🎗 پارت سیصد و بیست و هفت #327
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
لبخند کمرنگی زد و زمزمه کرد:
-فقط دعات می کنم...
آروم پیشونیمو بوسید و عقب رفت. نگام به ارسلان افتاد که همونجا روی مبل نشسته بود و عادی و خیره نگام می کرد، توی نگاهش هیچ حسی نبود و انگار داره به یه آدم غریبه نگاه می کنه. توجهی بهش نکردم و رو به بقیه گفتم:
-بردیا جلوی در منتظرمه.
مامان حاضر و آماده از اتاق بیرون اومد و گفت:
-منم حاضرم، بریم فرامرز.
ارسلان از جا بلند شد و رو به مامان گفت:
-من می رم دنبال لیندا بعد میام.
بابا به ارسلان نگاه کرد و با تذکر گفت:
-ارسلان دیر نمی کنی ها!
ارسلان چشماشو برای بابا درشت کرد و گفت:
-چشم اولین نفر برای عقد دوم دختر شایسته ات حاضرم.
توجهی به کنایه اش نکردم و جلوتر از همه به سمت در حیاط راه افتادم، ذوق داشتم و دلم می خواست زودتر بردیا رو ببینم. درو باز کردم و دیدم دسته گل به دست به ماشین تکیه داده و به خیابون زل زده. اصلا حواسش به من نبود و انگار توی یه دنیای دیگه غرق شده بود. یه قدم جلو رفتم و آروم صداش زدم:
-بردیا؟
سرش به سمتم برگشت و تکیه اشو از روی ماشین برداشت، با لبخند عمیق و ذوق نگام کرد و سریع جلو اومد و روبروم ایستاد:
-ای جان، ای جان نمی گی قلب من وایمیسته انقدر دلبر شدی؟
لبمو به دندون گرفتم و خجالت زده گفتم:
-هیس مامان بابا دارن میان می شنون.
با شور به لبام زل زد و گفت:
-گاز نگیر آخه لعنتی...همینطوری منو مجنون می کنی دیگه.
-سلام!
با صدای آقاجون هر دو به عقب برگشتیم. بردیا جلو رفت و با همه احوال پرسی کرد و بعد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
تمام طول مسیر خونه تا محضر بردیا یه سره برام آهنگ می خوند، حرف می زد، نمک می ریخت... همه شور و شوقش توی رفتارش نمایان بود و منم بیشتر سر ذوق می آورد. هر لحظه، هر ثانیه، هر نفسی که می کشیدم باید خدارو شکر می کردم بابت حضورش توی زندگیم...مگه نهایت آرزوی من همین نبود؟ جز این دیگه چی می خواستم؟
همین که جلوی محضر رسیدیم همزمان ماشین ارسلان هم جلومون پارک کرد و همراه لیندا پیاده شدن. بردیا نگاهی به ارسلان کرد و گفت:
-این داداشت نمی خواد چوبشو واسه من بندازه؟
لبخند مصلحتی زدم:
-تو به اون چیکار داری آخه؟ کلا مدلش همونطوریه!
سری تکون داد و با خنده گفت:
-آره دیگه اینم یه مدلشه!
از آینه ماشین نگام به عقب افتاد که مامان اینا هم رسیده بودن و داشتن پیاده می شدن. در ماشینو باز کردم و گفتم:
-رسیدن بقیه؛ بریم.
از ماشین پیاده شدیم و به سمت در محضر رفتیم. لیندا و ارسلان جلوی در منتظرمون ایستاده بودن. از همون فاصله هم به راحتی می تونستم نگاه پر فخر و غرور لیندا رو تشخیص بدم که چطوری داره سر تا پامو اسکن می کنه اما اصلا توجهی بهش نگردم و جای سلام فقط کوتاه سرمو براش تکون دادم. امروز جز من و بردیا هیچی مهم نبود که بخوام بهش توجه کنم.
شونه به شونه بردیا وارد محضر شدیم و صدای کف و هلهله بالا گرفت. خانواده ی بردیا انگار زودتر رسیده بودن و با ورود ما برامون دست می زدن. گونه هام داغ شد و با خجالت به همشون سلام کردم. پروین خانم سریع جلو اومد و با من و بردیا روبوسی کرد و بعد فامیلاشونو که اومده بودن به ما معرفی کرد.
منشی عاقد صدامون زد و به سمت اتاق عقد راه افتادیم. دل تو دلم نبود و استرس داشتم.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
لبخند کمرنگی زد و زمزمه کرد:
-فقط دعات می کنم...
آروم پیشونیمو بوسید و عقب رفت. نگام به ارسلان افتاد که همونجا روی مبل نشسته بود و عادی و خیره نگام می کرد، توی نگاهش هیچ حسی نبود و انگار داره به یه آدم غریبه نگاه می کنه. توجهی بهش نکردم و رو به بقیه گفتم:
-بردیا جلوی در منتظرمه.
مامان حاضر و آماده از اتاق بیرون اومد و گفت:
-منم حاضرم، بریم فرامرز.
ارسلان از جا بلند شد و رو به مامان گفت:
-من می رم دنبال لیندا بعد میام.
بابا به ارسلان نگاه کرد و با تذکر گفت:
-ارسلان دیر نمی کنی ها!
ارسلان چشماشو برای بابا درشت کرد و گفت:
-چشم اولین نفر برای عقد دوم دختر شایسته ات حاضرم.
توجهی به کنایه اش نکردم و جلوتر از همه به سمت در حیاط راه افتادم، ذوق داشتم و دلم می خواست زودتر بردیا رو ببینم. درو باز کردم و دیدم دسته گل به دست به ماشین تکیه داده و به خیابون زل زده. اصلا حواسش به من نبود و انگار توی یه دنیای دیگه غرق شده بود. یه قدم جلو رفتم و آروم صداش زدم:
-بردیا؟
سرش به سمتم برگشت و تکیه اشو از روی ماشین برداشت، با لبخند عمیق و ذوق نگام کرد و سریع جلو اومد و روبروم ایستاد:
-ای جان، ای جان نمی گی قلب من وایمیسته انقدر دلبر شدی؟
لبمو به دندون گرفتم و خجالت زده گفتم:
-هیس مامان بابا دارن میان می شنون.
با شور به لبام زل زد و گفت:
-گاز نگیر آخه لعنتی...همینطوری منو مجنون می کنی دیگه.
-سلام!
با صدای آقاجون هر دو به عقب برگشتیم. بردیا جلو رفت و با همه احوال پرسی کرد و بعد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
تمام طول مسیر خونه تا محضر بردیا یه سره برام آهنگ می خوند، حرف می زد، نمک می ریخت... همه شور و شوقش توی رفتارش نمایان بود و منم بیشتر سر ذوق می آورد. هر لحظه، هر ثانیه، هر نفسی که می کشیدم باید خدارو شکر می کردم بابت حضورش توی زندگیم...مگه نهایت آرزوی من همین نبود؟ جز این دیگه چی می خواستم؟
همین که جلوی محضر رسیدیم همزمان ماشین ارسلان هم جلومون پارک کرد و همراه لیندا پیاده شدن. بردیا نگاهی به ارسلان کرد و گفت:
-این داداشت نمی خواد چوبشو واسه من بندازه؟
لبخند مصلحتی زدم:
-تو به اون چیکار داری آخه؟ کلا مدلش همونطوریه!
سری تکون داد و با خنده گفت:
-آره دیگه اینم یه مدلشه!
از آینه ماشین نگام به عقب افتاد که مامان اینا هم رسیده بودن و داشتن پیاده می شدن. در ماشینو باز کردم و گفتم:
-رسیدن بقیه؛ بریم.
از ماشین پیاده شدیم و به سمت در محضر رفتیم. لیندا و ارسلان جلوی در منتظرمون ایستاده بودن. از همون فاصله هم به راحتی می تونستم نگاه پر فخر و غرور لیندا رو تشخیص بدم که چطوری داره سر تا پامو اسکن می کنه اما اصلا توجهی بهش نگردم و جای سلام فقط کوتاه سرمو براش تکون دادم. امروز جز من و بردیا هیچی مهم نبود که بخوام بهش توجه کنم.
شونه به شونه بردیا وارد محضر شدیم و صدای کف و هلهله بالا گرفت. خانواده ی بردیا انگار زودتر رسیده بودن و با ورود ما برامون دست می زدن. گونه هام داغ شد و با خجالت به همشون سلام کردم. پروین خانم سریع جلو اومد و با من و بردیا روبوسی کرد و بعد فامیلاشونو که اومده بودن به ما معرفی کرد.
منشی عاقد صدامون زد و به سمت اتاق عقد راه افتادیم. دل تو دلم نبود و استرس داشتم.