─┅═ೋ❅📘📖📒❅ೋ═┅─
مثنوی_به_نثر_روان
📚 #زن_بدکارزن بدکاری میخواست پیش چشم شوهرش با مرد دیگری هم بستر شود. به شوهر خود گفت که عزیزم من میروم بالای درخت گلابی و میوه میچینم. تو میوه ها را بگیر. همین که زن به بالای درخت رسید از آن بالا به شوهرش نگاه کرد و شروع کرد بهگریستن. شوهر پرسید: چه شده؟ چرا گریه میکنی ؟ زن گفت: ای خود فروش! ای مرد بدکار! این مرد لوطی کیست که بر تو افتاده است؟ و تو مانند زنان در زیر او خوابیدهای؟
گفت شوهر را کای مابون رد
کیست آن لوطی که بر تو میفتد
تو به زیر او چو زن بغنودهای
ای فلان تو خود مخنث بودهای
شوهر گفت: مگر دیوانه شدهای یاسرگیجه داری؟ اینجا غیر من هیچکس نیست. زن همچنان حرفش را تکرار میکرد و میگریست. مرد گفت: ای زن تو از بالای درخت پایین بیا که دچار سرگیجه شدهای و عقلت را ازدست دادهای. زن از درخت پایین آمد و شوهرش بالای درخت رفت. در این هنگام زن بلافاصله مرد فاسق را در آغوش کشید و با او به عشقبازی پرداخت.
چون فرود آمد بر آمد شوهرش
زن کشید آن مول را اندر برش
شوهرش از بالای درخت فریاد زد: ای زن بدکاره! آن مرد کیست که تو را در آغوش گرفته و مانند میمون روی تو پریده است؟ زن گفت: اینجا غیر من هیچکس نیست، حتماً تو هم سر گیجه گرفته ! حرف مفت میزنی. شوهر دوباره نگاه کرد و دید که زنش با مردی جمع شده. همچنان حرفهایش را تکرار میکرد و به زن پرخاش میکرد. زن میگفت: این خیالبافیها از این درخت گلابی است. من هم وقتی بالای درخت بودم مثل تو همه چیز را غیر واقعی میدیدم. زود از درخت پایین بیا تا ببینی که همه این خیالبافیها از این درخت گلابی است.
کاهلان امرودبن جویند لیک
تا بدان امرودبن راهیست نیک
چون فرود آیی ازین امرودبن
کژ نماند فکرت و چشم و سخن
#مثنوی_معنوی
#مولوی دفتر چهارم
🅰
@dastanvpand1