╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part103
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل هشتم:
نگاهی به ساعتم انداختم و از اینکه توانسته بودیم کیانا را مجبور کنیم کمی بخوابد، نفس راحتی کشیدم. مهسا خود را روی تخت من انداخت و در حال تکیه دادن به من نجواکنان گفت:
- این دوتا زده به سرشون، نمیدونم چرا همهاش دعوا دارن؟
نگاهم سمت کیانای در خواب رفت و پرسیدم:
- واقعا اون چرت و پرتا چطور تو اون لحظه به ذهنت رسید؟ یه آن گفتم الان پا میشه دهنت رو پر خون میکنه!! ولی جواب داد خدایی؛ راستی مهسا تو و مهیاد هیچ وقت دعواتون نمیشه؟
بدون اینکه سر از جای گرم و نرمی که روی سینهام داشت، بردارد گفت:
- چرا مگه میشه دعوامون نشه! ولی دیگه نه به این شدت... یکی اون میگه یکی من بعدم یکم میریم رو سایلنت و دو دقیقه بعد نشستیم کنار هم چیپس میخوریم و داریم فیلم میبینیم.
لبخند نزدم، همیشه جای خالی خواهر و برادر روی دلم سنگینی میکرد، حرف را عوض کردم:
- آقایون بیرون چیکار میکنن؟
سرش را چرخاند و نگاهم کرد:
- دارن آتیش روشن میکنن، فکر کنم یه شام پر خاطره زمستونی دور آتیش داریم، از همونا که تو فیلما هست یکی ساز میزنه و یکی هم نگاههای عاشقانه میکنه.
لبخند زدم:
- حالا کی قراره ساز بزنه و کی قراره عاشقانه نگاه کنه؟
خندید:
- خب معلومه اینجا عاشقتر از من و تو مگه وجود داره، یکیش من یکیش هم تو!
و بعد یک مرتبه بلند شد و نشست:
- سلوا وارتان جدیجدی با کوچیک و بزرگ میپره؟
لبخندی زدم، شب گذشته بعد از شامی که میان خنده و شوخی صرف شده بود، کلی وارتان سر به سرمان گذاشته بود. طوریکه وقتی داشت میرفت مهسا اگر کوچکترین دلخوری هم داشت فراموش کرده بود.
نگاهش به صورتم چرخید:
- هی با توام!
نگاهش کردم:
- من همیشه همراش نیستم که بدونم چیکارا میکنه ولی یه چیزی رو خوب میدونم آدما کارایی که میکنن فریاد نمیزنن.
حس کردم چشمانش شاد شدند:
- یعنی فقط حرفشو میزنه آره؟
شانه بالا دادم:
- من تنها چیزی که میتونم با اطمینان بگم اینه که تو تموم این سالهایی که میشناسمش یک ذره هم رفتاری نداشته که من در مقابلش معذب بشم.
لبخند زد:
- آدم با مزهایه!
با دست به سرش کوبیدم:
- ای خااک!... اگه پسر میدیدی و فکرت مشغولش نمیشد، تو مهسا بودنت شک میکردم.
خندید و داشت میگفت:
- دارم جور تو رو هم میکشم...
که با شنیدن صدای در، حرفش را قطع کرد.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
برملا شدن راز سلوا🤦♀
یعنی چی میتونه باشه این راز😱
به پارتهای غافلگیری و حساس رسیدیم😎
#پست221 VIP👇
- ببینم جریان مربوط میشه به تجاوز یا رابطهی این چنینی؟
دلم ریخت و با بلند کردن سرم نگاه غیرقابل تفسیر و عجیبش را شکار کردم، نمیدانم در نگاهم چه دید که پوزخندی زد:
- منم که میشناسیم و هیچ لزومی نداره توضیح بیشتر بدم.
داشت از چه میگفت که ذهن من قادر به حلاجی کردنش نبود، آن هم در این شرایط! اصلا بلد نبودم چطور بگویم و چگونه حرفم را بزنم.
به سادهترین راهی که سراغ داشتم پناه بردم، راهی که نیاز به توضیح من نداشت.
.
.
.
انگار اشکهایم تا همینجا بود، تا همینجایی که نباید میگفتم و نمیخواستم کسی بفهمد و حالا که فهمیده بود دیگر خشک شده بودند و سرد... شاید مرده بودم.
کوتاه نیامدم و از زیر دستش بیرون کشیدم، با طمانینه بلند شدم و با صدای آرامی گفتم:
- حاضر بودم بمیرم ولی رازم رو کسی نفهمه و شما امروز منو مجبور کردین تا لحظاتی بدتر از مرگ و جون دادن رو تجربه کنم، امیدوارم قانع شده باشین، روزتون خوش.
و بیرون زدم.
🌸برای دریافت شرایط عضویت کانال VIP و شماره کارت به لینک ذیل مراجعه کنید:
https://t.me/romaneomidvar_f/431
دوستان تنها راه درست و حلال #خرید، از خود #نویسنده میباشد. غیر از این، تمام فایل رمانها و چنلها #دزدی و فروش و خوندن رمان بدون #رضایتنویسنده (حرام) است.
☞❥❢ #part103
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل هشتم:
نگاهی به ساعتم انداختم و از اینکه توانسته بودیم کیانا را مجبور کنیم کمی بخوابد، نفس راحتی کشیدم. مهسا خود را روی تخت من انداخت و در حال تکیه دادن به من نجواکنان گفت:
- این دوتا زده به سرشون، نمیدونم چرا همهاش دعوا دارن؟
نگاهم سمت کیانای در خواب رفت و پرسیدم:
- واقعا اون چرت و پرتا چطور تو اون لحظه به ذهنت رسید؟ یه آن گفتم الان پا میشه دهنت رو پر خون میکنه!! ولی جواب داد خدایی؛ راستی مهسا تو و مهیاد هیچ وقت دعواتون نمیشه؟
بدون اینکه سر از جای گرم و نرمی که روی سینهام داشت، بردارد گفت:
- چرا مگه میشه دعوامون نشه! ولی دیگه نه به این شدت... یکی اون میگه یکی من بعدم یکم میریم رو سایلنت و دو دقیقه بعد نشستیم کنار هم چیپس میخوریم و داریم فیلم میبینیم.
لبخند نزدم، همیشه جای خالی خواهر و برادر روی دلم سنگینی میکرد، حرف را عوض کردم:
- آقایون بیرون چیکار میکنن؟
سرش را چرخاند و نگاهم کرد:
- دارن آتیش روشن میکنن، فکر کنم یه شام پر خاطره زمستونی دور آتیش داریم، از همونا که تو فیلما هست یکی ساز میزنه و یکی هم نگاههای عاشقانه میکنه.
لبخند زدم:
- حالا کی قراره ساز بزنه و کی قراره عاشقانه نگاه کنه؟
خندید:
- خب معلومه اینجا عاشقتر از من و تو مگه وجود داره، یکیش من یکیش هم تو!
و بعد یک مرتبه بلند شد و نشست:
- سلوا وارتان جدیجدی با کوچیک و بزرگ میپره؟
لبخندی زدم، شب گذشته بعد از شامی که میان خنده و شوخی صرف شده بود، کلی وارتان سر به سرمان گذاشته بود. طوریکه وقتی داشت میرفت مهسا اگر کوچکترین دلخوری هم داشت فراموش کرده بود.
نگاهش به صورتم چرخید:
- هی با توام!
نگاهش کردم:
- من همیشه همراش نیستم که بدونم چیکارا میکنه ولی یه چیزی رو خوب میدونم آدما کارایی که میکنن فریاد نمیزنن.
حس کردم چشمانش شاد شدند:
- یعنی فقط حرفشو میزنه آره؟
شانه بالا دادم:
- من تنها چیزی که میتونم با اطمینان بگم اینه که تو تموم این سالهایی که میشناسمش یک ذره هم رفتاری نداشته که من در مقابلش معذب بشم.
لبخند زد:
- آدم با مزهایه!
با دست به سرش کوبیدم:
- ای خااک!... اگه پسر میدیدی و فکرت مشغولش نمیشد، تو مهسا بودنت شک میکردم.
خندید و داشت میگفت:
- دارم جور تو رو هم میکشم...
که با شنیدن صدای در، حرفش را قطع کرد.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
برملا شدن راز سلوا🤦♀
یعنی چی میتونه باشه این راز😱
به پارتهای غافلگیری و حساس رسیدیم😎
#پست221 VIP👇
- ببینم جریان مربوط میشه به تجاوز یا رابطهی این چنینی؟
دلم ریخت و با بلند کردن سرم نگاه غیرقابل تفسیر و عجیبش را شکار کردم، نمیدانم در نگاهم چه دید که پوزخندی زد:
- منم که میشناسیم و هیچ لزومی نداره توضیح بیشتر بدم.
داشت از چه میگفت که ذهن من قادر به حلاجی کردنش نبود، آن هم در این شرایط! اصلا بلد نبودم چطور بگویم و چگونه حرفم را بزنم.
به سادهترین راهی که سراغ داشتم پناه بردم، راهی که نیاز به توضیح من نداشت.
.
.
.
انگار اشکهایم تا همینجا بود، تا همینجایی که نباید میگفتم و نمیخواستم کسی بفهمد و حالا که فهمیده بود دیگر خشک شده بودند و سرد... شاید مرده بودم.
کوتاه نیامدم و از زیر دستش بیرون کشیدم، با طمانینه بلند شدم و با صدای آرامی گفتم:
- حاضر بودم بمیرم ولی رازم رو کسی نفهمه و شما امروز منو مجبور کردین تا لحظاتی بدتر از مرگ و جون دادن رو تجربه کنم، امیدوارم قانع شده باشین، روزتون خوش.
و بیرون زدم.
🌸برای دریافت شرایط عضویت کانال VIP و شماره کارت به لینک ذیل مراجعه کنید:
https://t.me/romaneomidvar_f/431
دوستان تنها راه درست و حلال #خرید، از خود #نویسنده میباشد. غیر از این، تمام فایل رمانها و چنلها #دزدی و فروش و خوندن رمان بدون #رضایتنویسنده (حرام) است.