بی‌دلیل | فهیم عطار

@fahimattar Нравится 0
Это ваш канал? Подтвердите владение для дополнительных возможностей

‏فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم.
Гео и язык канала
Иран, Фарси
Категория
не указана


Гео канала
Иран
Язык канала
Фарси
Категория
не указана
Добавлен в индекс
09.01.2018 22:35
реклама
TGStat Bot
Бот для получения статистики каналов не выходя из Telegram
Telegram Analytics
Подписывайся, чтобы быть в курсе новостей TGStat.
SearcheeBot
Ваш гид в мире Telegram-каналов
30 177
подписчиков
~31.6k
охват 1 публикации
~5.5k
дневной охват
~2
постов / нед.
104.6%
ERR %
19.74
индекс цитирования
Репосты и упоминания канала
131 упоминаний канала
17 упоминаний публикаций
69 репостов
Amirnezam Samadabadi
مجله هنرى ژوان
تکاپو
سحر نوشت
آرامش (چهلسالگي)...
آموزش با طعم لذت
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
مُستشار
آرامش (چهلسالگي)...
نوعی دیگر
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
مجله هنرى ژوان
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
هشت بهشت
چراغي روشن است...
یک حرف از هزاران
Ekurd
سخنرانی‌ها
حسام الدین آشنا
(شبان / یاسر عرب)
دغدغه ایران
زوربای یونانی
آرامش (چهلسالگي)...
آرامش (چهلسالگي)...
Amirnezam Samadabadi
جبهه حزب الله
یک حرف از هزاران
آرامش (چهلسالگي)...
Каналы, которые цитирует @fahimattar
Упоминаний и репостов не обнаружено
Последние публикации
Удалённые
С упоминаниями
Репосты
دیروز برای ناهار رفتم یک رستوران کج و کوله، ته خیابان چهاردهم. توی یک گُله جا، صد تا میز گذاشته بود و آدم‌ها مثل خرمای مضافتی توی بغل همدیگر همبرگر گاز می‌زدند. سه تا مرد جوان و گنده نشسته بودند روی میز کناری. یک نفرشان داشت ماجرای بانجی رفتنش را برای دو نفر دیگر تعریف می‌کرد. در واقع آن‌قدر صدایش بلند بود که انگار داشت ماجرا را برای کل خیابان چهاردهم تعریف می‌کرد. درست مثل یکی از این راننده نیسان‌هایی که با بلندگو جار می‌زنند و آبگرمکن کهنه و دمپایی پاره می‌خرند. داشت می‌گفت که رفته یک جایی توی کلورادو برای بانجی پریدن. رفته‌اند روی یک پل خیلی بلند. طناب‌پیچش کرده‌اند. بعد با لگد هلش داده‌اند پائین. سی‌ثانیه سقوطش را ده دقیقه توضیح داد. احساساتش. ترس‌هایش. هیجانش. و هزار حس دیگرش را. آخرش هم گفت: "اه، اصلا ولش کن، نمی‌تونم توصیفش کنم". و رفت سراغ سیب‌زمینی‌هایش.
کاملا با جمله‌ی آخرش موافقم. این‌که یک چیز‌هایی قابل توصیف نیست. تجربه‌ی تنهایی است که فقط خود آدم آن را درک می‌کند. چند وقت پیش یک رفیقی بهم گفت که مرگ واقعه‌ای است که آدم آن را تنها تجربه می‌کنند. حتی اگر همه‌ی مردم جهان هم کنارش نشسته باشند، باز هم آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کند. با این هم موافقم. اصلا تمام رویداد‌های مهم زندگی را آدم به تنهایی تجربه می‌کند. تولد. عشق. مرگ. بانجی. انتقام. مثل همان باری که با یوسف توی کوچه اصفهان دعوایم شد. با سگک کمربند کوبید توی سرم و خون پاشید بیرون. من از یوسف تنفر داشتم. نفهمیدم چطور شد که زدمش زمین و نشستم روی سینه‌اش. یک لحظه توی چشم‌های هراسانش نگاه کردم. حتی یادم است که قطره‌های خون از سرم چکه می‌کرد روی زیرپیراهن سفیدش. و با مشت کوبیدم توی دماغش. حس انتقامی که من به تنهایی تجربه‌اش کردم. حتی با وجود همه‌ی بچه‌هایی که آن‌جا جنگ قادسیه را راه انداخته بودند. اتفاق‌های بزرگ زندگی چیزهایی هستند که آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کنند. مثل تنفر و انتقام.
راننده نیسان خیلی سعی کرد تا بانجی رفتنش را تبدیل کند به کلمه. اما نتوانست. درست مثل آدمی که عاشق می‌شود. حتی معشوقش هم نمی‌تواند در تجربه‌ی آن عشق شریک شود. درست مثل یک مراسم بزرگ است که در انتهایی‌ترین لایه‌ی قلب آدم جاری است و تنها مهمان آن، خودِ آدم است و بس. حتی دو تا آدم که بانجی را تجربه کرده‌اند هم نمی‌توانند حس‌شان را تمام و کمال به همدیگر منتقل کنند. این سخت‌ترین بخش آدم بودن است.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
هفته‌ی پیش برای تیام ماجرای گم شدن‌مان را گفتم. بهش گفتم با ابراهیم زیازی رفته بودیم شیروان برای بازدید کارگاه. هر سه‌شنبه از تهران پرواز می‌کردیم مشهد. زرگنده با پژو می‌آمد دنبال‌مان و دو ساعت مثل یک شوماخر عصبی رانندگی می‌کرد تا برسیم کارگاه. ما هم پای‌مان نرسیده به کارگاه با لگد می‌زدیم زیر استامبولی و سر اوستا داد می‌زدیم که این ملات به درد عمویت می‌خورد. بعد هم یقه‌ی رئیس کارگاه را می‌گرفتیم که از برنامه‌ی زمان‌بندی عقب است. بعد هم انباردار را مصلوب می‌کردیم بابت هیچ. آخر شب هم زرگنده با اعصاب خراب‌تر می‌آمد دنبال‌مان و برمی‌گشتیم مشهد. یک بار وسط دی‌ماه، زرگنده آنفولانزا گرفت و پسرش را فرستاد دنبال‌مان. ممدرضا. هنوز بیست سالش نشده بود اما سه برابر زرگنده عصبی بود. من و ابراهیم زیازی نشستیم عقب پژو و خوابیدیم. یقین داشتیم که راه را بلد است و ما را می‌رساند فرودگاه. ممدرضا یک ساعت بعد داد زد که شت! بیدار شدیم و دیدیم به جای تابلوی "مشهد بیست کیلومتر"، رسیدیم به تابلوی "به شهر شهیدپرور بجنورد خوش آمدید". کره‌بز شمال و جنوبش را قاتی کرده بود. پرسیدیم مگر تا حالا نرفتی این راه رو؟ گفت نه. بعد هم سر و ته کرد و از سیگارفروش کنار جاده آدرس گرفت و مثل اجل شلیک شد سمت جنوب. از پرواز جا ماندیم. صرفا بابت یقینی که به ممدرضا داشتیم.

من‌باب خنده همه‌ی این‌ها را برایش تعریف کردم و گفتم اطمینان قاطع‌مان به ممدرضا، گرفتارمان کرد. بعد بحث‌مان کشید سر شک و یقین. این‌که در دنیا هیچ چیزی قطعیت ندارد و درنتیجه یقینِ الکی هم کانسپت خطرناکی است. تیام برایم مثال یکی از ساختمان‌های بتنی هائیتی را زد که بابت زلزله‌ی چند سال پیش نقش زمین شده بود. صرفا بابت این‌که هیچ انعطافی در طراحی‌اش لحاظ نشده بود. ستون‌های بتنی کت و کلفتی که تاب هیچ تکانی را نداشتند. درست مثل آدمی که یقین، چهار ستون بدنش را مثل فولاد خشک کرده باشد. زلزله که آمد، اولین ساختمانی بوده که فرو ریخته است. همین مثال را چسباند به این که در دنیایی که قطعیت کانسپتی افسانه‌ای است، همیشه باید فضایی برای شک باقی گذاشت. درست مثل منارجنبان. مناره‌ای که شکِ تکان خوردن، راز سالیان دراز عمرش است. مثلا اگر من یا ابراهیم زیازی، سر سوزنی به جهت‌یابی ممدرضا شک می‌کردیم، لااقل دو میلیمتر از چشم‌های‌مان را باز می‌گذاشتیم. آدم که تمام افسارش را نمی‌سپارد به دست مرد جوانی که تمام راه را با دوست‌دخترش دل و قلوه می‌دهد.

به نظرم درست می‌گوید. یقینی که با شک شروع نشود، احتمال فرو ریختنش زیاد است. یک فروریختنی که خود آدم را هم می‌کشد پائین. درست مثل کسی که یقین دارد معشوقش دوستش دارد و اجازه‌ی شک به خودش نمی‌دهد. وای به روزی که پرده برافتد و ببیند که برج اعتقاداتش را روی سست‌ترین خاک ممکن بنا کرده است. شک عنصر حیاتی‌ای‌ است که باید آن را درست و به اندازه مصرف کرد. مثل آنتی‌بیوتیک. سر موقع و به اندازه. نخوردنش باعث عفونت می‌شود. زیاد خوردنش هم باعث فرسایش. همان که تیام گفت. آن‌هایی که بدون ملات شک و شبهه، یقین و اعتقاد راسخ دارند، شکننده‌ترین و ترسناک‌ترین آدم‌های جهانند.

خلاصه این‌که من و ابراهیم زیازی دیگر هیچ‌وقت پشت پژو نخوابیدیم. ولو شده با چوب‌کبریت پلک‌هایمان را باز نگه می‌داشتیم. هر چند دقیقه هم می‌پرسیدیم که داریم درست می‌ریم؟ اعصاب و روان راننده را می‌ریختیم به هم. اما خب، ارزشش را دارد. یقینی که با ملات شک درست شده باشد، مرگ ندارد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
دیشب بعد از صد سال، رفتم ورزشگاه برای تماشای فوتبال. تیم شهر ما با تیم یک شهر دیگر. دست‌کم پنجاه هزار نفر آدم آمده بود. صحرای محشر. بیشتر تماشاچی‌ها لباس تیم را پوشیده بودند که عمدتا هم برای‌شان بزرگ بود. روی سکوی روبروی ما، یک گروه محدود پنجاه نفری با شیپور و طبل و بلندگو، سرپا ایستاده بودند. پنجاه نفر جوکر با صدای کلفت. کارشان صرفا این بود که ما پنجاه‌هزار نفر تماشاچی را هدایت کنند. ما هم افسارمان را داده بودیم دست‌شان. با بلندگو شعار می‌دادند و ما با وجود این‌که نصف حرف‌های‌شان را نمی‌فهمیدیم، اما جویده جویده تکرارش می‌کردیم. چند بار هم موج مکزیکی تولید کردند و کل ورزشگاه، سوار موج، بالا و پائین شد. حتی این‌که چطور دست بزنیم هم تحت کنترل آن‌ها بود. هر بار هم که داور علیه ما قضاوت می‌کرد، جوکرها پروپاگاندا راه می‌انداختند و ما به تبع آن‌ها شروع می‌کردیم به هو کردن داور و تیم شهر دیگر. یک بار هم که کارت زرد به تیم ما نشان داد، کل ورزشگاه به همت جوکرها شد یک اف بزرگ. با این‌که جلوی چشم خودمان یک نفر از تیم شهر دیگر را رسما کباب کرده بودند.
قشنگی ماجرا این بود که خیلی هم خوشحال بودم. یک چشمم به بازی بود و یک چشم دیگرم هم به جوکرها تا مطمئن باشم پیروی راستین‌شان هستم. دقیقا نمی‌دانم چرا، اما قطعا هیجان پیروی داشتم. سه گل محکم هم خواباندیم توی دروازه‌شان. اشک توی چشم‌ تیم شهر دیگر جمع شد. خب، به درک. بعد از بازی هم جوکرها با علم و پرچم و بوق و شیپور افتادند جلو و ما هم پشت سرشان تا سوار مترو شدیم. سه گل زدیم بهشان. بازیکنان تیم شهر دیگر را شستیم و گذاشتیم روی بند. پنجاه و پنج دلار پول بلیط و بیست دلار پول مرغ نیم‌سوخته پرداخت کردم که رفت توی جیب صاحب باشگاه. چند تا فحش جدید یاد گرفتم. دو نفر سر هیچ و پوچ توی مترو دعوای‌شان شد و زیر چشم‌ همدیگر مزرعه‌ی بادمجان کاشتند که پلیس دستگیرشان کرد. مارتینز که دو تا گل زده بود، احتمالا به زودی با یک قرارداد کلفت می‌رود به یکی از باشگاه‌های اروپایی. من هم صبح خواب ماندم و دیر رسیدم شرکت. از فرط کم‌خوابی چشم‌هایم شده دو کاسه خون. الان هم دقیقا نمی‌دانم کی برنده است و کی بازنده. لعنت به هر چی موج است که منبعش جوکرهای الدنگ باشند. لعنت به من که افسارم را دادم به دست‌ِ آن‌ها. لعنت.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
دو ماه پیش که ساختمان شرکت را بازسازی کردند، صاحب ملک سرخود تصمیم گرفت چهار تا اسپیکر هیئتی و گردن‌کلفت هم توی محوطه‌ی بیرون علم کند. چهار گوشه مسیری که هر روز هزار نفر آدم از آن‌جا رد می‌شود. هر روز از صبحِ زود تا وقتی که خورشید رسیدنش را به آن طرف کره‌ی زمین اعلام کند، برای‌مان با صدای بلند، آهنگ تند پخش می‌کنند. که خب، بد نیست. فقط موضوع این است که رد شدن از لای این تونل آهنگ که کنترل اعضای بدن آدم را به دست می‌گیرد، عذاب‌آور است. مخصوصا وسط مسیر که آدم حس می‌کند دنیا ایستاده و همه‌ی شهر آدم را دوره کرده‌اند و منتظرند تا برایشان برقصی. درست مثل مهمانی‌های ایرانی که دی‌جی گراز با حرارت مشغول زدن آهنگ است اما هنوز کسی جرات نکرده تا برود وسط و برقصد. در این برهه‌ی حساس زمانی وای به حال کسی که تصمیم بگیرد اتاق پذیرایی را رد کند و برود آن‌طرف تا مثلا آب بخورد. وقتی وسط قالی می‌رسد، حس می‌کند تمام چشم‌ها دوخته شده بهش. معجزه‌ی موسیقی آن‌جا شروع می‌شود که آدم ترتیب حرکت دست و پایش برای راه رفتن را فراموش می‌کند و در بهترین حالت، آدم مثل فلامینگویی که تیر خورده خودش را می‌رساند به آن طرف اتاق پذیرایی. شرایط رد شد از جلوی ساختمان شرکت‌مان دقیقا همین‌طور شده است.
یک زن و مرد بی‌خانمان همیشه دور و بر شرکت می‌پلکند. پارسال بهشان دو دلار پول دادم. چند ماه پیش هم برای‌شان دو تا ساندویچ خریدم. مرد بی‌خانمان ناشنواست و تیک عصبی شدیدی دارد. گردنش دائم چپ و راست می‌شود و کمرش هم که انگار رفته باشد ژاپن، دائم در حال تعظیم کوتاه است. خلاصه این‌که بدنش آرام و قرار ندارد و دائم در تکاپوست. امروز صبح از آن طرف خیابان رد شد و آمد وسط راهروی صدا ایستاد. از ابروهای گره‌خورده‌اش معلوم بود که به هیچ وجه قصد رقصیدن نداشت. بهر حال گوشش هم توان شنیدن نداشت. اما خب، بدنش داشت تصادفا می‌رقصید. دو تا خانم از روبرو آمدند و لبخند قشنگی بهش زدند و یکی‌شان ایستاد کنارش و شروع کرد آرام رقصیدن. آن یکی هم پول درآورد و داد دستش. یک مرد لاغر هم که انگار همکار زن‌ها بود آمد جلو و خندید و با یکی از زن‌ها شروع کرد به مسخره بازی و رقصیدن. مرد بی‌خانمان هم توی باغ نبود که چه اتفاقی افتاده است. ماجرا درست مثل همان آدمی است که اشتباهی از جلوی دی‌جی گراز رد شود تا آب بخورد. اما وسط گل قالی که برسد، آب خوردن را فراموش کند و بزند به رقص قاسم‌آبادی و همه‌ی مهمان‌ها را بکشاند وسط. همه چیز از یک اشتباه شروع می‌شود.
خلاصه اینکه این ماجرا را صرفا برای خودم می‌نویسم و ثبت می‌کنم تا یادم باشد که اساس بعضی از حادثه‌ها، تصادف است. حضور و واکنش همزمان دو عامل کنار هم. آدم تیک‌دار و موسیقی هیپ‌هاپ. گاز پیک‌نیکی و یک پاساژ پر از پارچه. لینکلن و ظریف. در واقع کنار هم بودن این‌ها لزوما معنی‌اش تقابل و رویارویی و حادثه نیست. اما یک اشتباه کوچک محاسباتی می‌تواند باعث شود که ده نفر زن و مرد با کت و شلوار و دامن و کروات، صبح علی‌الطلوع، قهوه به دست قر خفیف بدهند.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
پوریا یک ویدئوی چهار دقیقه‌ای برایم فرستاده مربوط به ثبت‌نام کاندیدای ریاست جمهوری. گمانم مربوط به آن سالی است که آقای خاتمی و مرحوم بهرمانی رقیب هم شده بودند. یک خبرنگار بامزه می‌چرخید بین آن‌هایی که آمده بودند برای ثبت‌نام و باهاشان مصاحبه می‌کرد. البته صرفا دست‌شان می‌انداخت. این ویدئوی چهار دقیقه‌ای هم بخشی از این مصاحبه بود که خبرنگار گیر داده بود به یکی از همین متقاضیان ثبت‌نام که از دزفول آمده بود. یک آدم بی‌نهایت ساده که تا اول راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود و توی شناسنامه‌اس اسمش مسعود بود و توی خانه صدایش می‌کردند غلام‌علی. همان سال که این مصاحبه آمده بود بیرون، تماشایش کرده بودم. هم تماشایش کرده بودم و هم برای هر کسی که می‌دیدم، پخشش می‌کردم و از فرط خنده پخش می‌شدیم روی قالی و آسفالت و چمن. روح‌مان شاد می‌شد.
امروز که پوریا آن را فرستاد، یک بار دیگر تماشایش کردم. باز هم خندیدم بهش. اما ثانیه پنجاه و دو، خبرنگار از مسعود یا غلام‌علی پرسید که چرا می‌خواهی رئیس جمهور بشوی؟ مسعود خیلی خلاصه با لهجه‌ی دزفولی غلیظ جواب داد که "می‌خوام دنیا رو در صلح و صفا بکنم". در واقع منظورش این بود که می‌خواهد صلح و صفا را در دنیا جاری کند. متاسفانه این بار اصلا ماجرا خنده‌دار به نظر نیامد. با این‌که هر چی مسعود توی این چهار دقیقه حرف زد، از نظر عرف، کاملا مضحک و نشدنی بود. اما یک حقیقت کاملا مسلم و فراموش شده توی این جمله‌اش بود. یک شعار انتخاباتی مهم که هیچ وقت ندیدم محور اصلی تفکرات انتخاباتی یک سیاست‌مدار باشد. نه بهرمانی نه خاتمی نه حسن نه محمود نه دانلد نه باراک نه مکرون و نه هیچ سیاست‌مدار دیگری. نه حتی نماینده‌های مجلس و کنگره و سنا در هیچ جا. هیچ کس اساس تبلیغات انتخاباتی‌اش را روی جاری کردن صلح و صفا نگذاشته است.
در واقع درستش هم همین است. من به عنوان یک آدم رای‌دهنده و لایه‌ی زیرین جامعه، ترجیح می‌دهم که حکم‌ران بالای سرم یک آدم باهوش باشد با دندان‌های بیرون زده. آدم‌های ساده‌ای که هدف‌شان برقرار کردن صلح و صفا باشد، موجودات عمل‌گرا و واقعی‌ای نیستند. احتمالا شاید چون صلح و صفا افسانه و لوس است. اما خب. چهار دقیقه ویدئوی خوبی بود. لااقل برای ثانیه‌ای فکر کردم که ممکن است روزی یک سیاست‌مداری عجیب و غریب بیاید و شعارش این باشد که مثلا غلام‌علی هستم، رئیس‌جمهور شما. هدفم چیزی نیست جز جاری کردن صلح در دنیا و از هیچ کوششی برای رسیدن به این مهم دریغ نمی‌کنم. غلام، مرد صلح‌جو.
احتمالا اگر این اتفاق بیفتد و همچین آدمی رئیس جمور بشود، حتما همان روزی است که ماست سیاه است و خورشید از غرب طلوع می‌کند و دائی‌جان ناپلئون اعتراف می‌کند که جنگ کازرون، توهمی بیشتر نبوده است.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
یک ملخ مفلوک یازده طبقه پرواز کرده بالا و چهارچنگولی چسبیده به پنجره‌ی اتاقم. سه ساعتی است که آمده. نه راه پیش دارد و نه راه پس. چشم‌هایش مثل دو تا گوجه‌سبز زده بیرون. یک نگاه می‌‌کند به ارتفاع زیر پایش، یک نگاه به آسمان و یک نگاه هم به من که دماغم را چسبانده‌ام به شیشه و دارم با لذت نگاهش می‌کنم. شده مایه‌ی سرگرمی‌ام. اسمش را گذاشتم پرویز. هر چند دقیقه یک بار هم دهانش را تکان می‌دهد و یک چیزی می‌گوید. که خب، من زبان ملخ‌ها را نمی‌فهمم اما قطعا دارد به خودش فحش می‌دهد که چرا این‌قدر آمده بالا. یکی دو بار هم تصمیم گرفت تا جابجا شود که هر بار دست و پایش ول شد و با فلاکت دوباره خودش را نگه داشت. حالا هم یک ساعتی است که دیگر همان تکان‌ها را هم نمی‌خورد. احتمالا با مغز نخودی‌اش به این نتیجه رسیده که در این برهه‌ی حساس زمانی، هیچ رقمه نمی‌تواند تکان بخورد. احتمالا تنها چیزی که در وجودش توان جابجا شدن دارد، فکر‌های جورواجوری است که توی سرش مثل توپ لاستیکی بالا و پائین می‌پرند. چه غلطی بود که کردم؟ مگر من لک‌لکم که یازده طبقه آمدم بالا؟ مگر آن پائین لای چمن‌ها چه عیبی داشت؟ فقط خودم در برابر تصمیم‌های اشتباهم مسئولم. این یارو پشت پنجره چرا هیچ کمکی نمی‌کنه؟

جمعه‌ها حوصله‌ام سر می‌رود. آن‌قدر که استیصال یک ملخ بلندپرواز، پشت پنجره‌ی اتاق، می‌تواند سرگرمم کند. درست مثل روزنامه‌های محلیِ جهان اول که از فرط بی‌خبری، زردترین و یرقانی‌ترین خبر‌ها را هم چاپ می‌کنند. امروز هم حال من همین است. یک هفته‌ است که دلم می‌خواهد چیزی بنویسم و مثل سینوهه، گازهای توی سرم را خالی کنم. اما نشد. تا این‌که پرویز آمد پشت پنجره‌ی اتاقم. تصمیم گرفتم تا مثل دوران خوش وبلاگ‌نویسی، خودکارم را ببندم به دم قاطر چموش درونم و با یک اردنگی بفرستمش تا برای خودش جفتک بیاندازد و هر چه می‌خواهد بنویسد. قاطر خسته است. پرویز بریده. من هم بی‌حوصله‌ام. حالا حتما تیام هم پیام می‌دهد که چرا اسم گذاشته‌ام روی ملخ؟ از اسم‌گذاری روی چیزها بدش می‌آید. اسم‌گذاری را عامل دسته‌بندی‌ می‌داند. زن و مرد. استریت و هومو. ایرانی و عرب. پرویز و باقی‌ملخ‌ها. دسته‌بندی با خودش ایدئولوژی و اعتقاد و جنگ و تقابل می‌آورد. چیز‌هایی که هیچ وقت خیری برای‌مان نداشته است.

قاطر خسته است. دلش می‌خواست یک داستان عاشقانه‌ی کوتاه بنویسد که جمله‌ی اولش این‌طور شروع شود: "عزیزم! یادت هست که می‌خواستیم با هم فرار کنیم؟ همان روزهای درخشانی که بیشتر عاشقی می‌کردیم و کمتر فکر. یادت هست؟". اما خب، قاطر‌ها تولید شده‌ی یک رابطه‌ی غیرعاشقانه‌اند و هیچ‌وقت عاشق نمی‌شوند تا عاشقانه بنویسند.

پرویز کماکان چهارچنگولی چسبیده به شیشه. یک نسیم هم شروع کرده به وزیدن. البته برای من نسیم است و برای پرویز فرشته‌ی مرگ و هر لحظه ممکن است پرتش کند پائین. من هم کماکان دوست دارم چیزی بنویسم. اما خب، چیزی جز عشق اصالت ندارد. هر چیز دیگری که بخواهم بنویسم، صرفا تکرار همان اخبار زرد و یرقانی است. همان سوار شدن روی موج احساسات همگانی. می‌شوم پژواک کم‌رمق یک صدا. که چیزی از خودم ندارم و فقط فریاد کس دیگری را ضعیف‌تر تکرار می‌کنم. آن‌هم با کوبیدن خودم به کوه و دیوار.

نمی‌نویسم. با مشت می‌کوبم به پنجره تا پرویز ول شود و بیفتد پائین. بالاخره تا ابد نمی‌شود با ترس زندگی کرد و چهار چنگولی شیشه‌ی صیقلی را چسبید و فقط فحش داد به زمین و زمان. پرتش می‌کنم پائین. احتمالا از ترس شلوار نداشته‌اش را خیس می‌کند. در عوض نیرویی که ترس تولید می‌کند یک میلیون اسب‌بخار قدرت دارد. ممکن است پرواز کند و خودش را برساند به چمن‌های سبزی که این‌قدر هوس‌شان را کرده است. شاید هم بیفتد وسط خیابان و اتوبوس از رویش رد شود و مثل لواشک لهش کند. که خب، الخیر فی ماوقع. کسی که نمی‌داند من هلش داده‌ام. همه فکر می‌کنند برای رسیدن به چمنِ سبز دل به دریا زده است. می‌شود شهید راه عشق. تنها راهی که اصالت دارد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
چند سال پیش بنا به دلایل بی‌ربطی مجبور شدم امتحان تافل بدهم. یک کتاب کت و کلفت خریدم بابت آمادگی امتحان. یک بخش کتاب درک مطلب بود. مقاله‌های کوتاهی که باید می‌خواندیم و سوال‌های تهش را جواب می‌دادیم. یکی از مقاله‌هایش راجع به جنگل‌ها بود. یک جایی از مقاله نوشته بود که رویش بخشی از درخت‌ها را باید مدیون سنجاب‌ها بود. بابت این‌که گردو و فندق و میوه‌ی بلوط را توی زمین قایم می‌کنند برای زمستان سرد. این وسط بعضی از این میوه‌ها گم و گور می‌شوند و دست سنجاب بهشان نمی‌رسد. بعد هم همان میوه‌ها می‌شوند درخت. در واقع منظورش این بود که نطفه‌ی خیلی از درخت‌ها بی‌دلیل و تصادفی و حاصل اشتباه محاسباتی کس دیگری گذاشته شده است.
فکر کنید که یک سنجاب گیج، میوه‌ی بلوط را چال می‌کند برای زمستان سیاه. بعد بی‌دلیل گمش می‌کند و بی‌دلیل بیست سال بعد یک درخت کلفت، جای آن سبز می‌شود. بعد آدم‌ها آن درخت را می‌برند و تبدیلش می‌کنند به کاغذ. بعد آدم‌هایی مثل شاملو و بولگاکف و احمد محمود روی همان کاغذ‌هایی که بی‌دلیل تولید شده‌اند، کلمات‌شان را می‌نویسند و دلیل موجهی برای بودن‌شان خلق می‌کنند.
خلاصه این‌که یکی کاملا بی‌دلیل و اشتباهی خلق می‌شود و یکی دیگر آن‌ور کره‌ی زمین، آن بی‌دلیل را تبدیل می‌کند به بادلیل. جذاب نیست؟ هست به خدا. البته بماند آن‌همه درخت کاجِ بی‌ثمر که بی‌دلیل به وجود می‌آیند و آخرش هم با همان شرایط مزخرفِ بی‌دلیلی می‌روند. که خب به ما چه. دمِ آن‌هایی که دلیل به زندگی باقیه می‌دهند گرم. دم سنجاب‌های گیج هم گرم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
کوچه هشتم که زندگی می‌کردیم، برای بار اول پای کامپیوتر باز شد به خانه‌مان. همان روز با شروین رفتیم فلکه‌ی آریاشهر و سی‌دی فوتوشاپ خریدیم و نصب کردیم روی کامپیوتر. یک ماه باهاش ور رفتم و بالاخره خم و چمش دستم آمد. یک بار شروین آمد خانه‌مان و یک عکس از کردان ریخته روی فلاپی دیسک و گفت بیا کرم بریزیم توی عکس. کردانِ ابری با درخت‌های کم‌رمق. قشنگی فوتوشاپ این است که آدم می‌تواند هر المانی که دلش بخواهد را مثل یک طلق بی‌رنگ اضافه کند به عکس. لایه روی لایه. همین کار را هم کردیم. اول افتادیم به جان آسمان. یک لایه آسمان آبی اضافه کردیم بهش. بعد هم یک لایه برف اضافه کردیم به تپه‌ها. فک شروین آمد پائین و دائم می‌گفت فوتوشاپ لامصب. بعد مثل کفتر جلد پرید خانه‌شان و با یک فلاپی دیگر آمد. عکس یک دختر بلوند بود که پشت سرش تابلوی دراز هالیوود دیده می‌شد. تاپ قرمز کوتاهی تنش بود با یک دامن چین‌دار. که آن هم دست بر قضا کوتاه بود. کلا توی لباس کم‌کاری کرده بود. شروین صدایش می‌کرد مادونا. دور عکس را بریدیم و مادونا را از لس‌آنجلس آوردیم کردان. یک لایه‌ی جدید. شروین اصرار داشت که لباس‌هایش را دربیاوریم. برایش توضیح دادم که من فقط بلدم لایه اضافه کنم. کم کردن لایه و لباس کار من نیست. به همان وصف‌العیش نصف‌العیش راضی شد. بعد یک لایه چمن اضافه کردیم به زیر پای مادونا. و همین‌طور لایه پشت لایه. فقط این وسط یادمان رفت که دکمه‌ی سیو را بزنیم. نفهمیدم چی شد که برق‌ خانه سکته‌ی خفیفی زد و چراغ‌ها و مانیتور خاموش و روشن شدند. خود کامیپیوتر هم انگار که آروغ بعد از کباب زده باشد، یک لحظه نفسش رفت و ری‌بوت شد. عکس پرید. مبهوت شدیم. کامپیوتر که روشن شد، درست مثل کسی که دنبال عزیزش بگردد، با عجله فوتوشاپ را راه انداختیم و عکس را باز کردیم. یک کردان بی‌رمق ابری. نه مادونا بود. نه آسمان آبی. نه چمن. نه هیچ. همه‌ی لایه‌ها با هم پاک شده بودند. آمدیم دوباره مراحل را تکرار کنیم. نشد. اصلا به خوبی بار اول درنیامد. همه چیز زشت و مصنوعی شد. شروین خیلی دمغ فلاپی‌اش را از شکاف کامپیوتر کشید بیرون و گفت: مادونا رفت.
من صد سال بعد از آن هم با فوتوشاپ کار کردم. اول از همه یاد گرفتم که با هر دم و بازدم یک بار عکس را سیو کنم. دوم فهمیدم که چقدر فوتوشاپ شبیه به بودن آدم‌ها در زندگی‌ام است. سال 68 مادربزرگم برای یک ماه با ما زندگی کرد. ناخوش احوال بود. یک شب هم حالش بد شد و پدر و مادرم بردند بیمارستان گلستان. همان‌جا سکته کرد و دیگر برنگشت خانه. مادرم چند بار ثانیه‌ی آخرش را توصیف کرد که گفته: بگیر من رو... دارم می‌رم. و خب، رفت. آن یک ماهی که با ما بود، مثل فوتوشاپ هزار لایه اضافه کرد به خانه‌مان. جایی که غذا می‌خورد. جایی که موهایش را اصرار داشت شانه کند و ببافد. جایی که نماز می‌خواند و پدرم از پشتِ سر آن‌قدر سربسرش می‌گذاشت تا بالاخره خنده‌اش می‌گرفت ونمازش را می‌برید و به پدرم می‌گفت نکن شیطان نماز‌بُر. همان یک ماه هزار لایه‌ی جور واجور اضافه کرد به زندگی و خانه. بعد هم درست مثل برق آن شب ، رفت. فردا صبح، برگشتیم به خانه‌ای که همه‌ی لایه‌های قشنگش را از دست داده بود. کردانِ ابریِ بدون مادونا.
فوتوشاپ به من یاد داد که آدم‌ها با آمدن‌شان و هر ثانیه بودن‌شان یک لایه اضافه می‌کنند به زندگی. و این کار را تا روزی که هستند ادامه ‌می‌دهند. تا این‌که بالاخره یک روز بروند. همه‌ی لایه‌ها تبدیل می‌شوند به خاطره. همه چیز می‌شود کردان ابری. رفتن، کریه‌ترین فعل زبان فارسی است.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
قدیم‌ها که کارگاه آلستوم کار می‌کردم، یک مامور تدارکات داشتیم که هفتاد و پنج سال را رد کرده بود. طهماسب. صدای خیلی ضعیفی داشت و هر بار که حرف می‌زد باید از رگ گردن بهش نزدیکتر می‌شدم تا صدایش را بشنوم. پنج تا بچه داشت و دوازده تا نوه. همیشه دو سوژه برای غر زدن داشت. یکی حسن اصلانی بود که دقیقه‌ی نود سفارش خرید گچ و میخ‌طویله و دسته‌ی بیل می‌داد. دومی هم زنش و بچه‌هایش و نوه‌هایش. همیشه نگران خرج خانه بود. نگران بچه‌هایش که زندگی‌شان روبراه باشد. اجاره خانه‌ی شهرام. قسط‌های بهرام. سرماخوردگی زنش و الخ. عصرها قبل از خانه رفتن، کارگرها را جمع می‌کرد و با هم چای کودنشان می‌خوردند و هلاکویی‌وار نصیحتشان می‌کرد. ته همه‌ی حرف‌هایش هم یک نتیجه‌ی اخلاقی داشت که زندگی مشترک باید امنیت و آرامش بیاورد وگرنه از این چای کودنشان هم بدتر است.
تئوری طهماسب این بود که روز اول که بشر ازدواج را اختراع کرده، هدفش تامین امنیت و آرامش بوده است. اما به مرور ازدواج از دست زوج‌ها درآمد و افتاد دست جامعه. دستخوش تغییرات شد و کاربری‌اش هم عوض شد. ماجرا مثل پراید است. وقتی که کره‌جنوبی آن را طراحی کرد، ماشین فوق‌العاده‌ای بود. تا این‌که افتاد دست سایپا و به این حال و روز افتاد. گاهی وقت‌ها بین رویا و عمل، زمین تا آسمان فرق وجود دارد. حالت عاطفی ازدواج فراموش شده و حالا فرآیند آن، یک فرآیند کاملا منطقی و قابل تبدیل به ریال است. درست مثل فرآیند ثبت یک شرکت با سهامی خاص.
خوبی طهماسب این بود که مفهوم امنیت و آرامش را برای کارگرها مخلوط نمی‌کرد. نظرش این بود که ازدواج‌ها بیشتر بابت امنیت شکل می‌گیرند. آدم وقتی قانونی اسمش را به اسم یک آدم دیگر گره کور بزند، ناخواسته صاحب امنیت می‌شود. امنیت عاطفی و مالی و مهمتر از همه امنیت و مصونیت در برابر جامعه‌ که قوانینش مثل چوب کاج هیچ رقمه خم نمی‌شود. اما این وسط اصولا آرامش، مقوله‌ی فراموش شده‌ای است. خودش می‌گفت که اساس زندگی‌اش روی امنیت بوده است. درست مثل مدیر‌عامل یک شرکت بزرگ که هر روز صبح ساعت هفت پشت میز شرکتش بوده تا دوازده شب.
طهماسب خودش هم مقصر بود. سال هشتاد و یک دخترش پذیرش دانشگاه گرفت و قرار شد برود آلمان. مجبورش کرد ازدواج کند، بعد برود. صرفا بابت امنیت دخترش. امنیت بابت این‌که توی کشور غریب تنها نباشد. همان مصونیت در برابر جامعه. یک سال و نیم نشده، یک شب اشتباه محاسباتی کردند و بادکنک سوراخ بوده و یک پسر قشنگ به خانواده‌شان اضافه شد. دختر، وسط کار کم آورد و درس را ول کرد و شوهرش هم آلمانی یاد نگرفت و سه نفری دست از پا درازتر برگشتند ایران. امنیت برقرار بود. اسم‌شان توی شناسنامه‌ی هم بود با پشتوانه‌ی مهریه و بکارت و پسر قشنگ‌شان. حالا آرامش هم بود یا نبود، خدا می‌داند.
جامعه ازدواج را دوست دارد. صرفا بابت امنیتی که با خودش می‌آورد. تیام یک مثال خوب دارد. می‌گوید چوب‌خط بهترین راه برای شمارش روزهای از دست رفته‌‌ی زندانی‌هاست. چهار خط افقی و یک خط مورب که آن چهار تا را قطع می‌کند و همه را بهم پیوند می‌زند. دسته‌های پنج‌تایی‌ای که قابل شمارش‌تر و قابل کنترل‌تر هستند. درست مثل مفهوم خانواده در جامعه. دسته‌بندی کردن و کنترل‌پذیرتر کردن آن‌ها. در واقع برقراری همان امنیت. اما خب، تکلیف آرامش چه می‌شود؟ جامعه، هیچ بهایی به آرامش درونی آدم‌ها نمی‌دهد. به نظر می‌آید که این قسمت ماجرا دست خود عشاق است. در واقع کل حرف طهماسب هم همین بود. این‌که آرامش درونی بر امنیت بیرونی اولویت دارد. وقتی که آرامش نباشد، آدم‌ها خطاکار می‌شوند و نهایتا امنیت بیرونی هم به فنا می‌رود.
خلاصه این‌که امنیت و آرامش دو مقوله‌ی جدا هستند. هشدار که آرامش را نخراشی.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
مصطفی!
مرضیه را یادت هست؟ مرضیه، خواهر حسین صفری که سرِ خیابان غزنوی خانه داشتند. همان که می‌رفتیم خانه‌شان تا مشق بنویسیم. البته مرضیه مشق‌های صفری را می‌نوشت و ما هم مشق‌های خودمان را. زیر چشم هم زل می‌زدیم به مرضیه که چمباتمه زده بود روی دفتر و پیراهن یقه بازش، پرده از اسرار درونش برمی‌داشت. چقدر مشق نوشتن جذاب بود آن روزها. ده دوازده سالی از ما بزرگ‌تر بود. بعد هم جواد آمد خواستگاری و مرضیه عاشق و دلباخته‌ی جوادِ باهوش و خوش‌تیپ شد و رفتند زیر یک سقف. ترکیبی قشنگ‌تر از مرضیه‌ و جواد نبود. جمع همه‌ی خوبان. تا این‌که حسین آمد دبیرستان شهدا و دوباره همکلاس شدیم. بهمان گفت که مرضیه جدا شده و یک آرایشگاه زده پشت خانه‌ی غزنوی و مو رنگ می‌کند و ابرو برمی‌دارد و سالی یکی دو عروس‌ را آماده‌ی جهاد می‌کند.

مصطفی!
جدایی این دونفر عجیب بود. چند ماه پیش، تمام ماجرا را برای تیام گفتم. بهش گفتم روزی که مرضیه رفت کیانپارس پیش جواد، حسین از این‌که باید خودش مشق بنویسد کفری بود. البته من و تو هم دلایل خودمان را برای ملال داشتیم. بعد نطق بلند بالایی کردم برای تیام که روزگار بد شده و آدم‌ها زود حوصله‌شان از هم سر می‌رود و تنوع‌طلب شده‌اند و بلاه بلاه. حتی توی تلگرام یک پیام فورواردی نشانش دادم جهت اثبات. زیر عکس پیرمرد و پیرزنی نوشته بود که قدیم‌ها چیزی که خراب می‌شد را تعمیر می‌کردند اما این روزها آن را می‌اندازند دور و جدیدتر آن را می‌خرند. مثل رابطه‌ها. خیلی خرسند بودم از این مثال خودم.

مصطفی!
تیام زد توی برجکم. از ریشه با من و پیام فورواردی‌ام مخالف بود. می‌گفت مشکل آن‌جاست که عموما هوش و زیبایی، نقطه‌ی اتصال آدم‌هاست و نه خرد. می‌گفت ما عاشق زیرکی و قشنگی همدیگر می‌شویم. که خب اشکالی هم ندارد. اما حواسمان نیست که زیرکی و زیبایی منابع محدود جذابیتند. گذر زمان آن‌ها را منقضی می‌کند و پرت‌شان می‌کند توی دیگ عادت. عادت، بی‌حوصلگی می‌آورد. در واقع هوش و زیبایی یک کاسه حلیم خوشمزه است که بالاخره تمام می‌شود و خلاص. اما خردمندی درست مثل نیلوفر وحشی است. دائم رشد می‌کند و هر روز آدم را شگفت‌زده می‌کند که چطور چهره‌ی سرد دیوار‌های سیمانی را پوشش می‌دهد و دنیا را قابل دیدن می‌کند. خرد، عادت نمی‌شود.

مصطفی!
تیام می‌گفت البته ما حق داریم که دنبال خرد نباشیم. چون همان‌قدر که خردمند بودن سخت است، دیدن خرد هم مشکل است. شاید هم فقط با خرد است که می‌شود خرد را دید. خودمان هم نمی‌دانیم. فقط به این نتیجه رسیدیم که اگر لیبیدو با خرد تحریک شود، پایانی بر آن نیست. سوخت لایزال و ستون نگهدارنده‌ی عشق است. ایثار در عشق صرفا خرمندی می‌خواهد. آدم خردمند ایثار می‌کند، نه لزوما آدم زیبا و زیرک. اما خب، خرد داشتن و خرد دیدن تمرین می‌خواد. درست مثل ورزش کردن مداوم برای زیبا شدن جسم. یا کار کشیدن از مغز برای تقویت سلول‌های خاکستری. خرد هم تمرین می‌خواهد. تنها اشکال کار این است که نه کتابی برای آن داریم و نه معلمی که کلاس بگذارد و نه حتی باشگاهی که بتوانیم در آن دمبل بزنیم. پس تلاش برای خرد را دور می‌زنیم و قناعت می‌کنیم به زیبایی و زیرکی و عادت و اعتراض به این‌که عشق افسانه است.

مصطفی!
تیام کانسپت قشنگی را گفت. گفت که درون آدم، آینه و کپی کائنات است. یک فضای بی‌انتها و وسیع که هیچ خبری از ته آن نیست. عشق هم دورترین ستاره‌ی این جهان هستی است و خرد تنها وسیله‌ای که آدم را می‌تواند به سلامت به آن برساند. وسیله‌ای که پیدا نیست و رسیدن به آن به اندازه‌ی رسیدن به خود عشق سخت است. اما لذت‌بخش. برای همین است که می‌گویند منجم‌ها تنها کسانی هستند که به شغل خودشان عشق می‌ورزند. و حتی به حدی می‌رسند که شعارشان می‌شود: ما گام و گذر را به رسیدن نفروشیم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
کیشلوفسکی سال 1981 یک فیلم جذاب ساخته به اسم بخت کور. داستان یک دانشجوی پزشکی به اسم ویتک. فیلم یک صحنه‌ دارد که توی ایستگاه قطار پرشده و ویتک می‌دود دنبال قطاری که تازه راه افتاده و می‌خواهد سوار شود. کیشلوفسکی سه بار این صحنه را در طول فیلم تکرار می‌کند. یک بار به قطار می‌رسد. یک بار نمی‌رسد و پلیس دستگیرش می‌کند. یک بار هم به قطار نمی‌رسد و همان‌جا می‌افتد توی مسیر عاشقی. قشنگ‌ترین قسمت قضیه این است که هر بار فرجام ویتک متفاوت است. در واقع کیشلوفسکی سه بار به عقب برمی‌گردد و سه بار به ویتک شانس‌های مختلف زندگی را می‌دهد. هم به ویتک و هم به جهان پیرامون ویتک.
حالا کیشلوفسکی به کنار. سر کوچه‌ی ما یک بستنی‌فروشی هست که صد هزار طعم مختلف بستنی دارد. از طعم نارگیل و خیار بگیرید تا طعم سوسیس و مقوای بازیافتی. آدم پایش را که توی دکانش می‌گذارد، رایحه‌ی سردرگمی می‌زند زیر دماغش. بابت همین، صاحب دکان همان دم در، یک قاشق پلاستیکی پکیده می‌دهد دست آدم و اجازه می‌دهد طعم بستنی‌ها را امتحان کند تا هر کدام را که دوست داشت بخرد. همان‌کاری که کیشلوفسکی با ویتک کرد. حق انتخاب.
پروردگارا. مخاطب خاص این دو پاراگراف، ذات مقدس شما بود. خط تولید نسل‌های بعد را مجهز کن به یک قاشق پلاستیکی پکیده. مثل کیشلوفسکی. مثل بستنی‌فروشِ سر کوچه‌ی ما. لطفا.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
یک رفیقی دارم که عاشق گل و گیاه و دار و درخت است. سه ماه پیش افتاده بود به جان گلدان‌های حیاط خانه‌اش. قلمه‌های رز را کرده بود توی خاک. خاک‌شان را عوض کرده بود. پیوند زده بود. تکثیر کرده بود. و خلاصه حیاتِ حیاط را کن‌فیکون کرده بود. دم غروبی یک کاکتوس مکزیکی و یک شاخه یاس شیرازی مانده بود روی دستش. نگاه کرده و دیده که فقط یک گلدان برایش باقی مانده است. بعد هم حوصله‌اش نکشیده تا یک گلدان دیگر بخرد. به هر حال آدم‌های عاشق هم ممکن است یک وقت‌هایی خسته شوند. بعد زیر لب گفته به جهنم و هر دو تایشان را کاشته توی همان یک گلدان باقی‌مانده. یک یاس شیرازی و یک کاکتوس مکزیکی. سینه به سینه. ترکیب غریبی بوده. انگار که مثلا محمد‌علی کلی با پروین اعتصامی ازدواج کند. یک ماه که گذشته، حال هر دو تایشان خراب شده. یکی‌شان هفته‌ای یک روز آب می‌خواسته. آن یکی استسقاء داشته و دائم طلب آب می‌کرده. یکی‌شان آفتاب مستقیم می‌خواسته. آن یکی دائم ویار سایه داشته. کاکتوس دلش می‌خواسته پهن بشود و یله بدهد. یاس دلش می‌خواسته مثل میمون از دیوار حیاط بکشد بالا و ببیند آن‌جا چه خبر است. کاکتوس همش بهانه‌ی توی خانه را می‌گرفته. یاس دائم غرِ هوای آزاد را می‌زده. خلاصه این‌که بعد از یک ماه، رفیقِ ما دیده که هر دو نفرشان خموده شدند و حال و حوصله و رمق ندارند و رنگشان پریده. یک جورهای بدن‌شان بوی " گند بزنند به این گلدون" گرفته است.
رفیق من هم فارسی بلد، هم انگلیسی و از این دو تا بهتر، زبان نباتی. رفته یک گلدان جدید خریده و جدای‌شان کرده. هر کسی سیِ خودش. یکی‌شان کنار دیوارِ آفتاب‌گیر و هفته‌ای هفت روز آب. آن یکی هم پشت پنجره و هفته‌ی یک بار یک جرعه آب. دیشب رفته بودیم خانه‌شان. حال هر دو نفرشان خوب بود. یاس و گلدان. یاس کشیده بود بالا. کاکتوس پت و پهن شده بود. سبز شده بودند و هزار شاخه‌ی جدید ازشان زده بود بیرون. در واقع درکِ بهار کرده بودند. بهتر از همه این‌که ترکیب جداگانه‌شان خانه را کرده بود بهشت مصور. یاس شیرازی خوشحال. کاکتوس مکزیکی خوشحال. خدای حیاط خوشحال‌تر. خلاصه این‌که چه خوب که محمد‌علی و پروین با هم ازدواج نکردند. وگرنه نه پروین شعرهای قشنگ می‌گفت و نه محمد‌علی می‌توانست با مشت، جلوبندیِ جو فریزر را پائین بیاورد. لزوما که ترکیب چیز‌های خوب، نتیجه‌ی خوب نمی‌دهد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
منشی‌مان پنج تا قاب عکس خریده که بکوبد به دیوار راهروی شرکت. جهت قشنگی. عکس لودر و بولدوزر و بیل و کلنگ و الخ. فرانک را هم صدا زد تا کمکش کند و با هم آویزان‌شان کنند. یک ساعت و نیم چانه زدند سر   ترتیب‌شان. که اول کلنگ را بزنند، یا لودر را یا فلان را. بعد حساب کردند و دیدند که همین پنج تا قاب عکس را به ۱۲۰ حالت مختلف می‌توانند آویزان کنند. همان قانون جایگشت ریاضیات. نهایتا مخ‌شان از این همه انتخاب سوت کشید و به اجماع نرسیدند و همه را الله‌بختکی کوبیدند به دیوار. سر ظهر حرف‌مان با تیام رسید به منشی و قاب عکس و فرانک. بهش گفتم که وقتی با پنج تا قاب عکس می‌شود ۱۲۰ صحنه‌ی مختلف درست کرد، فکر کن با تمام کلمات می‌شود چند تا شعر و داستان نوشت؟ اصلا فکر کن هنوز چند شعر و داستان نگفته وجود دارد که منتظرند تا کسی کلمات‌شان را کنار هم بچیند. مخ‌ ما هم سوت کشید. بعد تیام تعمیمش داد به کل زندگی. گفت که حالا فکر کن چند راه جورواجور وجود دارد برای زندگی کردن. بین انتخاب‌های موجود، به چند شکل مختلف می‌شود زندگی کرد؟ لابد تعداد راه‌ها، از تعداد خودِ آدم‌ها هم بیشتر است. ولی خب، ما توده‌ایم و مثل هم. راه‌های معاش و زندگی و لذت‌مان درست محدود می‌شود به چند راه که توده‌ی جامعه به دام تکرارش افتاده است. از بریدن بند ناف تا خوابیدن سنگ لحد. درست مثل این‌که همه‌ی مشتری‌های شیرینی‌فروشی لادن، از بین هزار مدل شیرینی‌اش، فقط دانمارکی بخرند و پولکی. به نظرم درست می‌گفت. از بی‌نهایت راهِ زندگی کردن، حبس شدیم توی یک فلوچارت محدود. حالا از هر چند میلیون نفر، یکی‌ از ما دیوار فلوچارتش را جر می‌دهد و می‌پرد بیرون. که خب، خوش به حالش. ما می‌مانیم و هزار راه نرفته و هزار شعر نگفته که هیچ کس حتی از وجودشان خبر ندارد. یا اگر دارد، جرات رفتن و سرودن‌شان را ندارد. خلاصه این‌که از پنج قاب عکس پیزوری، ۱۲۰ صحنه‌ی مختلف خلق می‌شود. حالا حساب کنید تعداد راه‌های نرفته و شعرهای نگفته. در دسترس‌ترین گنج پنهان.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
دو هفته‌ پیش همکارم برای ناهار یک غذای پر از سیر و پیاز و گوشت آورده بود سر کار. نصفش را خورده بود و باقی‌اش را گذاشته بود ته یخچال، آن‌هم توی یک ظرف بدون در. هفته‌ی پیش یخچال، بوی گند گرفته بود و درش را که باز می‌کردیم انگار نبش قبر کرده‌ایم. منشی‌مان افتاد به تقلا تا راهی پیدا کند و قبل از این‌که بوی تعفن تلفات بگیرد، آن را از بین ببرد. آخر سر هم رفت از بقالی آن‌ور خیابان دو تا بوگیر خوب خرید و انداخت ته یخچال. امروز بعد از یک هفته با خیال راحت می‌توانیم در یخچال را باز کنیم و هم‌زمان نفس هم بکشیم. هیچ بویی نمی‌دهد. مدیون بوگیر یخچالیم. افشینِ خواننده، یک آهنگ وزین و معروف داشت به اسم "دیگه ازت بدم می‌آد". توی مصرع چهارم می‌گفت: "عطر نبودنت رو، رو لحظه‌هام بپاشم". هر بار که به این‌جای آهنگ می‌رسیدم، مغزم قفل می‌کرد. با خودم فکر می‌کردم اصولا بودن، با خودش عطر می‌آورد و ترکیبِ "عطرِ بودن" کاملا منطقی است. اما هیچ وقت نمی‌فهمیدم که عطرِ نبودن یعنی چی. چطور می‌شود که نبودن چیزی، عطر داشته باشد. اما حالا می‌دانم. دقیقا همین بوگیرها، مصداق جاری کردن حسِ عطر نبودن هستند. عطرِ نبودن ظرف پر از سیر و پیاز و گوشت. تمام تلاشم را کردم که نیچه‌طور این موضوع را تراش فلسفی بدهم. اما نشد. فقط می‌توانم بگویم که عطر نبودن ترکیب صحیحی است. همان چیزی که انگلیسی‌ها می‌گویند: no news is good news. چیز‌های خوب، عطر بودن دارند و چیزهای متعفن با نبودشان، عطر نبودن می‌دهند. ما به عطر نبودن هم راضی هستیم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
هفت هشت سال پیش، یک طوفان ناجور آمد و خیلی ددمنشانه چند تا ایالت جنوب مملکت را لت و کوب کرد. تمام ابرهای سیاه دنیا، انگار که کنفرانس داشته باشند، جمع شده بودند بالای شهر ما. رنگ آسمان شده بود دو پرده تیره‌تر از سیاهِ پرکلاغی. باد و تگرک و باران و رعد‌برق. درست مثل مانور آزمایشی روز واقعه. این وسط یک گردباد وحشی هم آمد و دو تا از اتوبان‌های بزرگ را مثل کاهو جوید و رفت وآمد را مختل کرد. نتیجه این شد که برای یک هفته، تردد تانکرهای سوخت تعطیل شد و قحطی بنزین آمد. همین ماجرا باعث شد تا اهریمنِ درون جامعه برای زمان کوتاهی، تُک دامنش را بزند بالا و حقیقت خودش را نشان بدهد. برای اولین بار پمپ‌بنزین‌ها صف را تجربه کردند. صف ماشین‌ها با راننده‌های عصبانی. بوق‌های ممتد. فحش‌های اف‌دار. داد و فریاد وگلاویز شدن. اتفاقاتی که پمپ‌بنزین‌های ملوس، هیچ وقت به چشم خودشان ندیده بود. بخش خصوصی هم تور انداخته بود و از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفت و قیمت بنزین را دوبرابر کرد. فقط کم بود که حضرت اسرافیل از لای ابرهای سیاهِ پرکلاغی سراسیمه بیاید بیرون و در صورش بدمد و داد بزند که "کات بابا، کات". اما خب، این اتفاق نیفتاد. ابرها خودشان رفتند کنار. طوفان گرفت خوابید. راه و ترابری اتوبان‌های جرخورده را به سرعت درست کرد و سیل تانکرها، روانه‌ی شهر ما شد. قیمت بنزین آمد پائین. صف تمام شد. مردم دوباره خندیدند و موقع پر کردن باک‌هایشان به هم بفرما می‌زندند. خلاصه این‌که خورشید آمد بیرون و همه جا نورانی شد.
چند روز پیش با تیام حرف تاریکی و روشنایی بود. می‌گفت که آدم‌ها عموما توی تاریکی شبیه به هم می‌شوند. بعد هم لای حرف‌هایش گفت که "انسان‌ها در تاريكي و پريشان‌حالي، همه مي‌توانند قاتل، ظالم و جاني باشند". بعد به این نتیجه رسیدیم که تاریکی محک انسان است. وگرنه هیچ‌کس را بابت فرشته بودن زیر نور آفتاب، به بهشت نمی‌برند. تیام می‌گفت آدم‌هایی که به جز دیدن و دیده شدن ابزار دیگری ندارد، قدرت تفکیک کردن و منفک شدن هم ندارد. و این دقیقا همان گم‌شدن در توده است. توده‌ای که بوی یکسانی دارد و زیر آفتاب لبخند می‌زند و موقع تاریکی توی صف بنزین، زیباترین فحش‌های جهان را نثار راننده‌ی جلویی می‌کند. تهش هم یک جمله اسکار وایلد گفت که "یك نقاب به دست هركس بده و حقيقت را بشنو". من با تیام و اسکار موافقم. تاریکی محک انسان‌هاست.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
تابستان چند سال پیش از سرِ جوگیریِ مفرط، سوار ترن هوایی شدم. در واقع بار اول و آخرم بود. یک ماشین زرد و جمع و جور که هشت نفر آدم جا می‌گرفت. نشستیم و مامور ترن آمد و کمربند‌ها را کنترل کرد تا مطمئن شود موقع برگشت هم هشت نفر هستیم و کسی وسط راه، رهسپار معراج نمی‌شود. بعد هم رفت توی کابینش و یک دکمه را زد و ما مثل تیر رها شده از کمان شلیک شدیم جلو. ما را برد بالا. بعد با سرعت هزار کیلومتر شوت کرد پائین. بعد پیچید چپ و راست. بعد آویزان‌مان کرد. بعد یک جایی نزدیک آسمان هفتم برای لحظه‌ی نگه داشت. بعد دوباره شوت شد پائین. آنقدر سریع مختصات‌مان جابجا می‌شد که روده و معده و پانکراس‌مان مثل کلاف کاموا در هم گره خورد. آخر سر بعد از این همه بالا و پائین رفتن و چپ و راست شدن، نهایتا برگشت سر جای اول‌ و پیاده‌مان کرد. از نظر آدم‌هایی که روی زمین بودند و ما را تماشا می‌کردند، ماجرا فقط بوی بیهودگی می‌داد. این‌که کمتر از یک دقیقه با آن سرعت حرکت کردن و نهایتا پیاده شدن سر جای اول. اما برای ما هشت نفر، ماجرا فرق می‌کرد. آن یک دقیقه نشستن توی ترن هوایی برای من یک سال طول کشید. یک سال پر از احساسات جورواجور که توی ده سال زندگی روی زمین آن را نمی‌توانم تجربه کنم. ترس. هیجان. شوق. فحش. پشیمانی. لذت. همه با هم. درست مثل عصاره آکالیپتوس که یک شیشه‌ی کوچک آن می‌تواند یک بشکه‌ی 220 لیتری آب را معطر کند.
من یک رفیق مجازی دارم که همیشه این‌جا ازش می‌نویسم. مثلا اسمش را می‌گذاریم تیام. یک بار برایم نوشت که زندگی به خودی خود، هیچ چیزی ندارد. توالی یک سری اتفاقات تکراری و روزمره. حتی اگر رئیس‌جمهور یک کشور هم که باشی، باز هم درگیر تسلسلی. هر روز صبح باید پای پنجاه نامه‌ی مهم را امضا کنی. روزی بیست بار با مهم‌ترین آدم‌های مملکت جلسه بگذاری. روزی ده بار میکروفون را فرو کنی توی حلقت. همه‌ی این اتفاقات هم تکراری‌اند. چون ظاهر زندگی یک سری اتفاقات تکراری‌ است. حالا وای به حال ما مردم معمولی. مثلا خود من. پیدا کردن دو روز متفاوت در طول زندگی‌ام، کار حضرت فیل است. تکرار مکررات. اما تیام معتقد است که زندگی را باید ترجمه کرد. می‌گوید که زندگی در واقع مثل نور آفتاب است. بی‌رنگ. وقتی از پنجره می‌تابد روی دیوار ما، رنگ دیوار همان است که بوده. هیچ فرقی نمی‌کند. اما وقتی منشور سر راهش باشد، آن را به هفت رنگ تجزیه می‌کند و می‌پاشد به دیوار. در واقع ترجمه‌ی روح بی‌رنگ و تکراری افتاب به هفت رنگ مهیج.
گمان کنم زندگیِ ترجمه نشده و عادی می‌تواند به کسالت‌باری ایستادن روی سکوی بتنی جلوی ترن‌هوایی باشد. تا این‌که اتفاقی بیفتد و مجبور به سوار شدن شویم. ولو برای یک دقیقه. درست مثل همان زمان کوتاهی که از لای منشور رد می‌شویم و تجزیه و ترجمه می‌شویم. تیام این‌ها را در ستایش عشق می‌گفت. این‌که آدم تجزیه نشده، زندگی‌اش همان تسلسل بیهوده است. اما وقتی یک جایی جرات کرد و رفت لای منشور، آن‌وقت می‌فهمد که خودِ بی‌رنگش، چقدر می‌تواند رنگی باشد. این‌که کمتر از یک دقیقه سوار ترن هوایی شدن، بیشتر از ده سال زندگی روی زمین به آدم تجربه می‌دهد. تجربه زندگی کردن. تجربه‌ی پیدا کردن احساساتی که فقط با بالا و پائین شدن به دست می‌آیند. یا همانی که تیام می‌گفت. آدم ملغمه‌ای از احساسات است که در روال عادی زندگی باهم ترکیب شده‌اند و رنگ‌شان دیده نمی‌شود و حس‌شان نمی‌کنیم. باید آن‌ها را تجزیه کرد تا دیوارمان رنگی شود. همان که حضرت حافظ می‌گوید: عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید | ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. دقیقا همان. دم تیام گرم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
مسعود بهنودِ درون من یک‌هو بیدار شده و یاد یک خاطره‌ی بی‌اهمیت افتاده. تعریفش کنم و بروم ردِ کارم. کلاس دوم دبیرستان، یک معلم پرورشی داشتیم که کت قهوه‌ای راه‌راه می‌پوشید و هر روز ریش پرپشتش را مثل چمن‌های پارک ملت، مرتب می‌کرد. بی‌نهایت خوش‌اخلاق و دوست‌داشتنی بود. جوری که بیشتر بهش می‌آمد معلم ادبیات باشد تا پرورشی. خیلی وقت‌ها موقع زنگ‌تفریح، می‌نشست لبه‌ی باغچه‌ و بچه‌ها هم انگار که مورچه‌ها دور قطره‌ی مربای آلبالو جمع شده باشند، حلقه‌اش می‌کردند. جوک‌های بهداشتی و احکام جنابت و پند و خاطرات سفر و حدیث و الخ. درست همان کاری که دائی‌جان ناپلئون توی مهمانی‌ها می‌کرد. یک بار رضا عباسی، افسار حرف دائی‌جان را کج کرد و برد سمت شیرینی گناه و دوست‌دختر و دبیرستان نظام‌وفا. دائی جان هم لب پائینش را خیلی ظریف گاز گرفت که یعنی حیا کن بی‌حیا. بعد هم ولتاژ نصیحت را برد بالا. یک خط قرمز و کلفت کشید دور دبیرستان نظام‌وفا و دوست‌دختر و گناهان شیرین و همه را گذاشت توی لیست افعال سیاه. بعد که احساس کرده بود هنوز قلب‌مان به اندازه‌ی کافی زلال نشده، یک تبصره هم اضافه کرد. این‌که فکر کردن به فعل گناه هم، گناه دارد. در واقع حرفش این بود که خیال‌ هم مساله دارد. رضا عباسی مثل ماستی که به دیوار مالیده شده باشد، سُر خورد و نشست روی زمین و گفت که یعنی حتی فکر کردن به لیلا هم گناه دارد؟ که بعد دائی‌جان گیر داد که لیلا کی هست و شلوغ شد و افسار خرِ بحث ول شد و توی شلوغی خنده‌ی بچه‌ها گم شد.
دقیقا امروز یاد دائی‌جان افتادم. این‌که چقدر دوستش داشتیم. آدم وقتی که کسی رادوست داشته باشد، لاجرم حرف‌هایش را هم دوست دارد و قبول می‌کند. بعد با خودم فکر کردم که من با لیست افعال سیاهش کاری ندارم. اما بی‌انصافی است که با خیال آدم‌ها کار داشته باشیم. گمان کنم زندگی حقیقی آدم‌ها، بیشتر در دنیای درون‌شان اتفاق می‌افتد تا دنیای بیرون. تنها جایی که دکوراسیون و چیدمان و قوانین آن دست خودش است. تنها جایی که جرات دارد فکر‌های کثیف و شیرینش را بی دغدغه بگذارد روی میز و جلا بدهد. درست مثل یک قاتل بی‌تجربه که شب به شب ته پستو، چاقوهایش را می‌مالد تا براق شوند. بعد دائی جان می‌گفت که فکر به گناه هم گناه دارد. درست مثل این‌که کلانتر بیاید و تنها سینمای شهر را تعطیل کند. شدنی نیست. همه‌ی ما فکرهای ناهنجار داریم. لیست آدم‌هایی که متنفریم ازشان. لیست آدم‌هایی که دوست داریم لااقل یک بار لپ‌شان را یواش گاز بگیریم. لیست فتیش‌های عجیب. لیست آرزوهای نامعمول. کنار این‌ها یک رگ کلفت ترس و نگرانی هست که همه‌ی المان‌های این لیست را توی همان پستوی تاریک قایم می‌کند. تنها چیزی که می‌ماند، همان خیال است. دائی جان، تو را به خدا آخرین سینمای شهر را تعطیل نکن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
من یک رفیق دارم که دلش از پوست پیاز نازک‌تر است و راه به راه عاشق می‌شود. تا حالا آن‌قدر عاشق شده که حساب و کتابش از دست خودش هم در رفته. هر بار هم که عاشق می‌شود، مطمئن است که این بار حتما روح افلاطون حلول کرده و عشقی ماندگار و افسانه‌ای برایش رقم زده و این‌ جور حرف‌ها. تا حالا هم همیشه اشتباه کرده. نمی‌فهمد که آن طرف خط عاشق نشده. در واقع نشانه‌ها را نمی‌بیند. بعد از چند هفته هم روح افلاطون می‌رود لای پره‌های پنکه و عشقش شرحه‌شرحه می‌شود. برای چند هفته می‌رود توی کمای عاطفی و بند زدن به چینی ترک‌خورده‌ی دلِ نازک‌تر از پوست پیازش. ناله می‌کند و معتقد است که درد شکست عشقی از درد زایمان و درد عصب‌کشی دندان هزار بار بیشتر است. که خب البته هیچ کدام از این‌ها را تجربه نکرده است. اما چند هفته که بگذرد، نسیان مثل برفِ بهمن‌ماهِ سبلان، درد‌ها را قایم می‌کند و با اولین لبخند و نسیمِ بهار، عاشق یکی دیگر می‌شود و فصل جدیدی برای قلبش رقم می‌خورد. قلبی که تا امروز هزار بار بیشتر از داستان هزار و یک‌شب شهرزاد فصل و بخش دارد.
من که معتقدم عشق‌هایش هیچ کدام واقعی نیست. اما درد بعد از عشقش کاملا واقعی و جدی است. این‌طور که رنگ صورتش بنفش می‌شود و هر بار یک خط ریز به گوشه‌ی چشمش اضافه می‌شود و این‌که انگار شکم‌درد گرفته باشد، دولا دولا راه می‌رود. اما هیچ وقت درسش را نمی‌گیرد. لابد تقصیر همان برف بهمن‌ماهِ سبلان است که فراموشی برایش می‌آورد. من همیشه فکر می‌کردم که نسیان عطیه‌ای است که آدم با آن درد‌ها را فراموش می‌کند. سلاح قدرتمندی برای ادامه دادن به راه. اما تازه فهمیدم که نسیان یک شمشیر دو لبه است. لبه‌ی اولش عطیه است اما لبه‌ی دومش فقط باعث تکرار خطا می‌شود. نسیان قاتل تجربه است. آدم که راه سنگلاخ را هزار بار نمی‌رود. کسی که بعد از تجربه، نشانه‌ها را فراموش می‌کند، هیچ فرقی با آدم بی‌تجربه ندارد.
گمان کنم یک حد وسط و سوئیت‌اسپات برای نسیان وجود دارد که آدم با هوشیاری می‌تواند سرِ این حد بایستد. شاید هم هوشیاری فرم دیگر فراموشی باشد. این‌که آدم رنج‌هایش را با هوشیاری سوا کند و با آگاهی بعضی‌ها را پرت کند به گودترین نقطه‌ی اقیانوس دلش که دست خودش هم بهشان نرسد. بعضی را هم بگذارد جلوی چشمش من‌باب تجربه. درست همان کاری که بعد از درو، کشاورز‌ با گندم می‌کنند. با چنگک آن‌ها را پرت می‌کند بالا تا باد بزند و کاه‌ها را با خودش ببرد و فقط دانه‌های گندم جلوی پایش باقی بماند. نسیان از سر آگاهی.
مجددا تعمیم بدهیم به همه چیز لابد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
عزیزم!
امروز دوباره یکی از سینه‌سرخ‌های حیاط پشتی خودش را کوباند به شیشه‌ی پنجره. تا حالا هزار بار این اتفاق افتاده است. تقصیر بهار است. یک جایی خوانده‌ام که رگ عاشقی سینه‌سرخ‌ها در بهار به تف بند است و راه به راه عاشق می‌شوند. عاشق همه‌ی سینه‌سرخ‌های شهر. حتی وقتی که تصویرشان را توی شیشه می‌بینند، عاشق خودشان هم می‌شوند. درست مثل همین سینه‌سرخی که امروز خودش را توی شیشه خانه‌ دید. انتحار زد و از بالا شیرجه رفت توی شیشه. آن‌قدر محکم خودش را کوباند که افتاد زمین و دیگر نتوانست پرواز کند. کمی تلوتلو خورد و بعد نشست روی سنگ‌های حیاط و مبهوت زل زد به پنجره. لابد با خودش فکر می‌کرد که چی شد؟
عزیزم!
دو ثانیه طول نکشید که یک قرقی از بالا شیرجه زد و سینه‌سرخ را کشید به چنگال و با خودش برد و به آنی در سینه‌ی آسمان محو شد. این هم هزار بار اتفاق افتاده است. قرقی‌ها همیشه منتظر این فرصت‌ هستند تا سینه‌سرخ‌های گیج را بخورند. سینه‌سرخ‌هایی که بهای عاشق شدن‌شان را این‌طور پس می‌دهند. هر بار هم که این را می‌بینم لعنت می‌فرستم به بی‌عدالتی حاکم بر نظام هستی. این‌که همیشه یکی باید عاشق شود. یکی باید بخورد. یکی باید خورده شود. من همیشه معتقد بودم که عدالت افسانه است.
عزیزم!
آن شب دیر وقت یادت هست که برایت می‌گفتم زندگی در نظامی که بی‌عدالتی قانون اول آن است، ملال‌آور است. مخالف بودی. معتقد بودی که آن‌چه مهم است تعادل است و نه عدالت. می‌گفتی تعادل دایره‌ی بزرگتری از عدالت است. جهان هستی تعادل دارد و راز بقای آن هم صرفا همین تعادل است و نه عدالت. بعد هم ته بطری را آوردی بالا و گفتی که از بالا جهان را نگاه کن. بیگ پیکچر را که ببینی، تعادل را می‌بینی. تعادلی که تمام عدالت‌ها و بی‌عدالتی را زیر دامنش گذاشته است. این‌طور که دنیا را نگاه کنی، آرامش بیشتری پیدا می‌کنی.
عزیزم!
من از آن شب که ته بطری را بالا آوردی تا همین الان، هستی را از بالا نگاه کردم. تعادل را می‌بینم. خرده عدالت‌ها و بی‌عدالتی زیر آن را می‌بینم. حق با تو بود. اما هیچ وقت نتوانستم به آرامش برسم. حالا فکر می‌کنم که زندگی در نظامی که بی‌عدالتی مایه‌ی تعادلش می‌شود، چقدر ملالت تولید می‌کند. این‌که بخشی از جهان هستی باید بلعیده شود وگرنه تعادل به هم می‌خورد. این‌که سینه‌سرخ‌ها عاشق شوند و درست در ثانیه‌ی رسیدن به معشوق‌شان سرشان می‌ترکد. قرقی‌های فرصت‌طلب. نرسیدن‌های متوالی. بوسه‌هایی که روی آینه‌ها و شیشه‌های سرد می‌ماسد. بغل‌ها که مثل ماهی‌های بیرون از تنگ، کبود می‌شوند و از نرسیدن‌ تلف می‌شوند. بچه‌های یک پا. دنده‌های بیرون زده. چشم‌های وق‌زده. جیب‌های گود.
عزیزم!
تو درست می‌گفتی. جهان ما پر از تعادل است. تعادلی که مایه‌ی آن بی‌عدالتی است. تعادلی که برای هضم آن یک بطری هم کفایت نمی‌کند.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью
یک بیلبورد بزرگ برِ اتوبان 75 هست که سال‌هاست در قرق یک موسسه‌ی کاشت مو است. دو روز پیش هم یک عکس جدید گذاشتند. عکس یک مرد بی‌مو، غمگین و تنها را گذاشته سمت چپ. سمت راست هم همان مرد است که مو کاشته و سرش مثل لانه‌ی لک‌لک، نصف بیلبورد را اشغال کرده. خیلی خوشحال و خندان، زن بلوندی را هم کشیده بود به آغوش. زیرش هم شعار نوشته که فقط با پرداخت سه دلار در ازای هر گرافت مو، دوست داشته شوید.
لابد مخاطب اصلی این بیلبورد من هستم که خیلی زودتر از برنامه‌ی زمان‌بندی خلقت، موهایم را از دست داده‌ام و یک جایی دور از سلیقه‌ی رایج جامعه، سمت چپ بیلبورد نشسته‌ام. باید اعتراف کنم که چند سال پیش که آمده بودم ایران، یواشکی رفتم سراغ یکی از این موسسه‌ها بابت مشاوره. یک جایی سمت شهرک غرب. یک مطب لوکس با منشی‌های لوکس‌تر. ده دقیقه که نشستم نوبتم شد. یک مرد جوان آمد توی اتاق و تند تند از سرم عکس گرفت و ریخت روی کامپیوتر و با مداد روی مانیتور، خط و دایره و فلش کشید و خیلی مفصل برایم روند کار را توضیح داد. درست انگار که داشت استراتژی‌اش را برای تبدیل کویر لوت به جنگل گلستان ترسیم می‌کرد. آخرش هم چند تا عکس قبل و بعد از عمل نشان داد و با اعتماد به نفس بهم گفت ببین این آدم‌ها چقدر با مو خوش‌تیپ‌تر شده‌اند؟ همه عاشقت می‌شوند. در واقع همان که بیلبورد می‌گوید: دوست داشته شوید.
من را تا لبه‌ی تصمیم‌گیری برد جلو. متقاعدم کرد که محدوده‌ی مورد پذیرش و رضایت جامعه، بهترین جا برای زندگی‌کردن است. خیلی نباید از نُرم سلیقه‌ی جامعه دور شد. و این راز دوست‌داشته شدن است. همان چیزی که بیلبورد می‌گفت. تنها چیزی که مانع کاشت مو شد، بلیط پروازم بود که تاریخ فردا را نشان می‌داد. بابت همین به خودم و دکتر قول دادم که سفر بعد، یک سر از فرودگاه بیایم مطب تا به محدوده‌ی متعادل جامعه برسم و از خودم خوشحال‌تر باشد. که خب، این اتفاق نیفتاد. یک آدم منطقی سر راهم سبز شد و متقاعدم کرد که راه دوست داشته شدن از مسیر پذیرش و رضایت جامعه نمی‌گذرد. در واقع خیلی مستقیم بهم گفت که پذیرش باید از درون صورت بگیرد و نه از بیرون. حرف حسابش این بود که کاری به این نداشته باش که جامعه تو را چطور بیشتر دوست دارد. جامعه طبعا یک برآیند سلیقه دارد که متاسفانه ثابت نیست و جهت عوض می‌کند. در نتیجه چنین استانداردی، به هیچ وجه قابل اعتماد و اعتنا نیست. در واقع مو کاشتن را بد نمی‌دانست. فقط می‌گفت مطمئن باش که بابت رضایت خودت داری این کار را انجام می‌دهی. که خب، من با درون خودم به صلح رسیده و وضعیت موجود را با رضایت پذیرفته بودم. پذیرش از درون. من چقدر این آدم‌ منطقی را دوست دارم.
امروز که بیلبورد را دیدم، به نظرم مرد توی عکس چقدر رقت‌بار بود. در واقع آن موسسه کاشت مو چقدر رقت‌بار فکر کرده است. توی نرم جامعه زندگی کردن، ممکن است امن باشد اما لزوما اصالت ندارد. آدم که افسار خودش را نباید به دست یک پدیده‌ با روند فکری متغیر بدهد. حالا تعمیم بدهیم به تک‌تک سلول‌های بدن‌مان.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Читать полностью