╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part184
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل دوازدهم:
سالها بود که دیگر از تاریکی نمیترسیدم، یعنی انگار آدمها مجبور به کاری شوند دیگر ترسشان از آن میریزد. از وقتی مادرم مرد دیگر کسی نبود مرا در تاریکی و رفت و آمد همراهی کند. از دانشگاه تا خانه و مهمانی و همه جا کسی نبود که همراهم باشد و همین موجب میشد که به ترس فکر هم نکنم که مثلا اگر فکر میکردم چه میشد؟ غیر از این که خودم را بیشتر عذاب میدادم، اتفاق فقط یک بار رخ میداد و من حق نداشتم برای اتفاقی که ممکن بود یک بار رخ دهد هر روزم را جهنم کنم.
مسیر نزدیک خانهی پدری مهسا به شرکت موجب میشد نخواهم هیچ وقت مزاحم آنها شوم و یک جوری سربار آمد و شدشان شوم.
هر چند جناب رئیسم حتی شب ساعت ده هم نیامد بگوید، میتوانی بروی ولی دیگر شب ماندن امکان نداشت. من هم نامردی نکردم و اصلا به او خبر ندادم که میروم، خبر دادن نمیخواست.
هوای شب سرد بود، شال را بیشتر دور گردنم پیچیدم؛ چند مدتی میشد که بیشتر مراقب خودم بودم. البته به جان آراز هم دعا میکردم، داروهایی که داده بود را با دقت استفاده میکردم تا بدتر نشوم واقعا با این شرایطی که داشتم جای بد شدن حالم فقط خالی بود. سرگیجهای که آن روز در سایت عارضم شده بود، برایم زنگ خطری شد که اگر مواظب خودم نباشم احتمال هر اتفاقی وجود دارد.
کلافه تا سر خیابان نگاه کردم، به آژانس زنگ زده بودم ولی معلوم نبود کجا مانده است. محل شرکت جایی بود که شبهایش هم شلوغ بود هر چند نه به اندازهی روزهای گرم ولی خب کمتر شبی آرام بود مگر اینکه برفی بارانی میبارید که مردم مجبور میشدند داخل خانههایشان بمانند.
با دیدن پژوی خاکستری که آرم آژانس داشت، نفس راحتی کشیدم، واقعا خسته بودم آن هم بعد از چهارده ساعت کار بیوقفه.
هنوز دستم به دستگیره در ماشین هم نخورده بود که قامت تیره پوش مردی که یک سر و گردن از من بلندتر بود، کنار ماشین ایستاد و به سمت راننده خم شد و چیزی گفت و تا من به خودم بجنبم، ماشین رفته بود.
وقتی قد راست کرد، گفت:
- میدونی که تو کل دنیا تا رئیسا تا دونهی آخر کارمندشون رو نرسونن خونه، خودشون خونه برو نیستن!
خدای پررویی بود! دستهی کیفم را در دستم فشردم، لعنت به تمام رئیسهای دنیا یک جا! قدم را صاف کردم تا بلکه به آن قد بی در و پیکر برسم و گفتم:
- شما هم میدونید کارمندایی که رئیسشون آژانسشون رو رد میکنه، چیکار میکنن؟
لبش به خنده باز شد:
- تا جایی که من میدونم عملا هیچ غلطی نمیتونن بکنن.
چشمم از بیپرده گوییاش گرد شد و اوج بیچارگیام این بود که راست هم گفته بود، چه غلطی میتوانستم بکنم!
با گفتن:
- میرن سراغ یه تاکسی تا زیر پای رئیسشون علف سبز شه.
خواستم از کنارش رد شوم که بازویم را گرفت و با خونسردی راه افتاد:
- اون وقت رئیسشون هم عین ماست وامیایسته و نگاش میکنه تا کارمندش از تاکسی براش بایبای کنه.
جلوی شرکت بود و نفرات آشنای زیادی ممکن ما را ببینند و من نه برای آبروی او که برای آبروی خودم هم شده قصد جنجال و سروصدا نداشتم. آهسته گفتم:
- آقای سعادت چند بار بهتون بگم که حق ندارین...
بدون کوتاه آمدن راهش را ادامه داد:
- داری خودتو خسته میکنی!
و با نیش بازی ادامه داد:
- تازه من کلی دارم به عقاید تو احترام میذارم و تو فتوای من گرفتن بازو از روی لباس ایرادی نداره، نظر تو غیر اینه مجتهدت رو عوض کن به من چه!
و ریموت ماشین را زد و در سمت من را باز کرد، کنار ایستاد و گفت:
- هر چند قرار بود شب رو هم کار کنی ولی خب چه کنم کیانای پررو اومده چتر شده و مجبورم برم و نمیشه هم که تو رو شب تنهایی تو شرکت جا گذاشت. مجبورم رضایت بدم بری.
خندهی عصبی از روی زیادش زدم:
- پس مشکل از ژنتونه!
صدای خندهاش بلند شد:
- احتمالا!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part184
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل دوازدهم:
سالها بود که دیگر از تاریکی نمیترسیدم، یعنی انگار آدمها مجبور به کاری شوند دیگر ترسشان از آن میریزد. از وقتی مادرم مرد دیگر کسی نبود مرا در تاریکی و رفت و آمد همراهی کند. از دانشگاه تا خانه و مهمانی و همه جا کسی نبود که همراهم باشد و همین موجب میشد که به ترس فکر هم نکنم که مثلا اگر فکر میکردم چه میشد؟ غیر از این که خودم را بیشتر عذاب میدادم، اتفاق فقط یک بار رخ میداد و من حق نداشتم برای اتفاقی که ممکن بود یک بار رخ دهد هر روزم را جهنم کنم.
مسیر نزدیک خانهی پدری مهسا به شرکت موجب میشد نخواهم هیچ وقت مزاحم آنها شوم و یک جوری سربار آمد و شدشان شوم.
هر چند جناب رئیسم حتی شب ساعت ده هم نیامد بگوید، میتوانی بروی ولی دیگر شب ماندن امکان نداشت. من هم نامردی نکردم و اصلا به او خبر ندادم که میروم، خبر دادن نمیخواست.
هوای شب سرد بود، شال را بیشتر دور گردنم پیچیدم؛ چند مدتی میشد که بیشتر مراقب خودم بودم. البته به جان آراز هم دعا میکردم، داروهایی که داده بود را با دقت استفاده میکردم تا بدتر نشوم واقعا با این شرایطی که داشتم جای بد شدن حالم فقط خالی بود. سرگیجهای که آن روز در سایت عارضم شده بود، برایم زنگ خطری شد که اگر مواظب خودم نباشم احتمال هر اتفاقی وجود دارد.
کلافه تا سر خیابان نگاه کردم، به آژانس زنگ زده بودم ولی معلوم نبود کجا مانده است. محل شرکت جایی بود که شبهایش هم شلوغ بود هر چند نه به اندازهی روزهای گرم ولی خب کمتر شبی آرام بود مگر اینکه برفی بارانی میبارید که مردم مجبور میشدند داخل خانههایشان بمانند.
با دیدن پژوی خاکستری که آرم آژانس داشت، نفس راحتی کشیدم، واقعا خسته بودم آن هم بعد از چهارده ساعت کار بیوقفه.
هنوز دستم به دستگیره در ماشین هم نخورده بود که قامت تیره پوش مردی که یک سر و گردن از من بلندتر بود، کنار ماشین ایستاد و به سمت راننده خم شد و چیزی گفت و تا من به خودم بجنبم، ماشین رفته بود.
وقتی قد راست کرد، گفت:
- میدونی که تو کل دنیا تا رئیسا تا دونهی آخر کارمندشون رو نرسونن خونه، خودشون خونه برو نیستن!
خدای پررویی بود! دستهی کیفم را در دستم فشردم، لعنت به تمام رئیسهای دنیا یک جا! قدم را صاف کردم تا بلکه به آن قد بی در و پیکر برسم و گفتم:
- شما هم میدونید کارمندایی که رئیسشون آژانسشون رو رد میکنه، چیکار میکنن؟
لبش به خنده باز شد:
- تا جایی که من میدونم عملا هیچ غلطی نمیتونن بکنن.
چشمم از بیپرده گوییاش گرد شد و اوج بیچارگیام این بود که راست هم گفته بود، چه غلطی میتوانستم بکنم!
با گفتن:
- میرن سراغ یه تاکسی تا زیر پای رئیسشون علف سبز شه.
خواستم از کنارش رد شوم که بازویم را گرفت و با خونسردی راه افتاد:
- اون وقت رئیسشون هم عین ماست وامیایسته و نگاش میکنه تا کارمندش از تاکسی براش بایبای کنه.
جلوی شرکت بود و نفرات آشنای زیادی ممکن ما را ببینند و من نه برای آبروی او که برای آبروی خودم هم شده قصد جنجال و سروصدا نداشتم. آهسته گفتم:
- آقای سعادت چند بار بهتون بگم که حق ندارین...
بدون کوتاه آمدن راهش را ادامه داد:
- داری خودتو خسته میکنی!
و با نیش بازی ادامه داد:
- تازه من کلی دارم به عقاید تو احترام میذارم و تو فتوای من گرفتن بازو از روی لباس ایرادی نداره، نظر تو غیر اینه مجتهدت رو عوض کن به من چه!
و ریموت ماشین را زد و در سمت من را باز کرد، کنار ایستاد و گفت:
- هر چند قرار بود شب رو هم کار کنی ولی خب چه کنم کیانای پررو اومده چتر شده و مجبورم برم و نمیشه هم که تو رو شب تنهایی تو شرکت جا گذاشت. مجبورم رضایت بدم بری.
خندهی عصبی از روی زیادش زدم:
- پس مشکل از ژنتونه!
صدای خندهاش بلند شد:
- احتمالا!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯