https://t.me/romaneomidvar/71422
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part2
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل اول:
- نه!
و دوباره سرم را گرم رنده کردن سیب زمینی کردم و به خود یادآور شدم که باید بلافاصله بروم سراغ پیاز! صدای قدمهایش تا پشت سرم قابل شنیدن بود، دلم کشیدن پوفی خواست ولی سعی کردم آن را همان میان راه محبوس کنم. ایستادنش پشت سرم هیچ حس بد یا پر استرسی برایم نداشت، هرگز هم نداشته! تا کنار گوشم خم شد و من پخش شدن گرم نفسش را در این هوای سرد خوب حس کردم:
- میشه یه کم سرت رو بلند کنی؟
همان پوفی که به زور نگه داشته شده بود، محکم بیرون پرید:
- امید محض رضای خدا تمومش کن، تو گفتی منم جوابت رو دادم دیگه!
لحنش رنگی از عصبانیت و کلافگی را با هم گرفت:
- چراش رو کن.
بیتوجه به کثیفی دستانم دستی به پیشانیام کشیدم:
- گیری دادیا، این پیشنهاد دو جواب داره یا بله یا نه که منم جوابت رو واضح دادم و هر قدر هم اصرار کنی منتهی میشه به یه تعداد جوابای من درآوردی که نه خوشاینده توئه نه من...
و نگاهم به دستهای گیر کرده به کمرش نشست، با وجود بغضی که میان گلویم جا خوش کرده بود خندیدم:
- اوه اوه طرح جنگ زدی!
نفس او هم انگار به اجبار بیرون پرید و دست از کمر گرفت:
- نه که خیلی هم ازم حساب میبری، آره طرح جنگ زدن هم داره... سلوا؟؟
قشنگ صدا میکند نامرد! اینقدر که گوشهی دلم یک جوری شود و قلبم برای خودش لوس شود ولی میدانم این صدا کردن قرار نیست به جاهای خوبی ختم شود!
باز پشت کردم و به رنده دستی بانمکم پناه بردم. خودم سعی کردم حالت سوالی لحنش را رفع و رجوع کنم:
- نچ نمیشه، داره برف میباره هوا هم تاریک شده تازه برای یه نفر غذا پختم!
و نگاهم تا حیاط کشیده شد و متعجب از دانههای درشت و بیهوای برف که عجولانه روی زمین مینشستند، لحنم جدیتر هم شد:
- خدای من چه برفی! بیا برو تا سنگینتر نشده.
نگاهش ساکت تا حیاط رفت و باز آن هوای مزخرف بین ریههایش فوت شد:
- من چی میگم تو چی میگی؟
و مقابل نگاهم ایستاد:
- تو رو خدا راستش رو بگو چرا نه؟ مگه ما کم همو میشناسیم؟
و دست میان موهایش برد:
- سلوا این یکی دو ماهی که همهاش بهم گفتی نه دارم دیوونه میشم میفهمی؟ یعنی برای یه لحظه هم تصور نمیکردم بهم جواب منفی بدی...
در حالیکه سرش را تکانی میداد، انگشتانش میان موها قفل شد:
- فکر میکردم به کل درخواستم فرمالیته است که نیاز هم به گفتن نیست، هم تو میدونی آخر این رابطهی دوستانه ما چیه و هم من!
تری پشت چشمم مردمکهایم را به بازی گرفت و خوب میدانستم او میان تیلههای مشکی من در حال لرزش است، اویی که در کودکی همراه هم کودک بودیم و نوجوان که شدیم باز همراه هم و الان که بیست و سه سالگی را تاتی میکردم، مرد جوان بیست و پنج سالهی روبرویم همه جوره برایم قابل قبول و دوست داشتنی بود. مردی که این چند مدت متعجب و حیران و گاه عصبانی بارها مرا به خاطر جوابی که برایش غیر قابل باور بود سین جیم میکرد.
لحنش رنگ توبیخ هم گرفت:
- سلوا یه قطره از اون اشکت بریزه...
و من مثل همیشه با پررویی حرفش را قطع کردم:
- هان هان، چیکار میکنی؟
دستش را روی صورتش کشید و تبسم باز لبش را حالت داد:
- بدبختی اینجاست دستمم پیشت روئه آخه!
و با خنده به دیوار تکیه داد:
- وقتی خانوم سوسکه از آقا موشه میپرسه وقتی عصبانی بشی باهام چیکار میکنی میدونی دیگه چی جوابش رو میده؟
خنده بر لبم برگشت زد و آن نم پشت پلکها پرید، هر دو قصههای عمه را از بر بودیم:
- میگه با دمم به چشات سرمه میکشم.
کمر از دیوار گرفت و کمی نزدیکم شد:
- حالا خاله سوسکه راستش رو بگو، منتظر شاهزاده سوار بر اسبی یا عاشق کسی شدی؟
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part2
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل اول:
- نه!
و دوباره سرم را گرم رنده کردن سیب زمینی کردم و به خود یادآور شدم که باید بلافاصله بروم سراغ پیاز! صدای قدمهایش تا پشت سرم قابل شنیدن بود، دلم کشیدن پوفی خواست ولی سعی کردم آن را همان میان راه محبوس کنم. ایستادنش پشت سرم هیچ حس بد یا پر استرسی برایم نداشت، هرگز هم نداشته! تا کنار گوشم خم شد و من پخش شدن گرم نفسش را در این هوای سرد خوب حس کردم:
- میشه یه کم سرت رو بلند کنی؟
همان پوفی که به زور نگه داشته شده بود، محکم بیرون پرید:
- امید محض رضای خدا تمومش کن، تو گفتی منم جوابت رو دادم دیگه!
لحنش رنگی از عصبانیت و کلافگی را با هم گرفت:
- چراش رو کن.
بیتوجه به کثیفی دستانم دستی به پیشانیام کشیدم:
- گیری دادیا، این پیشنهاد دو جواب داره یا بله یا نه که منم جوابت رو واضح دادم و هر قدر هم اصرار کنی منتهی میشه به یه تعداد جوابای من درآوردی که نه خوشاینده توئه نه من...
و نگاهم به دستهای گیر کرده به کمرش نشست، با وجود بغضی که میان گلویم جا خوش کرده بود خندیدم:
- اوه اوه طرح جنگ زدی!
نفس او هم انگار به اجبار بیرون پرید و دست از کمر گرفت:
- نه که خیلی هم ازم حساب میبری، آره طرح جنگ زدن هم داره... سلوا؟؟
قشنگ صدا میکند نامرد! اینقدر که گوشهی دلم یک جوری شود و قلبم برای خودش لوس شود ولی میدانم این صدا کردن قرار نیست به جاهای خوبی ختم شود!
باز پشت کردم و به رنده دستی بانمکم پناه بردم. خودم سعی کردم حالت سوالی لحنش را رفع و رجوع کنم:
- نچ نمیشه، داره برف میباره هوا هم تاریک شده تازه برای یه نفر غذا پختم!
و نگاهم تا حیاط کشیده شد و متعجب از دانههای درشت و بیهوای برف که عجولانه روی زمین مینشستند، لحنم جدیتر هم شد:
- خدای من چه برفی! بیا برو تا سنگینتر نشده.
نگاهش ساکت تا حیاط رفت و باز آن هوای مزخرف بین ریههایش فوت شد:
- من چی میگم تو چی میگی؟
و مقابل نگاهم ایستاد:
- تو رو خدا راستش رو بگو چرا نه؟ مگه ما کم همو میشناسیم؟
و دست میان موهایش برد:
- سلوا این یکی دو ماهی که همهاش بهم گفتی نه دارم دیوونه میشم میفهمی؟ یعنی برای یه لحظه هم تصور نمیکردم بهم جواب منفی بدی...
در حالیکه سرش را تکانی میداد، انگشتانش میان موها قفل شد:
- فکر میکردم به کل درخواستم فرمالیته است که نیاز هم به گفتن نیست، هم تو میدونی آخر این رابطهی دوستانه ما چیه و هم من!
تری پشت چشمم مردمکهایم را به بازی گرفت و خوب میدانستم او میان تیلههای مشکی من در حال لرزش است، اویی که در کودکی همراه هم کودک بودیم و نوجوان که شدیم باز همراه هم و الان که بیست و سه سالگی را تاتی میکردم، مرد جوان بیست و پنج سالهی روبرویم همه جوره برایم قابل قبول و دوست داشتنی بود. مردی که این چند مدت متعجب و حیران و گاه عصبانی بارها مرا به خاطر جوابی که برایش غیر قابل باور بود سین جیم میکرد.
لحنش رنگ توبیخ هم گرفت:
- سلوا یه قطره از اون اشکت بریزه...
و من مثل همیشه با پررویی حرفش را قطع کردم:
- هان هان، چیکار میکنی؟
دستش را روی صورتش کشید و تبسم باز لبش را حالت داد:
- بدبختی اینجاست دستمم پیشت روئه آخه!
و با خنده به دیوار تکیه داد:
- وقتی خانوم سوسکه از آقا موشه میپرسه وقتی عصبانی بشی باهام چیکار میکنی میدونی دیگه چی جوابش رو میده؟
خنده بر لبم برگشت زد و آن نم پشت پلکها پرید، هر دو قصههای عمه را از بر بودیم:
- میگه با دمم به چشات سرمه میکشم.
کمر از دیوار گرفت و کمی نزدیکم شد:
- حالا خاله سوسکه راستش رو بگو، منتظر شاهزاده سوار بر اسبی یا عاشق کسی شدی؟
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯