🎗 پارت سیصد و بیست و یک #321
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
بابا با دست به سمت مبل ها اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید داخل...بفرمایید سر پا نمونید.
همه به همون سمت رفتن و بردیا به سمت من اومد. سبد گل بزرگی که پر از رز های قرمز و سفید بودو به سمتم گرفت و با لبخند گفت:
-خدمت خانمِ گل!
لب گزیدم و با شرم سبدو ازش گرفتم و زیرلب تشکر کردم. بردیا به پشت سرم نگاه کردم و با همون لبخند دستشو به سمت ارسلان دراز کرد و گفت:
-سلام آقا ارسلان، خوبی؟
به سمت ارسلان برگشتم، ارسلان مثل اون روز خیلی سرد و خشک با بردیا دست داد و فقط به یه سلام کوتاه اکتفا کرد و سریع برگشت و به سمت اتاقش رفت. بردیا با خنده و متعجب به رفتن ارسلان نگاه کرد و آروم گفت:
-خان داداشت قشنگ شمشیر از رو بسته ها.
به من نگاه کرد و ادامه داد:
-معلومه خیلی براش عزیزی که اینطوری می کنه.
لبخند اجباری زدم:
-بریم زشته اینجا وایستادیم پچ پچ می کنیم.
بردیا به سمت پذیرایی رفت و من سمت آشپزخونه رفتم تا چایی بیارم. با کلی وسواس چای ریختم و سعی کردم به خودم به مسلط باشم تا دستام نلرزه. رفتار من اصلا شبیه زنی نبود که قبلا ازدواج کرده...برای من تمام این مراسمات تازگی داشت...همون شرم و خجالت، همون استرس...این زندگی واقعی منه...
چایی تعارف کردم و کنار مامان روی مبل تکی نشستم. آقایون مشغول صحبت های معمول روزانه بودن و مامان و پروین خانم هم مشغول تعارفات معمول. یه آن نگاهم به بردیا افتاد که زیر زیرکی و خریدارانه با اون چشمای شیطونش به من زل زده بود. خنده ام گرفت و لبمو محکم گزیدم و براش چشم غره رفتم که سرشو کمی بالا برد و خیلی راحت با همون شیطنت هویدا توی صورتش چشمکی بهم زد.
-خب آقا بردیا از خودتون بگید برامون.
با هول به مامان نگاه کردم که خنده اش گرفته بود اما سعی می کرد جلوی خودشو بگیره. وای حتما دیده بردیا چیکار کرد. یعنی این پسر هیچ وقت نمی تونه جلوی شینطتشو بگیره.
بردیا کمی توی جاش جا به جا شد و دو لبه ی کتشو گرفت و به جلو کشید:
-با اجازه باباجان!
آقای ایزدی با لبخند سرشو به تایید تکون داد و بردیا گفت:
-من هشت سالم بود که پدرم متاسفانه توی یه حادثه رانندگی فوت شد و از اونجا به بعد من و مادرم با پدربزرگم زندگی کردیم. بعد دوران دبیرستانم برای تحصیل رفتم کانادا و اونجا تحصیلاتمو گذروندم و بعد هم با اصرارهای باباجان به ایران برگشتم برای سامان دهی به کارهای شرکت، البته قرار بود موقتی باشه و می خواستم دوباره برگردم کانادا اما...
به من نگاه کرد:
-دلم گیر کرد و دیگه کلا منصرف شدم و همینجا موندم.
بابا جدی به بردیا نگاه کرد و گفت:
-شما الان توی همون شرکت پدربزرگتون مشغول هستید دیگه؟ یعنی شغلتون همونه؟
بردیا سرشو به تایید تکون داد:
-بله؛ البته الان نمایندگی شیراز که داره تاسیس می شه صفر تا صد شرکت همه زیر نظر خودمه و نمایندگی تهران هم خود باباجان و خانم شفیعی مدیریت می کنن.
مامان ابروهاشو بالا نگه داشت و گفت:
-پس تصمیمتون قطعی شده که شیراز بمونید درسته؟
بردیا لبخندی زد و گفت:
-بله، باران جان هم قبول کردن.
شفیعی پای راستشو روی پای چپش انداخت و گفت:
-حالا شعبه شیراز که اونقدارم مهم نیست، یه جای 100 متری گرفتید زیاد نمی شه روش مانور داد و به بزرگی شرکت تهران نیست اما خب...برای اول کار خوبه دیگه، ان شاءالله که بتونید خوب بگردونید.
مامان لبخند پهنی زد و گفت:
-صد در صد که می تونن! هم دختر من و هم آقا بردیا ماشاالله سابقه ی مدیریتی خوبی دارن و تا اونجایی که من شنیدم توی همین چند ماهی که شعبه تهران دستشون بوده شرکت بازدهی و سود بسیار بالایی داشته؛ درسته جناب ایزدی؟
آقای ایزدی با لبخند به بردیا اشاره کرد:
-من هیچ وقت به توانایی بردیا شک نکردم؛ بله همینطور بوده.
آقاجون به من و بردیا نگاه کرد و گفت:
-حالا این دوتا جوون اول زندگی که لازم نیست قدمای خیلی بزرگ بردارن، مطمئنا اول زندگی کمی باید پستی بلندی تحمل کنن تا به موفقیت برسن.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
بابا با دست به سمت مبل ها اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید داخل...بفرمایید سر پا نمونید.
همه به همون سمت رفتن و بردیا به سمت من اومد. سبد گل بزرگی که پر از رز های قرمز و سفید بودو به سمتم گرفت و با لبخند گفت:
-خدمت خانمِ گل!
لب گزیدم و با شرم سبدو ازش گرفتم و زیرلب تشکر کردم. بردیا به پشت سرم نگاه کردم و با همون لبخند دستشو به سمت ارسلان دراز کرد و گفت:
-سلام آقا ارسلان، خوبی؟
به سمت ارسلان برگشتم، ارسلان مثل اون روز خیلی سرد و خشک با بردیا دست داد و فقط به یه سلام کوتاه اکتفا کرد و سریع برگشت و به سمت اتاقش رفت. بردیا با خنده و متعجب به رفتن ارسلان نگاه کرد و آروم گفت:
-خان داداشت قشنگ شمشیر از رو بسته ها.
به من نگاه کرد و ادامه داد:
-معلومه خیلی براش عزیزی که اینطوری می کنه.
لبخند اجباری زدم:
-بریم زشته اینجا وایستادیم پچ پچ می کنیم.
بردیا به سمت پذیرایی رفت و من سمت آشپزخونه رفتم تا چایی بیارم. با کلی وسواس چای ریختم و سعی کردم به خودم به مسلط باشم تا دستام نلرزه. رفتار من اصلا شبیه زنی نبود که قبلا ازدواج کرده...برای من تمام این مراسمات تازگی داشت...همون شرم و خجالت، همون استرس...این زندگی واقعی منه...
چایی تعارف کردم و کنار مامان روی مبل تکی نشستم. آقایون مشغول صحبت های معمول روزانه بودن و مامان و پروین خانم هم مشغول تعارفات معمول. یه آن نگاهم به بردیا افتاد که زیر زیرکی و خریدارانه با اون چشمای شیطونش به من زل زده بود. خنده ام گرفت و لبمو محکم گزیدم و براش چشم غره رفتم که سرشو کمی بالا برد و خیلی راحت با همون شیطنت هویدا توی صورتش چشمکی بهم زد.
-خب آقا بردیا از خودتون بگید برامون.
با هول به مامان نگاه کردم که خنده اش گرفته بود اما سعی می کرد جلوی خودشو بگیره. وای حتما دیده بردیا چیکار کرد. یعنی این پسر هیچ وقت نمی تونه جلوی شینطتشو بگیره.
بردیا کمی توی جاش جا به جا شد و دو لبه ی کتشو گرفت و به جلو کشید:
-با اجازه باباجان!
آقای ایزدی با لبخند سرشو به تایید تکون داد و بردیا گفت:
-من هشت سالم بود که پدرم متاسفانه توی یه حادثه رانندگی فوت شد و از اونجا به بعد من و مادرم با پدربزرگم زندگی کردیم. بعد دوران دبیرستانم برای تحصیل رفتم کانادا و اونجا تحصیلاتمو گذروندم و بعد هم با اصرارهای باباجان به ایران برگشتم برای سامان دهی به کارهای شرکت، البته قرار بود موقتی باشه و می خواستم دوباره برگردم کانادا اما...
به من نگاه کرد:
-دلم گیر کرد و دیگه کلا منصرف شدم و همینجا موندم.
بابا جدی به بردیا نگاه کرد و گفت:
-شما الان توی همون شرکت پدربزرگتون مشغول هستید دیگه؟ یعنی شغلتون همونه؟
بردیا سرشو به تایید تکون داد:
-بله؛ البته الان نمایندگی شیراز که داره تاسیس می شه صفر تا صد شرکت همه زیر نظر خودمه و نمایندگی تهران هم خود باباجان و خانم شفیعی مدیریت می کنن.
مامان ابروهاشو بالا نگه داشت و گفت:
-پس تصمیمتون قطعی شده که شیراز بمونید درسته؟
بردیا لبخندی زد و گفت:
-بله، باران جان هم قبول کردن.
شفیعی پای راستشو روی پای چپش انداخت و گفت:
-حالا شعبه شیراز که اونقدارم مهم نیست، یه جای 100 متری گرفتید زیاد نمی شه روش مانور داد و به بزرگی شرکت تهران نیست اما خب...برای اول کار خوبه دیگه، ان شاءالله که بتونید خوب بگردونید.
مامان لبخند پهنی زد و گفت:
-صد در صد که می تونن! هم دختر من و هم آقا بردیا ماشاالله سابقه ی مدیریتی خوبی دارن و تا اونجایی که من شنیدم توی همین چند ماهی که شعبه تهران دستشون بوده شرکت بازدهی و سود بسیار بالایی داشته؛ درسته جناب ایزدی؟
آقای ایزدی با لبخند به بردیا اشاره کرد:
-من هیچ وقت به توانایی بردیا شک نکردم؛ بله همینطور بوده.
آقاجون به من و بردیا نگاه کرد و گفت:
-حالا این دوتا جوون اول زندگی که لازم نیست قدمای خیلی بزرگ بردارن، مطمئنا اول زندگی کمی باید پستی بلندی تحمل کنن تا به موفقیت برسن.