بی‌دلیل | فهیم عطار

@fahimattar Нравится 0
Это ваш канал? Подтвердите владение для дополнительных возможностей

‏فشنگ‌هام تموم شد. چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم.
Гео и язык канала
Иран, Фарси
Категория
не указана


Гео канала
Иран
Язык канала
Фарси
Категория
не указана
Добавлен в индекс
09.01.2018 22:35
реклама
Telegram Analytics
Подписывайся, чтобы быть в курсе новостей TGStat.
TGStat Bot
Бот для получения статистики каналов не выходя из Telegram
SearcheeBot
Ваш гид в мире Telegram-каналов
31 736
подписчиков
~26.3k
охват 1 публикации
~8.4k
дневной охват
~2
постов / нед.
82.9%
ERR %
22.08
индекс цитирования
Репосты и упоминания канала
162 упоминаний канала
20 упоминаний публикаций
85 репостов
آرامش (چهلسالگي)...
ExDa
مجله هنرى ژوان
آرامش (چهلسالگي)...
نشر سایه سخن
اندیشه سرا
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
eunoia
آرامش (چهلسالگي)...
مهرداد آقاجانی
مهرداد آقاجانی
نشر سایه سخن
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
نشر سایه سخن
آرامش (چهلسالگي)...
Amirnezam Samadabadi
مجله هنرى ژوان
تکاپو
سحر نوشت
آرامش (چهلسالگي)...
آموزش با طعم لذت
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
مُستشار
آرامش (چهلسالگي)...
نوعی دیگر
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
Каналы, которые цитирует @fahimattar
Упоминаний и репостов не обнаружено
Последние публикации
Удалённые
С упоминаниями
Репосты
هدایت کاف روز تولد سی سالگی‌اش، توی وبلاگش، پست مفصلی نوشت در باب فرق زنده بودن و زندگی کردن. نوشت که سی سال زنده بوده است. اما از این سی سال فقط هفت سالش را زندگی کرده است. آن چهار سالی که با شیدا هم‌خانه بوده و آن یک سالی که مادرش آمده بود هندوستان و با هم هندگردی کردند و آن دو سالی که شاگردیِ کتاب‌فروشی جعفری را کرده بود. سی سال زنده بوده و هفت سال زندگی کرده است. نوشته بود که روی سنگ قبر هیچ آدمی سالیان زندگی کردنش را نمی‌نویسند و فقط ذکر می‌کنند که چند سال زنده بوده است. لابد بابت این‌که ما آدم‌ها زندگی‌ را از چشم عقل‌مان نگاه می‌کنیم. عقل کاری به این کارها ندارد. فقط تاریخ رفتن را از تاریخ آمدن کم می‌کند و خلاص.

تیام یک فرمول ریاضی برای خودش دارد که بهش می‌گوید چگالی زندگی. روزهای زندگی کردن را تقسیم می‌کند به روزهای زنده بودن. هر چقدر نتیجه‌ی این فرمول به یک نزدیک‌تر باشد، بیشتر زندگی کرده‌ایم و هر چه به صفر نزدیک‌تر باشد، صرفا زنده بوده‌ایم. معتقد است که ثانیه‌ها وزن دارند. ثانیه‌هایی که هدایت کاف امور املاک پدرِ بدخلقش را رتق و فتق می‌کرده، ثانیه‌های سبکی بودند که فقط لازمشان داشت برای زنده بودن. مثل ثانیه‌هایی که من برای سیر شدن و زنده بودن باید با هزار صفحه نقشه‌ی سیاه و سفید چانه بزنم و هزار جدولِ پر از عدد را بالا و پائین کنم. ثانیه‌های سبکی که هیچ وقت در آن‌ها زندگی نکردم. از آن‌طرف ثانیه‌هایی که هدایت کاف انگشت‌هایش را فرو می‌برده لای موهای سیاه شیدا و خیره می‌شده به چشم‌های درشتش. یا ثانیه‌هایی که ترک موتور می‌نشستند و خیابان‌های شلوغ بمبئی را بالا و پائین می‌کردند. این‌ها همان ثانیه‌های زندگی کردن هستند.

با تیام چانه می‌زدیم سر کیفیت ثانیه‌ها. این‌که ثانیه‌هایی که مولدشان دل آدم باشد، ثانیه‌هایی وزین هستند. اما ثانیه‌های عقلی، ثانیه‌یی کم وزنند که صرفا برای زنده ماندن لازمند. اشکال کار همین‌جاست که پیرو عقل بودن، موجه‌ترین استراتژی حیات ماست. هیچ کس را بابت پیروی از عقلش قضاوت نابجا نمی‌کنند. عقل به مثابه آرام‌ترین، مودب‌ترین و حوصله‌سربرترین پسر بچه‌ی سر کلاس است که به هیچ شکلی نمی‌شود بهش ایراد گرفت. از آن‌طرف، دل شرورترین و سرکش‌ترین موجود است که پیروی‌اش فقط در شعرها و داستان‌ها موجه است. اما در زندگی واقعی، پیروی از دل جایگاه چندان قانونی‌ای ندارد. همین می‌شود که چگالی زندگی انسانِ معمولی همیشه حول عدد صفر می‌گردد. انسان‌های معقول و موجه و جا گرفته در فریم مشخص زندگی در جامعه‌ی "سالم".

دلم می‌خواست یک بار هدایت کاف را از نزدیک می‌دیدم. بهش می‌گفتم که نسبت هفت به سی، عدد فوق‌العاده‌ای است. بهش می‌گفتم که خوبی دل همین سرکشی و قانع‌نشدنش است. دل وقتی چیزی را بخواهد، آن را به دست می‌آورد. هر چقدر هم که عقل، عاقلی کند و سنگ جلوی راهش بیندازد، اما بالاخره در برابر دل، قانع می‌شود. به شرطی که دنیا را مثل باباطاهر نگاه نکنیم که:

زدست دیده و دل هر دو فریاد | که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد | زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

دوست داشتم تیام و هدایت کاف را می‌بردم پیش بابا طاهر و ازش می‌پرسیدم که چرا باید دل را آزاد کرد؟ دل تنها دلیل زندگی کردن است. چرا خنجر نزنیم به شکم و معده که نیاز روزمره‌اش ما را به روزمرگی می‌کشاند؟ چرا خنجر نزنیم به عقل‌مان که دشمن دلمان شده است؟

تیام عزیزم! باباطاهر که هزار سال پیش مرد. هدایت کاف هم که به نسبت هفت به سی زندگی کرد و رفت. بیا به فکر خودمان باشیم. همان که گفتی. آن‌قدر چگالی زندگی‌مان را ببریم بالا تا سنگین بشویم و قِل بخوریم ته دریا و مروارید بشویم. هزار چوب‌پنبه‌ی سفید و سبک که روی دریای زندگی شناورند، فقط زنده‌اند و غرق نمی‌شوند اما زندگی نمی‌کنند. زندگی کردن دل می‌خواهد.

برای خودم. برای تیام. برای آدم‌های امیدوار.

#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
جزو عجایب این است که یک خاطره ته مغزم جامانده که تا حالا تعریفش نکردم. این یک خاطره را هم بگویم تا وام‌دار سلول‌های خاکستری در روزهای آلزایمر نباشم. خیلی سال پیش که هنوز دلار هفتصد تومان بود و پوند هزار و پانصد تومان، برای سفر رفتم انگلیس. یک هفته لندن‌گردی کردم. حراجی‌ها را بو می‌کشیدم. جلوی میوه‌فروشی‌ها می‌ایستادم و قیمت گوجه و موز را ضربدر هزار و پانصد تومان می‌کردم و نچ‌نچ‌کنان رد می‌شدم. یک بار هم فروشگاهِ در حال ورشکستگی‌ای پیدا کردم که همه‌ی خنزر پنزر‌هایش را حراج کرده بود. یک چوب‌گلف خریدم که از هشتاد پوند شده بود دو پوند. فکر کردم خارج شدن از سالن پروازهای خارجی مهرآباد آن‌هم با چوب گلف خیلی زیبنده‌ است. با همان چوب رفتم تا هایدپارک را ببینم. پارک لاله‌ی لندنی‌ها بود. جایی وسط پارک، یک مربی رقص، شاگردهایش را آورده بود تا تمرین سالسا کنند. من و چوب گلف هم نشستیم روی نیمکت به تماشا کردن. شاگردها دو نفری جلوی هم می‌رقصیدند. البته بیشتر پاهای‌شان مثل سیم هدفون گره می‌خورد توی هم و کفش همدیگر را لگد می‌کردند و هر چند دقیقه، یک نفر پارتنرش را مثل آبِ توی پارچ پخش می‌کرد روی زمین.
مربی استراحت داد بهشان و ایستاد جلوی‌شان تا نصیحت‌شان کند. می‌گفت برای سالسا، قبل از این‌که خودِ رقص را یاد بگیرید، باید پارتنرتان را یاد بگیرید. سالسا را تشبیه کرد به کشتی توی تختخواب. این‌که دو نفر تا همدیگر و بدن همدیگر را یاد نگیرند، کشتی خوبی نمی‌توانند بگیرند. کسی که حتی شغلش کشتی‌گیری باشد، باز هم در برابر یک بدن ناشناخته، خیلی امیدی بهش نمی‌رود. البته مربی کمی واضح‌تر و با ذکر مثال حرفش را گفت و شاگردانش هرهر می‌خندیدند. من هم به نشانه‌ی خاک به سرم، لب پائینم را بین دندان‌هایم فشار دادم و منتظر بودم تا خداوند از لای ابرهای خاکستری لندن یک رعد و برق بکوبد توی سر مربی. که نکوبید.
امروز از فرط بیکاری اینترنت‌گردی می‌کردم. یک تکه ویدئو از آموزش رقص سالسا دیدم و من را یاد هاید‌پارک انداخت. یاد سبیل باریک مربی. یاد این‌که می‌گفت سالسا را باید مثل رابطه‌ی دو نفر نگاه کرد. چقدر به نظرم این مثال منطقی و درست است. وقتی رقص را درست اجرا می‌کردند، آن‌قدر هماهنگ بودند که آدم فکر می‌کرد این دو نفر مثل چرخ‌دنده‌های پشت ساعت سال‌ها می‌توانند با هم بچرخند. بدون این‌که دنده‌ی هم را بجوند. پای هم را لگد کنند. پایه‌ی تخت را بشکانند. و مهم‌تر این‌که خراش روی دل هم جا بگذارند. به شرطی بود که همدیگر را یاد گرفته باشند. در غیر این‌صورت ماجرا می‌شود مثل ماجرای من و چوب گلف. چند بار توی فرودگاه لندن گیر کرد لای چرخ. مجبور شدم با خودم ببرمش توی کابین و شش ساعت آن را مثل علم توی دستم نگه دارم. نفر کناری هم دائم سوال می‌کرد از کدام مسابقه‌ی گلف بر‌می‌گردم و آیا تایگر وود را می‌شناسم یا نه؟ توی فرودگاه مهرآباد هم هیچ زیبندگی درخوری نمایش داده نشد. نه من گلف را بلد بودم و نه چوب گلف دست‌های من را می‌فهمید و دائم سر می‌خورد و می‌رفت توی چشم و چال آدم‌ها. یاد گرفتن آدم‌ها کلا زیبنده‌ترین اتفاق است و نه چوب گلف.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
وارد چهاردهمین سال مهاجرتم شدم. چهارده سال عدد بزرگی است. حدود طول عمر کامل یک بز. یا حتی گوسفند. به شرطی که زیر چاقوی قصاب زودتر خلد آشیان نشود. چهارده سال پیش بچه‌های فامیل‌ کمی بلندتر از قوطی نوشابه‌ی خانواده بودند. اما حالا برای رد شدن از در باید از وسط تا بشوند. بلند و رشید. درست مثل درخت گلابی وحشی حیاط پشتی. آن‌قدر وحشی که احوال آسمان هفتم را هم می‌شود ازش پرسید. یا خرگوش‌های پای درخت گلابی. توی حیاط پشتی خرگوش دارم. مال من نیستند. مال خودشانند. یعنی آزادند. آنقدر آزاد که همین‌طور تعدادشان زیاد می‌شود. اوایل یکی دو تا بیشتر نبودند. اما حالا روی هم رفته و روی هم نرفته بیست تایی می‌شوند. چهارده سال عدد بزرگی است.

تازه که آمده بودم توی این خانه، یک کارگر استخدام کردم تا برایم باغچه درست کند. اسمش خسوس بود. همان Jesus خودشان یا مسیح خودمان. شماره‌اش را هم به اسم Jesus توی تلفنم ذخیره کرده بودم. وقت‌هایی که بهم زنگ می‌زد و اسمش می‌افتاد روی صفحه، متوهم می‌شدم که نکند این‌بار واقعا خود آن حضرت است که تلفن زده. اما هر بار خسوس خودمان بود. خسوس ده سال قبل از من مهاجرت کرده بود. غیر قانونی. دختر یک ساله‌اش حالا شده بود یازده ساله. ده سال تمام بود که ندیده بودش. دلتنگش بود و توی چشم‌هایش برق خاکستریِ "ریدم به این زندگی" تلالو می‌زد. انگلیسی هم بلد نبود. وقتی می‌خواستم به او بفهمانم که لوله‌ را در ناودان فرو کند، چاره‌ای نبود الا اینکه نوک انگشت اشاره و شستم را به هم وصل کنم تا حلقه شود و آن یکی انگشت اشاره‌ام را سیخ کنم و فرو کنم در آن حلقه. بعد خسوس ریسه می‌رفت از خنده. تازه آن‌وقت می‌شد فهمید که وضع دندان‌هایش چقدر اسف‌بار است. درست مثل بقایای ستون‌های یک عمارت که مرور زمان، هیچ رحمی به آن‌ها نکرده باشد.

چهارده سال عدد بزرگی است. آدم را از هوس چای به هوس قهوه متمایل می‌کند. یا ابوالفضل را تبدیل می‌کند به اوه مای گاد. انگشت فحش را تبدیل می‌کند به آرزوی موفقیت و دمت گرم. آدم‌هایی که سال‌ها نقش دشمن را بازی کرده‌اند را تبدیل می‌کنند به کسی که با آن‌ها می‌شود بولینگ بازی کرد، جوک گفت یا حتی فیلم "در جستجوی فریده" را تماشا کرد. نصف فیلم را مشهد پر کرده‌اند. من مشهد را دوست دارم. خودش را که نه. خاطراتی که مثل رنگ روغن، شهر را رنگی کرده‌اند دوست دارم. مثلا عروسی گوهر. من راننده‌ی عروس و داماد بودم. رنوی خاله‌ام هم شده بود ماشین عروس. از آن رنو‌های قدیمی که بهشان می‌گفتند موتور فرانسه. آن‌قدر قیقاج رفتم و لائی کشیدم که آخرش اشتباهی به جای این‌که برویم سمت خیابان سازمان آب، افتادیم توی جاده قوچان. تقصیر من نبود. تمام دوست‌های قشنگ عروس، سوار یک تاکسی بودند و پا به پای ما می‌آمدند. رانندگی جلوی یازده زن زیبا، رنو را لامبورگینی می‌کند و بلوار سازمان آب را جاده قوچان.

چهارده سال عدد بزرگی است. دندان‌های خسوس را ویران می‌کند. گوسفندان را خلد آشیان می‌کند. بچه‌های فامیل قد می‌کشند. چهار تا رئیس جمهور جای‌شان را به هم می‌دهند. پنج بار مد شلوار از حالت پاچه قیفی به پاچه شیپوری و برعکس تبدیل می‌شود. سه بار دانشمندان به این نتیجه می‌رسند که قهوه برای قلب مضر است ولی بعد حرف‌شان را پس می‌گیرند. مهاجر‌ها چهارده بار پست وبلاگی می‌نویسند در باب رنج و شادی هجرت. در باب فراموشی این‌که عشرت‌آباد کجای تهران بود؟ در باب این‌که الان چند پل روی کارون ساخته‌اند؟

چهارده سال آدم را دلتنگ می‌کند؟ یا اتصالش را کمتر؟ خدا می‌داند. سال دیگر برای پانزدهمین سال، همین‌ها را می‌نویسم. هیچ کس هم یادش نمی‌ماند. سال‌ها مثل چراغ راهنمایی پشت سر هم سبز و قرمز و تکرار می‌شوند. فقط امیدوارم حالا دختر خسوس روی پایش نشسته باشد. اما خب، بعد چهارده سال لابد وزن دخترش شده هشتاد کیلو. چهارده سال عدد بزرگی است.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
کارگاه آلستوم که بودیم، یک موتور دیزلی داشتیم که با هندل روشن می‌شد. یادم نیست که موتور دقیقا چه کار می‌کرد. برق تولید می‌کرد؟ بتن درست می‌کرد یا فقط سر و صدا تولید می‌کرد که کارفرما فکر کند مثلا داریم کار می‌کنیم. اسم موتور را گذاشته بودیم فرخ. چرا؟ نمی‌دانم. هندل زدن و روشن کردنش هم افتاده بوده گردن رفعت. یک کارگر کوتاه قد که بازوی چپ کلفتی داشت. خودش معتقد بود هندل زدن باعث کلفتی بازوی چپش شده. اما بقیه تقصیر را می‌انداختند گردن مجله‌ی بوردا. رفعت هر روز صبح هندل را فرو می‌کرد جلوی فرخ و با چهار چرخش محکم روشنش می‌کرد. همیشه هم این‌طور نبود. بعضی صبح‌ها، فرخ با چهل بار چرخاندن هم روشن نمی‌شد. مخصوصا صبح‌های زمستان که گازوئیلش می‌ماسید ته موتور. رفعت این‌طور مواقع می‌گفت دلش گرم نیست. یک قوطی حلبی را پر می‌کرد چوب و آتش می‌زد و می‌گذاشت زیر شکم فرخ. دو دقیقه می‌گذاشت گرم شود. هندل را می‌بوسید و با فشار می‌چرخاند و روشنش می‌کرد. قلق فرخ دست رفعت بود. در واقع دلیل بیدار شدن فرخ، رفعت بود.
چند روز پیش فرم استخدامی یک شرکت را می‌خواندم. یک لیست از سوال‌های کلیشه‌ای ریسه کرده بودند پشت سر هم. این‌که پنج سال آینده خودت را کجا می‌بینی؟ اگر رئیست بهت گفت فلان تو چی میگی؟ وسط این سوال‌های لوس، یک سوال قشنگ هم چپانده بودند: صبح‌ها بابت چی از خواب بیدار می‌شوی؟ سوال هوشمندانه‌ای بود. در واقع طراح سوال زیرپوستی اعتراف کرده بود به تکراری بودن فرآیند زندگی. این‌که هر روز صبح خورشید طلوع می‌کند و چند ساعت توی آسمان ول می‌چرخد و بعد هم می‌رود تا سهم روزمرگی مردم آن سمت کره‌ی زمین را پرداخت کند. سرباز خط مقدم هم که باشی، بعد از چند وقت شاخ به شاخ شدن با عزرائیل و صفیر گلوله، می‌افتی به دام روزمرگی. می‌خواسته بگوید که ذات خلقت بر اساس نظم است و اولین پیامد نظم، یک‌نواختی و روزمرگی است. تکرار مثل اسید، روح و روان و جسم را فرسوده می‌کند مگر این‌که دلیل موجهی برای این تکرار داشته باشی. دلیلی که دل آدم را گرم کند. مثل رفعت که دل فرخ را گرم می‌کرد.
من این سوال را خیلی دوست دارم. وقتی دیدمش آرزو می‌کردم کاش وقتی ده ساله بودم این را از من می‌پرسیدند. اصلا هر روز صبح که بیدار می‌شدم، می‌پرسیدند. آن‌قدر بپرسند که مغزم از جمود بیرون بیاید و خیلی منطقی بهش فکر کند. چرا صبح بیدار می‌شوم؟ آن‌قدر فکر و تقلا کند تا بالاخره یک دلیل موجه پیدا کند برای بیدار شدن. حتی اگر شده بابت دیدن مجله‌ی بوردا. مغز آدم عادت عجیبی دارد برای عادت کردن. لامصب.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
فرانسوآ تروفو، سال 1980 یک جایی در مورد یکی از فیلم‌هایش گفت که: "برای شما این چیزی بیش از یک فیلم نیست. برای من امّا همه‌ی زندگی‌ام است". که خب لاکردار جمله‌ی فوق‌العاده‌ای گفته است. دلم می‌خواهد حالا که من این جمله را نگفته‌ام، لااقل آن را قرض بگیرم از آقای تروفو. من هم دلم می‌خواهد برای کتاب قاب‌های خالی‌ام بگویم: برای شما این چیزی بیشتر از یک کتاب نیست. اما برای من تمام زندگی‌ام است. در واقع من خودم و زندگی‌ام را تقسیم کردم بین تمام شخصیت‌های این کتاب. بابت همین هم است که می‌گویم تمام زندگی‌ام است.
حالا نشر ماه‌آوا، تمام زندگی من را تبدیل کرده به کتاب صوتی. خانم بستان‌دوست هم زحمت خوانش آن را گردن گرفته. دست‌شان هم درد نکند. اجرتان با من و فرانسوآ. برای من خبر از این مهیج‌تر وجود ندارد. دلتان کشید بخرید، دانلود و گوش کنید.
https://bit.ly/30s8K65
Читать полностью
دو خاطره‌ی ماندگار دارم که مثل خورشید تابان الصاق شده‌اند به آسمان ذهنم. یکی‌شان برمی‌گردد به روزی که نتیجه‌ی کنکور آمده بود. رفتم خیابان نادری و روزنامه خریدم. مثل جاجیم پهنش کردم کف پیاده‌رو و چمباتمه زدم روی آن. با انگشت اشاره از روی اسم‌ها رد شدم تا رسیدم به اسم خودم. بعد خون مثل چاه نفت پاشید توی جمجمه‌ام. از فرط شادی وسط خیابان نعره زدم و کوبیدم روی پیشخوان و به روزنامه فروش گفتم قبول شدم. حتی دلم خواست بغلش کنم و شادی‌ام را تقسیم کنم باهاش. اما دستش را مثل دیلم حائل کرد و با غیظ گفت: "هو، ولک پَ چته؟ دانشگاه قبول شدی، ناسا که نرفتی". گند زد به عیشم.

خاطره‌ی دوم هم بر‌می‌گردد به روزی که از کارگاه دورود زنگ زدم خانه تا حال‌شان را بپرسم. بهم گفتند که پدربزرگم تمام کرده است. بی‌نهایت دوستش داشتم. مثل ماست سابیده شده به دیوار، سُر خوردم و نشستم زمین. به رئیس‌کارگاه گفتم ماجرا را. شانه انداخت بالا و گفت: "آخی، همه می‌میرن. خدا رحمتش کنه". و با بیل رفت سر وقت اوستا نعمت. حجم غم را سه برابر کرد.

دیروز افتاده بودم به خاطره گفتن برای تیام. این دو تا را هم تعریف کردم. چهار تا فحش هم دادم به روزنامه‌فروش و رئیس‌کارگاه. اما تیام سر تفنگ را برگرداند سمت خودم. معتقد بود که شادی، حس جمع‌پذیری دارد و اشتراک‌گذاری‌اش با آدم‌های دیگر باعث می‌شود که حجمش مثل چس‌فیلِ توی قابلمه زیاد شود. از آن طرف هم غم، ماهیت تقسیم‌پذیری دارد و اشتراک‌گذاری‌اش باعث می‌شود هر کسی بخشی از آن را حمل کند و وزنش کمتر شود. اما غم و شادی را با هر کسی که نمی‌شود به اشتراک گذاشت. فقط باید با آدم‌هایی شریک شد که فاصله‌شان با آن غم یا شادی به اندازه‌ی ما باشد. نه دورتر و نه نزدیک‌تر. درست مثل عینک. فقط با کسی می‌شود عینک را به اشتراک گذاشت که نمره‌ی چشم‌مان یکی باشد.

همیشه همین بلا را سرم می‌آورد و موقع بحث فتیله‌پیچم می‌کند. دو تا هم مثال ‌زد که حکم میخ آخر تابوت را داشت. مثلا می‌گفت دی‌جی فسنقری که توی مراسم عروسی دارد خودش را جر می‌دهد، آدم مناسبی نیست که داماد بخواهد خوشحالی‌اش را با او تقسیم کند. یا مثلا نوحه‌خوان سر گور، صلاحیت ندارد که غم از دست دادن کسی را با او تقسیم کنیم. با این‌که هر دو نفر آن‌ها ظاهر شاد یا غمگینی مثل ما دارند. اما فاصله‌شان با غم و شادی‌مان یکی نیست. آخرش هم گفت اشتراک‌گذاری با آدمِ اشتباه، می‌شاشد به کل قوانین ریاضیات. غم‌ها جمع‌پذیر می‌شوند. شادی‌ها هم کسرپذیر می‌شوند و بخش از آن را به راحتی از تو می‌دزدند. در هر دو حالت می‌رسیم به حس تنهایی.

گمانم راست می‌گفت. حس تنهایی، بزرگ‌ترین حسی بود که در لحظه‌ی اوج شادی و غم حس می‌کردم. در واقع آدم‌هایی که در آن ثانیه کنارم بودند، فاصله‌شان اصلا شبیه به فاصله‌‌ی من تا آن غم و شادی نبود. روزنامه‌فروش بخشی از شادی من را دزدید و رئیس‌کارگاه و بیلش، حجم ملالم را بیشتر کردند. شاید تقسیم‌نکردن عاقلانه‌ترین کار ممکن بود. اما خب، آن‌وقت‌ها که تیام نداشتم تا این‌ها را بهم بگوید. حتی آن را تعمیم بدهد به خیلی از حس‌های دیگر. به این‌که فقط آدم‌های معدودی هستند که روی مدار آدم سوار می‌شوند و فاصله‌شان تا هسته‌ی علاقه‌مندی‌هایش یکی است. فقط این‌ها رافع تنهایی‌اند. باقی انسان‌ها اگر همه‌شان سوار شاتل بشوند و بروند تا روی مریخ زندگی کنند، آب از آب تکان نمی‌خورد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
پدر حسام دیابت گرفت و درمان را آن‌قدر پشت گوش انداخت تا بالاخره زد به پای راستش. دکتر بهش گفت پایش را باید قطع کند. و قطع کرد. پدر حسام یک مثنوی هفتاد من از ده دقیقه قبل از بی‌هوشی‌اش خاطره دارد. در واقع از خداحافظی‌ با پای راستش. بعد خوابید و بیدار شد و دید پایش نیست. رفتیم عیادتش. مثنوی هفتاد من را ریخت روی دایره. متافورطور وصلش کرد به عشق دوران جوانی‌اش. این‌که عاشق یک زن ابرو کمان بوده و حجم عشقش رسیده به مرز جنون و از آن رد شده. آن‌قدر مجنون بوده و بی‌حواسی کرده که از عشق فقط آزارش نصیب‌شان شده. مثل پای راستش که به جای سرپا نگه داشتنش، شده بساط تکدر خاطر و درد. صرفا بابت بی‌حواسی‌ و بی‌دقتی. بعد هم گفت که یک روز وسط تابستان، زن ابرو کمان، برایش ده دقیقه از مثنوی هفتاد من را خوانده و ترکش کرده است. درست مثل پای راست پدر حسام. بعد هم رو به ما گفت چایی‌تون یخ کرد، میوه‌ هم بخورید.
حواس ما ماند پیش پای راست پدر حسام. سرِ بی‌حواسی‌اش، گندیده است. چایی خوردیم و فکر کردیم که بدترین شکل گندیدن و ترک کردن وقتی است که از فرط جنون و بی‌حواسی باشد. این‌که خودِ عشق باعث مرگ عشق باشد. این‌که خودِ آدم با دست خودش، پای راستش را قطع کند. پیچیده‌ترین شکلِ دیگر نبودن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
مصطفی!
امروز مجبورم دو ساعت با رئیسم توی ماشین بشینم و بروم یک شهر دیگر بابت یک جلسه‌ی کسالت‌بار. ملال‌آورترین بخش ماجرا این است که تمام این دو ساعت باید خودم را علاقمند به حرف‌های رئیسم نشان بدهم. بگویم آه خدای من، شیفته‌ی طراحی خیابانم. وای که دیدن این لوله‌های فاضلاب چه جذاب است. اوف که من چقدر آرماتور دوست دارم، مخصوصا آرماتور نمره هجده. دروغ می‌گویم. دو ساعتِ تمام. چاره‌ای ندارم. ماه دیگر جلسه‌ی سالانه‌ی بررسی کارآمدی کارمندان است و رئیسم قرار است پشت درهای بسته، کارنامه‌ی اعمال سال گذشته‌ام را بررسی کند. خودم را باید علاقه‌مند نشان بدهم و این دروغ‌ها خیلی موثر است. وگرنه من صرفا برای پول کار می‌کنم. البته به رئیسم دروغ گفتم که من از ازل دلداده‌ی بتن و لودر و فرغونم تا دوستم داشته باشد و ترفیع بگیرم.

مصطفی!
من جهت محافظت و مراقبت از خودم مجبورم دروغ بگویم. مثل آن روزهایی که می‌رفتیم پیانو زدن فرامرز را ببینیم. یادت هست چقدر مزخرف و فالش می‌زد؟ خواب‌های طلایی را که می‌زد، تن جواد توی گور می‌لرزید. تن ما هم می‌لرزید. اما آخر هر قطعه برایش دست می‌زدیم و بهش می‌گفتیم آفرین. بهش دروغ می‌گفتیم. حساس بود . تشویقش نمی‌کردیم، دلش می‌شکست. خب دوستش داشتیم و اگر خاطرش مکدر می‌شد، دل ما هم فشرده می‌شد. بابت مراقبت از دل خودمان بهش دروغ می‌گفتیم. راه دیگری نداشتیم. گند زدیم به آینده‌اش با آن همه تشویق کاذب.

مصطفی!
غرق شده‌ام توی دروغ. ساعت زندگی‌ام خوابیده است و با دست عقربه‌هایش را جلو می‌برم و هر کس زمان را بپرسد، بهش همان ساعتی را می‌گویم که دوست دارد. دروغ می‌گویم که حالم خوب باشد. مثل بهادر. سه سال با دوست‌دخترش خوابیده بود. هفته‌ای دو سه بار. هر بار هم فرحناز ازش می‌پرسید چطور بود؟ بهادر لپش را می‌بوسید و می‌گفت که بهشت برین بود. بعد می‌رفت توی بالکن و تنهایی سیگار بهمن می‌کشید و دروغ‌هایش را دود می‌کرد. حالش از بوی زیر بغل فرحناز به هم می‌خورد. اما دلش بی‌طاقت بود و جرات رفتن نداشت. دروغ می‌گفت که مثلا از دلش مراقبت کند. گند زد به خودش.

مصطفی!
ماجرا برای من شده مثل آووکادو. دروغ‌های سبز و گوشتی و لذیذی که دور هسته‌ی سخت و نخوردنیِ حقیقت را گرفته است. همه‌ی دروغ‌ها را بابت سیر شدنم می‌خورم و به هسته که می‌رسم، می‌اندازم دور. حتی کتمان می‌کنم که این حقیقت سخت، نطفه‌ی یک درخت و یک حیات جدید است. اما خب، رویارویی با ترس رویاندنِ حقیقت، در توانم نیست. پس دروغ می‌گویم. درست مثل ناخدای یک کشتی سوراخ که توان رویارویی با چهره‌ی هراسان مسافرهایش را نداشته باشد و سوراخ را کتمان کند.

مصطفی!
بوکوفسکی هم همین را گفته است. می‌گوید: "ﻣﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻫﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ". یادت هست هزار سال پیش با فرید دعوایم شد؟ سرِ کاست ساندرا که گم شده بود. متهمم کرد که من گمش کردم. نیم ساعت بعد فهمید که نوار سر خورده و افتاده پشت کمد. تقصیر من نبود. آمد دلجویی کرد و گفت دلخوری ازم؟ بهش گفتم نه، اصلا. حتی خندیدم. آن‌جا هم دروغ گفتم. دلخور بودم ازش. اما هفته‌ی بعد داشت می‌رفت تهران برای سربازی. می‌دانستم که دیگر هیچ وقت قرار نیست زیر یک سقف باهاش زندگی کنم. تنها برادرم. دلم طاقت نداشت که سرِ این سفر بی‌انتها فکر کند دل‌خورم. بابت مراقبت از دلم دروغ گفتم.

مصطفی!
من غرق در دروغم. دروغ می‌گویم که تنها نشوم. دروغ می‌گویم که دلم فشرده نشود. دروغ می‌گویم که جذاب‌ باشم. دروغ می‌گویم که دوستم داشته باشند. من در برابر جوک‌های خنک و کتاب‌ها و فیلم‌هایی که نمی‌فهمم‌شان هم دروغ می‌گویم تا درونم را قشنگ جلوه کنم. من دروغ‌گوی بزرگی هستم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
اولین کار من توی برق آلستوم بود. همان که برِ خیابان ستارخان است و یک بار صدام بمبارانش کرد و چند تا درخت مگنولیای بزرگ دارد. شرکت‌ ما برایشان استخر می‌ساخت و من هم مهندس کارگاه بودم. مهندس کارگاهِ همه کاره. از نقشه‌برداری و صورت‌وضعیت بگیر تا دم کردن چای پشکل‌نشان و تعمیر سیفون. اما هراس‌انگیزترین بخش کار برای من، متره کردن چاه‌های فاضلاب پروژه بود. چهار تا مقنی شیروانی داشتیم که چاه و انبار زیرزمینی می‌کندند. بعد از حفر هر کدامشان، محکوم بودم تا از نردبان مقنی بکشم پائین. طول و عرض انبارها را وجب کنم تا شرکت بتواند پولش را از حلقوم کارفرمای خسیس بکشد بیرون. پائین رفتن از چاه، خوفناک‌ترین تجربه‌ی زندگی من بود. مخصوصا وقتی که از نردبان پائین می‌رفتم و روشنایی سوراخ دهنه‌ی چاه کوچک و کوچک‌تر می‌شد. حس گربه‌ای را داشتم که توی کیسه زباله‌ی سیاه افتاده و یک آدم الدنگ دارد در آن را گره می‌زند. بعد هم که پائین می‌رسیدم، یک اتاق تاریک و نمور بود که کافی بود نکیر و منکر بیایند تا نمایش شب اول قبر تکمیل بشود.
یک‌بار که رسوخ کرده بودم ته چاه، هوشنگ عرفانی مِن‌باب شوخی خرکی، نردبان را کشید بالا. اندازه‌گیری‌ام که تمام شد، دیدم نردبان نیست. تنها سوراخ خروجی از این جهنم سیاه، بالای سرم بود اما راه دسترسی‌ای نداشت. همان ثانیه حس کردم دیوارهای چاه تصمیم گرفته‌اند به هم نزدیک بشوند. حتی فکر کردم دیوارها می‌خندند. که خب، بعدا فهمیدم صدای هوشنگ‌ عرفانی بود که مثل دراکولا می‌خندید. مجبور شدم حرمتش را بشکانم و بشاشم به کرامت کارفرما و با چند فحش که تا حالا زبانم به خودش ندیده بود، از عرفانی پذیرایی کنم. استراتژی‌ام جواب داد و نردبان را انداخت پائین. بالا که آمدم، چیزی عوض نشده بود الا این‌که دیوارهای چاه دورم نبودند. می‌توانستم بروم سیفون‌های خراب توالت را تعمیر کنم. می‌توانستم چای بریزم و با حسین و زارع و قاسم بشینم زیر درخت مگنولیا و خاطرات عشقی-تخیلی‌ با آن‌ها معامله کنم. یا حتی بروم توی اتاق رئیس کارگاه تا کمی ملامتم کند بابت درست وجب نکردن و بی‌پولی و الخ. مهم این بود که برای باطل کردن ثانیه‌های زندگی‌ام، حق انتخاب داشتم و هیچ دیواری جلویم را نمی‌گرفت. آن چند دقیقه‌ای که ته چاه بودم،انگار دیوارها پریده باشند توی جمجمه‌ام و حصار شده باشند دور مغزم.
سال‌های اول مهاجرت هم همین‌طور بود. بابت ویزا، اجازه‌ی خارج شدن از کشور را نداشتم. نمی‌توانستم بیایم ایران. حتی اوگاندا و فرانسه و گینه‌ و آلمان هم نمی‌توانستم بروم. ماجرا این بود که اگر مشکل ویزا نداشتم، باز هم به این کشورها نمی‌رفتم و شرایط فرقی نداشت. اما دیوارهای چاهِ ویزا دور مغزم را احاطه کرده بودند. شاید آزادی یک مفهوم انتزاعی بود که خانه‌اش توی مغزم بود. در واقع فکر محدودیت بیشتر عذابم می‌داد تا خودِ محدودیت. دلم می‌خواست لااقل توی تصوراتم، مالک بطلان ثانیه‌های زندگی‌ام باشم.
خلاصه این‌که، آن روز دیوارهای احترام بین من و عرفانی فرو ریخت و تا ته پروژه، با زبان خودمانی‌تر و کثیف‌تری با هم حرف زدیم. محدودیتی برای کلمات نداشتیم و موقع چانه زدن سر صورت‌وضعیت و صورت‌حساب، همدیگر را می‌شستیم و آویزان می‌کردیم. به هر حال آزادی برای من مفهومش فیل هوا کردن نیست. همین که توی مغزم بدانم که اجازه‌ی فیل هوا کردن دارم، راضی‌ام. به خدا. نردبان را بنداز پائین هوشنگ. من کلاستروفوبیای ذهنی دارم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
قدیم‌ها همین‌جا یک دل سیر غیبت آماندا را کرده بودم بابت پرحرفی‌اش. این‌که در جواب یک سوال ساده، حتما باید سه پاراگراف مفصل حرف بزند. گفتم که یک بار ازش پرسیدم حال سگت چطور است؟ سی دقیقه برایم حرف زد. از سلمانی کردنش. ماجرای عقیم کردنش. خاطرات توله‌گی‌اش. تاریخ‌چه‌ی رابطه سگ‌سانان و انسان. و آخرین جمله‌اش هم این بود که حال سگ خوب است و مرسی از احوال‌پرسی. البته قسمت خوب ماجرا این است که آماندا ساعت ده صبح کارش را شروع می‌کند و من ساعت هفت. سه ساعت آرامش مطلق.
سه روز پیش گوش آماندا درد گرفته و رفته درمانگاه. دکتر بهش گفته یک باکتری موذی افتاده به جان گوشش و دارد آن را می‌جود. حالا یا بابت آب استخر بوده یا چیزی که نباید می‌رفته توی گوشش، رفته توی گوشش یا هر دلیل دیگری. دکتر برایش قرص تجویز کرده که باید روزی یکی بخورد و بهش گفته که چیز مهمی نیست و زود خوب می‌شوی.
امروز آماندا راس ساعت هفت صبح سر کار حاضر شد. با چشم‌های افتاده و پف‌کرده اما بسیار خندان، لیوان قهوه‌اش را گرفت دستش و تکیه داد یه چهارچوب در اتاقم و ماجرای گوشش را مفصل تعریف کرد. حتی می‌دانم که رنگ چشم‌های دکترش، آبی بیکران اقیانوس آرام بوده و ماشین آماندا موقع راندن به بیمارستان دو بار ریپ زده و مادرش دیروز از حراجی به اندازه‌ی یک پشت وانت شمع خریده است. بعد هم گفت که قرص‌ها عوارض جانبی بامزه‌ای دارند. بی‌خوابی، پرحرفی، شادی نامناسب، توهم و افسردگی. واقعا راست می‌گفت. همه‌ی این عوارض را یک جا توی صورتش می‌دیدم. هفته‌ی دیگر باید برود کالیفرنیا بابت خاکسپاری پدربزرگش. ماجرای مردنش را تعریف کرد و آن‌قدر به مرحوم خندید که نصف لیوان قهوه‌اش ریخت زمین. بعد هم چشم‌هایش خیس شد. بعد گفت که ساعت هفتِ صبح، ساعت خیلی قشنگی است و می‌خواهد برنامه‌ی کاری‌اش را عوض کند و زود بیاید سر کار (خاک بر سر من). بعد به ناتاشا گیر داد که مثل تعمیرکارهای کامیون لباس می‌پوشد. همه‌ی این‌ها را با خمیازه و خنده گفت.
ساعت هشت و نیم صبح شده. آماندا نشسته روی میز ناتاشا و برایش از وجنات دکتر حرف می‌زند و آینده‌ی متزلزل صنعت گوشت. من دست‌هایم را کاسه کردم زیر چانه‌ام. به آینده‌ام فکر می‌کنم. به آینده‌ی من و آماندا. به خطابه‌هایی که قرار است گوش کنم. به صنعت علیل داروسازی که قرص‌هایش یک درد را مداوا می‌کند و هزار درد دیگر تولید می‌کنند. قرار هم نیست هیچ نتیجه‌ی اخلاقی بگیرم. من فقط مستاصلم. همین.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
پنج اردیبهشت- امروز روز اول تجارت است. زده‌ام توی کار لوازم کامپیوتر. یک دکان اجاره کرده‌ام در دورترین و کورترین نقطه‌ی تهران. دکان است اما من صدایش می‌کنم دفتر. کار و بارم که رونق بگیرد، اسمش را می‌گذارم آفیس. اموال تجارت‌خانه‌ام خلاصه شده در یک میز چوبی و یک صندلی چرمی دسته‌دار و یک جارو و یک مگس‌کش سبزِ قشنگ.

پانزده اردیبهشت- تجارت بدک نیست. رم و هارد و مادربرد و فادر‌برد می‌خرم و مثل مرغ روی‌شان می‌نشینم. یعنی احتکار می‌کنم تا وقتی قیمت‌شان برود بالا. نمی‌دانم چرا قیمت‌ها بالا نمی‌روند. احساس می‌کنم برای خودم وزنه‌ای در بازار کامپیوتر شده‌ام. هر چیزی که می‌خرم یا توی سر قیمتش می‌خورد یا کلا از رده خارج می‌شود. دفترم پر شده از جنس‌های باد کرده. تاثیر مستقیم روی قیمت‌ها دارم.

بیست و پنج اردیبهشت- اوضاع بازار پکیده است. هر روز چند نفر کلاه چند نفر دیگر را برمی‌دارند و متواری می‌شوند. اصولا نصف وقت ِ ما تجار، به آژان و آژان‌کشی می‌گذرد. ارزش چک‌، کمی بیشتر از آب دماغ شتر است. امروز با خانم طاهری تلفنی حرف زدم و با هم سر همین موضوع درد و دل کردیم. عزیزم. چه صدای قشنگی دارد خانم طاهری. برایش چهار تا مانیتور فرستادم و یک چک مدت‌دارِ پشت امضا نشده گرفتم. تجار هوای هم را باید داشته باشند.

پنج خرداد- از امروز، شیوه‌ی بازاریابی‌ام را مدرن و متنوع کردم. آگهی داده‌ام به نیازمندی‌های همشهری. حدودا بیست صفحه‌ی آگهی ِ خدمات کامپیوتری دارد. یک ربع طول می‌کشد تا آگهی خودم را پیدا کنم. بعد از کشتن مگس‌ها، این بهترین تفریحم است. خانم طاهری هم آگهی زده امروز. عزیزم. چهار تا مانیتور دیگر برایش فرستادم.

پانزده خرداد- بالاخره یکی از روی آگهی‌ روزنامه زنگ زد به دفتر (دکان/آفیس). بار اولی بود که تلفن زنگ می‌خورد. من و تلفن، هردو غافلگیر شده بودم. پدرم بود. می‌خواست مطمئن بشود که آگهی روزنامه درست چاپ شده باشد. بهش گفتم که درست است و خیال دو نفرمان راحت شد. زنگ زدم به خانم طاهری. نبود. عزیزم.

بیست و پنج خرداد- امروز از طرف صنف آمدند و جریمه‌ام کردند. گفتند چرا ماوس‌ها و کیبردهای توی ویترین، برچسب قیمت ندارند. خیلی تلاش کردم تا متقاعدشان کنم که نرخ دلار مثل کش تنبان بالا و پائین می‌شود و قیمت‌ها هر نیم ساعت یک بار، دستخوش تحولند. قانع نشدند. خانم طاهری زنگ زد و خیلی باهاش درد دل کردم. سبک شدم. تصمیم گرفتم از امروز صندلیم را توی ویترین بگذارم و بشینم آن‌جا تا دسترسی به اتیکت‌ها و عوض کردن آنها راحت‌تر باشد. مگس‌ها هم نیستند دیگر.

پنج تیر- کماکان دارم برچسب قیمت عوض می‌کنم. امروز حساب کتاب کردم و دیدم که درآمد دکان(آفیس؟)، نه تنها هزینه اجاره و تلفن و برق را می‌دهد (دکانم آب ندارد و برای اجابت مزاج، باید یک کیلومتر پیاده‌روی کنم)، به علاوه هزار تومان هم سود خالص داشته‌ام. شادی‌ام را با خانم طاهری تقسیم کردم. عزیزم. از دکان بغلی هزار و پانصد تومان برچسب قیمت جدید خریدم.

پانزده تیر- امروز از بانک زنگ زدند و گفتند که چک‌های خانم طاهری، برگشت خورده‌اند. عزیزم؟ حتما اشتباه شده. بیست بار زنگ زدم بهش. نبود. دست از نوشتن برچسب قیمت برداشتم و رفتم آفیس خانم طاهری. نبود. کلا نبود. حتی صندلی و میز و مگس‌کشش هم نبود. نگهبان ساختمان گفت سه روز پیش فرار کرده و رفته ترکیه. صد تا طلبکار دارد. عزیزم. عاشق دل گنده‌اش هستم. رفتم کلانتری ونک. ماجرا را گفتم. جناب سروان خیلی پدرانه دم گوشم گفت که: "برو پیداش کن و بیارش این‌جا تا من مادرشو به عزاش بشونم". احتمالا من را با یکی از نیروهای تحت امرش اشتباه گرفته بود. به اندازه گرفتن مجوز یک مرغداری دوندگی کردم تا بالاخره موفق به گرفتن حکم جلب خانم طاهری شدم. عزیز دلم. الان تک و تنها توی غربت چه کار دارد می‌کند؟

بیست و پنج تیر- برگشته‌ام به برچسب‌نویسی. حکم جلب را هم یک جای امنی گذاشته‌ام که دزد نبرد. کلا سرمایه‌ام به فنا رفته است. خانم طاهری هم آب شده و رفته توی زمین. دیروز رفتم که شرخر استخدام کنم. خودِ شرخر و سبیلش مایه‌ی دردسر بود. غیرتم اجازه نداد و منصرف شدم.

پنج مرداد- امروز یک نفر از من شکایت کرده بود که به جای هارد پانزده گیگ، به او هارد ده داده‌ام. در کمتر از دو روز حکم جلب و پلمب و ویران‌سازی خودم و دکانم را دادند. خرِ دامادش توی صنف می‌رفت و اراده می‌کرد می‌توانست پنج گیگ را از معده‌ام بکشد بیرون. گناه من این بود که صفرِ عدد ده را قلمبه کشیده بودم و پنج خوانده می‌شد. اصلا هنوز هارد پانزده گیگ اختراع نشده است. کل پولش را دادم به علاوه‌ی کرایه‌ی تاکسی‌اش تا خانه. سن و سالش بالا بود و گناه داشت. میز و صندلی را فروختم به دکان برچسب فروشی بغل. مگس‌کش و جارو را برداشتم، کرکره را کشیدم پائین و کلید را تحویل صاحب دکان دادم. کلید دکان خالی با کوهی از خاطرات من و خانم طاهری. عزیزم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
‏حسین کرامت ته پادادشهر زندگی می‌کرد. کور مادرزاد بود. سی‌ سالش که شد ازدواج کرد. نرگس می‌گفت کرامت برای این‌که حال دل او را بفهمد، دست می‌کشد روی چشم‌هایش. همیشه هم درست حال دلش را تخمین می‌زند. کم‌لطفی می‌کنم اگر با چشمی که می‌بیند، حال دلت را نفهمم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
دیروز افتاده بودم به پرینت کردن یک فایل چهارصد صفحه‌ای در باب طراحی لوله‌های بتنی فاضلاب. وقتی تمام شد احساس کردم با تبر افتاده‌ام به جان درخت‌ها. گمان کنم کاغذها هم همین حس را داشتند. چون موقع مرتب کردن‌ و منگنه‌کردن‌شان، کاغذ صفحه‌ی سی به طور ماهرانه‌ای انتقام گرفت و دستم را برید. البته زخم ظریفی بود به ضخامت خودِ صفحه‌ی سی و درد چندانی هم نداشت. بعد از منگنه کردن و رام کردن آن چهارصد صفحه، از کشوی میزم ذره‌بین را درآوردم و گذاشتم بالای زخم. دیدن زخمِ زیر ذره‌بین وحشت انداخت به جانم. شیار عمیقی که لای آن کارونی پر از خون جاری بود. درست انگار که در جنگ با کفار، ضربت شمشیر خورده باشم. قبلا هم زخم‌هایم را گذاشته‌ام زیر ذره‌بین و خودم را وحشت‌زده کرده‌ام که همین الان مبتلا می‌شوم به کزاز و قانقاریا و واویلا.
زمستان پیش پدرم همین مثال را زده بود بابت دوری و دور بودن. یک سرماخوردگی جزئی گرفته بودم و صدایم شده بود شبیه خروس و کمی زیر چشم‌های ورم داشت. تصویری زنگ زده بودم به پدرم تا حالش را بپرسم. صدا و صورت و سیرتم را که دید، افتاد به سوال کردن که چی شده و چرا این‌طوری؟ ماجرا را برایش دقیق توصیف کردم که خیلی مختصر زکام شده‌ام. باور نکرد. فکرش تا طاعون و ابولا رفت جلو. که خب، من با تلاشِ بی‌وقفه به همان زکام متقاعدش کردم. ته مکالمه‌مان گفت: "خیلی مطمئن نیستم که واقعا داری راستش رو می‌گی. اما تقصیر من نیس. تقصیر دوریه... دور بودن مثل ذره‌بین می‌مونه که همه چیز رو بزرگ‌تر نشون می‌ده".
درست می‌گفت. دور بودن مثل یک ذره‌بین کار می‌کند. لااقل برای من این‌طور است. ذهن من اتفاقات دوردست را با مهارتی فوق‌العاده و رنج‌آور و به شکلی دردناک، هزار برابر بزرگ‌ می‌کند. زخم‌های کوچک عزیزانم را تبدیل می‌کند به زخم‌های عظیم و گود. مهمانی‌های کوچکی که دوست دارم آن‌جا می‌بودم را تبدیل می‌کند به بزرگ‌ترین پارتی جهان. تصادف سپر به سپر را تبدیل می‌کند به تصادفی که ماشین هشت تا معلق خورده است. بوس روی پیشانی را می‌کند فرنچ‌کیس. امروز حوصله ندارم را تبدیل می‌کند به از تو متنفرم. موتور کولرآبی را دزدیده‌اند را تبدیل می‌کند به سرقت زیرکانه‌ی تابلوی مونالیزا از موزه.
بی‌خبری هم درمانِ این درد نیست و حس آدم را بدتر می‌کند. بی‌خبری دقیقا باعث می‌شود که آدم قلاده‌ی سگِ وحشی تصوراتش را باز کند و ولش کند توی مغز خودش. گوشت و پوست و استخوان آدم را می‌خورد و می‌جود. انتهای بر تصوراتی که در تاریکی رها شده، نیست. کلا درمانی بر دردِ دوری نیست الا نزدیکی.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
دیشب یک پیتزای هیئتی خریدم برای شام. دو وجب کوچک‌تر از چرخ عقب تراکتور. چراغ‌‌های خانه را خاموش کردم و نشستم پای تلویزیون و فیلم دیدم. فیلم شاپ‌لیفترز. از قدیم هر وقت می‌خواستم به خودم پاداش مادی و معنوی بدهم و گوشه‌ی دنجِ بهشتِ موعود را شبیه‌سازی کنم، این کار را می‌کردم. پیتزا و تاریکی و فیلم. پیتزایش خوب بود. شاپ‌لیفترز هم خوب بود. یک پیرزن نقش مادربزرگ را بازی می‌کرد که بجز یک دندان ته حلقش، دندان دیگری نداشت. صورتش ترکیبی بود از پرویز -نگهبان خوابگاه میر‌عماد- و علی‌رضا افتخاری. چشم‌هاش ریز بود و به شکل چندش‌آوری غذا و سوپ و رشته را هورت می‌کشید بالا و هر بار پیتزا را زهرمارم می‌کرد. از همان اول فیلم از زشتی‌اش بدم آمد و هر وقت ظاهر می‌شد جلوی دوربین، خودم را سرگرم زیتون‌های پیتزا می‌کردم. اما بیست دقیقه از فیلم که گذشت، کم‌کم نظرم عوض شد. یک کارهایی توی فیلم می‌کرد که برایم جذاب بود. از دقیقه‌ی سی به بعد هم کلا عاشق پرویز افتخاری شدم. به نظرم دندان‌نداشتنش جذاب بود. چشم‌هایش هم برق خوبی داشت. هورت کشیدنش هم اصلا مهوع نبود. یک جوری شده بود که به نظرم قشنگ هم بود. وقتی هم مرد، توی دلم برایش سوگ‌واری کردم و نمی‌دانستم بدون او چطور برسم به ته فیلم.
دبیرستان بوعلی که می‌رفتم، یک هم‌کلاسی آبادانی داشتم که خیلی قشنگ و خوش‌لباس بود. پشتِ‌موی دم‌کفتری داشت و کفش‌های خوبی می‌پوشید و سبیل‌هایش را می‌تراشید. کلا به نظرم مطابق استاندارد‌های آن روز، آدم قشنگی بود. یک ماهی رفاقت کردیم و ول می‌چرخیدیم و زنگ تفریح ساندویچ کالباس می‌خوردیم. بعد از یک ماه، رسول وفایی را کنار آب‌سردکن مدرسه، کتک زد. بابت یک چیز بی‌خودی که یادم نیست. یک بار هم با من شوخی پشت‌وانتی کرد و با کاتر کف دستم را طوری پاره کرد که هنوز ردش هست. کلا یک سهمیه‌ی روزانه‌ی آزاررسانی و آسکاریس داشت که باید تخلیه‌اش‌ می‌کرد. بعد از چهار ماه، به نظرم خیلی هم موجود زشتی می‌آمد. با آن‌که هنوز مطابق استاندارد بود.
دیشب که داشتم پیتزا می‌خوردم و آخرهای فیلم شاپ‌لیفترز را بدون پیرزن تحمل می‌کردم، با خودم به این نتیجه رسیدم که زشتی و زیبایی به صورت مطلق و مستقل وجود ندارد. در واقع آونگ زیبایی و زشتی ماهیتی سیال دارد و آدم و حیوان و حشم و اشیا سوار آن آونگند. آونگی که جهت حرکتش دست خود آدم است. که زشت باشد یا زیبا. مثل مار که اساسا خیلی سخت آدم می‌تواند ترس و چندشش را زیر زیبایی‌اش پنهان کند. اگر کمی مهربان‌تر برخورد می‌کرد، احتمالا آونگش می‌رفت به سمت زیبایی. یا پدر و مادر که فارغ از شکل‌شان، بچه‌هایشان آن‌ها را عموما زیباترین و جذاب‌ترین موجودات جهان می‌دانند.
خلاصه این‌که یک پیتزا را که دو وجب کوچکتر از چرخ تراکتور بود خوردم. جلوی چشمم یک پیرزن زشت، تبدیل شد به یک پیرزن زیبا و دوست‌داشتنی. مطمئن هم شدم که هیچ استانداردی برای زیبایی بیشتر از یکی دو ماه عمل نمی‌کند. قشنگ‌ترین چشم‌ها هم به راحتی می‌توانند تبدیل بشوند به ملال و آزار. کلا تاریخ انقضای کیفیت ظاهری آدم‌ها، مثل شیر پاکتی زود سر می‌رسد. این‌ها را برای خودم این‌جا ثبت کنم تا یادم بماند که استانداردی برای زیبایی نداریم. یادم باشد که چطور پرویز افتخاری در عرض نیم‌ساعت قشنگ شد. یادم باشد که چطور زیبایی، فاکتور غیرقابل اعتمادی است. فاکتوری که خیلی وقت‌ها ملاک تصمیمات می‌شود. درست مثل زیباترین قصر جهان که در آن کثیف‌ترین پادشاه جهان زندگی می‌کند. یادم باشد که تنها رسانه و جامعه است که زیبایی را به شکل مستقل و دارای استاندارد تعریف می‌کند. و این فاحش‌ترین اشتباه است. و یادم باشد که بار بعد پیتزای بزرگ نگیرم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
سه چهار هفته‌ی پیش این عکس را گرفتم. یک جایی توی تورنتو. یک پیانوی پکیده ول کرده بودند وسط خیابان و هر آدمی که دلش می‌خواست می‌توانست بشیند پشت آن و آهنگ بزند. حالا بماند که پیانو کوک نبود و کلید سُل‌اش صدای فا می‌داد و کلید فای آن هم صدای طبل. صد نفر آمدند و نشستند پشت پیانو و یک از یک بدتر و ملال‌انگیزتر آهنگ زدند. حتی یک زن جوان، با اعتماد به نفس و انگشتان کشیده‌ آمد و یک آهنگی زد که قرار بود فور الیزه بتهوون باشد. همین آهنگی که روی دنده عقب زامیادها و خاورها می‌گذارند. اما نتیجه یک سری نت نامفهوم شد و دوست‌پسرش کشان‌کشان از پیانو جدایش کرد. یا مثلا مردی آمد که از پشت شبیه به ریچاردکلایدرمن بود. از نشستن و فرم دست‌ها و چشم‌های بسته‌اش معلوم بود که با پیانو بزرگ شده است. اما بعد از ده ثانیه فالش زدن، خودش را تسلیم کرد و رفت از دکه‌ی آن‌ور خیابان بستنی خرید.
تا اینکه آدم ده دوازده ساله‌ی توی عکس با مادرش آمد. پنج ثانیه با کلید‌های پیانو ور رفت و کوبید توی سرشان. بعد خیلی قشنگ آهنگ جینگل‌بلز را زد. کمی متفاوت بود اما به نسبت ریچارد و زن خوش‌انگشت، فوق‌العاده زد. یک جورهایی انگار قلق پیانو آمده بود دستش و با هم رسیده بودند به صلح. یک تفاهم نانوشته. عکس را فرستادم برای تیام و ماجرا را برایش گفتم و خندیدیم بابت آن. تهش گفت: "مثل آدم‌ها. یه نفر هست که فقط می‌تونه درست و غیر‌فالش صدای نت آدم رو دربیاره." یا یک چیزی شبیه به این. که خب، باهاش موافقم. هر پیانوی پکیده‌ای که گوشه‌ی خیابان هم افتاده باشد، بالاخره یک آدم هست که از راه برسد و قلقش را بلد باشد و صدای درستش را دربیاورد. همانی که در زبان انگلیسی بهش می‌گویند "the one". آن کسی که باید باشد. خلاصه این‌که باید نشست سرِ گذر و آن‌قدر صبر کرد تا بالاخره "دِ وان" بیاید و فالش آدم را اصلاح کند. یا این‌که بشینیم کنار ریچارد و فالش باشیم و بستنی بخوریم. یا هیچ‌کدام و درِ پیانو را ببندیم و به مدد رطوبت و موریانه بپوسیم و وقتی از کل هیکل‌مان فقط کلید‌های سیاه و سفیدمان باقی ماند، مردم بیایند بالای سرمان و بگویند مرحوم خیلی فالش بود. البته آن‌روز که خیلی هم دیر است، بین همه‌ی آن مردم، یک دختر ده دوازده ساله با لباس آبی گل‌دار می‌آید بالای سر کلید‌هایمان و زیر لب می‌گوید خیلی هم فالش نبود، من زبانش را بلد بودم. من "دِ وان" بودم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
https://t.me/fahimattar/405
Читать полностью
امروز سومین دوشنبه‌ی ماه جولای است. سومین دوشنبه‌ی ماه جولای را گذاشته‌اند روز جهانی بغل کردنِ فرزند. چرایش مهم نیست. مهم این است که من مثل مسعود بهنودم و با هر شخص و مکان و حادثه و عارضه‌ای خاطره دارم. با این هم خاطره دارم. این یک خاطره‌ام را هم بگویم و بروم ردِ کارم. سال شصت و چهار کمپلو زندگی می‌کردیم. یک بار از مدرسه پیاده برمی‌گشتم خانه. یک کوچه را اشتباهی پیچیدم و گم شدم و سر از ته کمپلو درآوردم. چهار تا بچه‌ی الدنگ که از فرط بیکاری داشتند روی تنه‌ی درخت آکالیپتوس، جعفر و قلب و عزیزم حکاکی می‌کردند، دوره‌ام کردند. یکی‌شان انگشتش را گذاشت زیر چانه‌ام و گفت: "ولک، بچه ئی محلی؟". طبعا بچه‌ی ئی محل نبودم. من هم گفتم: "نه، بچه‌ی ئو محلم". توی کمپلو، بچه‌ی ئی محل نبودن دلیل کاملا منطقی برای دعوا بود. بابت همین هم دعوای‌مان شد. دعوا که نه. آن‌ها چهار نفر بودند و من یک نفر. بیشتر آن‌ها زدند و من بیشتر خوردم.
ده دقیقه بعد یک پیرمرد با چهار تا کیسه انگور رد شد و واسطه شد و با پا جدای‌مان کرد و دعوا را خاتمه داد. من هم با شمایلی اوراق و پاره برگشتم خانه. مادرم در را باز کرد و وضع و روزم را دید و خودش ماجرا را فهمید. اصولا مادرم یا باید با کف دست می‌کوباند توی لپش و می‌گفت: "یا جده‌ی سادات، چی شدی؟". یا داد می‌زد و فرید‌مان را صدا می‌کرد و می‌گفت: "فرید، کجایی؟ بیا که داداشت رو کشتن." یا حالا هر عکس‌العمل کلیشه‌ا‌ی دیگری. اما به جای این‌ حرف‌ها فقط من را مثل یک رودخانه‌ی آرام بغل کرد و صورتم را چسباند به خودش و فشارم داد. بدون این‌که یک کلمه حرف بزند. و بعد از هزار سال، این واضح‌ترین و قشنگ‌ترین بغل‌کردنی بود که یادم مانده است.
همه‌ی این‌ها را گفتم که از قافله‌ی بهنود عقب نیفتم. خودِ مادرم هم یادش نیست لابد که آن روز چه لطف بزرگی در حق من کرده و کلیشه با ماجرا برخورد نکرده است. این را سومین دوشنبه‌ی جولای نوشتم صرفا برای مادرم. برای رودخانه‌ی آرام زندگی. دمت گرم، چسبید.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
هر کسی یک راز مگو و نگفته دارد که دست و پا و دهان آن را بسته و انداخته در تاریک‌ترین و دورترین قسمت قلبش. جای تاریکی که هیچ کس آن را نمی‌بیند و فقط خود آدم ازش خبر دارد و هر روز به اجبار چند بار بهش سر می‌زند و بالای سرش سوگواری می‌کند. من هم دارم. آدم اگر آدم باشد، تا روزی که راز را آزاد نکند، در تلاطم است. امروز دلم خواست زندانی‌ام را آزاد کنم تا بلکم قلب و مغزم با هم به صلح برسند.

دوازده سالم که بود، یک گربه‌ی جوان و سیاه را توی حیاط‌خلوت خانه‌ی گلستان زندانی کردم. اسمش را گذاشته بودم ممدرضا. یک پایش زخمی بود و از دیوار نمی‌توانست بکشد بالا و کِز کرده بود کنار آبگرمکن. برایش یک کاسه آب گذاشتم که بخورد و روزی سه بار با دسته‌ی جارو بهش اصرار می‌کردم تا پنیر لیقوان یا شیر گاو بخورد. اما هیچ وقت زیر بار نرفت. قائمی هر سال تابستان جوجه‌ی رنگی می‌آورد و می‌فروخت به بچه‌های اهریمن محله‌ی گلستان. من هم یکی خریدم. سرخ شرابی بود. ظهر آوردمش خانه. ناخن‌هایش را سر فرصت لاک قرمز زدم. با قلم‌مو نوکِ پنج میلیمتری‌اش را سبز کردم. توی چشم‌هایش نگاه کردم و اسمش را همان‌جا گذاشتم بیتا. مثل بیتا دختر آقای پهلوان که شیشه‌های خانه‌شان را هر هفته با پسرعمویم می‌شکاندیم. کمی به بیتا آب دادم و بردمش توی حیاط‌خلوت و گذاشتمش جلوی ممدرضا و در را بستم و آمدم پشت پنجره و منتظر ماندم. شک نداشتم ممدرضا بعد از دو روز گرسنگی با دو حرکت گازانبری بیتا را از حالت گوشت و پوست و استخوان به حالت فقط استخوان تبدیل می‌کند. در واقع صرفا شرایط جنایت را مهیا کرده بودم. که خب، این کار از خودِ جنایت هم فراتر بود.

اما نشد. بیتا رفت آن گوشه حیاط کز کرد. ممدرضا هم همان‌جا کنار آبگرمکن ماند و زل زد بهش. تا شب. حوصله‌ام سر رفت و گرفتم خوابیدم. صبح رفتم تا استخوان‌های بیتا را جمع کنم. اما محاسباتم غلط بود. بیتا با همان حالت افسرده رفته بود کنار ممدرضا ایستاده بود و با هم زل زده بودند به دیوار حیاط خلوت. چند روز وضعیت همانطور ماند. نه بیتا خورده شد و نه ممدرضا خورد. فقط کنار هم بودند و گاهی‌وقت‌ها سربسر هم می‌گذاشتند. تنهایی و استیصال باعث شده بود که تفاوت‌هایشان را انکار کنند. شاید هم فراموش کنند. لابد.

یکی از رفیق‌های دبیرستانم دیپلم که گرفت رفت اسکاتلند. همانجا درس خواند و یک جایی نزدیک قطب مشغول به کار شد. یک جایی که پنگوئن‌ها هم حاضر به زندگی نمی‌شوند. تک و تنها. صبح تا شب کار. شب تا صبح هم خواب. هفده سال تک و تنها همین‌طور زندگی کرد (اگر اسمش زندگی باشد). پارسال تهران همدیگر را دیدیم. قرار گذاشتیم یک کافی‌شاپ سرِ میدان ونک. با نامزدش آمد. مثلا اسمش مهسا بود. رفیق من شرق بود و مهسا غرب. مثل این بود که طوبی‌ می‌فروش وصلت کند با کمال‌الملک. یا شعبان‌بی‌مخ از فروغ خواستگاری کند. هیچ شباهتی بین این دو نفر نبود. الا این‌که هر دو تای‌شان دست و پا و دماغ و لوزالمعده داشتند. شاید هم بزرگترین شباهت‌شان این بود که هر دو نفرشان دریک شهر قطبی کار می‌کردند و تنهایی می‌کشیدند. تنهایی و استیصال رسانده بودشان به هم. دو ساعت نشستیم توی کافه. وقتی جدا شدیم تنها چیزی که ازشان یادم مانده بود، انکارشان بود. بس که تفاوت‌هایشان را انکار می‌کردند. مثل ممدرضا و بیتا. تنهایی مثل چادر ماشین است. زیر چادر تنهایی، پورشه و پیکان و پراید و ژیان خیلی فرقی با هم ندارند. تنهایی آدم‌ها را شبیه نمی‌کند. فقط باعث انکار تفاوت‌ها می‌شود.

بهر حال، بعد از چند روز پدرم پسِ گردن ممدرضا را گرفت و برد توی کوچه و رهایش کرد و رفت. چهار ساعت بعد هم یک گربه‌ی دیگر چشم من را دور دید و بیتا را تکه‌پاره کرد و خلاص. نکته‌ی اخلاقی هم ندارم الا اینکه با گناهان دوازده سال اول زندگی‌ام، هر مومنِ خلد‌آشیانی می‌تواند با مخ برود به قعر جهنم. همین.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
مادر من متخصص بی‌رقیب درست کردن شربت آبلیمو است. فرید اعتقاد دارد که شربت‌هایش حکم تنها دریچه‌ی کولرِ دوزخ را دارند. آن‌هم برای تابستان‌های اهواز که هوا چهار درجه گرم‌تر از لایه‌های زیرین جهنم موعود است. دیروز که نشسته بودم توی سالن پرواز همه‌ی این‌ها یادم آمد. روز آخر سفر و غروب و سالن انتظار گرم. یکی هم دائم پشت بلندگو جکسون را صدا می‌کرد تا برود دم گیت شماره‌ی دوازده. چهارتا بچه‌ هم از فرط شیطنت صندلی‌های سالن را می‌جویدند. شرایط شبیه به همان لایه‌ی زیرین جهنم بود. مادرم هم که آن‌جا نبود تا دریچه‌ کولر را باز کند. رفتم دکان ته سالن و من‌باب وصف‌العیش- نصف‌العیش، چهار دلار دادم و یک بطری لیموناد خریدم (لیموناد را ترجمه نکردم تا با شربت آبلیموی مادرم اشتباه نشود). مزه‌ی پس‌گردنی می‌داد. مزه‌ی جکسون را می‌داد که نمی‌رفت گیت شماره‌ی دوازده. مزه‌ی صندلی‌های فرودگاه. پنجاه سنت‌اش را خوردم و باقی‌ش را ریختم دور. همان‌جا فهمیدم که نسبت درست شکر و لیموترش، رمز موفقیت مادرم است. میزان درست ترشی و شیرینی.

بعد فکرم رفت سمت خودم. این‌که چرا بعضی وقت‌ها نمی‌توانم احساساتم را کلمه کنم و بنویسم. درست مثل دیشب توی سالن فرودگاه. یا مثل همین الان. یا مثل هزار روز دیگر که حرف‌هایم ته دلم می‌ماند و بیات می‌شوند. فقط یک توجیه دارد. این‌که آونگ احساسات من بین غم مطلق و شادی مطلق در نوسان است. یک نقطه‌ی بهینه وسط این طیف وجود دارد که میزان غم و شادی به تعادل می‌رسد. درست مثل نسبت شکر و لیموترشِ شربت‌های مادرم. این همان نقطه‌ای است که احساساتم قابل کنترل و ترجمه به کلمه‌اند. گمان کنم این را می‌توانم تعمیم بدهم به کل زندگی‌ام. درخشان‌ترین روزهای زندگی‌ام همان زمان‌هایی است که نسبت غم و شادی‌ام رسیده‌اند به تعادل. غم و شادی سازنده. نه مثل کسی که سگ سیاه افسردگی زمین‌گیرش کرده و نه مثل آدمی که ته بطری ویسکی را آورده بالا و چهار طبقه بالاتر از زمین راه می‌رود. یک جایی آن وسط.

اصلا دلم می‌خواهد این را تعمیم بدهم به کل جامعه. این‌که مدینه‌ی فاضله‌ی من جایی است بین اشک و لبخند. یک جایی بین گریه و خنده. مثل شربت‌های آبلیموی مادرم. نه جایی که گریه راه سعادت است و نه جایی که خنده راه فراموشی. این‌ها درست مثل لیموناد دکان ته سالن است. از شیرینی دل آدم را می‌زند و پنجاه سنت آن بیشتر قابل تحمل نیست. بی‌فایده‌ترین روزهای زندگی من وقت‌های است که از نقطه‌ی تعادل غم و شادی دور شدم و رسیده‌ام به یکی از دو سر آن طیف. به هر حال سفیدی وقتی قابل درک است که کنار سیاهی دیده بشود. لابد جامعه‌ی سالم در نقطه‌ی تعادل زندگی می‌کند. به هر حال تعادل در تضاد، بهینه‌ترین حال روح من است.

این حرف‌ها همه بهانه است. من دلم برای مادرم و شربت‌های آبلیمویش تنگ شده است. همین.

#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью