h!!!!

👇👇👇
telegram.me/joinchat/AAAAAEOMT_rOXy5sE2pyyg
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 11:11
📌قدرت اصلی یک ازدواج موفق از طریق کیفیت روابط جنسی آن تامین می شود.

👈 زن و شوهرهای شاد تعریف مشترکی از رضایت جنسی دارند و نگرانی های آنها در مورد روابط جنسی کمتر است.

🎀 @nabzezan 👸
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 11:11
Attached file
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 11:11
#عمل_بینی با قیمت کاملاً استثنایی
✅بدون‌ عوارض با حفظ تنفس و غیر قابل بازگشت

🔴ارتباط با منشی و مشاوره رایگان👇
🆔 @drmahdavi_rhino
☎️ +982188662043
📞 +989904100573

🔴 کانال جراحی‌های دکتر مهدوی👇
t.me/dr_asad_mahdavi
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 10:33
📌بعضی خانوما وقتی شوهرشون وارد خونه میشه قبل از اینکه به صورتش نگاه کنن به دستاش نگاه میکنن که ببینن آقا اقلامی را که سفارش داده خریده یا نه... و به جای اینکه بهش خداقوتی چیزی بگن، بهش غر میزنن که چرا فلان چیزو نخریدی یا چرا فلان چیزو خریدی....

خانوما....
لطفا لطفا وقتی درو باز میکنید به روی شوهرتون،

▪️اول از همه به چهره ش نگاه کنید و یه لبخند محبت آمیز بهش بزنید
▪️بهش خوش آمد بگید
▪️بهش دست بدید حتی ببوسیدش
▪️حتی درآغوشش بگیرید.... چه اشکالی داره؟؟
▪️بعدش هم اگر چیزی خریده وسایلو از دستش بگیرید و ازش تشکر کنید
▪️از چیزهایی که خریده تعریف کنید
▪️بهش حس تامین بدید و بگید که چقدر چیزهایی که خریده نیاز بود

مثلا بعضیها وقتی همسرشون خرید میکنه خانوم تا درو به روی آقا باز میکنه نه تنها از همسرش استقبال خوبی نداره بلکه با کنایه و تیکه با شوهرش حرف میزنه مثلا :
چه عجب تو یه بار دست پر اومدی... چشم نخوری!!!

آفتاب از کدوم طرف دراومده
و.....

👈 جالبه بدونید ممکنه از روی بدی هم این حرفو نزنن
بلکه از روی ناآگاهی و فقر دانش همسرداری اینجوری میگن... و نمیدونن چقدر حرفشون اشتباهه

خانوما ادبیاتی که به کار میبریم تو مکالمه با همسرمون خیلی مهمه... خانوم وقتی همسرش خرید میکنه باید بگه :

عزیزم ممنون چقدر زحمت کشیدی
وای چقدر دلم انار میخواست مرسی...
اتفاقا شیرمون تمام شده بود چه خوب که یادت بود بخری

نه اینکه با طعنه و نیش و کنایه باهاش صحبت کنه..... که اتفاقا نتیجه ی عکس هم داره

🎀 @nabzezan 👸
Читать полностью
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 09:34
📌نکاتی برای داشتن شکمی صاف و بدون چروک بعد از زایمان

▪️نوشیدن آب زیاد
▫️تغذیه کودک با شیر مادر
▪️انجام فعالیتهای ورزشی مناسب به طور منظم
▫️پروتئین مصرف کنید
▪️استفاده از اسکراب لایه بردار
▫️ماساژ پوست با استفاده از لوسیون مخصوص
▪️استفاده از رژیم غذایی مناسب به طور مداوم
▫️افزایش استقامت بدن
▪️ذهن سالم داشته باشید.

🎀 @nabzezan 👸
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 09:34
Attached file
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 09:34
Репост из: اپليكيشن كُمُدا
👗با کُمُدا هم بفروش هم بخر! 😳😎

می‌دونی تا الان کلی دختر باحال از طریق کمدا تونستن چیزای اضافی کمدشون رو تبدیل به چندین میلیون تومن پول نقد کنن؟؟؟

تو این گرونی کُمُدا بهت کمک می‌کنه تو محیط امن خرید و فروش کنی.

🔥اپلیکیشن کُمُدا رو نصب کن🔥
👇👇👇👇
https://bit.ly/32UU7fl
https://bit.ly/32UU7fl
https://bit.ly/32UU7fl
🎀 نبض زن 💕 25 Sep, 09:33
#قناری_خاموش

قسمت 162
خنده ام را خوردم و لیسی به لب نوچ شده ام زدم.
- شنیدن این حرفا از زبون تو خیلی خوبه، اون قدر خوب که مطمئنم می کنه تا آخر عمر خوشبختم.
چشم های شب رنگش مانند یک آیینه شد، آیینه ای که تمام حس هایمان به هم را منعکس می کرد.
- خیلی خوب حرف می زنی.
صدایش مثل یک نسیم دل انگیز در گوشم پیچید. لب پایینم را کمی جلو دادم و با ناراحتی آه کشیدم.
- این حال رو دوست دارم، کاش تا ابد ادامه داشت.
دستش روی دستم نشست.
- یکم تحمل کن، اون وقت این حال رو ابدی می کنیم.
لحن پر از اطمینانش دلگرمم کرد، او می تواست که همه ی موانع را کنار بزند، به او و علاقه اش ایمان داشتم.
بعد از خوردن بستنی طوفان مرا به خانه رساند، زمانی که می خواستم پیاده شوم، تمام حالاتش ناراضی بودن را فریاد می زد ولی چیزی نگفت.
* * * * *
همان طور که مامان بالای سرم غر می زد، شال را روی سرم مرتب کردم و بعد از انداختن آخرین نگاه به آیینه، از جا بلند شدم.
- من آماده ام، بریم.
مامان چشم غره ای نثارم کرد و جلو تر از من اتاق را ترک کرد. با بیرون رفتنم از اتاق، بابا از روی مبل بلند شد و به سمتم آمد.
- می بینم حسابی خوشگل کردی.
لبخند پر ذوقی از تعریف بابا روی لبم نقش بست.
- واقعاً؟ خوب شدم؟
بابا دستش را دور شانه ام انداخت و با هم به سمت در رفتیم.
- معلومه که خوب شدی، به خودم رفتی.
خندیدم و در گوشش زمزمه کردم:
- اگه مامان این رو بشنوه، همین جا هر دومون رو ترور می کنه.
بابا هم به آرامی من جواب داد:
- پس خدا رو شکر که نشنید.
تمام طول راه را با بابا شوخی کردم و خندیدم.
با پارک کردن ماشین بابا در پارکینگ، تند پایین پریدم و به حیاط با صفای بابا بزرگ در اواسط پاییز چشم دوختم. همراه با مامان و بابا وارد خانه شدم و بعد از سلام و احوال پرسی با همه، بعد از ندیدن بچه ها پرسیدم:
- پس بقیه کجان؟
عمو همان طور که از میوه های پوست کنده ی زن عمو می خورد، جواب داد:
- کجا می خواستی باشن؟ همون جای همیشگی.
《آهانی》 گفتم و به سمت تک اتاق روی پشت بام رفتم. وقتی نزدیک شدم، صدای خنده هایشان از پشت در شنیده می شد و همین لبخندم را عمیق و خیالم را راحت تر کرد، مثل این که خانواده امان داشت به ساحل آرامش می رسید.
آرام و بی صدا جلو رفتم و در را باز کردم، هیچ کس متوجه حضورم نشد، داخل شدم و در را محکم بستم. با صدای بسته شدن در، حواس همه جمع من شد. با شیطنت نگاهشان کردم و کنار رامبد نشستم، رامبد دست دور شانه ام انداخت و گونه ام را بوسید. رها خصمانه سیبی به طرفم پرت کرد.
- این همه مدت کجا بودی؟
سیب را گرفتم و گازی به آن زدم.
- خونه.
ادایم را در آورد و بعد شاکی تر از قبل از ادامه داد:
- پس چرا هر وقت با زن عمو حرف می زدم، می گفت تو نیستی؟
رستاک گفت: 《خودت رو حرص نده عزیزم، نمی خوای روز عروسیمون جوش بزنی؟》
رها چشم غره ای برایم رفت و دیگر ادامه نداد. بقیه هم بعد شروع به گله و شکایت کردند که در آخر رامبد گفت: 《این قدر خواهرم رو اذیت نکنید》.
همه با سوت و دست زدند و رامبد مرا بیشتر به خودش فشرد. به پیشنهاد رها بطری برداشتیم تا جرات و حقیقت بازی کنیم. راستین اولین کسی بود که بطری را چرخاند، سر بطری به سمت من و ته آن به سمت رستاک ایستاد. دست هایم را به هم مالیدم و با شیطنت نگاهش کردم.
از نگاه من حالتی ترسیده به خودش گرفت.
- از این نگاه خبیثت معلومه که نقشه ی شومی تو سرت داری! حقیقت رو انتخاب می کنم.

ادامه دارد...

نویسنده : نگین صحرا گرد

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 23 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل رمان‌های باغی زیر باران و قناری خاموش 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
Читать полностью