#part67
بایبل چشمانش را نبست.می خواست شاهد معجزه ای باشد که داشت اتفاق می افتاد اگر بیو او را می بوسید یعنی احساسش مثل او عاشقانه بودو...لبهای کوچک و شیرین بیو روی لبهای بیحرکت او نشست!
بیو از لذت بوسه ای که در آرزویش بود بی اختیار چشمانش را بست.مثل معجزه،باور نکردنی بود.بالاخره لبهای عاشقش به لبهای نرم و داغ بایبل رسیده بود.پسری که در عرض چند روز قلبش را صاحب شده بود!
بایبل هنوز هم تکان نمی خورد.نمی توانست یا نمی خواست نمی دانست! انگار دوست داشت جهان از چرخش می ایستاد و زمان،در این لحظه ی غیرممکن تا ابد ثابت میماند.این بوسه مُهر قبول
عشق بیو عزیزش بود!
یک تماس ساده بود با نوک لبهای بسته اش...مثل همان که به گونه اش نشانده بود فقط اینبار کمی بیشتر فشرد و شاید در انتظار جواب بایبل کمی بیشتر هم نگه داشت اما بایبل...حتی نفس هم نمی کشید!
مسلماً این بهترین بوسه ی دنیا بود.انگار مرده بود و در جهانی دیگر، شاید در بهشت، با نوازش لبهای فرشته ای زیبا جان دوباره گرفته بود وگرنه یک بوسه ی ساده و سطحی نمی توانست به همین راحتی او را از شوق فلج کند!
شرم اجازه نداد ادامه بدهد.سرش را عقب کشید و ناخواسته چشمهایش را باز کرد.بایبل همچنان به او خیره مانده بود!انگار مجسمه ی دیوید بود!همانقدر زیبا و بی نقص اما سنگی!بیو وحشت کرد.نکند اشتباه کرد؟نکند وقتش نبود!نکند خوشش نیامد؟نکند هنوز رابطه جسمی نمی خواست؟یا چه ..چرا اینطور نگاهش میکرد؟چرا متقابلاً او را نبوسید؟!
بایبل هنوز هم نمی خواست شروع کند.میترسید با این عشق دیوانه واری که به زور در دلش به افسار کشیده بود و نیازهایی که با شناختن بیو بوجود آمده و فقط خود بیو می توانست برطرف کند به او صدمه بزند ولی بعد از چشیدن تن آسمانی او هرچند برای لحظه ای،دیگر چطور می توانست آرام بماند؟!
"من...اشتباهی کردم یا..."حرف بیو شروع نشده بایبل چنان ناگهانی به سمتش خیز برداشت و چنان محکم لبهایش را به لبهای او کوبید که سر بیو عقب پرت شد و لبهایش از فشار لبهای بایبل از هم باز شد ولی بایبل در تعقیب دهانش رویش خزید و او را هم
روی تخت به پشت انداخت!
لطافت لبهای معصوم بیو هم مثل پاستیل بود.همانقدر شیرین و صاف و...خوردنی و بایبل انگار هر چه از معاشقه بلد بود بناگه از یاد برده دوباره نوجوانی شده بود که تجربه ناشیانه ی اولین بوسه را بدست می آورد.چنان بی وقفه و نفسگیر می بوسید که حس میکرد لبهایش آتش گرفته ولی نمی توانست دست بکشد حتی حس میکرد لبهایش برای عشقبازی با بیو کافی نیست.زبانش را فرو کرد و در دهان خیس بیو گرداند دیوانه تر شد!
بیو رسماً زیر فشار تن و بوسه های دیوانه وار بایبل گیر افتاده ضربان قلبش با این رفتار وحشیانه اش به اوج سرعت خودش رسیده بود.چقدر بوسه هایش عالی بود. هوس آلود و پر از نیاز. کنترلگر و پرقدرت با طعم خوب خواسته شدن!بیو مست از دهان زورگویی که لبهای او را به اسارت گرفته بود و شور عشق و شهوت این پسر جذاب را نشانش میداد نفس نفس میزد که خزش زبان بایبل را درون دهان خود حس کرد و لرز عجیبی به تنش افتاد.این اولین قدم ورود بایبل به تن او بود!
زبانش را روی زبان لرزان بیو می چرخاند و هر گوشه ی دهانش را لیس میزد ولی می دانست محال است هوسش با این بوسه ها آرام بگیرد.مثل تشنه ای بود که با چشیدن قطره ای آب پی به عظمت نیازش برده و حریصتر شده نتوانست جلوی خود را بگیرد!یقه ی هودی بیو را چنگ زد کنار کشید و اینبار به گردنش حمله کرد!
سر بایبل که به گردنش فرو رفت بالاخره بیو توانست دهانش را باز کند و ناله های خوشی حبس شده در سینه را رها کند.اما با حس کردن لبهای بایبل روی پوست گردنش دوباره نفسش از لذت
برید و دستهایش بی اختیار برای بغل کردن عشقش دور هیکل بی
نقص او حلقه شد.
با فشار دعوتگر دستهای بیو خود را در آغوش او رها کرد و لگنش را به لگن او فشرد.هر دو برجستگی همدیگر را با وجود لباس حس کردند و تازه انگار یادشان آمد هر دو مرد هستند!
"اوه...اوه خدای من!"بایبل به سرعت خود را بالا کشید و چهار دست و پا شد. نگاه خمار هردو تلاقی کرد.هر دو سخت و تند نفس می کشیدند. "چیشد؟!"بیو محو چهره و سر و سینه و شانه های سفیدی که رویش خیمه زده بود خنده ی ریز و خجلی کرد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern
بایبل چشمانش را نبست.می خواست شاهد معجزه ای باشد که داشت اتفاق می افتاد اگر بیو او را می بوسید یعنی احساسش مثل او عاشقانه بودو...لبهای کوچک و شیرین بیو روی لبهای بیحرکت او نشست!
بیو از لذت بوسه ای که در آرزویش بود بی اختیار چشمانش را بست.مثل معجزه،باور نکردنی بود.بالاخره لبهای عاشقش به لبهای نرم و داغ بایبل رسیده بود.پسری که در عرض چند روز قلبش را صاحب شده بود!
بایبل هنوز هم تکان نمی خورد.نمی توانست یا نمی خواست نمی دانست! انگار دوست داشت جهان از چرخش می ایستاد و زمان،در این لحظه ی غیرممکن تا ابد ثابت میماند.این بوسه مُهر قبول
عشق بیو عزیزش بود!
یک تماس ساده بود با نوک لبهای بسته اش...مثل همان که به گونه اش نشانده بود فقط اینبار کمی بیشتر فشرد و شاید در انتظار جواب بایبل کمی بیشتر هم نگه داشت اما بایبل...حتی نفس هم نمی کشید!
مسلماً این بهترین بوسه ی دنیا بود.انگار مرده بود و در جهانی دیگر، شاید در بهشت، با نوازش لبهای فرشته ای زیبا جان دوباره گرفته بود وگرنه یک بوسه ی ساده و سطحی نمی توانست به همین راحتی او را از شوق فلج کند!
شرم اجازه نداد ادامه بدهد.سرش را عقب کشید و ناخواسته چشمهایش را باز کرد.بایبل همچنان به او خیره مانده بود!انگار مجسمه ی دیوید بود!همانقدر زیبا و بی نقص اما سنگی!بیو وحشت کرد.نکند اشتباه کرد؟نکند وقتش نبود!نکند خوشش نیامد؟نکند هنوز رابطه جسمی نمی خواست؟یا چه ..چرا اینطور نگاهش میکرد؟چرا متقابلاً او را نبوسید؟!
بایبل هنوز هم نمی خواست شروع کند.میترسید با این عشق دیوانه واری که به زور در دلش به افسار کشیده بود و نیازهایی که با شناختن بیو بوجود آمده و فقط خود بیو می توانست برطرف کند به او صدمه بزند ولی بعد از چشیدن تن آسمانی او هرچند برای لحظه ای،دیگر چطور می توانست آرام بماند؟!
"من...اشتباهی کردم یا..."حرف بیو شروع نشده بایبل چنان ناگهانی به سمتش خیز برداشت و چنان محکم لبهایش را به لبهای او کوبید که سر بیو عقب پرت شد و لبهایش از فشار لبهای بایبل از هم باز شد ولی بایبل در تعقیب دهانش رویش خزید و او را هم
روی تخت به پشت انداخت!
لطافت لبهای معصوم بیو هم مثل پاستیل بود.همانقدر شیرین و صاف و...خوردنی و بایبل انگار هر چه از معاشقه بلد بود بناگه از یاد برده دوباره نوجوانی شده بود که تجربه ناشیانه ی اولین بوسه را بدست می آورد.چنان بی وقفه و نفسگیر می بوسید که حس میکرد لبهایش آتش گرفته ولی نمی توانست دست بکشد حتی حس میکرد لبهایش برای عشقبازی با بیو کافی نیست.زبانش را فرو کرد و در دهان خیس بیو گرداند دیوانه تر شد!
بیو رسماً زیر فشار تن و بوسه های دیوانه وار بایبل گیر افتاده ضربان قلبش با این رفتار وحشیانه اش به اوج سرعت خودش رسیده بود.چقدر بوسه هایش عالی بود. هوس آلود و پر از نیاز. کنترلگر و پرقدرت با طعم خوب خواسته شدن!بیو مست از دهان زورگویی که لبهای او را به اسارت گرفته بود و شور عشق و شهوت این پسر جذاب را نشانش میداد نفس نفس میزد که خزش زبان بایبل را درون دهان خود حس کرد و لرز عجیبی به تنش افتاد.این اولین قدم ورود بایبل به تن او بود!
زبانش را روی زبان لرزان بیو می چرخاند و هر گوشه ی دهانش را لیس میزد ولی می دانست محال است هوسش با این بوسه ها آرام بگیرد.مثل تشنه ای بود که با چشیدن قطره ای آب پی به عظمت نیازش برده و حریصتر شده نتوانست جلوی خود را بگیرد!یقه ی هودی بیو را چنگ زد کنار کشید و اینبار به گردنش حمله کرد!
سر بایبل که به گردنش فرو رفت بالاخره بیو توانست دهانش را باز کند و ناله های خوشی حبس شده در سینه را رها کند.اما با حس کردن لبهای بایبل روی پوست گردنش دوباره نفسش از لذت
برید و دستهایش بی اختیار برای بغل کردن عشقش دور هیکل بی
نقص او حلقه شد.
با فشار دعوتگر دستهای بیو خود را در آغوش او رها کرد و لگنش را به لگن او فشرد.هر دو برجستگی همدیگر را با وجود لباس حس کردند و تازه انگار یادشان آمد هر دو مرد هستند!
"اوه...اوه خدای من!"بایبل به سرعت خود را بالا کشید و چهار دست و پا شد. نگاه خمار هردو تلاقی کرد.هر دو سخت و تند نفس می کشیدند. "چیشد؟!"بیو محو چهره و سر و سینه و شانه های سفیدی که رویش خیمه زده بود خنده ی ریز و خجلی کرد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern