🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
«السهز من غير سمر لا يُعَوَّلُ عليه»
شب بیداری بیداستان زدن، سودی ندارد. ابن عربی
چند روزی در مزرعهی فردریک، این چنین گذشت. اتاق من و حریری، مشرف به باغ کوچکی از گُل بود. گلهای جوان و تازه برآمده از خاک. گلهایی که دانه هایشان را از سرزمین غوطه آورده بودند. صبح که بیدار شدم، سَرَم مانندِ مشک دوغ، سنگین بود. خادم فردریک که دیشب، ساقي ما بود اکنون برایمان غذایی سبک آورد و من و حریری اندکی خوردیم و تعادلمان بازگشت و سردردمان فروکاست. بر دو اسب نشستیم و برای گردش در زمینهای مجاور، بیرون رفتیم. کمانهایی به بازو افکنده بودیم مگر چیزی شکار کنیم اما موفق نشدیم. نزد فردریک برگشتیم. آتشی روشن کرده بود و خود دورتر ایستاده. با ظرفی شاه توت به استقبالمان آمد. اوقاتِ نماز، به خادمش دستور میداد برای ما فرشی پهن کند و اغلب، او بود که نمازها را به ما یادآوری میکرد.
شب دوباره فرا رسید و در آن تاریکی دلخواه، کسانی که به جان، چشم انتظارشان بودیم آمدند. اولین ضربهی طبل، اولین مضراب عود، شبی دیگر در کوچهی غفلت و ما، روحی که از تن برون میشد تا شاید آشفتگی هایش را بتکاند. دوازده روز بود که اشبیلیه را ندیده بودم و خانوادهام گمان میکردند در کوه منتیارم، چلّه نشسته با شیخ خویش! حریری میرفت و میآمد و اخبار دروغین احوال مرا به ایشان میرساند. غذای لذیذی را که سلُوم، به خیال خود برای شیخ و شاگردان گوشه نشینش مهیّا کرده بود میگرفت و می آورد تا فردریک و من و سایر همپیالگان و رقاصان، در مزرعه ی ماته نوش جان کنیم. بهار، بخشنده بود و هوا، تازه، غذا، لذیذ بود و گفتگوها دلخواه، موسیقی طربناک بود و شراب، بسیار.
حس میکردم از وقتی اینجا هستم قلبم بزرگ شده و سینه ام گشاده. تا به هوش میآمدم، زیبایی مکان، سرسبزی زمان و گفتگوی جویبار و پرندگان دوباره مستم میکرد. و چون شب، این همه از ما باز میگرفت، فردریک از خمرههای جادوییاش، شرابهای کهنه میآورد و مستی ما را باز میگرداند. شرابی که هرگز قطرهای از آن فروخته نمیشد و فقط جهت پذیرایی از مهمانان عزیز بود. هر روزی که میگذشت، خود را دیگرگونه میدیدم. گویی در مقامهای آسمان، بالا میروم و مراحل زمینی را پشت سر میگذارم. و این روزها، به واقع از آن من نبود بلکه آنها را از مردی قرض کرده بودم که خوشبختی را دوست نمیدارد! از خویش! خویشی که این من نبود!
هر چه دینار داشتم دادم در ازای بیست قوچ چاق که به آغل فردریک آوردم و گفتم هر شب یکی را برای ما کباب کند. فردریک ابتدا از در مخالفت درآمد به این بهانه که ما مهمان او هستیم. اما من پای فشردم و او پذیرفت.
آن روزها، آن روزهای زلال گذشت. حریری با چهرهای برافروخته و نگران از اشبیلیه باز آمد. نیازی به پرسیدن نبود. اتفاق، حدس زده میشد.
_سپاه موحدین شکست خورده است! پرتغالیها در راه این جا هستند!
فردریک زرد شد و دستپاچه. جیدو دستِ گالا را گرفته بود و ساکت به پایین نگاه میکرد. سمح سر خود را در دو دست میفشرد و دهانش از تعجب باز مانده بود. سکوتی گران. سکوتی علامت "چه خواهد شد". سکوتی نشانهی «چه باید کرد».
_اکنون چه خواهد شد ای محیی؟!
حریری پرسید.
و همه به من نگاه کردند. گویا من تنها کسی بودم که به دلیل شغل پدرم، میدانستم در دربار چه میگذرد. اما تمام چیزی که من از این جنگ میدانستم، همان نیروها و تجهیزاتی بود که پدرم برای خلیفه فرستاده و قدرتی که به قول پدر،
لایزال مینمود! حالا شکست خوردهایم؟ چه فاجعهای! وای اگر پرتغالی ها به اشبیلیه بیایند!
_...سپاه خلیفه، بسیار قوی است. فکر نمیکنم پرتغالیها بتوانند آن را در هم بشکنند. شاید فقط در یک حمله پیروز شده باشند و کار هنوز باقی باشد!
حرفهایم کسی را قانع نکرد. همه حیران بودند و بیش از همه گالا. حریری لاحول میخواند و آرام در دل دعا میکرد. من ناگهان به صدا درآمدم که:
_دوستان! پرتغالیها قصد حمله ندارند. تمام ماجرا این است که آنها ما را از کشورشان بیرون راندهاند. حتماً خود نیز فراوان زیان دیدهاند.
فردریک ایستاد و به قصد گرم کردن مجلس گفت:
_هرچه خدا بخواهد همان میشود. محیی ما را از جدیدترین اخبار، آگاه خواهد کرد. مگر نه محیی؟!
- آری ... آری ...
اکنون گمان نمیکنم ماندن در این جا، بیرون از دروازههای شهر، کار عاقلانهای باشد. بهتر است به اشبیلیه بازگردیم.
📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محیالدّینعربی_صفحه ۱۲۴ تا ۱۲۶
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
«السهز من غير سمر لا يُعَوَّلُ عليه»
شب بیداری بیداستان زدن، سودی ندارد. ابن عربی
چند روزی در مزرعهی فردریک، این چنین گذشت. اتاق من و حریری، مشرف به باغ کوچکی از گُل بود. گلهای جوان و تازه برآمده از خاک. گلهایی که دانه هایشان را از سرزمین غوطه آورده بودند. صبح که بیدار شدم، سَرَم مانندِ مشک دوغ، سنگین بود. خادم فردریک که دیشب، ساقي ما بود اکنون برایمان غذایی سبک آورد و من و حریری اندکی خوردیم و تعادلمان بازگشت و سردردمان فروکاست. بر دو اسب نشستیم و برای گردش در زمینهای مجاور، بیرون رفتیم. کمانهایی به بازو افکنده بودیم مگر چیزی شکار کنیم اما موفق نشدیم. نزد فردریک برگشتیم. آتشی روشن کرده بود و خود دورتر ایستاده. با ظرفی شاه توت به استقبالمان آمد. اوقاتِ نماز، به خادمش دستور میداد برای ما فرشی پهن کند و اغلب، او بود که نمازها را به ما یادآوری میکرد.
شب دوباره فرا رسید و در آن تاریکی دلخواه، کسانی که به جان، چشم انتظارشان بودیم آمدند. اولین ضربهی طبل، اولین مضراب عود، شبی دیگر در کوچهی غفلت و ما، روحی که از تن برون میشد تا شاید آشفتگی هایش را بتکاند. دوازده روز بود که اشبیلیه را ندیده بودم و خانوادهام گمان میکردند در کوه منتیارم، چلّه نشسته با شیخ خویش! حریری میرفت و میآمد و اخبار دروغین احوال مرا به ایشان میرساند. غذای لذیذی را که سلُوم، به خیال خود برای شیخ و شاگردان گوشه نشینش مهیّا کرده بود میگرفت و می آورد تا فردریک و من و سایر همپیالگان و رقاصان، در مزرعه ی ماته نوش جان کنیم. بهار، بخشنده بود و هوا، تازه، غذا، لذیذ بود و گفتگوها دلخواه، موسیقی طربناک بود و شراب، بسیار.
حس میکردم از وقتی اینجا هستم قلبم بزرگ شده و سینه ام گشاده. تا به هوش میآمدم، زیبایی مکان، سرسبزی زمان و گفتگوی جویبار و پرندگان دوباره مستم میکرد. و چون شب، این همه از ما باز میگرفت، فردریک از خمرههای جادوییاش، شرابهای کهنه میآورد و مستی ما را باز میگرداند. شرابی که هرگز قطرهای از آن فروخته نمیشد و فقط جهت پذیرایی از مهمانان عزیز بود. هر روزی که میگذشت، خود را دیگرگونه میدیدم. گویی در مقامهای آسمان، بالا میروم و مراحل زمینی را پشت سر میگذارم. و این روزها، به واقع از آن من نبود بلکه آنها را از مردی قرض کرده بودم که خوشبختی را دوست نمیدارد! از خویش! خویشی که این من نبود!
هر چه دینار داشتم دادم در ازای بیست قوچ چاق که به آغل فردریک آوردم و گفتم هر شب یکی را برای ما کباب کند. فردریک ابتدا از در مخالفت درآمد به این بهانه که ما مهمان او هستیم. اما من پای فشردم و او پذیرفت.
آن روزها، آن روزهای زلال گذشت. حریری با چهرهای برافروخته و نگران از اشبیلیه باز آمد. نیازی به پرسیدن نبود. اتفاق، حدس زده میشد.
_سپاه موحدین شکست خورده است! پرتغالیها در راه این جا هستند!
فردریک زرد شد و دستپاچه. جیدو دستِ گالا را گرفته بود و ساکت به پایین نگاه میکرد. سمح سر خود را در دو دست میفشرد و دهانش از تعجب باز مانده بود. سکوتی گران. سکوتی علامت "چه خواهد شد". سکوتی نشانهی «چه باید کرد».
_اکنون چه خواهد شد ای محیی؟!
حریری پرسید.
و همه به من نگاه کردند. گویا من تنها کسی بودم که به دلیل شغل پدرم، میدانستم در دربار چه میگذرد. اما تمام چیزی که من از این جنگ میدانستم، همان نیروها و تجهیزاتی بود که پدرم برای خلیفه فرستاده و قدرتی که به قول پدر،
لایزال مینمود! حالا شکست خوردهایم؟ چه فاجعهای! وای اگر پرتغالی ها به اشبیلیه بیایند!
_...سپاه خلیفه، بسیار قوی است. فکر نمیکنم پرتغالیها بتوانند آن را در هم بشکنند. شاید فقط در یک حمله پیروز شده باشند و کار هنوز باقی باشد!
حرفهایم کسی را قانع نکرد. همه حیران بودند و بیش از همه گالا. حریری لاحول میخواند و آرام در دل دعا میکرد. من ناگهان به صدا درآمدم که:
_دوستان! پرتغالیها قصد حمله ندارند. تمام ماجرا این است که آنها ما را از کشورشان بیرون راندهاند. حتماً خود نیز فراوان زیان دیدهاند.
فردریک ایستاد و به قصد گرم کردن مجلس گفت:
_هرچه خدا بخواهد همان میشود. محیی ما را از جدیدترین اخبار، آگاه خواهد کرد. مگر نه محیی؟!
- آری ... آری ...
اکنون گمان نمیکنم ماندن در این جا، بیرون از دروازههای شهر، کار عاقلانهای باشد. بهتر است به اشبیلیه بازگردیم.
📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محیالدّینعربی_صفحه ۱۲۴ تا ۱۲۶
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان