✅ مرگ به مثابه هزاران روایت، زندگی به مثابه یک اُمید
✍🏻فرزاد کمانگر
▫️محمود درویش در شعرِ "تضاد" که برای ادوارد سعید نوشته است، از زبانِ خواننده پرسشی بنیادین مطرح میکند:
«... نه من میپُرسم و نه او
این خواننده است که میپُرسد
در زمانِ فاجعه،
شعر به شما چه میگوید؟...»
🔸شعر میزبانِ یک فقدان است، وسوسهای در آدمی که همراه با اندیشه و قلم به روایت تبدیل میشود. نوشتن و روایت کردن، جانی دیگر بخشیدن به مُردگان است، همانهایی که هیچوقت دیگر نمیتوانند از گورها برخیزند.
شعر لذت ساختن از رنج است برای همان کودک کوردی در صفِ مرگ که در قاب عکسی مرگ را با لبخند به مبارزه طلبیده است. نویسنده با نوشتن، شکلِ تراژیکی از اُمید را با معنایی تازه تاویل میکند، امیدی برای در گور خفتگان تا بارِ دیگر به خاطر آورده شوند. به قول والتر بنیامین: «ما از کسانی که در آینده پس از ما زاده خواهند شد خواهیم خواست که قدردان و مدیحه سرای پیروزیها و پیشرفتهای ما نباشند، بلکه یادآورِ رنجها و اندوههای ما شوند.» این یک تسلی است، تنها تسلایی که به آنانی عطا میشود که دیگر اُمیدی حتی به یک تسلی ندارند.
گورها آخرین وطنِ ما هستند، وطنی کوچک در تبعیدگاهِ بزرگی که آدمی در آن میزید. گورهای دسته جمعی ما نماد گریه هستند، نماد زخمی چرکین بر پیکر بشریت که تا ابد از آن خونابه میچکد. ما با به چالش کشیدنِ مُبدعان این گورهای جمعی (نازیها، استالینیها، بعثیها)، مشروعیتِ حاکمیتِ پیشینشان را به چالش میکشیم تا به تاریخ اَدای دِین کرده باشیم و دوباره به آنانی که مورد خشونت و رنج قرار گرفتهاند جانی تازه ببخشیم.
🔸فاجعهی حقیقی با مرگِ زبان همراه است، مادامی که فاجعه بتواند بر زبانها جاری شود و بتواند داستانِ خویش را واگویه کند بدین معناست که هنوز میتوان از وقوعِ آن جلوگیری کرد. آنکس که رنج میبرد، آنکه به مرگی جانکاه جان سپرده است، میتواند هرگز فراموش نشود، وی با حکایت خویش همواره در حالِ سخن گفتن باقی میماند.
در عصرِ ظلمتِ هانا آرنت، در عصری که اندوه بسیار باشکوهتر از شادی و شعف است، در عصری که بشر آشویتس، هیروشیما، جنگهای جهانی، حلبچه و انفال را به چشمِ خود دیده است، منتقد بودن و تلاش برای احیای سیاست و بازسازی ساحتِ عمومی بشر، کنایهای است به پیروزی اُمید بر تجربههای هولناکی که آدمیزاد به چشمِ خود دیده است؛ تلاش برای بازنمایی آیندهای انسانیتر که در گذشته و تاریخ زندانی شده است.
🔸مرگِ آدمی به معنای پایانِ امید آدمی است، اما اُمیدِ در گورخفتگان برای دیگری حتی میتواند از مرگ پیشی بگیرد. انسان میتواند آرزوها، امید و رویاهایش را همچون میراثی برای آیندگان به ارث بگذارد، درحالیکه خود آنرا برای همیشه وداع میگوید و به مانند کاراکترِ ایوان در رُمانِ ایوان ایلیچِ تولستوی، در درون کیسهی وحشتی که حکایت از گورِ خیالی ایوان است، بالاخره روزنهای ببیند که ایوان را از وحشتِ نیستی برهاند و در لحظات آخر عُمر لبخندزنان بگوید: اگر همه بمیریم باز هم نابودشدنی نیستیم.
🔸زندگی دوباره از مرگهای اُمیدوار ما جانی دوباره میگیرد، خود را روایت میکند، نقد میشود، میمیرد و دوباره روایت میشود.
اگر انسان توانسته است برای درمان هزاران مرض تلاش کند، اگر توانسته به درمان سرطان و ایدز و هزاران مرض لاعلاج بیاندیشد، بیشک میتواند علاجِ زندگی بهتر و انسانیتر را اُمید داشته باشد. به قولِ همان محمود درویش:
«... اگر دیروزت تجربهی تلخی بود
از فردایت معنی بساز و رویا
بیا برویم
بیا به فردایمان برویم.»
https://t.me/hiwanews/5332
🌐 هیوانیوز
🆔 https://t.me/joinchat/AAAAAD0ncCijNKzbvNChwg
✍🏻فرزاد کمانگر
▫️محمود درویش در شعرِ "تضاد" که برای ادوارد سعید نوشته است، از زبانِ خواننده پرسشی بنیادین مطرح میکند:
«... نه من میپُرسم و نه او
این خواننده است که میپُرسد
در زمانِ فاجعه،
شعر به شما چه میگوید؟...»
🔸شعر میزبانِ یک فقدان است، وسوسهای در آدمی که همراه با اندیشه و قلم به روایت تبدیل میشود. نوشتن و روایت کردن، جانی دیگر بخشیدن به مُردگان است، همانهایی که هیچوقت دیگر نمیتوانند از گورها برخیزند.
شعر لذت ساختن از رنج است برای همان کودک کوردی در صفِ مرگ که در قاب عکسی مرگ را با لبخند به مبارزه طلبیده است. نویسنده با نوشتن، شکلِ تراژیکی از اُمید را با معنایی تازه تاویل میکند، امیدی برای در گور خفتگان تا بارِ دیگر به خاطر آورده شوند. به قول والتر بنیامین: «ما از کسانی که در آینده پس از ما زاده خواهند شد خواهیم خواست که قدردان و مدیحه سرای پیروزیها و پیشرفتهای ما نباشند، بلکه یادآورِ رنجها و اندوههای ما شوند.» این یک تسلی است، تنها تسلایی که به آنانی عطا میشود که دیگر اُمیدی حتی به یک تسلی ندارند.
گورها آخرین وطنِ ما هستند، وطنی کوچک در تبعیدگاهِ بزرگی که آدمی در آن میزید. گورهای دسته جمعی ما نماد گریه هستند، نماد زخمی چرکین بر پیکر بشریت که تا ابد از آن خونابه میچکد. ما با به چالش کشیدنِ مُبدعان این گورهای جمعی (نازیها، استالینیها، بعثیها)، مشروعیتِ حاکمیتِ پیشینشان را به چالش میکشیم تا به تاریخ اَدای دِین کرده باشیم و دوباره به آنانی که مورد خشونت و رنج قرار گرفتهاند جانی تازه ببخشیم.
🔸فاجعهی حقیقی با مرگِ زبان همراه است، مادامی که فاجعه بتواند بر زبانها جاری شود و بتواند داستانِ خویش را واگویه کند بدین معناست که هنوز میتوان از وقوعِ آن جلوگیری کرد. آنکس که رنج میبرد، آنکه به مرگی جانکاه جان سپرده است، میتواند هرگز فراموش نشود، وی با حکایت خویش همواره در حالِ سخن گفتن باقی میماند.
در عصرِ ظلمتِ هانا آرنت، در عصری که اندوه بسیار باشکوهتر از شادی و شعف است، در عصری که بشر آشویتس، هیروشیما، جنگهای جهانی، حلبچه و انفال را به چشمِ خود دیده است، منتقد بودن و تلاش برای احیای سیاست و بازسازی ساحتِ عمومی بشر، کنایهای است به پیروزی اُمید بر تجربههای هولناکی که آدمیزاد به چشمِ خود دیده است؛ تلاش برای بازنمایی آیندهای انسانیتر که در گذشته و تاریخ زندانی شده است.
🔸مرگِ آدمی به معنای پایانِ امید آدمی است، اما اُمیدِ در گورخفتگان برای دیگری حتی میتواند از مرگ پیشی بگیرد. انسان میتواند آرزوها، امید و رویاهایش را همچون میراثی برای آیندگان به ارث بگذارد، درحالیکه خود آنرا برای همیشه وداع میگوید و به مانند کاراکترِ ایوان در رُمانِ ایوان ایلیچِ تولستوی، در درون کیسهی وحشتی که حکایت از گورِ خیالی ایوان است، بالاخره روزنهای ببیند که ایوان را از وحشتِ نیستی برهاند و در لحظات آخر عُمر لبخندزنان بگوید: اگر همه بمیریم باز هم نابودشدنی نیستیم.
🔸زندگی دوباره از مرگهای اُمیدوار ما جانی دوباره میگیرد، خود را روایت میکند، نقد میشود، میمیرد و دوباره روایت میشود.
اگر انسان توانسته است برای درمان هزاران مرض تلاش کند، اگر توانسته به درمان سرطان و ایدز و هزاران مرض لاعلاج بیاندیشد، بیشک میتواند علاجِ زندگی بهتر و انسانیتر را اُمید داشته باشد. به قولِ همان محمود درویش:
«... اگر دیروزت تجربهی تلخی بود
از فردایت معنی بساز و رویا
بیا برویم
بیا به فردایمان برویم.»
https://t.me/hiwanews/5332
🌐 هیوانیوز
🆔 https://t.me/joinchat/AAAAAD0ncCijNKzbvNChwg