داستان های یک فروشگاه

@mehrdad15301 Нравится 0
Это ваш канал? Подтвердите владение для дополнительных возможностей

مدیر یک فروشگاه بزرگ هستم اینجاخاطراتم را می نویسم
ادرس وبلاگ: mehrdad1530.blogsky.com
https://telegram.me/HarfBeManBot?start=MTAzOTI2ODA1
Гео и язык канала
Иран, Фарси
Категория
не указана


Гео канала
Иран
Язык канала
Фарси
Категория
не указана
Добавлен в индекс
29.06.2017 23:19
реклама
SearcheeBot
Ваш гид в мире Telegram-каналов
Telegram Analytics
Подписывайся, чтобы быть в курсе новостей TGStat.
TGStat Bot
Бот для получения статистики каналов не выходя из Telegram
817
подписчиков
~514
охват 1 публикации
~1.8k
дневной охват
~4
постов / день
62.9%
ERR %
0.24
индекс цитирования
Репосты и упоминания канала
Каналы, которые цитирует @mehrdad15301
weed_lash | ویدلش
weed_lash | ویدلش
قرمزِ کوچک
قرمزِ کوچک
قرمزِ کوچک
weed_lash | ویدلش
قرمزِ کوچک
Gilbert notes
Andiamo!
مُخَنَّث
Andiamo!
Andiamo!
So Far Away
So Far Away
So Far Away
عصیان
عصیان
■ کانال اصفهانی ها ■
عصیان
عصیان
weed_lash | ویدلش
عصیان
Последние публикации
Удалённые
С упоминаниями
Репосты
زاینده رود را دوباره بسته اند امروز صبح به قصد دوچرخه سواری به کنار رودخانه رفتم و ساعتی کنار رودخانه نشستم.‌به ماهی ها و آبزیان که سعی بیهوده و عبثی برای زنده ماندن می کردند؛ نگاه می کردم. ماهی ها از این چاله به آن چاله فرار می کردند. خیال می کردند در گودال کناری آب بیشتری برای زندگی هست ولی اشتباه می کردند. آنجا هم آبی نبود. برخی دیگر از ماهی ها که در منطقه ای تخت از رودخانه بودند و چاله ای آنجا نبود که به آن فرار کنند مثل اینکه روی ماهیتابه مشغول سرخ شدن باشند بالا و پایین می پریدند. حتی من یک مارآبی بزرگ دیدم. ظاهرا او باهوش تر بود چون به سرعت به سمت پایین دست در حال فرار بود.رودخانه شبیه این فیلم های فاجعه زده شده بود که همه برای نجات خودشان در حال فرار هستند. جنب و جوش عظیمی در بستر رودخانه دیده می شد همه آبزیان به نوعی تقلای بیهوده ای برای فرار از مرگ داشتند. مردم و رهگذران هم با چشمانی مبهوت برای هزارمین بار مرگ حیات در بستر رودخانه را تماشا می کردند. نمی دانم چه چیزی این بلا را سر این شهر آورده است. ولی ای کاش اینجا اصلا رودخانه ای نبود که ما اینقدر شاهد مرگ جانداران باشیم.تماشای مرگ دردناک است. حتی اگر مرگ یک ماهی کوچولو باشد....
@mehrdad15301
Читать полностью
امروز توی یخچال نوشیدنی ها چشمم به نوشابه کوکاکولا افتاد. روی آن نوشته تحت امتیاز شرکت اصلی در نیویورک.مطلب جالب اینکه در موقعیت فعلی اگر ما حتی از آمریکا بخواهیم دارو بخریم دولت این کشور از فروش آن به ما جلوگیری می کند. آنوقت چگونه است که شرکت کوکاکولا که نه تنها یک برند آمریکایی است بلکه مثل مک دونالد و استارباکس سمبل اقتصاد سرمایه داری آمریکا است تمام بازار نوشابه کشور را در اختیار دارد؟ البته این شرکت در همین کشور نوشابه را تولید می کند که اهمیتی ندارد. بحث بر سر "برند" است. زمانی بود که برند زمزم نه تنها بخش بزرگی از بازار نوشابه کشور را در اختیار داشت که به خاطر اسم آن در برخی کشورهای عربی هم طرفدار داشت. ولی کوکاکولا تمام برندهای ایرانی نوشابه را نابود کرد.در همین راستا یکی از کارگرهای ما یک مدل سیگار خارجی می کشد. از او پرسیدم قیمت یک پاکت از آن چند است که گفت بین ۳۵۰۰تا ۴۰۰۰تومن. شگفت زده شدم یک پاکت سیگار خارجی با دلار ۲۷۰۰۰تومان به قیمت ۳۵۰۰ تومن به دست جوان های این مملکت می رسد. در حالیکه قیمت یک بطری شیر ۶۰۰۰ تومان است. یعنی قیمت یک بطری شیر بیشتر از قیمت یک پاکت و نیم سیگار است! استعمار پیچیده تر از آن چیزی است که فکر می کنیم. گاهی در حالیکه مشت ها را گره کرده بر ضد آن شعار می دهیم متوجه نیستیم که دستان او در جیبمان است!
@mehrdad15301
Читать полностью
پاییز فصل زیبا و شاعرانه ای است. ولی برای من فصل بی حوصلگی هم هست. بخصوص وقتی سرکار هستم. بخصوص آنجایی که هر وقت فک می کنی ساعت نه است ولی وقتی سر می چرخانی و ساعت را می بینی متوجه می شوی هنوز هفت هم نشده است.عقربه ها جلو نمی روند. شب ها بلند است این شب های بلند برای انانی که می توانند از آرامشش استفاده کنند غنیمت است. ولی برای ما که سرکار هستیم شب ها گاهی دلگیر می شود. یاد دوچرخه سواری می افتم. من گاهی تابستان ها ساعت سه یا چهار صبح برای دوچرخه سواری می روم. و در حالیکه مست لذت از هوای مطبوع و موسیقی هستم عده ای را می بینم که دیرشان شده و برای رسیدن به سرویس می دوند در حالیکه خمیازه می کشند و سخت کسل و گرفته هستند. و یا رفتگرهای مظلومی که چهار صبح در سکوت شب پارک ها و معابر را جارو می کشند. و نهایتا به این می رسیم که لذت دو بخش دارد نیمی از آن خارج از ماست و نیمی از آن، قدرت درک لذت است. حس می کنم قدرت درک لذت از فصل زیبای پاییز در من کاهش یافته است!
Читать полностью
این عکس روز ۲۲بهمن ۵۷ را نشان می دهد که چند دختر جوان بخاطر انقلاب خوشحالند و به مردم گل می دهند. درباره این عکس می شود حرف زیاد زد. ولی چیزی که برایم جالب است مد زمستانی دختران در چهل سال پیش است. اگر به کفش ها پالتو و مدل مو این دختران نگاه کنید می بینید که ما حتی در مد لباس هم عقب مانده ایم. آن چیزی که من در لباس جوان ها این روزها در خیابان ها می بینم نوعی بی هویتی و ابتذال است که با وقاری که در لباس دختران در عکس بالا می بینید اصلا قابل مقایسه نیست.
Читать полностью
گم کردن و فراتر از آن گم شدن چیز عجیبی است.مثلا الان که با شما حرف می زنم سوئیچ ماشینم را گم کرده ام و فردا ۸ صبح هم کار واجبی دارم و نمی دانم چکار کنم.یعنی نمی دانم سوئیچ را کجا گذاشته ام. گم کردن تابعی از اهمیت است. یعنی شما هر چقدر برای اجسام اهمیت کمتری قائل باشی آنها را بیشتر گم می کنی. همانطور که احتمال اینکه خودکار را گم کنی از احتمال اینکه انگشتر طلایت را گم کنی بیشتر است. شاید واقعا برای ماشینم ارزشی قائل نبوده ام که کلیدش را گم کرده ام. البته تا حدی درست است. من هیچ وقت ماشین باز نبوده ام. البته به غیر از" گم کردن"؛" گم شدن" مسئله بزرگتری است. من از آن آدم هایی هستم که زیاد گم می شوم. یعنی اگر کسی آدرسی به من بدهد و بخواهم آن را پیدا کنم واقعا راحت پیدا نمی کنم. آدم بی هوش و خنگی هم نیستم ولی آدرس را به سختی پیدا می کنم. شاید مکان یابی احتیاج به رادار و شمی دارد که فاقد آن هستم. البته این برایم هیچ اهمیتی ندارد چون بالاخره آدرس با پرس جو پیدا می شود. ولی گاهی آدم کسی را گم می کند یا اصلا خودش گم می شود. من تجربه گم کردن آدم ها را داشته ام آنها را پیدا نکرده ام بلکه فراموش شده اند. ولی گاهی حس می کنم خودم را گم کرده ام. صبح صبحانه می خورم می روم سرکار ظهر می آیم ناهار می خورم و دوباره سرکار می روم تا آخر شب. شاید یک کتابی بخوانم. فیلمی ببینم. مسافرتی هم بروم. ولی این مشکل را حل نمی کند با خودم فکر می کنم همین جوری روی همین ریل در حالیکه سرمان به ترامپ و دلار و بورس و قیمت تخم مرغ....اینها گرم است می رویم تا عمرمان تمام شود.ما گم شده ایم‌.یعنی زندگی این چیزی نیست که ما روی ریل آن هستیم. من که عمیقا معتقدم که گم شده ام. ولی راهی برای پیدا شدنم سراغ ندارم. یا به عبارتی صادقانه تر؛ شجاعت آن را ندارم که خودم را پیدا کنم...
@mehrdad15301
Читать полностью
سپیده بود که درب زندان باز شد. سه مرد‌، که دو نفر از آنها جثه بزرگی داشتند و لباس نظامی پوشیده بودند و صورتشان را پوشانده بودند وارد زندان شدند. زندانی خواب و بیدار بود. چهره آن سه مرد را که دید؛ با خودش گفت بالاخره وقتش رسید. ناگهان سردش شد و تعجب کرد که در آن هوای تابستانی می لرزد. مو به تنش سیخ شده بود. دندان هایش به هم می خورد آن مردی که ماسک به چهره نداشت گفت: می خواهید با خانواده خودتان تماس بگیرید؟ زندانی گفت: نه دوباره پرسید گرسنه تان هست چیزی برایتان بیاورم؟ بشدت گرسنه اش بود. ناگهان دلش فسنجان خواست پرسید: این وقت شب اینجا خورشت فسنجان پیدا میشه؟ مرد گفت: نه. ولی نان و پنیر و چای هست. زندانی گفت نه نمی خورم. از جایش بلند شد و دمپایی هایش را پوشید یکی از آن مردان قوی هیکل سیاه پوش دستانش را با دست بند بست و بازویش را محکم گرفت و از زندان خارج کرد.مرد نقاب پوش بازویش را محکم فشار می داد. بازویش بشدت درد گرفت.ولی برایش مهم نبود. آرام آرام ترسش ریخت و آرام شد چون می دید کابوس چندین ماهه به پایان می رسد. چند ماه بود که خواب نداشت و دنیا برایش جهنم شده بود. بیشتر بخاطر خانواده و بخصوص مادرش که می دانست چقدر زجر می کشد. ترسش از مرگ ریخته بود. فقط می خواست زود تمام شود‌. او را پشت یک میز نشاندند و چند برگه جلویش گذاشتند. همه را نخوانده امضا کرد. دیگر برایش فرقی نمی کرد. کسی باید مراقب امضاهایش باشد که از آینده بترسد. برای یک مرد بی اینده هیچ ترسی وجود نداشت. او را سوار ماشین کردند و آن دو مرد نقاب پوش دو طرفش نشستند و ماشین راه افتاد. هوا تاریک بود. ولی داشت سپیده می زد. بعد از مدتی ماشین ایستاد. از ماشین پیاده اش کردند. چند نفر کت و شلوار پوش و تعدادی سرباز آنجا ایستاده بودند. ان دو مامور نقاب پوش او را پیاده کردند. چوبه دار جلویش بود. یکی از آن مردان کت و شلواری شروع به خواندن حکم کرد ولی او اصلا گوش نمی داد. حواسش به اطراف بود. یک آمبولانس با یک تابوت چوبی آنجا منتظر بود. موقعیت جالبی بود. او حتی می توانست تابوت خودش را هم ببیند که تا ساعتی دیگر پیکر بی جانش را درون آن می گذارند. راننده امبولانس کنار تابوت منتظر ایستاده بود و خمیازه می کشید. شاید منتظر بود که زود کار تمام شود و برود صبحانه بخورد. خواندن حکم که تمام شد پزشکی آمد و او را معاینه کرد. خنده تلخی زد با خودش فکر کرد آنها فکر می کنند کسی که می خواهد بمیرد حتما باید سالم باشد.بعد از تشریفات قانونی آن مامور نقاب پوش که همچنان بازوی او را محکم فشار می داد او را به طرف چوبه دار هدایت کرد. به همان مامور که جوان قوی هیکلی بود گفت: به نظرت من نیم ساعت دیگه کجا هستم؟ آن جوان آرام و مودبانه طوری که کسی نفهمد گفت: انشاالله در بهشت هستید. زندانی گفت: ممنون که اینقدر خوش بین هستی ولی واقعیت این است که ما نمی دانیم چه اتفاقی می افتد. در واقع ما از نیم ساعت آینده اطلاعات کمی داریم. ای کاش می توانستم یک لحظه برگردم و به تو بگویم....

#داستانک
@mehrdad15301
Читать полностью
امروز با بازاریاب یکی از شرکت های تولیدی ترشی جات و خیار شور صحبت می کردم. می گفت امسال خیارشور بسیار گران شده و حتی از زیتون گرانتر است! در حالیکه سالهای قبل زیتون دو یا حتی سه برابر خیارشور قیمت داشت. در حالیکه ارزش غذایی زیتون با خیارشور اصلا قابل مقایسه نیست.....خلاصه این که اگه رفتید فلافل بخورید دیدید لای ساندویچ خیارشور نیست زیاد تعجب نکنید. یا اگر ساندویچ هات داگ گرفتید و با تعجب دیدید خیارشورهای آن هسته دارد بدانید که انها خیارشور نیستند احتمالا به جای خیارشور زیتون می خورید!
Читать полностью
من عضو یک پیج چندین هزار نفری هستم که اغلب از پزشکان و دانشجویان پزشکی هستند به طرز عجیبی من در این پیج از نارضایتی دانشجویان پزشکی می شنوم. رشته ای که هر جوانی آرزو دارد در آن تحصیل کند. من در آخر پست گفتم که من به بازار کار نگاه نکردم و صرفا از علاقه گفتم. نه تنها در این کشور که در اغلب کشورهای جهان؛ دیگر مدرک تحصیلی تضمینی برای آینده افراد نیست مگر دانشگاههای بسیار معتبر و رشته های خیلی خاص.
Репост из: harfbemanbot
#پیام_ناشناس
اگه قرار بود از رشته تحصیلیتون نون در بیارید اونوقت معیارهای علاقه بعد از مدتی فرق میکرد. حتما کلیپ اون هنرمند و دیدید که بخاطر کسادی کارش به تمان کائنات داره دشنام میده. اگه تحصیلکرده بهترین رشته ولی بیکار بودید الان یه آدم افسرده و متنفر از رشته تحصیلی تون بودید در عوض اگه اسکی رو صخره خونده بودید و درآمد نسبتا خوب داشتید از انتخابتون راضی بودید

@HarfBeManBot
ماری‌ خانم ( ماری جوانا) در کانالشان مورد انتخاب رشته صحبت کرده اند. توصیه من این است که به رشته ای بروند که واقعا عشق و علاقه اش را دارند. من با دیپلم ریاضی قاعدتا باید مهندس می شدم من به رشته مهندسی مکانیک رفتم در حالیکه اصلا حالم بهم می خورد که یک پیچ را ببندم! دوران تحصیل خیلی سخت گذشت چون هیچ علاقه ای نداشتم و نهایتا لیسانس گرفتم و در این رشته چیزی نشدم. ولی بعدا مدیریت بازرگانی را از همان مقطع لیسانس پیگیری کردم و تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه دادم که برایم چقدر زیبا و باشکوه بود. و از لحظه لحظه اش لذت بردم ( بخصوص در مقطع ارشد) و زیباتر از آن برایم رشته اقتصاد است. که اگر کسی بود که از همان ابتدا من را راهنمایی می کرد رشته اقتصاد را تا مقطع دکتری می رفتم. فکر نکنید اقتصاد فقط در مورد پول است. علم اقتصاد علم زندگی است. قوانین علم اقتصاد در مورد بسیاری از جنبه های زندگی هم صادق است. و البته کسانی که از رشته ریاضی وارد رشته اقتصاد می شوند شاید موفق تر باشند چون در این رشته از ریاضی زیاد استفاده می شود.....من فقط از علایق خودم گفتم و در انتخاب رشته به بازار کار هم نگاه نکردم. و نهایتا حرف من این است که مثل چیزهای دیگه بهتر است هر کسی به دنبال عشق و علاقه خودش باشد..‌‌
Читать полностью
شعر فقط آن چیزی نیست که سروده می شود. خیلی چیزها در اطراف ما می تواند مصداق یک شعر زیبا باشد. امروز یکی از دوستان می گفت: در محل کار ناهار؛ لوبیا پلو و سالاد شیرازی داشتیم. با خودم فکر کردم چه غذا و چه ترکیب شاعرانه ای....
بعضی ادم ها خاص اند. این خاص بودن را نمی شود یاد گرفت. نمی شود آموخت. نمی شود تقلید کرد. این خاص بودن در ذات و وجود بعضی هاست. اصلا ربطی به خوب بودن و بد بودن هم ندارد. بعضی ادم های خاص رفتارهای درستی هم ندارند. مثل تتلو که یک آدم خاص است. ولی با رفتار و حرف هایش به نظرم تاثیر منفی بر نسل جدید گذاشته است. ولی در عین حال؛ تتلو یک هنرمند شاخص و کاملا خاص است. یعنی شما کل موسیقی پاپ و رپ این کشور را می توانی یک طرف قرار دهی تتلو را هم در طرف دیگر!.( از جهت داشتن طرفدار لااقل بین نسل جدید ) در خاص بودن رگه هایی از دیوانگی و جنون هست. اشتباه نکنید! دیوانگی با حماقت متفاوت است .حماقت کار آدم های حقیر و بی سواد است. ولی در نبوغ و خاص بودن؛ معمولا رگه هایی از جنون هست. چون آدم های خاص مانند افراد معمولی نیستند. و چون معمولی نیستند به جنون متهم می شوند....فروغ فرخزاد نه تنها یک شاعر که یک زن خاص بود. زنی که لااقل در زمان خودش با زنان دیگر کاملا متفاوت بود...
@mehrdad15301
Читать полностью
وه!
چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم....

فروغ فرخزاد
Репост из: weed_lash | ویدلش
قول یک ایرانی‌الاصل زرتشتی درباره واکسن کرونا

‏وزیر بهداشت:تلاش می‌کنیم ۲۰ میلیون دوز واکسن کرونا را از یک شرکت هندی پیش خرید کنیم .
‏صاحب این شرکت فردی ایرانی‌الاصل زرتشتی است
‏او برای فروش واکسن با قیمت پایین‌تر به ما قول داده است.


+ در شرایطی که همان کشورهای دوست و برادر به اذعان رییس جمهور ما را در ماجرای کرونا تنها گذاشتند، این کردار زرتشتی ایرانی الاصل آدمی را یاد این جمله از "تمهیدات" عین القضات همدانی می اندازد:

«ابوسعید ابوالخیر روزی پیش گبری آمد و گفت: در دین شما امروز هیچ چیزی هست؟ که در دین ما امروز هیچ خبر نیست!»

تمهیدات/ عین‌القضات

Sahandiranmehr
乙ɦÆƄz @weed_lash
Читать полностью
اخیرا شنیده ام که شهرداری تهران گفته شمشادهای بلند را باید کوتاه کرد چون در آنها حریمی ایجاد می شود که باعث خطر ناامنی برای زنان است. شاید اظهار نظر کردن یک مرد در این رابطه درست نباشد و یک زن باید بگوید که آیا درختان و شمشاد های بلند برای زنان باعث احساس ناامنی می کند یا خیر. ولی اینکه ناامنی شهرها برای زنان را به شمشادها و پل های هوایی نسبت بدهیم به نظرم مسخره است. من خودم گاهی با دوچرخه در پارک های اصفهان گردش می کنم. می بینم اگر یک صندلی بین شمشادها یا درختان انبوه قرار بگیرد آن صندلی حذف می شود که به نظرم بیشتر به این دلیل است که در پارک حریم خصوصی وجود نداشته باشد.( شاید کار درستی باشد من واقعا قضاوتی ندارم) من فکر می کنم در فضاهای شهری باید بیشتر به فکر امکاناتی برای آزادی های بیشتر برای زنان بود.و این بر همه چیز ارجح است.
Читать полностью
یکی از حسابدارهای ما یک خودکار و ماشین حساب دارد که خیلی روی آن حساس است و برای استفاده به کسی نمی دهد و اگر بازاریاب یا موزعی بیاید و با خودکار و ماشین حساب کار داشته باشد می گوید لطفا به ماشین حساب من دست نزنید! به زنها که کلا ماشین حساب نمی دهد می گوید ماشین حساب؛ وسیله شخصی بنده است و خطر کرونا هست ولی اگر بازاریاب و موزع خوش تیپی وارد شود زیاد سخت نمی گیرد. نه تنها ماشین حساب که حتی در مواردی حاضر است خودکارش را هم به او امانت بدهد! ظاهرا ایشان معتقدند خوش تیپ ها کرونا نمی گیرند!
Читать полностью
این ضرب‌المثل ها و متل هایی که این پیرمردها و پیرزن ها می گویند را دستکم نگیرید. یادم هست از یک نویسنده آفریقایی کتابی خواندم که جایی گفته بود هر گاه پیرمردی در آفریقا می میرد یک کتابخانه می سوزد. مخصوصا برای کشورهایی نظیر ما که تمدنی کهن و تاریخی قدیمی دارند. این ضرب المثل ها و داستان ها بعضا قرن هاست که سینه به سینه به ما رسیده و چون تجربه عظیمی پشت آنهاست اغلب بسیار محکم و مستند هستند.ضرب المثلی هست که می گوید: بعضی ها مثل درب کهنه مسجد می مانند. نه می شود آنها را دور انداخت. و نه می شود آنها را تحمل کرد! این ضرب‌المثل برای من کاملا آشنا است. و مرتب در ذهنم تداعی می شود. چون از این ادم ها اطرافم زیاد می شناسم!
@mehrdad15301
Читать полностью
Репост из: harfbemanbot
#پیام_ناشناس
تو اين سالها كه اومدم از ايران بيرون هيچكس اسم پدر ازم نپرسيده فقط سه چهار بار اسم مادرمو پرسيدن (منظورم براى انجام كارهاى ادارى هست)

@HarfBeManBot