╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part148
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل دهم:
فنجان را در دستش چرخاند و گرمای مطبوع آن میان انگشتانش پیچید، یک حس شیرین و مطبوع تا میان دلش راه میگرفت؛ حس زندگی... چیزی که سالها در به در به دنبالش بود. اصلا چایی که یکی با دستان خودش بریزد و در هر قطره قطرهاش محبت جاری شود مزهی دیگری دارد تا چایی که یک خدمتکار در فنجان لب طلایی اصل چک و طبق وظیفه میریزد و با قیافهای جدی و با احترام مقابل آدم میگذارد. اصلا این کجا و آن کجا؟
فنجان را تا مقابل صورتش بالا برد و آرام بو کشید، شاید هرگز مهیاد هم این حس را درک نمیکرد ولی برای خودش یک چیز دیگر بود، همان طور که همیشه ماه منیر و خانهاش یک چیز دیگر بود و هر بار که آنجا میرفت شاید ماه منیر دم به دقیقه متلک بارش میکرد ولی اینقدر بین توجهش به علایق او، نوش میشد که وقتی از آن خانه بیرون میآمد فقط یک چیز یادش میماند، یک دنیا عشق!
با همان حال خوبش فنجانی که نه لبش طلایی بود و نه اصل چک بود به لب برد و مزهمزه کرد، این چایی خوردن داشت؛ اولین فنجان چای از دست دخترک سرسخت دوران نوجوانیاش.
- بلیطت ساعت چنده؟
سوالی که شنید به قدری از نظرش پرت آمد که مجبور شد با دقت بیشتری فرد روبرویش را بنگرد و بپرسد:
- چی؟
مهیاد کمرش را با قدرت بیشتری به مبل تکیه داد و در حال خنده گفت:
- پسر تو از دست رفتی که!
لبخندی که بر لبش کشیده شد علتش حرف مهیاد نبود بلکه سروصدایی بود که سه دختر در آشپزخانه راه انداخته بودند. هر چند صدای جیغجیغ خواهرش و هیاهوی مهسا بیشتر نمود داشت ولی همین که میدانست همه در این خوشی سهم دارند، عالی بود.
چه سر درست کردن شیر و چه سر گرم کردن غذا و چیدن سفره تا توانسته بود سر به سر همه گذاشته و تا جای امکان، رابطه دوستانهی بین دو دختری را که انگار کمی از هم دلخور شده بودند، گرم کرده بود.
سوال مهیاد این بار با جدیت بیشتری بر زبانش جاری شد:
- فردا صبحه پروازت دیگه آره؟
چای را تا تهش خورد و در حال تایید با سر گفت:
- فردا صبح ساعت هشت.
مهیاد تکانی به خود داد:
- پس صبح راهی هستی، بلند شو زودتر برپا بدیم.
خنده پر تمسخری بر لبش نشست:
- مگه دیوونهام یه همچین شبی رو بخاطر پرواز صبح از دست بدم؟ ول کن بابا... بگیر بشین.
ابرویی بالا انداخت و دوباره روی مبل لم داد:
- نمیدونم میتونم یه روزی درکت کنم یا نه!
کمی به سمتش خم شد:
- تو از زندگی آیندهات چی میخوای؟
مهیاد شانه بالا انداخت:
- نمیدونم، خیلی بهش فکر نکردم.
تک خندهای زد:
- ولی من میدونم، من از زندگی آیندهام هیچ چیز متحیرالعقولی نمیخوام، فقط آرامش و یه خونه که توش بوی صمیمیت بپیچه!
نگاه عمیقی به او انداخت و محکم به دستهی مبل زد:
- یه چیزی بگو که به گروه خونیت بخوره کامران، تو آدم یه جا موندن و درجا زدن نیستی، با خودت رو راست باش داداش، تو یه زندگی رو میخوای تجربه کنی که تا حالا نداشتی و من میترسم از روزی که وقتی به اون زندگی دست یافتی دلت یه تجربهی جدید بخواد.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part148
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل دهم:
فنجان را در دستش چرخاند و گرمای مطبوع آن میان انگشتانش پیچید، یک حس شیرین و مطبوع تا میان دلش راه میگرفت؛ حس زندگی... چیزی که سالها در به در به دنبالش بود. اصلا چایی که یکی با دستان خودش بریزد و در هر قطره قطرهاش محبت جاری شود مزهی دیگری دارد تا چایی که یک خدمتکار در فنجان لب طلایی اصل چک و طبق وظیفه میریزد و با قیافهای جدی و با احترام مقابل آدم میگذارد. اصلا این کجا و آن کجا؟
فنجان را تا مقابل صورتش بالا برد و آرام بو کشید، شاید هرگز مهیاد هم این حس را درک نمیکرد ولی برای خودش یک چیز دیگر بود، همان طور که همیشه ماه منیر و خانهاش یک چیز دیگر بود و هر بار که آنجا میرفت شاید ماه منیر دم به دقیقه متلک بارش میکرد ولی اینقدر بین توجهش به علایق او، نوش میشد که وقتی از آن خانه بیرون میآمد فقط یک چیز یادش میماند، یک دنیا عشق!
با همان حال خوبش فنجانی که نه لبش طلایی بود و نه اصل چک بود به لب برد و مزهمزه کرد، این چایی خوردن داشت؛ اولین فنجان چای از دست دخترک سرسخت دوران نوجوانیاش.
- بلیطت ساعت چنده؟
سوالی که شنید به قدری از نظرش پرت آمد که مجبور شد با دقت بیشتری فرد روبرویش را بنگرد و بپرسد:
- چی؟
مهیاد کمرش را با قدرت بیشتری به مبل تکیه داد و در حال خنده گفت:
- پسر تو از دست رفتی که!
لبخندی که بر لبش کشیده شد علتش حرف مهیاد نبود بلکه سروصدایی بود که سه دختر در آشپزخانه راه انداخته بودند. هر چند صدای جیغجیغ خواهرش و هیاهوی مهسا بیشتر نمود داشت ولی همین که میدانست همه در این خوشی سهم دارند، عالی بود.
چه سر درست کردن شیر و چه سر گرم کردن غذا و چیدن سفره تا توانسته بود سر به سر همه گذاشته و تا جای امکان، رابطه دوستانهی بین دو دختری را که انگار کمی از هم دلخور شده بودند، گرم کرده بود.
سوال مهیاد این بار با جدیت بیشتری بر زبانش جاری شد:
- فردا صبحه پروازت دیگه آره؟
چای را تا تهش خورد و در حال تایید با سر گفت:
- فردا صبح ساعت هشت.
مهیاد تکانی به خود داد:
- پس صبح راهی هستی، بلند شو زودتر برپا بدیم.
خنده پر تمسخری بر لبش نشست:
- مگه دیوونهام یه همچین شبی رو بخاطر پرواز صبح از دست بدم؟ ول کن بابا... بگیر بشین.
ابرویی بالا انداخت و دوباره روی مبل لم داد:
- نمیدونم میتونم یه روزی درکت کنم یا نه!
کمی به سمتش خم شد:
- تو از زندگی آیندهات چی میخوای؟
مهیاد شانه بالا انداخت:
- نمیدونم، خیلی بهش فکر نکردم.
تک خندهای زد:
- ولی من میدونم، من از زندگی آیندهام هیچ چیز متحیرالعقولی نمیخوام، فقط آرامش و یه خونه که توش بوی صمیمیت بپیچه!
نگاه عمیقی به او انداخت و محکم به دستهی مبل زد:
- یه چیزی بگو که به گروه خونیت بخوره کامران، تو آدم یه جا موندن و درجا زدن نیستی، با خودت رو راست باش داداش، تو یه زندگی رو میخوای تجربه کنی که تا حالا نداشتی و من میترسم از روزی که وقتی به اون زندگی دست یافتی دلت یه تجربهی جدید بخواد.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯