#part69
"منم حاضرم همه ی خواسته ها و رویاها و آرزوهای تو رو برآورده کنم اما تو نمی خوایی این فرصتو بهم بدی!"
بایبل از این سوتفاهم بزرگتر شوکه شد:"چطور میشه نخوام؟! منی که دارم از عشقت دیونه میشم!منی که برای داشتن تو حاضرم جونمو بدم!منی که اینجا دارم برای دست نزدن به تو با خودم میجنگم و باور کن از تمام مبارزاتی که کل عمرم داشتم سخت تره"
بیو هم شوکه از شنیدن این جملات غرید:"پس چرا جلوی خودتو میگیری؟ بهت گفتم من نمی ترسم!نه از تو نه از صدمه خوردن از تو!"
قلب بایبل از این جملات وسوسه انگیز دوباره لرزید و نگاهش
روی هیکل شهوت انگیز بیو چرخید.فقط لحظه ای او را دوباره
لخت تصور کرد و...
بیو با بیصبری در انتظار جواب به چشمان هوس آلود بایبل خیره مانده بود.در حقیقت باز هم دروغ گفته بود و می ترسید!او هیچ تجربه ای از رابطه با همجنسش نداشت چه احساسی چه جنسی!و نمی دانست اگر بایبل برای عشقبازی اقدام کند چکار باید بکند.آیا آماده بود؟آیا نیاز به آمادگی داشت؟آیا واقعاً تا آن حد عاشق بایبل بود که تمام خطرات و دردهایش را تحمل کند؟یا اگر بعد از عشقبازی از او متنفر شد چه؟یا اگر بایبل خوشش نیامد و او را پس زد چه؟!یا خودش و احساسات جدید و ناشناخته اش؟
بایبل دردی زیر شکمش حس کرد و نگاهش را از بیو گرفت.آرام
پشت به او چرخید و پاهایش را از تخت پایین انداخت.باورش نمیشد با وجود آنکه ساعاتی قبل ارضا شده بود باز هم تا آخرین حد تحریک شده بود.با شرم گفت:"تو برای من اولین هستی بیو... من حتی اگر از پس بقیه ترسهام بربیام از اینکه نتونم خوشحالت کنم یا حتی ناراحتت کنم...از اینکه بهت صدمه روحی و...جسمی بزنم میترسم!"
بیو نفس راحتی کشید:"درکت میکنم بایبل..."و به سمت بایبل حرکت کرد:"تو هم اولین من هستی..."به او رسید و سر بر شانه اش گذاشت.
بایبل لرزید:"نه بیو...لطفاً...بهم دست نزن!"
ولی بیو حرفش را نشنیده گرفت.دستهایش را از پشت دور کمرش انداخت و انگشتانش را روی شکمش گره زد:"تو قهرمان زندگی منی
بایبل!من ازت نمیترسم!"
بایبل به دستهای بیو چنگ زد تا باز کند ولی آنقدر از اینکه بیو
پشتش تکیه زده بود و او را بغل کرده بود غرق لذت شده بود که دلش نیامد.
"آره من قهرمان بوکس هستم!زور دارم شهرت و شهامت دارم اما در مقابل تو من ضعیف و بی کسم!من تا حالا عاشق نشدم بیو!" آرام آرام مشغول نوازش دستهای قشنگ بیو شد.
بیو سرش را به جلو چرخاند و بوسه ای بر کتف لخت بایبل که از رکابی سیاهش بیرون بود نشاند:"منم تا حالا عاشق نشده بودم!تو اولین عشق منی بایبل ویچاپس"
بایبل از خوشی لبش را گزید و چشمانش را بست:"من هیچی بلد نیستم!"
"منم بلد نیستم اما یاد می گیریم...با هم!به کمک هم یاد میگیریم"
سرش را بالا برد و صورتش را لای موهای مرطوب بایبل دفن کرد.
بوی باران میداد.
بایبل دیگر توان رد کردن و ممانعت نداشت.دیگر بهانه ای برای دل بزدلش نمانده بود.بیو آنجا درست پشتش او را با عشق بغل کرده بود و به بهشت آغوشش دعوت میکرد.چطور می توانست رد کند که؟
بیو با نگرانی منتظر جواب بود که بایبل دستهای او را بدون فشار و عجله باز کرد و به سمتش چرخید.بالاخره در نگاهش آرامش موج میزد و لبخند عاشقانه ای به لب داشت.بیو هم با امیدواری لبخند کوچکی زد که چال گونه اش را به بایبل یادآوری کرد و باز هم نفسش را برید.با وجود همه آن حرفها هنوز هم میترسید. میترسید قلب عاشقش نتواند این حجم از خوشی را در خود جا بدهد!میترسید از شدت هیجان خطا کند.آزار بدهد.خجل و پشیمان شود و در آخر از خودش و بیو که او را به این روز انداخته متنفر شود!
"پس...بهم قول بده!"دستهای بیو را گرفت.چقدر حس خوبی داشت.
بیو متقابلاً دستهای لطیف او را گرفت.حدس میزد بایبل چه قولی میخواست بگیرد و آماده بود قبول کند ولی بایبل لبخند سردی زد:"اگر یه روز دیگه دوسم نداشتی و منو نخواستی...اگر دیگه نتونستم نگهت دارم و ترکم کردی...منو بخاطر کارایی که خواهم کرد ببخشی"
اخم های بیو با نگرانی در هم رفت و دستهایش شل شد:"این دیگه
چه جور قولیه؟!"
ولی بایبل انگشتان او را سفت تر فشرد و از ترس ریختن اشکهایش
سر به پایین انداخت:"چون از این به بعد غیر از قلب و جسمم... عقل و روحم هم در اختیار توست بیو!باید قول بدی ازشون خوب مواظبت میکنی!"
بغض به بیو اجازه حرف زدن و قول دادن نداد اما با کشیدن دستهای بایبل و بغل کردن گردنش جوابش را نشان داد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern
"منم حاضرم همه ی خواسته ها و رویاها و آرزوهای تو رو برآورده کنم اما تو نمی خوایی این فرصتو بهم بدی!"
بایبل از این سوتفاهم بزرگتر شوکه شد:"چطور میشه نخوام؟! منی که دارم از عشقت دیونه میشم!منی که برای داشتن تو حاضرم جونمو بدم!منی که اینجا دارم برای دست نزدن به تو با خودم میجنگم و باور کن از تمام مبارزاتی که کل عمرم داشتم سخت تره"
بیو هم شوکه از شنیدن این جملات غرید:"پس چرا جلوی خودتو میگیری؟ بهت گفتم من نمی ترسم!نه از تو نه از صدمه خوردن از تو!"
قلب بایبل از این جملات وسوسه انگیز دوباره لرزید و نگاهش
روی هیکل شهوت انگیز بیو چرخید.فقط لحظه ای او را دوباره
لخت تصور کرد و...
بیو با بیصبری در انتظار جواب به چشمان هوس آلود بایبل خیره مانده بود.در حقیقت باز هم دروغ گفته بود و می ترسید!او هیچ تجربه ای از رابطه با همجنسش نداشت چه احساسی چه جنسی!و نمی دانست اگر بایبل برای عشقبازی اقدام کند چکار باید بکند.آیا آماده بود؟آیا نیاز به آمادگی داشت؟آیا واقعاً تا آن حد عاشق بایبل بود که تمام خطرات و دردهایش را تحمل کند؟یا اگر بعد از عشقبازی از او متنفر شد چه؟یا اگر بایبل خوشش نیامد و او را پس زد چه؟!یا خودش و احساسات جدید و ناشناخته اش؟
بایبل دردی زیر شکمش حس کرد و نگاهش را از بیو گرفت.آرام
پشت به او چرخید و پاهایش را از تخت پایین انداخت.باورش نمیشد با وجود آنکه ساعاتی قبل ارضا شده بود باز هم تا آخرین حد تحریک شده بود.با شرم گفت:"تو برای من اولین هستی بیو... من حتی اگر از پس بقیه ترسهام بربیام از اینکه نتونم خوشحالت کنم یا حتی ناراحتت کنم...از اینکه بهت صدمه روحی و...جسمی بزنم میترسم!"
بیو نفس راحتی کشید:"درکت میکنم بایبل..."و به سمت بایبل حرکت کرد:"تو هم اولین من هستی..."به او رسید و سر بر شانه اش گذاشت.
بایبل لرزید:"نه بیو...لطفاً...بهم دست نزن!"
ولی بیو حرفش را نشنیده گرفت.دستهایش را از پشت دور کمرش انداخت و انگشتانش را روی شکمش گره زد:"تو قهرمان زندگی منی
بایبل!من ازت نمیترسم!"
بایبل به دستهای بیو چنگ زد تا باز کند ولی آنقدر از اینکه بیو
پشتش تکیه زده بود و او را بغل کرده بود غرق لذت شده بود که دلش نیامد.
"آره من قهرمان بوکس هستم!زور دارم شهرت و شهامت دارم اما در مقابل تو من ضعیف و بی کسم!من تا حالا عاشق نشدم بیو!" آرام آرام مشغول نوازش دستهای قشنگ بیو شد.
بیو سرش را به جلو چرخاند و بوسه ای بر کتف لخت بایبل که از رکابی سیاهش بیرون بود نشاند:"منم تا حالا عاشق نشده بودم!تو اولین عشق منی بایبل ویچاپس"
بایبل از خوشی لبش را گزید و چشمانش را بست:"من هیچی بلد نیستم!"
"منم بلد نیستم اما یاد می گیریم...با هم!به کمک هم یاد میگیریم"
سرش را بالا برد و صورتش را لای موهای مرطوب بایبل دفن کرد.
بوی باران میداد.
بایبل دیگر توان رد کردن و ممانعت نداشت.دیگر بهانه ای برای دل بزدلش نمانده بود.بیو آنجا درست پشتش او را با عشق بغل کرده بود و به بهشت آغوشش دعوت میکرد.چطور می توانست رد کند که؟
بیو با نگرانی منتظر جواب بود که بایبل دستهای او را بدون فشار و عجله باز کرد و به سمتش چرخید.بالاخره در نگاهش آرامش موج میزد و لبخند عاشقانه ای به لب داشت.بیو هم با امیدواری لبخند کوچکی زد که چال گونه اش را به بایبل یادآوری کرد و باز هم نفسش را برید.با وجود همه آن حرفها هنوز هم میترسید. میترسید قلب عاشقش نتواند این حجم از خوشی را در خود جا بدهد!میترسید از شدت هیجان خطا کند.آزار بدهد.خجل و پشیمان شود و در آخر از خودش و بیو که او را به این روز انداخته متنفر شود!
"پس...بهم قول بده!"دستهای بیو را گرفت.چقدر حس خوبی داشت.
بیو متقابلاً دستهای لطیف او را گرفت.حدس میزد بایبل چه قولی میخواست بگیرد و آماده بود قبول کند ولی بایبل لبخند سردی زد:"اگر یه روز دیگه دوسم نداشتی و منو نخواستی...اگر دیگه نتونستم نگهت دارم و ترکم کردی...منو بخاطر کارایی که خواهم کرد ببخشی"
اخم های بیو با نگرانی در هم رفت و دستهایش شل شد:"این دیگه
چه جور قولیه؟!"
ولی بایبل انگشتان او را سفت تر فشرد و از ترس ریختن اشکهایش
سر به پایین انداخت:"چون از این به بعد غیر از قلب و جسمم... عقل و روحم هم در اختیار توست بیو!باید قول بدی ازشون خوب مواظبت میکنی!"
بغض به بیو اجازه حرف زدن و قول دادن نداد اما با کشیدن دستهای بایبل و بغل کردن گردنش جوابش را نشان داد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern